امروز آخرین روز کاری من و هلیاست
تا انشااله ۶ ماه آینده
باید تند تند بنویسم و برم چون خیلی کار دارم و باید همه رو انجام بدم بعد هم ساعت ۳ آخرین ویزیتم توی سال ۸۷ بعدش هم وقت ابرو دارم
دوشنبه که با خواهری رفتیم آرایشگاه مثلا گفتم برم دم خونه مامی آرایشگاهی که دوستش بود که معمولا خلوته که اذیت نشم اما چشمتون روز بد نبینه برای یه کوتاهی مختصر از ساعت ۵:۳۰ اونجا بودم تا ساعت ۸:۳۰ شب تازه خواهری ۹:۱۵ کارش تموم شد دیگه شوهر جون رسیده بود خونه مامی و مادرزن و داماد باهمدیگه حسابی مشغول تعریف کردن بودن بعد شام خوردیم و با خواهری جونم خداحافظی کردیم و بعد از دیدن تلویزیون زود خوابیدیم
دیروز هم که تا ساعت ۳ اداره بودم بعد با آژانس به فرموده شوهرجون رفتم خونه و برای ساعت ۷:۳۰ با نسیم و شوهرش و یکی ازهمکارای شوهرجون و خانومش رفتیم لواسون نمیدونید چقدر خوش گذشت از بس که خندیدیم اول رفتیم رستوران شومینه که خیلی خیلی دنجه موزیک زنده هم داشت شام خوردیم و بعدش هم تو جاده آتیش بازی کردیم و برگشتیم خونه
خیلی دوست داشتم این روزا در مورد هلیا و کارهایی که توی دلم میکنه بنویسم تا برام خاطره اش همیشه باقی بمونه اما نشد خیلی سرم شلوغ شده حالا قراره امروز بریم نوت بوک رو بخریم اگر خدا خواست و تونستم میام و می نویسم اما اینو بگم که دخترم این روزا خیلی سکسکه میکنه و دل منو آب میکنه بعدش هم تکوناش تبدیل شده به قلمبه شدن یه گوشه طفلی فکر کنم جاش خیلی تنگ شده و بعضی اوقات یه تکونهایی به دلم میده که شوهرجون هاج و واج میمونه امروز میرم صدای قلب نازنینش رو میشنوم هر روزی که میگذره دلهره و نگرانیم بیشتر میشه و همینطور هیجانم مخصوصا با دیدن شوق و ذوق توصیف نشدنی شوهرجون که با یه لذتی میگه دلم براش لک زده هر کی ندونه فکر میکنه چندین بار دیدتش و قبلا هم حضور داشته ![]()
- بهناز عزیز که آدرس وبش رو اشتباه گذاشته در مورد ساک رویان پرسیده بود عزیزم وقتی که قرارداد رو بستیم یه ساک بهمون دادند که توش یه کلمنه با یه چیزی مثل قمقمه که باید توی فریزر بزاریمش و چند تا بسته استریل شده که وسیله های گرفتن خون بند نافه که همه اینها رو همراه خودمون به بیمارستان می بریم تا وقتی دکترمعرفی شده رویان برای گرفتن خون اومد بهش بدیم ظاهرا خون بند ناف رو باید با اون وسیله ها بگیرند و داخل اون کلمن همراه با یخ بزارند تا به موسسه برسه اطلاعات خودم هم در همین حده امیدوارم تونسته باشم به خوبی توضیح بدم
دوستای عزیزم از همتون میخوام که منو حلال کنید اگر ناخواسته چیزی نوشتم که باعث دلخوری کسی شده منو ببخشید من اینجا فقط حرفای دلم رو مینویسم و خوشبختانه تا حالا کسی نیومده بگه چرا اینو گفتی چرا اونو گفتی چون واقعا فقط راجع به زندگی خودم نوشتم و احساساتم
امیدوارم این سال جدید که پیش رو دارید برای همگیتون سالی سرشار از موفقیت و در درجه اول سلامتی باشه و به همه چیزایی که آرزو دارید برسید متاسفانه وقت ندارم که دونه دونه براتون کامنت بزارم از همین جا به همگیتون تبریک میگم و امیدوارم تعطیلات خوبی داشته باشید و بهتون خوش بگذره و مواظب خودتون باشید و دعا برای من یادتون نره اگر نتونم یه پست جدید قبل از زایمانم بزارم حتما به وسیله دوستانی که ازشون شماره دارم خبر به دنیا اومدن هلیا رو بهتون میدم خیلی محتاج دعاهاتون هستم منو فراموش نکنید دعا کنید که دخترم سالم باشه و من بتونم زایمان راحتی داشته باشم من هم اگر لایق باشم برای سلامتی همتون دعا میکنم
همتون رو دوست دارم و به خدای بزرگ میسپارم
آرزومند آرزوهایتان
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سلام به همگی دوستان خوبم
چهارشنبه رفتم دکتر
و صدای قلب نی نی رو شنیدم و خیالم راحت شد و دوباره برای هفته بعد بهم وقت ویزیت داد بعدش هم شوهر جون اومد دنبالم رفتیم پایتخت تا نوت بوکها رو ببینیم آخه شوهر جون تصمیم گرفته که یه نوت بوک بخره که این شش ماه که من خونه نشینم خیلی از دنیای مجازی دور نباشم اگر وقت کنم سربزنم
دیگه مدلها رو دیدیم و چون قرار بود پنجشنبه شب بریم خونه دختر عمه ام و شوهر اون مهندس کامپیوتره و اطلاعات بهتری داره نخریدیم تا با اون هم یه مشورتی بکنیم
پنجشنبه تا ۱۱ خوابیدم بعد خونه رو تمیز کردم و شوهر جون اومد یه چرتی زد و حاضر شدیم رفتیم سمت فلکه صادقیه تا اگر بشه من یه کفش جلو و پشت باز بخرم آخه چند روزیه که پاهام ورم کرده و دیگه هیچ کفشی اندازه ام نیست اما از بس شلوغ بود مافقط تونستیم توی خیابون یه پیاده روی بکنیم و بریم سمت خونه دختر عمه ام اونجا هم خوب بود و خواهری و شوهرش هم بودند آخر شب هم خداحافظی کردیم و برگشتیم خونه خودمون
جمعه هم نهار رو با شوهری خوردیم و لاست دیدیم و دوباره خوابیدیم و شام هم با نسیم و شوهرش و یکی از دوستاش به اسم مریم رفتیم فرحزاد و جای همگی خالی کلی خندیدیم و خوش گذشت
راستی آزمایشم آماده شد و قرارداد رویان رو بستیم و حالا یه ساک به ساکای بیمارستانم اضافه شده نمیدونم قبلا گفتم یا نه؟ اما شوهرجون خیلی از بابت ساک بیمارستان من نگرانه تا من میگه آخ میگه ساک رو بردارم
نمیدونم فکر میکنه اگر اون ساکه نباشه من زایمان نمیکنم ؟![]()
شنبه مجبور شدم با یه کفش قدیمی که یه مقداری گشاد شده بود بیام اداره که واقعا بیچاره شدم و چون نسیم هم کار داشت مجبور بودم به جاش تا ساعت ۶ بمونم اداره و شوهر جون اومد دنبالم و رفتیم خونه و شام خوردیم و لاست دیدیم و خوابیدیم
یکشنبه هم از صبح تنها بودم تا ساعت۱ شوهر جون اومد خونه برام ماهی درست کرد و خوردیم و لاست دیدیم و خوابیدیم
مامانم هم رسیده بود و زنگ زد و کلی با هم صحبت کردیم شب هم که طبق معمول رفتیم خونه پدرشوهر جون و البته قبلش یه سر به تجریش زدیم که باز هم من موفق به خریدن کفش نشدم و تصورش رو بکنید که امروز با کتونی شوهر جون اومدم سرکار
اونم ۴ شماره بزرگتره اما خوب حداقلش اینه که راحتم
خواهری قراره تا نیم ساعت دیگه بیاد دم اداره دنبالم با هم بریم آرایشگاه من یه مقداری موهام رو مرتب بکنم و بعدش بریم خونه مامی ما که شب می مونیم اما خواهری میاد برای خداحافظی آخه فردا صبح به سلامتی عازمند امیدوارم خیلی خیلی بهشون خوش بگذره ![]()
تا بعد در پناه خدا
سلام
دیروز تا رسیدم خونه ساعت ۷ بود و شوهر جون رسیده بود خونه و برامون غذا درست کرده بود و نذاشت من دست به هیچی بزنم قربونش برم توی این مدت مثل همیشه خیلی هوای منو داشت و با دلم راه اومد البته من هم مثل خیلی از زنها اهل ناز کردن توی این دوران نبودم که بخوام اذیتش کنم اما وقتایی که حوصله ندارم یا درد دارم واقعا درکم میکنه و من یه دنیا ازش ممنونم که همراه خوبی همیشه برای من بوده و هست و امیدوارم سالهای سال سایه اش بالای سر من و دخترش باشه
وقتی با دخترم صحبت میکنم بهش میگم تو بهترین بابای دنیا رو داری و باید قدرش رو بدونی و باید بدونی که همه عشق من به تو از عشقی که به بابات دارم سرچشمه میگیره
این روزا با اینکه خیلی سعی میکنم توی مود افسردگی نرم و به چیزای خوب خوب فکر کنم اما نمیدونم چرا خیلی به بابام فکر میکنم و همش تصور میکنم اگر بود الان چیکار میکرد و چه احساسی داشت همیشه فکر میکردم انسان هر چقدر بزرگتر بشه وابستگیش به پدر و مادر کمتر میشه اما اینروزا می بینم که ممکنه که وابستگی انسان کمتر بشه اما دلبستگی با گذشت زمان بیشتر میشه و من توی تمام لحظات مهم زندگیم کمبود وجود بابا رو حس کردم و چقدر این موضوع عذابم داده و این یکی دیگه از مهمترین اتفاقات زندگیمه که باز هم با تمام وجودم نبودنش رو حس میکنم اینا رو اینجا می نویسم نه برای اینکه شما بخونید و برام دل بسوزونید فقط برای اینکه نمیتونم به کسی بگم چون فقط باعث ناراحتی اونا میشم و اصلا من آدمی نیستم که بتونم این مسائل رو به زبون بیارم و با خودم گفتم شاید اگر اینجا بنویسم این بغض فروخورده ام از بین بره و دختر عزیزم هم بیشتر از این ناراحت نکنم میدونم که شوهر جون احساس کرده که من به چی فکر میکنم اما مگه از دست کسی کاری برمیاد
چند هفته پیش که سریال یوسف رو داشت می داد و توی اون قسمت یوسف بچه دار شد گفت تنها ناراحتی من اینه که پدرم اینجا نیست تا فرزند منو ببینه و با شنیدن این حرف من دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و شاید نیم ساعت اشکام بدون وقفه میومد و شوهر جون هیچی نمیگفت و فقط کنارم نشسته بود و موهام رو نوازش میکرد خیلی آروم شدم اما چند روزیه که دوباره .................
از همتون میخوام و خواهش میکنم که قدر پدرو مادراتون رو بدونید بهشون احترام بزارید اون دلگرمی که آدم از حضورشون داره یه دنیا ارزش داره
تا بعد در پناه خدا
من خوبم البته دیشب تا صبح از کمردرد نتونستم بخوام و ساعت ۷ صبح تا ۹ خوابم برد بعدش اومدم سرکار شوهر جونم منو رسوند و رفت بعدش هم من نشستم پشت کامی و همکار جایگزینم نشست و دوباره کارها رو با هم مرور کردیم
رئیس کوچیکه دیوونه هم که از اون موقع دیگه با ما ارتباطی نداشت دوباره سروکله اش پیدا شده و خودش مستقیم تماس میگیره و مهربون شده خدا به داد نسیم برسه من که دیگه تا شش ماه از دستش راحتم اما نمیدونم دوباره چه نقشه ای توی سرشه
از همتون ممنونم که برای نی نی دوستم دعا میکنید
تا بعد در پناه خدا
سلام
دیروز شوهر جون اومد دنبالم با همدیگه رفتیم یه دور زدیم بعد هم فنجون و رفتیم خونه پدرشوهر جون
این روزها خیلی خسته میشم اونجا هم روم نمیشه پاهام رو دراز کنم یا بزارم بالا شوهر جون هم اصرار میکنه که باید این کار رو انجام بدی میاره یه میز میزاره زیر پای من و به زور پاهام رو میزاره بالا تا ورم نکنه پدرشوهر ومادرشوهرم هم قسمم میدن که راحت باشم اما بالاخره سخته دیگه من خجالت میکشم و اونجا که هستم از رسیدگی شوهر جون به خودم همش معذبم آخه اون همش میگه اینو بخور اونو بخور وقتی گرمم میشه میاد بادم میزنه و .......... خیلی خوشحالم که هفته دیگه آخرین هفته ایه که شب میرم اونجا
امروز هم کمرم خیلی درد میکنه میخوام زود برم خونه استراحت کنم
بچه ها یکی از دوستای نی نی سایتم که قرار بوده حدود دو هفته بعد از من زایمان کنه متاسفانه بخاطر مشکلی که جفتش داشته بچه خوب رشدنکرده و دکتر احمقش هم نتونسته تشخیص بده مجبور شدن سزارینش کنند و این نی نی معصوم با وزن ۱ کیلو به دنیا اومده که الان هم زیر کلی دستگاه است و خیلی شرایط بدی داره از همتون میخوام برای سلامتی این نی نی کوچولو دعا کنید و از خدابخواهید که به مامان و باباش صبر و تحمل بده میدونم که شماها با قلبهای پاکتون حتما دعاش میکنید مرسی از همتون
- شیوا جون کجایی بازم که وبلاگ تعطیل کردی
تا بعد در پناه خدا
اول از هم روز جهانی زن مبارک باشه ![]()
دیروز بعد از ساعت اداری با شوهر جون رفتیم خونه مامی و با مامی جونم رفتیم یه چرخی اطراف خونشون زدیم و یه مقدار کوچولو خرید کردیم و برگشتیم خونه بعد خواهری هم طبق معمول شنبه ها که شوهرش کشیکه اومد اونجا و دور همدیگه کلی گفتیم و خندیدیم بعد من طبق معمول سوءاستفاده کردم و یه مقداری به خودم رسیدم بعدش هم دوش گرفتم و شام خوردیم
خواهری عزیزم تصیمیم داشت بخاطر من عید جایی نره اما من کلی مخش رو زدم که عزیزم من که هفته اول فقط ۱ درصد ممکنه زایمان کنم تو به برنامه خودت برس که انشااله سال دیگه که نی نی داری جایی نمیتونی بری هااااااااااااااااااااا
و خلاصه اخفالات ما کار خودش رو کرد و قراره برند بنگلور هند خواهر زاده شوهرش اونجا زندگی میکنه و با کلی بدبختی چون دیر اقدام کردن بالاخره تونستند بلیط بگیرند و ۲۷ میرند هر چند دلم براش تنگ میشه اما برای تجدید روحیه اش خیلی خوبه
امشب هم طبق معمول میریم خونه پدرشوهر عزیزم
امروز رفتم آزمایشات عفونی مربوط به بانک خون بند ناف رویان رو دادم و ۶۰ هزار تومان با بیمه ازم گرفتند گفتند شاید تا چهارشنبه آماده بشه اگر نشه عملا شانس این کار رو از دست میدیم چون رویان تا ۲۴ بیشتر باز نیست تا ببینیم قسمت چی میشه
تا بعد در پناه خدا
دوستای عزیزم اول از همه بگم ۱۸ فروردین که نوشته بودم فقط تاریخ احتمالیه که سونو گفته چون طبیعی تاریخ دقیق که نداره باید ببینیم چی پیش میاد و خدا چی میخواد هر وقت این دخمل خوشگله قدم رنجه کنه ما آمادگیش رو داریم
مرسی از دعاهاتون و از همه تبریکاتون وجود شماها خیلی بهم دلگرمی میده
چهارشنبه رفتم پیش دکیم راستش رو بخواین اصلا دوستش ندارم و نتونستم رابطه خوبی باهاش برقرار کنم از ما که گذشت اما شماها سعی کنید یه دکتر خوش اخلاق انتخاب کنید
صدای قلب نی نی رو شنیدم و حالی کردم سونو رو دکی دید و گفت طبق تاریخ پری زایمانت ۱۸ فروردینه اما طبق اولین سونوت ۲۲ فروردینه ولی با این حال تو از ۱۰ فروردین آماده باش
و برای این چهارشنبه دوباره وقت گرفتم چون ماه آخر چکاپ هفته ای یکبار میشه البته فکر کنم دیگه بعد از ۲۱ دیگه دکترم نیست و من مجبورم برای چک کردن برم درمانگاه یا بیمارستان چون تقریبا دو هفته آخر میخوره توی تعطیلات عید
پنجشنبه هم تا ساعت ۱۲ خوابیدم
آخه نمیدونم چرا با اینکه شبا نمیتونم خوب بخوابم اما از ساعت ۷ به بعد خوب میخوابم بعدش شوهر جون اومد یه چرتی زد و دوش گرفت شام خونه عمه ام دعوت بودیم و من تصمیم گرفته بودم قبل از رفتن به اونجا برم دیدن دوستم مینا که تنها دوست دوران دانشگاهمه و چند وقت پیش یه عمل جراحی کرده بود در ضمن خونه خریده بودن و من مدتها بود که کادو هم براش خریده بودم اما از تنبلیم نرفته بودم دیدنش خلاصه شوهرجون زحمت کشید منو گذاشت اونجا و نیم ساعتی دم در منتظرم شد تا من رفتم و برگشتم خدا رو شکر مینا با اینکه خیلی لاغر شده بود حالش خوب بود و عمل موفقیت آمیزی داشته و پسرش هم دیدم که ماشااله حسابی بزرگ شده
بعد هم که رفتیم خونه عمه ام و همگی جمع بودیم و خیلی خوش گذشت و همه منو زیادی تحویل میگرفتند و البته کلی منو برای زایمان طبیعی تشویق کردن
نوه عمه ام هم بود که یه دختر سه ساله است و حسابی عشوه ای و رقاص سرهمه رو گرم کرده بود و من همش پیش خودم فکر میکردم منم به زودی یه دختر اینجوری خواهم داشت و چطوری باید باهاش رفتار کنم خلاصه پنجشنبه ای مفید داشتیم تا رسیدیم خونه ساعت ۲ نیمه شب بود و خوابیدیم
جمعه شوهر جون یه سررفت سرکار و بعد زنگ زد که بیا بریم بیرون بچرخیم من هم از خدا خواسته حاضر شدم و رفتیم گیشا مغازه گردی و البته بی فایده چون اصلا حس خرید ندارم مخصوصا الان با این سایز قشنگم
بعدش رفتیم فرحزاد به یاد ایام دوستیمون که خیلی خیلی اونجامیرفتیم و توی فضای باز در هوای بهاری دلتون نخواد دیزی خوردیم که خیلی چسبید و برگشتیم خونه استراحتی کردیم و نشستیم به دیدن فیلم لاست بعد از اون هم بی گناهان رو دیدیم شام خوردیم و تا قبل از دیدن یوسف با تکونهای عجیب و غریب هلیا حال کردیم و بعد از دیدن یوسف که خیلی هم چرت شده خوابیدیم
صبح هم که اومدم سرکار و تا الان مشغول بودم شب هم میخوایم بریم خونه مامی آخه قراره فردا بره مشهد یه سری به مامان جونم و خواهراش بزنه چون عید هم نمیتونه بره البته من بهش میگم هفته اول عید برو اما دلش طاقت نمیاره میگه اگه وقتی من نیستم تو زایمان کنی من دق میکنم تا برسم تهران امان از دست دل این مامانای گل خدا همشون رو حفظ کنه
تا بعد در پناه خدا
تصمیم گرفتم از شنبه هر روز بنویسم آخه تا ۲۸ میام سرکار بعد از اون ممکنه تا یه مدتی به اینترنت دسترسی نداشته باشم در ضمن این روزا رو میخوام یادم بمونه آخرین روزایی که هلیا در وجودم زندگی میکنه
روز تولد شوهر جون زود رفتم خونه سرراه هم براش گل خریدم که خیلی ذوق زده شده بود خودش هم زود اومد تا بریم بیرون که چون دکترم برام سونوی آخر رو نوشته بود در یک حرکت بسیار آرتیستی ساعت ۶ رفتیم سونوگرافی توی اندیشه که ساعت ۷ رسیدیم و دیگه همه داشتند میرفتند و هلیا خانوم رو زیارت کردیم و دیداری تازه شد و دخمل خانوم ما لطف کرده و چرخیده بودند تا مامانشون بتونه به صورت طبیعی زایمان کنه اگر خدا کمکش کنه
آقای دکتر همه اعضا بدنش رو مجددا نشونم داد تازه بچم مثانه اش هم پربود از بس که آب میخوره و مرتب در حال سکسکه کردنه قربونش برم از همه جالب تر میدونید چی بود موهاش که دقیقا مثل موهای یه نفر توی آب بود که تکون میخورد و اندازه حداقل یک انگشت و بلند بود البته فکر کنم قبل از به دنیا اومدنش همشون بریزه شاید هم نه تازه دخترمون دهنش هم باز و بسته میکرد مثل ماهی و خدا رو شکر همه چی خوب بود وزنش هم ۲۴۷۴ گرم بود که دکتر گفت نرماله و همون تاریخ ۱۸ فروردین رو بهم برای زایمان داد تا ببینیم چی پیش میاد
بعدش هم رفتیم برج آرین یه دور زدیم و کافی شاپ رفتیم دیگه شام بیرون نخوردیم و اومدیم خونه شام خوردیم و خیلی خوش گذشت آخه این آخرین روزای دو نفره بودن خانواده کوچولوی ماست باید ازش کمال استفاده رو برد
یکشنبه هم که رفتیم دوباره فنجون آبمیوه خوردیم و بعدش هم خونه پدر شوهر جون طبق معمول (راستی یکی ازم آدرس فنجون رو خواسته بود یادم رفته فنجون یه آبمیوه فروشیه توی دیباجی شمالی از هرکی اونجا بپرسی بهتون نشون میده )
دوشنبه شوهر جون اومد دنبالم با همدیگه رفتیم یه مقداری گشتیم و پیاده روی کردیم سه شنبه هم رفتم خونه دوش گرفتم و غذا درست کردم و با شوهر جون نشستیم به دیدن فیلم لاست البته یه مقدار کمش رو دیدیم من بیشتر هدفم اینه که عید که خونه هستیم سرمون گرم بشه اما باید سی دی اولش رو تموم کنم تا بدمش به خواهری
امروز هم وقت دکتر دارم و میخوام در مورد بانک خون بند ناف ازش سوال کنم شوهر جون رفته و مدارکش رو گرفته فقط من باید یه سری آزمایشات بدم نمیدونم چرا یه مقداری دودل شدم
این روزا شوهر جون مرتب میگه از این روزا استفاده کن و با دخترت حال کن چون دیگه این روزا تکرار نمیشه و این یعنی که ما دیگه نمیخوایم بچه دار بشیم من خودم خیلی دوست دارم دو تا بچه داشته باشیم اما راستش الان یه مقداری نظرم عوض شده فکر میکنم همینکه بتونیم این هدیه ای که خدابهمون داده رو به نحو احسنت بزرگ کنیم شاهکار کردیم تا ببینیم بعدا خدا چی میخواد
مرخصی زایمانم رو رد کردم و خیالم راحت شده ۹ روز کاری دیگه باید بیام و بعدش منتظر اتفاقات جدید توی زندگیمون بشم امیدوارم که اتفاقات خوبی باشه
تا بعد در پناه خدا
امروز یکی از بهترین روزهای خداست میدونید چرا؟ چون ۳۲ سال پیش درهمچین روزی خدا یکی از فرشته های آسمونیش رو به زمین فرستاد و اون فرشته که وسعت قلبش به اندازه یه دنیاست و خوبیهاش حدو اندازه نداره الان همون شوهر جون خودمه که قسمت اعظم قلبم رو به خودش اختصاص داده
عزیز دلم تولدت مبارک

پنجشنبه به مناسبت تولد شوهر جون خانواده هامون رو دعوت کردم به همراه خاله شوهر جون هم که از شهرستان اومده خیلی خوش گذشت و البته وسایل هلیا هم دیدن و کلی خوششون اومد جمعه هم رفتیم میلاد نور و سرخه بازار و یه چیزایی واسه خودم خریدم و کادوی شوهر جون و یه سرهمی هم برای هلیا خانومی خریدیم و برگشتیم خونه
امشب هم من میخوام شوهر جون رو ببرم شام بیرون چون اصل کار امروزه که تولدشه
عکسای وسایل دخملک هم میزارم البته من فقط تونستم با تینی بزارم امیدوارم که بتونید ببینید
http://i39.tinypic.com/4t0jnm.jpg دکور دخملی
http:/i40.tinypic.com/2a5hudc.jpg تخت دخملی
http://i42.tinypic.com/sv5mpx.jpg تختش از یک زاویه دیگه
http://i43.tinypic.com/1zfufc3.jpg کمدش که خیلی مرتب هم نیست
http://i39.tinypic.com/u5zcz.jpg کمد هلیا جونم
http://i43.tinypic.com/2utiukl.jpg اینم یه کیک پوشکیه که هرچند ما اصلا رسم جشن سیسمونی نداریم اما من دوست داشتم و درستش کردم
تا بعد در پناه خدا
همتون رو دوست دارم و می بوسم
شیوا جون مرسی که تولدم رو تبریک گفتی توی این دنیای مجازی فقط تو یادت بود خیلی خوشحال شدم ممنونم
من سه شنبه پیش که تولد برادر شوهر کوچیکه بود و رفتیم لواسون سرما خوردم و چهارشنبه تو خونه موندم حالم خیلی خوب شد
پنجشنبه اول اسفندتخت و کمد هلیا رو آوردند و جمعه هم خواهری اومد خونه ما و همه وسایلش رو چیدیم به نظر خودم که خیلی خوب شد دیگه دلم داره برای اومدنش پر میزنه شام هم خونه ژاله دوست خواهری دعوت بودیم در ضمن پرده هم سفارش دادم به محض نصبش براتون عکس میزارم
شنبه تو اداره دوباره حالم بد شد و بعدش هم رفتم خونه مامیم که دلم براش یه ذره شده بود هر چی به سمت شب میرفتیم حالم بدتر میشد دیگه جوری شد که شب تا صبح خوابم نبرد صبح قرار شد بازم نرم سرکار و شوهر جون منو برد بیمارستان همونجا دکتر کشیک معاینه ام کرد و گفت التهاب شدید داری و باید یه پنی سیلین ۶-۳-۳ بزنی و قرصهای دیگه که من گفتم آخه من باردارم اونم گفت ماههای آخرته و مشکلی وجود نداره اما من بازم دلم نیومد که آمپول بزنم و رفتم خونه و بعد از خوردن کلی ویتامین سی و پرتغال و شیر و .... خوابیدم اما تا ساعت ۲ بیشتر نتونستم طاقت بیارم تمام صورتم ورم کرده بود شوهر جون که زنگ زد دید حالم بده گفت باید بریم آمپول رو بزنی و شوهرخواهرم هم گفت موندن این سرماخوردگی توی بدنت بدتر از زدن آمپوله و حتما بزن خلاصه مجبور شدم یه آمپول زدم ولی خیلی بهتر شدم بعد دوباره خوابیدم و یه دوش گرفتم از کسلی دراومدم آخر شب هم رفتیم خونه پدرشوهرجون اونجا هم کلی بهم رسیدن و من خوابیدم و تا صبح برم اداره و زیارت عاشورا
دوشنبه هم شوهر جون منو رسوند اداره و با اینکه حالم خیلی خوب نبود اما از موندن توی خونه بهتر بود
چون سه شنبه تولدم بود شوهر جون گفت که بیا شب بریم شام بیرون و من تا رسیدم خونه ساعت ۸ بود بعد حاضر شدیم و رفتیم دوباره ناپولی و دیدم طبق معمول که شوهر جونم آخر سورپرایز کردنه خانواده هامون هم دعوت کرده و من خیلی ذوق زده شده بودم بعد از اونجا هم سنتی سوگلی رو رزرو کرده بود و دسته جمعی رفتیم اونجا بعد از خوردن چای و کیک و گرفتن عکس و کادوها برگشتیم خونه خیلی خوش گذشت با اینکه خیلی حالم خوب نبود اما خیلی ذوق کرده بودم سالهای پیش هم شوهر جون منو سورپرایز کرده بود اما امسال قرار گذاشته بودیم پنجشنبه بگیم همه بیان خونمون که تولد من و شوهر جون رو باهم بگیریم
مرسی شوهر جون خوب و مهربونم خدا همیشه سایه ات رو بالای سر من و دخترمون نگه داره من نمیدونم چه کار خوبی به درگاه خدا انجام دادم که پاداشم تو بودی عشق تو تمام خلاء های زندگی منو پرکرده امیدوارم بتونم برات همسر شایسته ای باشم و ذره ای از محبتهای بی دریغت رو جبران کنم
سه شنبه هم تا ظهر خوابیدم و شبش هم رفتیم خونه شیوا یه دوست دیگمون این مهمونیها به مناسبت نیلوفره که از کانادا اومده گفته بودم قبلا و من متاسفانه نتونستم دعوتش کنم انشااله سال دیگه
امروز هم از صبح که اومدم سرکار تنهام چون اکثرا مرخصی هستند
- راستی امروز فهمیدم که اهورای عزیز پسر گل رونالی پریده توی بغل مامان جونش از همینجا به رونالی عزیز و همسرش تبریک میگم امیدوارم که قدم پسرشون پراز برکت و شادی براشون باشه و همیشه سالم و سلامت در کنار همدیگه زندگی کنند
تا بعد در پناه خدا