سلام
دیروز تا رسیدم خونه ساعت ۷ بود و شوهر جون رسیده بود خونه و برامون غذا درست کرده بود و نذاشت من دست به هیچی بزنم قربونش برم توی این مدت مثل همیشه خیلی هوای منو داشت و با دلم راه اومد البته من هم مثل خیلی از زنها اهل ناز کردن توی این دوران نبودم که بخوام اذیتش کنم اما وقتایی که حوصله ندارم یا درد دارم واقعا درکم میکنه و من یه دنیا ازش ممنونم که همراه خوبی همیشه برای من بوده و هست و امیدوارم سالهای سال سایه اش بالای سر من و دخترش باشه
وقتی با دخترم صحبت میکنم بهش میگم تو بهترین بابای دنیا رو داری و باید قدرش رو بدونی و باید بدونی که همه عشق من به تو از عشقی که به بابات دارم سرچشمه میگیره
این روزا با اینکه خیلی سعی میکنم توی مود افسردگی نرم و به چیزای خوب خوب فکر کنم اما نمیدونم چرا خیلی به بابام فکر میکنم و همش تصور میکنم اگر بود الان چیکار میکرد و چه احساسی داشت همیشه فکر میکردم انسان هر چقدر بزرگتر بشه وابستگیش به پدر و مادر کمتر میشه اما اینروزا می بینم که ممکنه که وابستگی انسان کمتر بشه اما دلبستگی با گذشت زمان بیشتر میشه و من توی تمام لحظات مهم زندگیم کمبود وجود بابا رو حس کردم و چقدر این موضوع عذابم داده و این یکی دیگه از مهمترین اتفاقات زندگیمه که باز هم با تمام وجودم نبودنش رو حس میکنم اینا رو اینجا می نویسم نه برای اینکه شما بخونید و برام دل بسوزونید فقط برای اینکه نمیتونم به کسی بگم چون فقط باعث ناراحتی اونا میشم و اصلا من آدمی نیستم که بتونم این مسائل رو به زبون بیارم و با خودم گفتم شاید اگر اینجا بنویسم این بغض فروخورده ام از بین بره و دختر عزیزم هم بیشتر از این ناراحت نکنم میدونم که شوهر جون احساس کرده که من به چی فکر میکنم اما مگه از دست کسی کاری برمیاد
چند هفته پیش که سریال یوسف رو داشت می داد و توی اون قسمت یوسف بچه دار شد گفت تنها ناراحتی من اینه که پدرم اینجا نیست تا فرزند منو ببینه و با شنیدن این حرف من دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و شاید نیم ساعت اشکام بدون وقفه میومد و شوهر جون هیچی نمیگفت و فقط کنارم نشسته بود و موهام رو نوازش میکرد خیلی آروم شدم اما چند روزیه که دوباره .................
از همتون میخوام و خواهش میکنم که قدر پدرو مادراتون رو بدونید بهشون احترام بزارید اون دلگرمی که آدم از حضورشون داره یه دنیا ارزش داره
تا بعد در پناه خدا