سلام و صدسلام برهمگی دوستان عزیز وبلاگی
مرسی بابت تبریکاتون
هلیای مابرای دومین بار به همدان سفر کرد به اتفاق من و باباجونش و خاله و شوهر خاله اش که بهش یاد میدیم بهش بگه دایی چون دایی نداره
خیلی خوش گذشت هر چند هلیا مثل دفعه های قبل همش توی ماشین نخوابید و زیاد بیدار بود اما خوب بود و تنوعی چهارشنبه رفتیم و جمعه برگشتیم (میدونم الان دوباره راضیه ناراحت میشه اما شرمنده عزیزم )
شنبه ۲۴ هلیا رو بردیم واکسن چهارماهگیش رو زد من توی اتاق پشتم بهش بود و اون بغل باباش تا واکسن رو زدند خانومه گفت خوب تموم شد و من خوشحال که آخ جون گریه نکرد عزیز دلم اما وقتی برگشتم دیدم دخترم از شدت گریه غش کرده و بعدش گریه شدیدش شروع شد البته کوتاه بود
برای قد و وزنش هم بردیم هر چند سه شنبه قبل دکترش قد و وزنش رو گفته بود اما باز هم بردمش ![]()
دکترش بهمون گفته که هلیا درشته چون وزنش و قدش نسبت به سنش بیشتره خوب البته من و باباش هم درشتیم اما من زیاد دوست ندارم دخترم خیلی چاق باشه البته به نظر خودم خیلی توپولی نیست اما وقتی با بچه های نی نی سایت که همه هم ماه تولدش هستند مقایسه میکنم می بینم که بعله وزنش بیشتره و خوشبختانه قدش هم بلنده لطفا هر کی میخونه به دخترم ماشااله بگه ![]()
خلاصه هلیا رو که آوردم خونه سه ساعتی خوابید بعد هم که بیدار شد خیلی خوب بود و شوهر جون اومد ما رو برد خونه مامی جونم تا ساعت ۷ آروم و خوب بود و کلی با خواهری باهاش بازی کردیم و می خندید اما بعدش دیگه بی تاب شد و بین خنده های شیرینش گریه هم میکرد به قول مامیم یه چشمش میخندید یه چشمش گریه میکرد خدا رو شکر ایندفعه خیلی از دفعه پیش بهتر بود
یکشنبه هم از خونه مامی رفتیم خونه پدرشوهر جون اونجا هم خوب بود و دلبری میکرد اونا که دیگه براش سر ودست میشکنند
اماامروز از صبح بی تاب بود و فقط میخواست بغل باشه یا من کنارش بشینم نمیدونم مال واکسنشه یا نه اما در هر حال اینجوری گذشت الان هم خوابیده البته بعد از چندین بار شیر خوردن و خوابیدن و بیدارشدن من هم که خوابم نمیومد گفتم بیام اینجا و بنویسم
از شمیم عزیز اصلا خبر ندارم وبش هم تعطیل شده
دوستتون دارم
تا بعد در پناه خدا