سلام هم اینک من یک مامان کارمند هستم که از اداره محترم این پست را میزارم
بعلهههههههههههههه بلاخره ۱۵ ماه با هم بودن شبانه روزی به اتمام رسید و من شنبه هفته پیش با یک دنیا بغض و آه ساعت ۳۰/۶ صبح از دخترم جدا شدم و راهی محل کارم شدم نمیدونید چقدر سخت بود انگار که یک تکه از وجودم رو توی خونه جا گذاشته بودم شب قبلش هم یک پست نوشتم اما ثبت موقتش کردم ولی دلم نیومد که بزارمش چون دوست داشتم شروع کارم با خوبی و خوشحالی باشه و انرژی مثبت داشته باشم
روز اول خیلی سخت بود و همش نگران گرسنه موندنش بودم هر چند که قلقلی من از ۲۶ شهریور فرنی رو شروع کرده بود و حسابی هم دوستش میداره
اما راستش رو بخواهید با اینکه به شدت دلم براش تنگ میشه و نگرانش هستم و کلی هم خسته میشم اما روحیه ام خیلی خیلی بهترشده و مشغول شدنم باعث شده که فكر و خيالهاي الكي نكنم
مامانم خيلي زحمت ميكشه و ميدونم كه از من هم بيشتر مراقبش هست تازه روز اول كه برگشتم خونه خانوم خانوما اصلا انگار نه انگار كه من مامانش هستم بغل مامانم بود و با تعجب من رو نگاه ميكرد انگار نه انگار كه من مامانشم ( گريهههههههههههههههه)
خلاصه اينكه سخته خيلي كلا بچه داري سخته مسئوليت داره دل نگراني داره شب بيداري داره گذشت بي پايان ميخواد و ............ اماخيلي خيلي خيلي لذت بخشه وقتيكه مي بيني بهت لبخند ميزنه ميخنده خودش رو لوس ميكني دلت ميخواد بخوريش و سرشار از عشق ميشي من كه عاشقشم
راستش رو بخواين خيلي ناراحت بودم كه ميام سركار و به احتمال زياد اولين هاي هليا رو نمي بينم مثل اولين چهاردست و پارفتن و نشستن و راه رفتن و ............ حتي به مامانم براي اولين بار حسوديم ميشد كه صبحها در كنارشه و خنده هاي شيرينش رو مي بينه اما توي اين يك هفته به اين نتيجه رسيدم كه مطمئنا اين مامان روشن بيشتر و بهتر به درد هليا خانوم ميخوره و براش مثمره ثمرتره چون روحيه اش بهتر شده و ساعت ۳ كه از اداره مياد بيرون پاش رو با قدرت و انرژي بهتري روي گاز فشار ميده تابرسه به خونه و هليا رو سرشار از عشق خودش بكنه و تا شب در كنار همديگه لحظات خوبي داشته باشند
بعدا ميام در مورد كارهاي جديدش مي نويسم تا كارهاي اداره رو سرو سامان بدم يه كوچولو طول ميكشه
تا بعد در پناه خدا
شمارش معکوس من برای رفتن به سرکار شروع شده البته به لطف خدا و کمک مامی یکی از نگرانیهام رفع شده آخه مامی دیگه نمیره سرکار و اصرار داره که هلیا رو نگه داره البته قرار بود دو هفته مهر رو بمونه پیش هلیا اما از اونجایی که این دخمل ما حسابی خودش رو توی دل همه جا کرده مامی میگه حیفه این بچه رو بزاری مهد و میگه من نمیزارم بزاریش مهد خودم میام نگهش میدارم و چون خونشون به خونه ما خیلی دوره قبول زحمت کرده که از شنبه تا چهارشنبه بیاد خونه ما و پنجشنبه جمعه بره خونه خودش دستش درد نکنه که حداقل من بابت مهدکودک نگرانی ندارم و فقط دوری از دخملم رو باید تحمل کنم
دوشنبه ۳۰ شهریور ما (من و هلیا) یه قرار داشتیم با دوستامون که شامل ۲۰ عدد مامان و ۲۰ عدد فرشته آسمونی که همسن هلیا بودند نمیدونیدچه خبر بود توی پارکی که قرار داشتیم همه جمع شده بودند و ما رو نگاه میکردند خیلی جالب بود دوستایی رو دیدم که با اینکه تا حالا ندیده بودمشون اما خیلی باهاشون احساس نزدیکی میکردم و تمام دوران بارداری و این پنج ماه رو از طریق این دنیای مجازی با هم ارتباط داشتیم و شیرینی ها و تلخی های این دوران رو با هم قسمت کردیم
باورتون نمیشه این فرشته های خدا چقدر همشون خوشگل و شیرین بودند و درست مثل اینکه توی بهشت بودیم خلاصه اینکه هلیا خانوم ما اولین قرار زندگیش رو گذاشت و حسابی خوش اخلاقی کرد و به همه دوستاش خندید تازه چشمش یکی از پسرها هم گرفته بود و کلی براش دلبری کرد (چشم شوهر جون روشن) خیلی بهمون خوش گذشت و با یه دنیا انرژی برگشتیم خونه و یه اتفاق خوب که بعد از این دیدار رخ داد این بود که هلیا جونم به رگ غیرتش برخورد که همه دوستاش غلت میزنند و شب ما رو با غلت زدنش سورپرایز کرد حسابی و مامیش رو از نگرانی بیرون آورد
تا بعد در پناه خدا