<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>زندگی در کنار تو زیباست</title>
<link>http://roshi57.blogfa.com/</link>
<description>خاطرات زندگی ما</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 21 Nov 2009 10:35:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>دنيا خيلي كوچيكه</title>
<link>http://roshi57.blogfa.com/post-125.aspx</link>
<description>
&lt;p&gt;ديشب هليا تا صبح اصلا بيدار نشد وقتي ميخواستم راه بيفتم سمت محل كار دلم نيومد اينطوري ولش كنم بغلش كردم و بهش شير دادم بازم چشمهاش رو باز نكرد اما يكربعي شير خورد و من تا برسم شده بود ساعت يكربع به هشت و چون ميدونستم كه الان ديگه توي كوچه جاي پارك پيدا نميكنم رفتم خيابون پشتي اداره و اونجا پارك كردم و رفتم سوپرماركت تا براي صبحانه پنير بخرم وقتي داشتم از سوپر بيرون ميومدم رودروي يه خانومي دراومدم كه ديدم بعله يكي از همكارهاي قديممه كه توي محل كار قبليم بود و ميدونستم كه همون سالها كه من ازاونجا اومدم بيرون رفته استراليا خلاصه كلي ذوق كردم و حال و احوال و اون از همه دوستان قديم خبر داشت و كلي اطلاعات بهم داد و شماره ردو بدل شد و فوري هم توي فيس بوك همديگر رو پيدا كرديم و اد و ..........و اين جوري اول هفته من به خوبي شروع شد آخه خيلي وقت بود كه دوست داشتم از همكاراي قديمم خبر بگيرم اما تقريبا همشون محل كاراشون عوض شده بود حالا توي فيس بوك كلي عكساشون رو ديدم و خوشحال شدم &lt;/p&gt;&lt;p&gt;مي بينيد دنيا چقدر كوچيكه و كار خدا چقدر درسته من بايد ديربرسم كه اونجا پارك كنم و برم توي اون سوپرماركت و اون دوستم رو ببينم اگر من زودتر ميومدم و توي كوچه خودمون پارك ميكردم كه نمي رفتم اون سوپرماركت كه اون دوستم رو ببينم (فهميدين چي گفتم )در هر صورت خيلي خوشحالم خيلي خيلي &lt;/p&gt;&lt;p&gt;پنجشنبه براي هليا جشن دندوني گرفتم با اينكه اصلا از اين كارا خوشم نمياد و اصلا هم رسم نداريم اما يكدفعه دلم خواست براي دخملكم يه جشن بگيرم و يه عصرونه زنونه راه انداختيم با شركت دوستان و مامي شوهر و زن عموي شوهر جاتون خالي بد نبود&lt;/p&gt;&lt;p&gt;مامي عزيز زحمت درست كردن آش رو كشيدن و از اونجايي كه فكر كردند شايد بعضي ها دوست نداشته باشند آش رشته هم درست كردند با دو نوع غذاي ساده ديگه كه خودم درست كردم و كيك كه هيچ شباهتي به عكسش نداشت اما خوشمزه بود(دلتون نخواد)&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دخترم اولين رقصهاي زندگيش رو ديد و با كمال تعجب نگاه ميكرد البته من زياد براش ميرقصم اما اينطوريش رو نديده بودو صدالبته صاحب كلي كادوهاي خوشگل شد كه همه زحمت كشيده بودن و شرمندمون كرده بودند&lt;/p&gt;&lt;p&gt;زندگي ما دوباره روال قديم رو گرفته ميدونيد چرا؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;چون شوهر جون دوباره براي وسط هفته برامون مهمون دعوت كرده &lt;/p&gt;&lt;p&gt;ميخواستم عكس بزارم اما شارژ دوربينم تموم شد شرمنده &lt;/p&gt;&lt;p&gt;تا بعد در پناه خدا&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Nov 2009 10:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=roshi57&amp;postid=125</comments>
<dc:creator>roshi57</dc:creator>
<guid>http://roshi57.blogfa.com/post-125.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هدي</title>
<link>http://roshi57.blogfa.com/post-124.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;چند روزه ميخوام بيام اينجا بنويسم اما نميدونم چي بگم وقتي خبر هدي رو خوندم مثل ديوونه ها شده بودم همش با خودم حرف ميزدم و ميگفتم نه امكان نداره همش ياد كامنتهايي كه برام ميزاشت ميوفتادم و عشقي كه به دخترش داشت چند روز قبلش هم داشتم فكر ميكردم كه تا يكماه ديگه دختر هدي و تي تي هم به دنيا ميان از اون روز همش وقتي هليا رو نگاه ميكنم بهش شير ميدم يادشون ميوفتم و دلم ميگيره يعني واقعا هدي از اين دنيا رفته و هرگز نميتونه دخترش رو در آغوش بكشه &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اگر اين اتفاق افتاده الان خانواده اش چه حالي دارند داغ سه نفر همزمان خيلي سخته يعني وحشتناكه&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; آخه خدايا اين چه حكمتي داشته كه يك زن و شوهر جوون كه در انتظار يه هديه از طرف خودت بودند حتي نتونستند براي يكبار اونو در آغوش بكشند &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اميدوارم و از خدا ميخوام كه همه اينها يك اشتباه و دروغ بزرگ باشه كاش يك نفر با خواهرش صحبت ميكرد و تمام قضيه رو مي پرسيد و كاملا مطمئن ميشد &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 06:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=roshi57&amp;postid=124</comments>
<dc:creator>roshi57</dc:creator>
<guid>http://roshi57.blogfa.com/post-124.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اين روزها</title>
<link>http://roshi57.blogfa.com/post-123.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;سلام با تاخير تولد امام رضارو تبريك ميگم پارسال اگر يادتون باشه نذر كردم امسال برم مشهد اما امان از اين بليط هواپيما كه گيرم نيومد ميخواستم صبح برم شب برگردم كه دير اقدام كردم و نشد نذرم رو ادا كنم &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اين روزها حسابي درگير اين فرشته كوچولو هستم كه روز به روز داره كارهاي جديد انجام ميده و خدا رو شكر با مامانم حسابي گرم گرفته ديگه غذا ميخوره و سينه خيز ميره &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;ني ني خواهري پسره نميدونم گفته بودم يانه &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; بعضي اوقات با هم ميريم و براش خريد ميكنيم البته خواهري از بس كه سخت گيره هنوز چيز خاصي نخريده و درگير انتخاب تخت و كمد مي باشد&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;فردا تولد خواهريه و از همينجا بهش تبريك ميگم اميدوارم كه صدساله بشه و سايه اش بالاي سر ما و ني ني توراهيش باشه &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اوضاع اداره فعلا خيلي خوبه رئيس كوچيكه حسابي مهربون شده و تا الان كه گير خاصي به من نداده چشمش نكنم اميدوارم همينطوري پيش بره &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;مثل باد گذشت اين چهارمين هفته اي است كه ميام سركار واقعا راست ميگن كه آدميزاد به هر شرايطي عادت ميكنه به قول مامانم اين يكي از خصلت هاي خوب آدمه كه خدا در نظر گرفته &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;فقط خواستم بگم ما خوبيم خداروشكر &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;راستي كسي از نگين خبر داره چرا وبش بسته شده نگين جوووووونمممممممممممممم يك خبري از خودت بده عزيزمممممممممممم&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;تا بعد در پناه خدا&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 07:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=roshi57&amp;postid=123</comments>
<dc:creator>roshi57</dc:creator>
<guid>http://roshi57.blogfa.com/post-123.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من برگشتم</title>
<link>http://roshi57.blogfa.com/post-121.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سلام هم اینک من یک مامان کارمند هستم که از اداره محترم این پست را میزارم &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعلهههههههههههههه بلاخره ۱۵ ماه با هم بودن شبانه روزی به اتمام رسید و من شنبه هفته پیش با یک دنیا بغض و آه ساعت ۳۰/۶ صبح از دخترم جدا شدم و راهی محل کارم شدم نمیدونید چقدر سخت بود انگار که یک تکه از وجودم رو توی خونه جا گذاشته بودم شب قبلش هم یک پست نوشتم اما ثبت موقتش کردم ولی دلم نیومد که بزارمش چون دوست داشتم شروع کارم با خوبی و خوشحالی باشه و انرژی مثبت داشته باشم &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;روز اول خیلی سخت بود و همش نگران گرسنه موندنش بودم هر چند که قلقلی من از ۲۶ شهریور فرنی رو شروع کرده بود و حسابی هم دوستش میداره &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما راستش رو بخواهید با اینکه به شدت دلم براش تنگ میشه و نگرانش هستم و کلی هم خسته میشم اما روحیه ام خیلی خیلی بهترشده و مشغول شدنم باعث شده که فكر و خيالهاي الكي نكنم &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مامانم خيلي زحمت ميكشه و ميدونم كه از من هم بيشتر مراقبش هست تازه روز اول كه برگشتم خونه خانوم خانوما اصلا انگار نه انگار كه من مامانش هستم بغل مامانم بود و با تعجب من رو نگاه ميكرد انگار نه انگار كه من مامانشم ( گريهههههههههههههههه)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خلاصه اينكه سخته خيلي كلا بچه داري سخته مسئوليت داره دل نگراني داره شب بيداري داره گذشت بي پايان ميخواد و ............ اماخيلي خيلي خيلي لذت بخشه وقتيكه مي بيني بهت لبخند ميزنه ميخنده خودش رو لوس ميكني دلت ميخواد بخوريش و سرشار از عشق ميشي من كه عاشقشم &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;راستش رو بخواين خيلي ناراحت بودم كه ميام سركار و به احتمال زياد اولين هاي هليا رو نمي بينم مثل اولين چهاردست و پارفتن و نشستن و راه رفتن و ............ حتي به مامانم براي اولين بار حسوديم ميشد كه صبحها در كنارشه و خنده هاي شيرينش رو مي بينه اما توي اين يك هفته به اين نتيجه رسيدم كه مطمئنا اين مامان روشن بيشتر و بهتر به درد هليا خانوم ميخوره و براش مثمره ثمرتره چون روحيه اش بهتر شده و ساعت ۳ كه از اداره مياد بيرون پاش رو با قدرت و انرژي بهتري روي گاز فشار ميده تابرسه به خونه و هليا رو سرشار از عشق خودش بكنه و تا شب در كنار همديگه لحظات خوبي داشته باشند &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعدا ميام در مورد كارهاي جديدش مي نويسم تا كارهاي اداره رو سرو سامان بدم يه كوچولو طول ميكشه &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تا بعد در پناه خدا&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Oct 2009 07:44:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=roshi57&amp;postid=121</comments>
<dc:creator>roshi57</dc:creator>
<guid>http://roshi57.blogfa.com/post-121.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شش ماهگي</title>
<link>http://roshi57.blogfa.com/post-122.aspx</link>
<description>هلياي گلم مامان جان نيم سالگيت مبارك باشه عزيزم ديگه براي خودت خانومي شدي برات يه كيك خريديم و نيم سالگيت رو جشن گرفتيم بعدا عكسش رو ميزارم &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 14 Oct 2009 20:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=roshi57&amp;postid=122</comments>
<dc:creator>roshi57</dc:creator>
<guid>http://roshi57.blogfa.com/post-122.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شمارش معکوس</title>
<link>http://roshi57.blogfa.com/post-119.aspx</link>
<description>سلام - عید فطر البته با عرض شرمندگی با تاخیر مبارک باشه 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شمارش معکوس من برای رفتن به سرکار شروع شده البته به لطف خدا و کمک مامی یکی از نگرانیهام رفع شده آخه مامی دیگه نمیره سرکار و اصرار داره که هلیا رو نگه داره البته قرار بود دو هفته مهر رو بمونه پیش هلیا اما از اونجایی که این دخمل ما حسابی خودش رو توی دل همه جا کرده مامی میگه حیفه این بچه رو بزاری مهد و میگه من نمیزارم بزاریش مهد خودم میام نگهش میدارم و چون خونشون به خونه ما خیلی دوره قبول زحمت کرده که از شنبه تا چهارشنبه بیاد خونه ما و پنجشنبه جمعه بره خونه خودش دستش درد نکنه که حداقل من بابت مهدکودک نگرانی ندارم و فقط دوری از دخملم رو باید تحمل کنم &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوشنبه ۳۰ شهریور ما (من و هلیا) یه قرار داشتیم با دوستامون که شامل ۲۰ عدد مامان و ۲۰ عدد فرشته آسمونی که همسن هلیا بودند نمیدونیدچه خبر بود توی پارکی که قرار داشتیم همه جمع شده بودند و ما رو نگاه میکردند خیلی جالب بود دوستایی رو دیدم که با اینکه تا حالا ندیده بودمشون اما خیلی باهاشون احساس نزدیکی میکردم و تمام دوران بارداری و این پنج ماه رو از طریق این دنیای مجازی با هم ارتباط داشتیم و شیرینی ها و تلخی های این دوران رو با هم قسمت کردیم &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;باورتون نمیشه این فرشته های خدا چقدر همشون خوشگل و شیرین بودند و درست مثل اینکه توی بهشت بودیم خلاصه اینکه هلیا خانوم ما اولین قرار زندگیش رو گذاشت و حسابی خوش اخلاقی کرد و به همه دوستاش خندید تازه چشمش یکی از پسرها هم گرفته بود و کلی براش دلبری کرد  (چشم شوهر جون روشن) خیلی بهمون خوش گذشت و با یه دنیا انرژی برگشتیم خونه و یه اتفاق خوب که بعد از این دیدار رخ داد این بود که هلیا جونم به رگ غیرتش برخورد که همه دوستاش غلت میزنند و شب ما رو با غلت زدنش سورپرایز کرد حسابی و مامیش رو از نگرانی بیرون آورد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا بعد در پناه خدا&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 25 Sep 2009 22:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=roshi57&amp;postid=119</comments>
<dc:creator>roshi57</dc:creator>
<guid>http://roshi57.blogfa.com/post-119.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پنج ماهگی</title>
<link>http://roshi57.blogfa.com/post-118.aspx</link>
<description>دختر عزیزتر از جانم پنج ماهگیت مبارک باشه مادر الهی من فدای اون چشمهای مظلومت بشم 155روز از اون روزیکه اومدی و شدی همه زندگی مامی و باباجون گذشت 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چقدر عجیبه که در عرض یک لحظه یه موجود جدید میاد توی زندگیت کسی که اصلا ندیده بودیش و هیچ شناختی ازش نداشتی تمام زندگیت رو تحت الشعاع قرار میده و میشه عزیزترین شخص زندگیت که حتی یه لحظه رو نمیتونی بدون فکر کردن بهش بگذرونی و از دل و جون براش مایه میزاری و با خنده هاش شاد و با گریه هاش غم دنیا به دلت میشینه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عزیز دل مامان و بابا  از خدا برات بهترین ها رو میخواهیم امیدوارم لیاقت این رو داشته باشیم تا از تو که امانت الهی هستی دستمون به خوبی محافظت و نگهداری کنیم و یه بنده خوب برای خدا تربیت کنیم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا بازم ممنون که این هدیه آسمونی رو به مادادی شکرت &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی گلم فردا چهارمین سالگرد ازدواج مامان و بابا هم هست که با سه سال دیگه خیلی متفاوته اونم بخاطر گل وجود تو عزیز دلمه پارسال توی دل مامان بودی و امسال تو بغل مامان و بابا میخوایم با هم بریم اتلیه و مثل سه سال پیش عکس بگیریم اما اینبار با تو که حتما عکس خیلی قشنگی میشه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا بعد در پناه خدا&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Sep 2009 13:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=roshi57&amp;postid=118</comments>
<dc:creator>roshi57</dc:creator>
<guid>http://roshi57.blogfa.com/post-118.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حس مادری</title>
<link>http://roshi57.blogfa.com/post-117.aspx</link>
<description>سلام الان جند روزیه که میخوام بیام اینجا بنویسم از حس مادری اما نمیدونم چطوری باید همش رو توی چند جمله بگنجونم &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; از چی بگم از این حس عجیبی که بهش میگن حس مادری که تمام وجودم رو گرفته که با تمام خستگیهات وقتی دختر عزیزت یه لبخند بهت میزنه همش از تنت بیرون میره که وقتی از زور بی خوابی چشمهات باز نمیشه اما با کوچکترین صدایی از جات میپری و به سمت تختش میری از اینکه وقتی با حرص و ولع شیر میخوره غرق لذت میشی و دردی رو که از کشیدن س ی ن ه ات با لثه هاش بهت وارد میکنه رو حس نمیکنی یا اینکه  ............... اگر بخوام بنویسم باید سالها بنویسم و تموم نمیشه خلاصه اینکه حس مادری حس قشنگیه که امیدوارم خدا همه رو به داشتن این حس مفتخر کنه &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خدای بزرگ متشکرم از اینکه این فرشته رو به مادادی این حرفیه که اینروزها هزار بار به خدای خودم میگم حدود ۴۳ روز دیگه باید برگردم سرکار و میخوام از هر دقیقه اش استفاده کنم &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هلیا وجود من شده شیرینی زندگیمون شده آروم جونمون شده ساعتها میشینم به صورت قشنگ و معصومش که توی خواب خود خود فرشته ها میشه نگاه میکنم و از دیدنش سیر نمیشم دلم میخواد تمام این لحظات رو توی ذهنم ثبت کنم اخه مثل باد داره میگذره و من دلم حتی برای دیروزش تنگ میشه &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;با اینکه هنوز کامل غلط نمیزنه اما علاقه خاصی به نشستن داره که براش هم خوب نیست جدیدا پاهاش رو بادستش میگیره و کلی از این کار خوشحال میشه با صدا خندیدنش بیشتر شده و همینطور بیدار موندنش و در عین حال غرزدنهاش دیگه زیاد دوست نداره به صورت خوابیده باشه &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دخترم یه جورایی کچل شده و داره موهای جدیدش در میاد و شباهت زیادی به پسرها پیدا کرده &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;روز به روز بیشتر دارم عاشقش میشم خدایی ببینیدش چقدر شیرینه ؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A title=&quot;create avatar&quot; href=&quot;http://picasion.com/&quot;&gt;&lt;IMG height=225 alt=&quot;create avatar&quot; src=&quot;http://picasion.com/pic12/6b2ecfb256fb2273583dd67bf907dbc5.gif&quot; width=300 border=0&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم میخواد تمام عکسهاش رو بزارم اما متاسفانه حدود نیم ساعت برای هر عکس طول میکشه و منم که روزی هزارتا ازش عکس میگیرم خودتون حدس بزنید چقدر طول میکشه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ببخشید خیلی پراکنده گویی کردم اما برای خودم این هم غنیمت بود &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا بعد در پناه خدا&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://picasion.com/&quot;&gt;Create avatar&lt;/A&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 28 Aug 2009 12:59:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=roshi57&amp;postid=117</comments>
<dc:creator>roshi57</dc:creator>
<guid>http://roshi57.blogfa.com/post-117.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>واکسن چهارماهگی</title>
<link>http://roshi57.blogfa.com/post-116.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سلام  و صدسلام برهمگی دوستان عزیز وبلاگی &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مرسی بابت تبریکاتون &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هلیای مابرای دومین بار به همدان سفر کرد به اتفاق من و باباجونش و خاله و شوهر خاله اش که بهش یاد میدیم بهش بگه دایی چون دایی نداره &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خیلی خوش گذشت هر چند هلیا مثل دفعه های قبل همش توی ماشین نخوابید و زیاد بیدار بود اما خوب بود و تنوعی چهارشنبه رفتیم و جمعه برگشتیم (میدونم الان دوباره راضیه ناراحت میشه اما شرمنده عزیزم )&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شنبه ۲۴ هلیا رو بردیم واکسن چهارماهگیش رو زد من توی اتاق پشتم بهش بود و اون بغل باباش تا واکسن رو زدند خانومه گفت خوب تموم شد و من خوشحال که آخ جون گریه نکرد عزیز دلم اما وقتی برگشتم دیدم دخترم از شدت گریه غش کرده و بعدش گریه شدیدش شروع شد البته کوتاه بود&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;برای قد و وزنش هم بردیم هر چند سه شنبه قبل دکترش قد و وزنش رو گفته بود اما باز هم بردمش &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دکترش بهمون گفته که هلیا درشته چون وزنش و قدش نسبت به سنش بیشتره خوب البته من و باباش هم درشتیم اما من زیاد دوست ندارم دخترم خیلی چاق باشه البته به نظر خودم خیلی توپولی نیست اما وقتی با بچه های نی نی سایت که همه هم ماه تولدش هستند مقایسه میکنم می بینم که بعله وزنش بیشتره و خوشبختانه قدش هم بلنده لطفا هر کی میخونه به دخترم ماشااله بگه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خلاصه هلیا رو که آوردم خونه سه ساعتی خوابید بعد هم که بیدار شد خیلی خوب بود و شوهر جون اومد ما رو برد خونه مامی جونم تا ساعت ۷ آروم و خوب بود و کلی با خواهری باهاش بازی کردیم و می خندید اما بعدش دیگه بی تاب شد و بین خنده های شیرینش گریه هم میکرد به قول مامیم یه چشمش میخندید یه چشمش گریه میکرد خدا رو شکر ایندفعه خیلی از دفعه پیش بهتر بود &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یکشنبه هم از خونه مامی رفتیم خونه پدرشوهر جون اونجا هم خوب بود و دلبری میکرد اونا که دیگه براش سر ودست میشکنند&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اماامروز از صبح بی تاب بود و فقط میخواست بغل باشه یا من کنارش بشینم نمیدونم مال واکسنشه یا نه اما در هر حال اینجوری گذشت الان هم خوابیده البته بعد از چندین بار شیر خوردن و خوابیدن و بیدارشدن من هم که خوابم نمیومد گفتم بیام اینجا و بنویسم &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از شمیم عزیز اصلا خبر ندارم وبش هم تعطیل شده &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوستتون دارم &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تا بعد در پناه خدا&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 18 Aug 2009 21:46:06 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=roshi57&amp;postid=116</comments>
<dc:creator>roshi57</dc:creator>
<guid>http://roshi57.blogfa.com/post-116.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بهترین خبر</title>
<link>http://roshi57.blogfa.com/post-115.aspx</link>
<description>سلام دوستای خوبم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یمن و هلیا خوبیم فقط کامپیوترمون خراب شده بود و از اینجا بی خبر مونده بودیم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما با یک خبر خوب اومد اونم اینکه خواهرم عزیزتر از جونم بارداره و اسفندماه به امید خدا مامان میشه و نی نی هم ماه تولد خاله اش میشه خیلی خیلی خوشحالیم من که توی پوست خودم نمی گنجم اینم از خوش قدمی دخملکم میدونم قربونش برم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزها هلیا یه نیم دور میزنه اما هنوز کاملا نمیتونه غلط بزنه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عروسکهای آویزان بالای کریر و صفحه بازیش رو تو دستش میگیره و طرف دهنش میبره &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با دستهاش حسابی حال میکنه و تا مچ اونا رو توی دهنش فرو میکنه دندونیش رو دستش میگیره اما با هدف نمیتونه ببره توی دهنش و وقتی که ناموفق میشه حسابی لجش میگیره و غر میزنه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کم کم خنده های با صدا میکنه و ما رو غرق شادی میکنه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هلیا جونم پنج شنبه چهارماهه میشه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دو ماه دیگه مرخصی من تموم میشه و باز هم اشکام سرازیر میشه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تی تی عزیزم من که سربسته بهت تبریک گفته بودم چون برام خصوصی گذاشته بودی گفتم شاید کسی خبر نداشته باشه بازم بهت تبریک میگم مخصوصا که دختردار هم شدی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هدی عزیزم مواظب خودتون باش راستی کی نی نی به دنیا میاد اگر میشه برام بنویس&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از آلاله عزیزم اصلا خبر ندارم دلم براش تنگ شده &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا بعد در پناه خدا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 10 Aug 2009 09:22:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=roshi57&amp;postid=115</comments>
<dc:creator>roshi57</dc:creator>
<guid>http://roshi57.blogfa.com/post-115.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
