تبليغاتX
Daisypath Anniversary Years Ticker زندگی در کنار تو زیباست - شمارش معکوس
خاطرات زندگی ما
سلام - عید فطر البته با عرض شرمندگی با تاخیر مبارک باشه

شمارش معکوس من برای رفتن به سرکار شروع شده البته به لطف خدا و کمک مامی یکی از نگرانیهام رفع شده آخه مامی دیگه نمیره سرکار و اصرار داره که هلیا رو نگه داره البته قرار بود دو هفته مهر رو بمونه پیش هلیا اما از اونجایی که این دخمل ما حسابی خودش رو توی دل همه جا کرده مامی میگه حیفه این بچه رو بزاری مهد و میگه من نمیزارم بزاریش مهد خودم میام نگهش میدارم و چون خونشون به خونه ما خیلی دوره قبول زحمت کرده که از شنبه تا چهارشنبه بیاد خونه ما و پنجشنبه جمعه بره خونه خودش دستش درد نکنه که حداقل من بابت مهدکودک نگرانی ندارم و فقط دوری از دخملم رو باید تحمل کنم

دوشنبه ۳۰ شهریور ما (من و هلیا) یه قرار داشتیم با دوستامون که شامل ۲۰ عدد مامان و ۲۰ عدد فرشته آسمونی که همسن هلیا بودند نمیدونیدچه خبر بود توی پارکی که قرار داشتیم همه جمع شده بودند و ما رو نگاه میکردند خیلی جالب بود دوستایی رو دیدم که با اینکه تا حالا ندیده بودمشون اما خیلی باهاشون احساس نزدیکی میکردم و تمام دوران بارداری و این پنج ماه رو از طریق این دنیای مجازی با هم ارتباط داشتیم و شیرینی ها و تلخی های این دوران رو با هم قسمت کردیم

باورتون نمیشه این فرشته های خدا چقدر همشون خوشگل و شیرین بودند و درست مثل اینکه توی بهشت بودیم خلاصه اینکه هلیا خانوم ما اولین قرار زندگیش رو گذاشت و حسابی خوش اخلاقی کرد و به همه دوستاش خندید تازه چشمش یکی از پسرها هم گرفته بود و کلی براش دلبری کرد  (چشم شوهر جون روشن) خیلی بهمون خوش گذشت و با یه دنیا انرژی برگشتیم خونه و یه اتفاق خوب که بعد از این دیدار رخ داد این بود که هلیا جونم به رگ غیرتش برخورد که همه دوستاش غلت میزنند و شب ما رو با غلت زدنش سورپرایز کرد حسابی و مامیش رو از نگرانی بیرون آورد

تا بعد در پناه خدا




لينك ثابت نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 2:6 توسط :: روشنک ::