تبليغاتX
Daisypath Anniversary Years Ticker زندگی در کنار تو زیباست - آخرین سلام 87
خاطرات زندگی ما
سلام اونم آخرین سلام سال ۱۳۸۷ سالی که برای من و شوهرم سال خوبی بود سالی که ثمره عشقمون تو دلم لونه کرده و نه ماه تمام با من و همراه من بوده و لحظه به لحظه با من بزرگ شده هر چند ناراحتی هایی هم بوده که اونم برمیگرده به خواهرم و داستانش که همتون میدونید اما خدا رو صد هزار مرتبه شکر که روحیه اونا خیلی خوبه و انشااله به امید خدا سال جدید برای اونا هم همراه با یه فرشته آسمونی از طرف خدا باشه

امروز آخرین روز کاری من و هلیاست  تا انشااله ۶ ماه آینده

باید تند تند بنویسم و برم چون خیلی کار دارم و باید همه رو انجام بدم بعد هم ساعت ۳ آخرین ویزیتم توی سال ۸۷ بعدش هم وقت ابرو دارم

دوشنبه که با خواهری رفتیم آرایشگاه مثلا گفتم برم دم خونه مامی آرایشگاهی که دوستش بود که معمولا خلوته که اذیت نشم اما چشمتون روز بد نبینه برای یه کوتاهی مختصر از ساعت ۵:۳۰ اونجا بودم تا ساعت ۸:۳۰ شب تازه خواهری ۹:۱۵ کارش تموم شد دیگه شوهر جون رسیده بود خونه مامی و مادرزن و داماد باهمدیگه حسابی مشغول تعریف کردن بودن بعد شام خوردیم و با خواهری جونم خداحافظی کردیم و بعد از دیدن تلویزیون زود خوابیدیم

دیروز هم که تا ساعت ۳ اداره بودم بعد با آژانس به فرموده شوهرجون رفتم خونه و برای ساعت ۷:۳۰ با نسیم و شوهرش و یکی ازهمکارای شوهرجون و خانومش رفتیم لواسون نمیدونید چقدر خوش گذشت از بس که خندیدیم اول رفتیم رستوران شومینه که خیلی خیلی دنجه موزیک زنده هم داشت شام خوردیم و بعدش هم تو جاده آتیش بازی کردیم و برگشتیم خونه

خیلی دوست داشتم این روزا در مورد هلیا و کارهایی که توی دلم میکنه بنویسم تا برام خاطره اش همیشه باقی بمونه اما نشد خیلی سرم شلوغ شده حالا قراره امروز بریم نوت بوک رو بخریم اگر خدا خواست و تونستم میام و می نویسم اما اینو بگم که دخترم این روزا خیلی سکسکه میکنه و دل منو آب میکنه بعدش هم تکوناش تبدیل شده به قلمبه شدن یه گوشه طفلی فکر کنم جاش خیلی تنگ شده و بعضی اوقات یه تکونهایی به دلم میده که شوهرجون هاج و واج میمونه امروز میرم صدای قلب نازنینش رو میشنوم هر روزی که میگذره دلهره و نگرانیم بیشتر میشه و همینطور هیجانم مخصوصا با دیدن شوق و ذوق توصیف نشدنی شوهرجون که با یه لذتی میگه دلم براش لک زده هر کی ندونه فکر میکنه چندین بار دیدتش و قبلا هم حضور داشته

- بهناز عزیز که آدرس وبش رو اشتباه گذاشته در مورد ساک رویان پرسیده بود عزیزم وقتی که قرارداد رو بستیم یه ساک بهمون دادند که توش یه کلمنه با یه چیزی مثل قمقمه که باید توی فریزر بزاریمش و چند تا بسته استریل شده که وسیله های گرفتن خون بند نافه که همه اینها رو همراه خودمون به بیمارستان می بریم تا وقتی دکترمعرفی شده رویان برای گرفتن خون اومد بهش بدیم ظاهرا خون بند ناف رو باید با اون وسیله ها بگیرند و داخل اون کلمن همراه با یخ بزارند تا به موسسه برسه اطلاعات خودم هم در همین حده امیدوارم تونسته باشم به خوبی توضیح بدم

دوستای عزیزم از همتون میخوام که منو حلال کنید اگر ناخواسته چیزی نوشتم که باعث دلخوری کسی شده منو ببخشید من اینجا فقط حرفای دلم رو مینویسم و خوشبختانه تا حالا کسی نیومده بگه چرا اینو گفتی چرا اونو گفتی چون واقعا فقط راجع به زندگی خودم نوشتم و احساساتم

امیدوارم این سال جدید که پیش رو دارید برای همگیتون سالی سرشار از موفقیت و در درجه اول سلامتی باشه و به همه چیزایی که آرزو دارید برسید متاسفانه وقت ندارم که دونه دونه براتون کامنت بزارم از همین جا به همگیتون تبریک میگم و امیدوارم تعطیلات خوبی داشته باشید و بهتون خوش بگذره و مواظب خودتون باشید و دعا برای من یادتون نره اگر نتونم یه پست جدید قبل از زایمانم بزارم حتما به وسیله دوستانی که ازشون شماره دارم خبر به دنیا اومدن هلیا رو بهتون میدم خیلی محتاج دعاهاتون هستم منو فراموش نکنید دعا کنید که دخترم سالم باشه و من بتونم زایمان راحتی داشته باشم من هم اگر لایق باشم برای سلامتی همتون دعا میکنم

همتون رو دوست دارم و به خدای بزرگ میسپارم

آرزومند آرزوهایتان




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 12:5 توسط :: روشنک ::