تبليغاتX
Daisypath Anniversary Years Ticker زندگی در کنار تو زیباست
خاطرات زندگی ما
سلام  به سبک غربیها ولنتاینتون مبارک باشه به نظر من فرقی نمیکنه که ایرانیش رو جشن بگیریم یا غربیش رو در هر صورت خیلی خوبه که برای عشق ارزش قائل  شد و به این بهونه به همدیگه محبتمون رو نشون بدیم

من اینروزا توی زندگی ما خبری نیست جز کارهای مربوط به دخترمون

پنجشنبه گذشته با شوهر جون رفتیم بهار مجددا  و وسایل بهداشتیش رو خریدیم ماشااله از شامپو و صابونهای خودمون کلیاتی گرونتر در میاد بعد هم یه دست رختخواب دم دستی میخواستیم که با توصیه فروشنده یه چیزی خریدیم که قابل حمله و می تونیم همه جا با خودمون ببریم عکسش رو براتون میزارم  و یه چراغ خواب خیلی خوشگل که خودم عاشقش شدم وصل میشه به تخت و روی سقف عروسکهای رنگی میوفته و موزیکاله

سه شنبه هم که تعطیل بود خونه خواهری بودیم دوستش نیلوفر رو که ازکانادا اومده دعوت کرده بود و دختر شش ماهش هم دیدیم خیلی بامزه بود و کلی نی نی بازی کردیم شوهر جون که دیگه داشت از ذوقش غش میکرد

پنجشنبه این هفته هم با مامی رفتیم تجریش برای خرید پرده اتاق که متاسفانه هیچی پیدا نکردیم از بس هم که شلوغ بود زیاد نگشتیم همه مشغول خرید ولنتاین بودن و عجیب امسال همه مغازه ها حراجه و قیمتها مناسب منم به مناسبت ولنتاین برای مامیم یه کیف خوشگل خریدم که خیلی ذوق کرد آخه اون هر سال برای من و خواهری کادو میگیره شبش هم رفتیم شام خوردیم و مامی شب اومد خونه ما و کاغذدیواری هم دید و کلی خوشش اومد

شوهر جون هم برای من یه کیف خرید و گفت کادوی ولنتاینه اما دیروز که رفتم خونه دیدم از من زودتر اومده و یه دونه عروسک گاو بزرگ صورتی با شکلات قلب و یه عطر هم برام خریده و حسابی منو شرمنده کرده آخه من فقط براش یه عطر کنزو با چند تا شکلات خریده بودم کلی ازش تشکر کردم گفت امسال خیلی خاصه چون عشقهای شماره ۱ و ۲ من توی همدیگه ادغام شدن یعنی من و هلیابعد هم با هم رفتیم کافی شاپ شام هم رفتیم خونه پدرشوهر جون که مخصوص من خورشت کدو حلوایی و فسنجون درست کرده بودن البته شب برگشتیم خونه عشق خودمون

 راستی جمعه هم کارگر داشتم و خونمون رو تمیز کرد مثل دسته گل البته به کمک مامی عزیزم که اگر نبود من ول معطل بودم خدا حفظش کنه که عشق منه از دل و جونش مایه گذاشت مثل همه مامانها امیدوارم خدا سایه اش رو بالای سرمون نگه داره سالیان سال الهی آمین

اگر خدا بخواد قراره پنجشنبه تخت و کمد دخترمون رو بیارند و دیگه وسایلش رو بچینیم اونوقت براتون از اتاق کوچولوش که مثل خودشه عکس میزارم

این روزها اصلا دوست ندارم شب بشه چون به شدت بد خواب شدم یعنی از درد شبها خوابم نمیبره و با هر چرخشی بیدار میشم و صبحها کاملا خسته هستم اما راستش رو بخواین اینش هم شیرینه بعضی موقع ها با خودم میگم حتما دلم برای این دوران تنگ میشه دورانی که دخترم فقط و فقط متعلق به منه و از وجود من تغذیه میکنه و با هر تکونش تمام وجودم رو سرشار از عشق میکنه عشقی که از وجود شوهر عزیزم در من ریشه کرده و این برام از هر چیزی باارزشتره

شمارش معکوس ما شروع شده و به اومدن هلیا فقط ۷ هفته دیگه مونده امیدوارم خدا کمکم کنه و این روزهای پایانی هم بدون هیچ مشکلی به سر برسه

خیلی پراکنده نوشتم میخواستم اینا ثبت بشه تا بعدها یادم نره

آخ جون فردا تعطیله و من استراحت میکنم

اینم عکس اون تخت کوچولویی که گفتم البته از سایتش برداشتم کاملا جمع میشه مثل یه کیف در ضمن چراغ خواب هم داره دخترم باکلاسه  روی تخت خودمون هم چفت میشه

http://www.learningcurve.com/product/detail/Y3171A2?locale=en_US

تا بعد در پناه خدا




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 16:30 توسط :: روشنک ::

سلام من اومدم نمیدونم چرا این روزا بلاگفا با من سرناسازگاری داره اکثر کامنتدونی ها برام باز نمیشه مثلا همین امروز نه تونستم برای تی تی کامنت بزارم نه هدی نه آلاله و روزای قبل هم برای خیلی های دیگه ترو خدا ازم دلگیر نشید من پستهاتون رو میخونم و عاشق کامنت گذاشتن هم هستم اما اینجوریه دیگه

و اما....................

امروز اولین سالگرد تاسیس وبلاگ عزیزم می باشد توی این یکسال با دوستای زیادی آشنا شدم که هر چند مجازی بودن اما مهر و محبتشون رو میشد لمس کرد و بهشون وابسته شدم و دوستشون دارم با ناراحتیشون ناراحت و با شادی هاشون شاد میشم

از همه شماها خیلی چیزا یاد گرفتم که به درد زندگیم خورد وازشون استفاده کردم اینجا رو خیلی دوست دارم چون میتونم راحت حرفهام رو بزنم و خودم رو خالی کنم بارها شده در حال نوشتن اشکام سرازیر شده و احساس سبکی کردم

مرسی که با وجودتون درونم انگیزه نوشتن رو تقویت کردید دوستتون دارم

امیدوارم بتونم به نوشتن توی این خونه ادامه بدم و خاطراتم رو برای خودم و خانواده ام حفظ کنم

به امید خدا سال دیگه در حالی دومین سال تاسیس رو جشن میگیرم که دخملم هم تو بغلمه و الان هم به شدت داره خودنمایی میکنه و با تکونهاش قلبم رو شاد میکنه

ماجراهای هفته گذشته رو تو پست بعدی می نویسم این یه پست ویژه به مناسبت تولد وبلاگ جونم بود

اینم تقدیمش میکنم  


تا بعد در پناه خدا



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 17:36 توسط :: روشنک ::

سلام

از دیروز میخوام آپ کنم اما موفق نمیشم نمیدونم این وبلاگ چه مرگش شده حتی برای آلاله هم نمیتونم کامنت بزارم

یکشنبه هفته گذشته شوهر جون اومد دنبالم با همدیگه رفتیم سهروردی و برای اتاقمون که تا دوماه دیگه با هلیا مشترک میشه کاغذدیواری سفارش دادیم قسمتی رو که میخوایم وسایل اونو بزاریم یاسی با حاشیه فانتزی و قسمت خودمون رو شیری انتخاب کردیم و من خیلی استرس داشتم که خوب بشه یا نه البته دیروز اومدن چسبوندن و شوهر جون برام عکسش رو اورد دیدم ظاهرا که قشنگ شده اما چون طبق معمول همیشه ما یکشنبه ها خونه نمیریم هنوز خودم از جلو ندیدم

هفته گذشته من و خواهری بالاخره روز سه شنبه موفق شدیم بریم تجریش و یه ست مروارید بسیار ساده و شیک که خودم خیلی دوستش دارم از طرف مامی و خواهری خریدیم هر چند شوهرجون غر زد که این مثل بدلها میمونه اما مردا که از این چیزا سردرنمیارن آخه من کلا زیاد اهل طلا نیستم هر وقت هم بخوام بخرم طلاهای ظریف رو ترجیح میدم و از این ست خیلی خوشم اومد برق نگینهاش کاملا اونو با بدلیها متمایز میکنه و اصلا هم برام مهم نیست که مردم فکر میکنند بدله یا اصله مهم اینه که این یه هدیه است از طرف دو نفر از عزیزترینام و به مناسبت یکی از مهمترین اتفاقات زندگیم حالا بگذریم دست مامی و خواهری درد نکنه که خیلی زحمت کشیدند

تجریش که رفته بودم یه سری لباس سایز یک هم برای هلیا گرفتم که خیلی نازه و پرده هم برای اتاق انتخاب کردم که بعدا با مامی بریم بخریم

پنجشنبه با دوستای نی نی سایتم قرار داشتم اما متاسفانه شوهر جون تصادف کرد و اعصابمون بهم ریخت و نشد که برم البته خدا رو شکر فقط خسارت مالی بود اما بعداز کارای کروکی و اینا با هم رفتیم فنجون آبمیوه خوردیم و برگشتیم و بعد از مدتها پنجشنبه تنها و خونه بودیم منم لوبیا پلو درست کرده بودم و خوردیم و با هلیا خانوم تودلی که حسابی با باباش تله پاتی داره سرگرم بودیم

جمعه هم رفتیم کامپیوتر رو گذاشتیم خونه مامی تا اتاقمون جاش باز بشه و دیگه توی خونه کامی نداریم  نهارهم خونه خواهری بودیم البته شوهر جون دوباره برگشت سرکار و ساعت ۴ اومد و موند پیش شوهر خواهری و من وخواهری و مامی به اتفاق رفتیم شو مانتویی که یکی از دوستامون گذاشته بود که اصلا قشنگ نبودن خودش طراحشون بود بعد برگشتیم شام هم خونه خواهری خوردیم و مامی رو گذاشتیم خونشون و رفتیم به سمت خونه عشقمون و یوسف رو دیدیم و خوابیدیم

شنبه هم اتفاق خاصی نیوفتاد و من ساعت ۴ رفتم خونه اما شوهر جون از همیشه دیرتر رسید و ۹ شام خوردیم و یه فیلم دیدیم و خوابیدیم این روزا خیلی زود خسته میشم و دوست دارم بخوابم

دیروز هم رفتم تجریش تا از طرف خواهری برای دختر نیلوفر که قبلا گفته بودم کانادا زندگی میکنه و نی نیش حدود ۶ ماهشه و اومده ایران کادو بگیرم که هیچی پیدا نکردم بعد هم توی قائم بودم که بارون شدید شروع شد البته من چتر داشتم بعدش رفتم برای شوهر جون به مناسبت ولنتاین یه عطر کنزو خریدم و منتظر شدم تا اومد دنبالم و رفتیم خونه پدرشوهر جون و ساعت ۳۰/۱۰ هم خوابیدم

اینم از داستان این چند روز من چهارشنبه وقت دکتر دارم برم ببینم چند کیلو به این وزن عزیزم اضافه شده اگر کمتر میام اینجا مینویسم بخاطر اینکه خیلی کارامون زیاد شده و یکی ازهمکارام هم آوردن پیش من نشوندن تا کارام رو بهش یاد بدم برای مدت مرخصی بیاد جای من و سرم خیلی شلوغه و دو تا چشم غریبه هم زل زده به کامیم

اگر براتون کامنت نمیزارم به همین علته والا همه پستهاتون رو میخونم و در صورت امکان کامنت هم میزارم

تا بعد در پناه خدا




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 11:39 توسط :: روشنک ::

سلام

ما یعنی من و خواهری و مامی قرار بود چهارشنبه بریم تجریش که به اصرار اونا برای من کادوی مثلا زایمان بگیرند اونم به سلیقه خودم اما شوهرجون با یکی از همکاراش که تازه عقد کرده قرار سینما گذاشته بود و ظاهرا به من گفته بوده و من متوجه نشده بودم به حق چیزای نشنیده بعله من هم قرار رو با خانواده بهم زدم و شدم یک زن حرف گوش کن و مطیع شوهر آخه شوهر جون خیلی کم پیش میاد که بادوستاش قراری بزاره خلاصه من رفتم خونه دوش گرفتم حاضر شدم و به اتفاق رفتیم باز هم پردیس سینمایی و فیلم خواستگار محترم رو دیدیم که اندکی چرت و پرت بود بعد از اونجا رفتیم فرحزاد و شام خوردیم و اونا قلیون کشیدن  بچه های خوبی بودن دنبال کارهای عروسیشون هستند و با مشکلاتی که همه جوونا اول زندگی دارن درگیرند امیدوارم خدا کمکشون کنه تا همه چی بر وفق مرادشون پیش بره

پنجشنبه هم من با عرض شرمندگی تا ساعت ۱۲ خوابیده بود بعد بیدار شدم خونه رو تمیز کردم و قرار داشتیم با خواهری و دوستاش و شوهرامون بریم رستوران ناپولی که تا اونجا رفتیم اما بسته بود  ماه دیگه چون خیلی سرد بود یه رستوران دیگه همونجا توی کوچه بود دویدیم رفتیم توش و غذا خوردیم جاتون خالی خیلی خوش گذشت مخصوصا که آریان پسر دوست خواهری هم بود و کلی شیرین زبونی کرد برامون بعد از شام هم رفتیم خونه آریان و چایی خوردیم و بعد از گپ زدنهای فراوان برگشتیم خونه و خوابیدیم

جمعه هم نهار رفتیم خونه مامی که قربونش برم هم برام عدس پلو درست کرده بود هم ماهی آخه من عاشق عدس پلوام و ماهی هم که الان برام خیلی خوبه دیگه تا عصر اونجا بودیم بعد با شوهر جون رفتیم شهروند خریدامون رو کردیم و دوباره برگشتیم خونه مامی و به اتفاق نهار خوردیم و بعد از دیدن بی گناهان برگشتیم خونه و یوسف رو خونه دیدیم و کلی عشقولانه و چک کردن حرکات نی نی تو دلی و اونم با تکونای عجیب و غریبش که جدیدا خیلی خیلی زیاد شده باباش رو حسابی غافلگیر میکرد جوری که شوهر جون ترسیده بود میگفت الان میاد بیرون  بعد هم لالا کردیم

شنبه هم از صبح خیلی کارم زیاد بود مخصوصا که نسیم طفلی کمر درد شدید داره و نمیتونست تکون بخوره و امروز هم نیومده

رئیس کوچیکه هم از چهارشنبه یه نامه بهمون داده و یه جورایی خواسته ما رو بسوزونه اما ما از خدا خواسته شدیم چون تقریبا ارتباطش با ما قطع شده و فقط پیغامهاش رو از طریق منشی بهمون میده نمیدونید چه آرامشی برقراره

امروز هم که طبق هر هفته میریم خونه پدرشوهر جون 

بچه ها اسپریت حراج ۵۰ درصد کرده البته اونایی که اهل خریدن لباسهای مارکدار هستند برند چون یکسری لباسهاش واقعا مفت شده من که خودم هیچ وقت مارکدار اینجوری نمیخرم چون به نظرم اصلا ارزش نداره این همه پول بابت جنس چینی بدی اما الان خیلی خوبه مخصوصا بچه گونه هاش من که رفتم و یک شلوار و دو تا بلوز برای دخملم خریدم دیگه هیچ پولی برای خودم نمیمونه حالا شانس آوردم مامیم زحمت اکثر خریداش رو کشیده والا من یه مفلس میشدم ولی واقعا خیلی لذت بخشه

خیلی حرف زدم مواظب خودتون باشید

تا بعد در پناه خدا  




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 13:53 توسط :: روشنک ::