تبليغاتX
Daisypath Anniversary Years Ticker زندگی در کنار تو زیباست - کفشهای کتانی
خاطرات زندگی ما

سلام به همگی دوستان خوبم

چهارشنبه رفتم دکتر  و صدای قلب نی نی رو شنیدم و خیالم راحت شد و دوباره برای هفته بعد بهم وقت ویزیت داد بعدش هم شوهر جون اومد دنبالم رفتیم پایتخت تا نوت بوکها رو ببینیم آخه شوهر جون تصمیم گرفته که یه نوت بوک بخره که این شش ماه که من خونه نشینم خیلی از دنیای مجازی دور نباشم اگر وقت کنم سربزنم

دیگه مدلها رو دیدیم و چون قرار بود پنجشنبه شب بریم خونه دختر عمه ام و شوهر اون مهندس کامپیوتره و اطلاعات بهتری داره نخریدیم تا با اون هم یه مشورتی بکنیم

پنجشنبه تا ۱۱ خوابیدم بعد خونه رو تمیز کردم و شوهر جون اومد یه چرتی زد و حاضر شدیم رفتیم سمت فلکه صادقیه تا اگر بشه من یه کفش جلو و پشت باز بخرم آخه چند روزیه که پاهام ورم کرده و دیگه هیچ کفشی اندازه ام نیست اما از بس شلوغ بود مافقط تونستیم توی خیابون یه پیاده روی بکنیم و بریم سمت خونه دختر عمه ام اونجا هم خوب بود و خواهری و شوهرش هم بودند آخر شب هم خداحافظی کردیم و برگشتیم خونه خودمون

جمعه هم نهار رو با شوهری خوردیم و لاست دیدیم و دوباره خوابیدیم و شام هم با نسیم و شوهرش و یکی از دوستاش به اسم مریم رفتیم فرحزاد و جای همگی خالی کلی خندیدیم و خوش گذشت

راستی آزمایشم آماده شد و قرارداد رویان رو بستیم و حالا یه ساک به ساکای بیمارستانم اضافه شده نمیدونم قبلا گفتم یا نه؟ اما شوهرجون خیلی از بابت ساک بیمارستان من نگرانه تا من میگه آخ میگه ساک رو بردارم  نمیدونم فکر میکنه اگر اون ساکه نباشه من زایمان نمیکنم ؟

شنبه مجبور شدم با یه کفش قدیمی که یه مقداری گشاد شده بود بیام اداره که واقعا بیچاره شدم و چون نسیم هم کار داشت مجبور بودم به جاش تا ساعت ۶ بمونم اداره و شوهر جون اومد دنبالم و رفتیم خونه و شام خوردیم و لاست دیدیم و خوابیدیم

یکشنبه هم از صبح تنها بودم تا ساعت۱ شوهر جون اومد خونه برام ماهی درست کرد و خوردیم و لاست دیدیم و خوابیدیم

مامانم هم رسیده بود و زنگ زد و کلی با هم صحبت کردیم شب هم که طبق معمول رفتیم خونه پدرشوهر جون و البته قبلش یه سر به تجریش زدیم که باز هم من موفق به خریدن کفش نشدم و تصورش رو بکنید که امروز با کتونی شوهر جون اومدم سرکار اونم ۴ شماره بزرگتره اما خوب حداقلش اینه که راحتم  

خواهری قراره تا نیم ساعت دیگه بیاد دم اداره دنبالم با هم بریم آرایشگاه من یه مقداری موهام رو مرتب بکنم و بعدش بریم خونه مامی ما که شب می مونیم اما خواهری میاد برای خداحافظی آخه فردا صبح به سلامتی عازمند امیدوارم خیلی خیلی بهشون خوش بگذره

تا بعد در پناه خدا




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 15:57 توسط :: روشنک ::