سلام سلام به همگی
هفته گذشته دوشنبه برای من خیلی روز بدی بود رئیس کوچیکه که معرف حضورتون هستند از وقتی موضوع منو فهمیده خدا وکیلی خیلی سعی کرده رعایت کنه و همه بار رفت و آمد به بالا افتاده به دوش نسیم بنده خدا که ازش خیلی ممنونم
از سر جریان مرخصی من برای رفتن به مسافرت دوباره این رئیسه با من چپ افتاد تازه بهش نگفتم که کجا میرم گفتم عروسیه میخوام برم شهرستان اما اون هی خواست سنگ بندازه گفت نزدیکه همایشه اونوقت اگر بخوان پاداش بدن من نمیتونم ازت دفاع کنم (حالا هیچ کس در مورد پاداش نظر اونون نمی پرسه و اگر هم بپرسند اون آدمی نیست که برای کسی خیر بخواد) خلاصه مطلبش این بود که به جای یکهفته مثل دو روز برو که منم با پررویی گفتم راه دوره با این وضعیتم نمیتونم برم و دو روز بعدش برگردم این شد واسش کینه تا اینکه بالاخره روز دوشنبه که آسانسور هم خراب بود من یه نامه ای رو دادم یکی از همکارام ببره داشت میرفت بالا رئیس کوچیکه هم بهانه کرد که این نامه محرمانه بوده
نباید میدادی کسی دیگه میاورد در صورتیکه اصلا اینطوری نبود بعدش هم قرار بود منشیش بیاد از من بگیره اما من گفتم اون بنده خدا این همه راه نیاد تا پایین آخه اونا طبقه ۵ و ما طبقه همکف هستیم خلاصه به منشیش گفته بود من از تو این نامه رو نمی گیرم خودش باید بیاد پایین منشی بیچاره اش هم با شرمندگی به نسیم زنگ زده بود و گفته بود منم با این هیکل قلمی هن و هن کنان پنج طبقه رو رفتم بالا میخواستم هر چی از دهنم دراومد بهش بگم که خبرش داشت با تلفن حرف میزد و من فقط نامه رو گذاشتم رو میزش و برگشتم اما به قدری عصبی شده بودم که تمام تنم می لرزید و مجبور شدم طبقه سوم برم پیش همکارام و همینکه نشستم از شدت لرز گریه ام گرفته حالا گریه نکن کی گریه کن
الان که دارم مینویسم خندم میگیره اما اونموقع واقعا تمام بدنم از تو هم می لرزید و هیچ کاری از دستم برنمیومد همکارام هم گیر داده بودن که ماالان بهش زنگ میزنیم که من راضیشون کردم چون این زن آدمی بسیار بسیار عقده ایه و نباید باهاش دراوفتاد خلاصه تا شب اعصابم خرد بود جالبتر اینکه بعد از این موضوع برگه اضافه کاریها رو که همون روز داده بوده به امور مالی پس گرفته و دوباره ۱۰ ساعت از من و نسیم کم کرده با توجه به اینکه همینجوری هم بهمون ۱۰ ساعت کم داده بود یعنی ۲۰ ساعت می بینید یه آدم چقدر میتونه بدجنس و بدبخت باشه من که فقط سپردمش به خدا اینو هم نوشتم که هیچ وقت این کارش یادم نره
اصلا کار من غلط بوده که نامه رو دادم به کسی دیگه ببره بالا درست اما وقتی نامه به دستت رسیده چرا باید با من این کار رو بکنی
شب هم که برای شوهر جون تعریف کردم باز هم اشکم دراومد و جالبتر اینکه از فردای اونروز هلیا که حسابی توی دلم تکون میخورد تکوناش به قدری کم و سنگین شد که دلشوره گرفتم تا پنجشنبه که تکوناش زیادتر شدخیالم راحت شد
شوهر جون هم کلی عصبانی شد و نمیتونست باور کن همچین آدمی هم وجود داره
چهارشنبه شب هم پدرشوهر و مادرشوهر جونم با برادر کوچیکه اومدن خونمون و من براشون خورشت کرفس با سوپ و دسر درست کردم و تجملاتیش نکردم شوهر جون هم رفت دوباره از انباری دو تا چمدون و چهار تاکیسه خریدای هلیا رو آورد بالا و با شور و شوق بهشون نشون داد نمیدونید وقتی ذوقش رو می بنیم چقدر لذت میبرم قربونش برم الهی خدا حفظش کنه
پنجشنبه هم به اتفاق خواهری اینا و مامی رفتیم پردیس سینمایی و فیلم دلشکسته رو دیدیم باحال بود اما باز هم آخرش رو به نفع خودشون تموم کردن کلی از دست دختره خندیدم بعد هم رفتیم شام خوردیم و از مامی اینا جدا شدیم رفتیم فنجون آبمیوه خوردیم و پیش به سوی خونه یه فیلم گرفته بودیم نشستیم دیدیم قشنگ بود اسمش این بود(دوست پسر تازه مامانم)![]()
جمعه هم شوهر جون رفت سرکار ولی برای نهار اومد با هم بودیم تا آخر شب کلی عشقولانه دروکردیم و چرت نیمروز حسابی بهمون مزه داد
شنبه هم نسیم مرخصی بود و البته امروز نیز هم خوشبختانه کاری پیش نیومدکه با اون خانوم روبرو بشم و جای شکرش باقیست شوهر جون آخر وقت اومد دنبالم با هم رفتیم به دنبال آدرسی که برای خرید ست ملحفه تخت هلیا گرفته بودم که با اجازتون خیط شدیم چون تا ولیعصر رفتیم طرف گفت ما اصلا ست نوزادی نداریم![]()
اما این باعث شد که اونجا ها حسابی گشتیم و بالاخره یه ست نوزادی ترک پیدا کردم که دخترونه هم باشه بامزه است اما متاسفانه باز هم صورتی شد من دوست داشتم بنفش روشن یا همون یاسی پیدا کنم اما اصلا پیدا نمیشه نمیدونم چرا فقط برای دخترها قرمز و صورتی همه چی رو درست میکنند
بقیه هم که فقط زرد و سبز و آبی و تو مایه های پسرونه است من از عمد تخت هلیا رو رنگی نگرفتم که بتونم همه رنگی رو باهاش ست کنم اما فعلا که موفق نشدم
خلاصه بعد از خرید اومدیم خونه و بعد از دیدن سریالها یه دوش گرفتم و خوابیدیم امشب هم که خونه پدرشوهر جان هستیم البته من اول میرم دکتر بعد میرم اونجا
خیلی از بچه های وبلاگ هستند که من نمیتونم براشون کامنت بزارم مثل مجی جون نمیدونم چرا لطفا رو حساب بی لطفی نزارید
لیلی جون افتتاح رستورانتون رو تبریک میگم بابا دلمون برات یه ذره شده بیا یه آپی بکن
هلیا خواهر کوچولوی خودم خیلی کم پیدا شده امیدوارم که سلامت باشه
مریسام عزیزم امیدوارم که عمل پدرت با موفقیت انجام بگیره
لینک عکس تخت هلیا رو اینجا براتون میزارم من که خیلی خیلی دوستش دارم
تخت و کمد هلیا البته من اون میز تعویضش رو نگرفتم چون واقعا دیگه جا ندارم
پی نوشت: نباتی جون تو هم از اون دسته دوستان شدی که نه میتونم طرز تهیه دسرات رو ببینم نه اینکه برات کامنت بزارم خواستم بگم خوش به حالت که برف می باره به جای من هم لذت ببر درضمن طرز تهیه دسرهات هم میخوام
تا بعد در پناه خدا
سلام عزارداریهای همتون قبول باشه امیدوارم خدا حاجت همه رو بده
اینروزا این وبلاگنویسان عزیز چشون شده همه ناراحت و بی انگیزه شدن بابا نزدیکه عیده یه خونه تکونی بکنید دلاتون رو و یه شور و حالی به این وبلاگستان بدین
تعطیلات برای من که خیلی خوب بود درسته که صبحها نخوابیدم اما ظهرها خواب نمیروزی خیلی صفا داشت
دوشنبه خونه پدرشوهرجون همتون رو دعا کردم البته از دست مادرشوهرم ناراحت شدم و شبش کلی برای شوهر جون گریه کردم که باز هم فکر میکنم من زیاد حساس شدم والا اون بنده خدا چیز خاصی نگفت بگذریم
سه شنبه هم رفتیم خونه دختر عموی شوهر جون و اونجا مملو از بچه بود به هر اندازه و هر هیبتی که میخواستی پیدا میشد بعدش رفتیم خونه مامی براش غذای نذری بردیم و همونجا یه استراحتی کردیم و اومدیم توی شهر دور زدیم و رفتیم خونه و در کنار همدیگه به عشقولانگی گذشت
چهارشنبه هم صبح رفتیم چیذر یه نیمساعتی به دسته هایی که راه افتاده بودن برند امامزاده نگاه کردیم و بعدش یکی از همکارام تو دولت نذری داشتند زنگ زد که برات کنار گذاشتم بیا بگیر دستش درد نکنه مادرشوهر جون هم دیدیم و رفتیم هیات حبوباتی و کلی شاخامون از بابت تیپ و قیافه دخترها دراومد و برگشتیم خونه و بعد از خوردن غذا یه استراحتی کردیم و دوش گرفتیم رفتیم خونه مامی خواهری هم شوهرش کشیک بود و اومد پیش ما تا آخر شب کلی با هم صحبت کردیم و خوش گذشت میدونید که همیشه خونه مامی به آدم خوش میگذره
ماشااله امسال خیلی وفور غذای نذری بود مخصوصا که به برکت وجود هلیا همه برای من مخصوص میفرستادند حتی همکارای شوهر جون هم به نیت من از هیاتهاشون غذا آورده بودن دست همگیشون درد نکنه
پنجشنبه صبح به اتفاق خواهری و مامی رفتیم اکباتان آخه جمعه تولد راحله دوستم بود رفتیم دم مغازه اش و کادوش رو دادم و دیداری تازه کردیم بعد توی مغازه ها چرخی زدیم و من مایحتاجم رو خریدم و دوباره برگشتیم خونه مامان و نهار خوردیم و من دوش گرفتم و آماده شدم چون شب قرار بود بریم خونه شیوا دوست خواهری شوهر جون که اومد به اتفاق رفتیم اونجا هم خیلی خوش گذشت و از دست این زن و شوهر کلی خندیدیم آریان جیگر پسر دوست خواهری هم بود که دلمون رو حسابی باز کرد
جمعه هم صبح شوهر جون رفت سرکار و من کتاب خوندم و فیلم دیدم ونهار هم تنها بودم تا عصر که شوهر جون اومد و باهمدیگر کلی خوراکی خوردیم و به تکونهای هلیا نگاه کردیم و لذت بردیم و بعد از دیدن سریالها خوابیدیم
شنبه مشغول کار بودم و بعد از اون رفتم خونه دوباره از غذاهای نذری گرم کردیم و خوردیم تازه همکار شوهر جون که توی پروژه شون چند تا مرغ و خروس پرورش میده از تخم مرغهاش برام فرستاده تا من بخورم و هلیا جونم زودتر بزرگ بشه
این بود روزمرگیهای ما مواظب خودتون باشید
تا بعد در پناه خدا
سلام
اول از ابراز لطف همه دوستام تشکر میکنم شماها خیلی به دخملی من لطف داشتید چیزی که برام خیلی جالب بود اینه که من اولش که توی سونو میدیدمش گفتم وای چقدر دماغش بزرگه دکتر گفت نه سایه بند ناف افتاد روش و توی این عکس یه مقداری کوچیکتر افتاده اما بازم به نظرم نی نی دماغ گنده ایه و اکثرا هم گفتن دماغش مثل خودته
و خیلی ها هم تو کامنت از قشنگی دماغش تعریف کردن نمیدونم چرا اینقده نظرات متفاوته
چهارشنبه داشتم میرفتم خونه پدرشوهری توی میدون محسنی دیدم سها عشق من حراج کرده رفتم الکی الکی دو تا بادی و یه شلوار و یه سرهمی برای دخملی خریدم نمیدونید وقتی براش خرید میکنم چه لذتی میبرم اصلا دیگه دنبال خرید برای خودم نیستم
پنجشنبه چون خواهری و شوهرش رفته بودن کیش من رفتم پیش مامان و شب با هم رفتیم بیرون و از اطلس پود که حراج کرده یه مقداری خرید کردیم بعد هم میلاد نور رو چرخی زدیم و شام خوردیم و رفتیم خونه ما جمعه هم شوهر جون رفت سرکار و من ومامی با هم بودیم تا عصری که مامی میخواست بره خونه بردیم رسوندیمش بعد هم رفتیم سید مهدی فالوده و بستنی خوردیم و برگشتیم خونه سریالها رو دیدیم و لالا
شنبه هم که مشغول کسب یه لقمه نون حلال بودیم بعد رفتم خونه مامی آخه برام دلمه درست کرده بود درضمن خواهری هم برگشته بود و من دلم براش یه ذره شده بود تازه سوغاتی ها هم باید میگرفتم
خونه مامان خیلی خوش میگذره مخصوصا که این شوهر جون من از اونجایی که خواهری رو خیلی دوست داره همش با هم شوخی و کل کل دارن مرتب در حال خندیدن هستیم
یکشنبه هم که بعداز کار شوهر جون اومد دنبالم و رفتیم فنجون آبمیوه خوردیم و رفتیم خونه پدرشوهرجون که خبردار شدم برادر شوهرجون عزیز تشریف فرما شدن یعنی بعد از اینکه کل پولشون رو خرج کردن برگشتن دست از پا درازتر
البته ازاولش هم مشخص بود بگذریم
امشب هم خونه پدرشوهر جون یعنی کل همسایه هاشون به اتفاق نذری میدن و ما باز هم اونجا پلاسیم شاید مامی و خواهری هم بیان
خیلی از دوستان ازم پرسیده بودن که چاق شدم و ازاین صحبتها باید بگم من دو ماه اول دو کیلو کم کردم و از اون به بعد تا الان ۸ کیلو چاق شدم البته هر کی منو می بینه مخصوصا با لباس بیرون به سختی تشخیص میده که من بار دا رم شکمم هم تا الان که کوچیکه و خیلی بزرگ نشده اما خودم اصلا از هیکلم راضی نیستم و سعی میکنم که بهش اهمیتی ندم تازه شانس آوردم که قدم بلنده والا چه شود اما باز هم خدا رو شکر چون برای وزن و قد من بین ۱۱ تا ۱۶ کیلو اضافه وزن مجاز می باشد و من هنوز جا دارم
این شبا مرتب از خواب بیدار میشم و نمیتونم خوب بخوابم بازم اگر سوالی بود من در خدمتم
از فردا تعطیلات ما شروع میشه و تا شنبه من نمیام پیشتون البته فکر کنم اکثر بچه ها نباشند
خیلی دلم برای چتینگ باهاتون تنگ شده خیلی خیلی دلم برای لیلی که دیگه یه ذره شده
دلم برای کل کل کردن با آزی و بحث کردن با ریتا و آتی و فری و مریسام و هلیا و نگین و ... در مورد مارال تنگ شده کلا این روزا خیلی دلم تنگه و حساس شدم دلم میخواد همه پیشم بودند اما افسوس..........
تا بعد در پناه خدا
سلام من اومدم با یه دنیا شادی آخه میدونید چی شده من موفق به دیدن دخترم شدم اونم به طور واضح و ازهمه مهمتر اینکه اون کاملا شبیه باباشه خیلی کیف کردم قربون جفتشون برم نسیم میگه تو از بس شوهر جون رو دوست داری خدا یکی دیگه مثل اون بهت داده امیدوارم خدا هر دوتاشون رو حفظ کنه
ماه پیش که رفتم مطب دکتر برام سونو سه بعدی نوشت اما تاریخش رو ۱۵/۱۰ زد گفت الان زوده سه بعدی بری ۱۱/۱۰که امروز باشه هم بیمارستان وقت داشتم دیشب فهمیدم که اصلا این سونو رو با بیمه قبول نمیکنند و با هماهنگی باشوهر جون ساعت ۷ رفتیم سونو و یه دیدار لذتبخش با دخمل گلم داشتم به هیچ عنوان نمیتونم احساسم رو بیان کنم فقط از دیشب اولا خیلی شوکه ام که چقدر شبیه شوهرجونمه دوما که دلم به شدت براش تنگ میشه و دلم میخواد زودتر بیاد همش به خودم میگم من که با یه تصویرش اینجوری شدم خودش رو ببینم چیکار میکنم عجب احساس خاصیه این احساس مادری
آقای دکتر خوب و متشخص شروع کرد و خودش سونوی چهار بعدی انجام داد کلیه اجزاء کوچولوی بدنش رو نشونم داد و اولش دستش روی صورتش بود بعد دستش رو گذاشت زیر چونه اش و اون یکی هم آورد بالا کنار گوشش انگشتهاش رو برامون شمرد و کف پاش رو نشونمون داد و ستون فقراتش و ... وسطاش یه لبخند کوچولو هم واسه مامی و باباش زد و از همه مهمتر اینکه دخمل گلم كاملا خدا روشكر سالم بود
حالا براتون عكسش رو ميزارم
صبح هم رفتم بيمارستان و آزمايش قند هم برام نوشت انجام دادم و بهم گفتن از اين به بعد سه هفته يكبار بايد برم ترو خدا برام دعا كنيد تا اين روزها رو هم به خوبي و سلامتي بگذرونم و به قول شوهر جون بارم رو به زمين بزارم عصر هم داريم ميرم خونه پدرشوهر جون تا عكس رو بهشون نشون بديم
يه التماس دعاي ديگه هم دارم و اونم اينكه قبل از به دنيا اومدن هليا خواهرم هم باردار بشه اين روزا محرمه و ممكنه خيلي هاتون به هيات ها بريد و دعا كنيد ما رو فراموش نكنيد
اين ثمره عشق من و شوهر جون
براي همه اونايي كه چند وقته توي وبلاگ نميان دلم تنگ شده
سلام سلام خوبید خوشید سلامتین امیدوارم که همتون خوب وخوش باشید
من و شوهر جون پنجشنبه نهار ولیمه دعوت بودیم و من باید با رعایت کامل حجاب اسلامی میرفتم بخاطر جو حاکم بر اونجا و بسیار سخت بود ساعت ۲ تموم شد و رفتیم مادرشوهر و پدرشوهر جون رو برداشتیم به اتفاق رفتیم بهار آخه بهشون قول داده بودیم که یکدفعه ببریمشون اونجا بعد از کلی تحقیقات بالاخره کالسکه و کریر(صندلی ماشین) خریدیم با یه سری خرده ریز البته من نمیخواستم کالسکه بخرم اما جوگیر شدم و خریدم آخه مامانم قبلش گفته بود بخر چرا نخری به دردت میخوره و شوهر جون هم دوست داشت که بخریم اونی که ما انتخاب کردیم و یه جورایی جنسش از بقیه بهتر بود فقط سبز و قرمز داشت که سبزش پسرونه بود و ناچارا قرمزش روخریدیم هر چند من رنگ قرمز زیاد دوست ندارم اما دیگه گرفتیم و مورد پسند هم قرار گرفت اگر شد عکسش رو میزارم
یه چیزی که برام جالب بود اینه که پدر و مادرشوهرم چون سالهاست دنبال این چیزا نبودن از شنیدن قیمتها شاخ درآورده بودن
ولی خیلی ذوق کردن به حدی که پدرشوهرم میگفت فکر کنم (مادرشوهرم) هوس کرده یه نی نی بیاره ![]()
بعد از اونجا رفتیم خونه مامی که از قبل دعوت کرده بود و عمه و دختر عمه ام هم بودن دور هم بودیم وخیلی خوش گذشت شبش هم ما موندیم ولی من تا صبح از درد قفسه سینه نتونستم بخوابم کلا این شبا خیلی بد میخوابم
جمعه هم تا ظهر با مامی تنها بودم و کلی حال کردم بعد شوهرجون اومد نهار خوردیم و یه چرت زد و برگشتیم خونه و لباسها رو ریختم تو ماشین و مشغول دیدن سریالها شدیم و بعد از دیدن یوسف خوابیدیم
دیروز یه مقداری از دست شوهر جون عصبانی بودم و خیلی حرص خوردم البته اون خیلی مراعاتم رو میکنه اما ناخواسته ناراحتم کرده بود اونم سربرادر بزرگه که بدون هیچ تحقیقی با پول پدرشوهر جون رفته دبی برای کار آخه چند وقته که بیکار شده تازه زبان هم هیچی بلد نیست قبلش همه گفتند این کار بیهوده ایه اما مادرشوهرم چون این پسربزرگش خیلی نورچشمیه گیرداد که من باید به زنش ثابت کنم اگر بخوام میتونم همه کاری براش بکنم ( داستان داره زندگی اینا چون با مخالفت خانواده شوهرم ازدواج کردن چندین سال قهر بودن و بعدش فقط پسره رفت و آمد میکرده تا مدتی بعد خانمش هم سالی یکبار اومده ورفته تا وقتی که اومدن خواستگاری ما دوباره قهر کرده که چرا اومدن خواستگاری من ولی خواستگاری اون نرفتند و تا همین الان هم رفت و آمد ندارن و خیلی زندگی مسخره ای دارن بعد از ۱۷ سال هنوز بچه هم ندارن و سن خانومش هم بالاتر از خودشه ) حالا رفته اونجا گیر کرده هی زنگ میزنه که ما به اون دوستمون توی دبی سفارشش رو بکنیم قبل از اینکه بره هم توقع داشت که ما بفرستیمش بره خونه اون اما من قبول نکردم چون اونجا که کاروانسرا نیست و اصلا کار درستی نبود تازه من میدونستم که میره اونجا یکماه میخوره و میخوابه فقط ابروی ما رو میبره و برمیگرده اون اینجا هر کاری براش پیدا میکنند بهانه میاره چه برسه تو یه کشور غریب با آب و هوای افتضاح خلاصه منم از دستشون خیلی حرص خوردم اگر بخاطر پدرشوهرم نبود اصلا راضی نمیشدم که زنگ بزنند به دوستمون اما گفتن فقط در مورد کار و محل زندگی ازش سوال کنند اونم خود شوهرجونم چون این کار از اولش هم کار احمقانه ای بود و این مادرشوهرم کفر منو درآورد چون من میدونستم که کار توی دبی برای این آدم پیدا نمیشه ولی میدونید چون پدرشوهرم برای خرید خونه به ما کمک کرده من به شوهرم گفتم تو دخالتی نکن فردا فکر میکنند بخاطر پوله اما خودم خیلی دلم برای این پدر میسوزه چون هر کاری از دستشون براومده براش کردن تازه زنش هی میگه شما برای این پسرتون هیچ کاری نکردید به نظر شما پسری که وظیفه فرزندیش رو ادا نکرده میتونه توقعی داشته باشه کسی که سالی یکبار سرمیزنه بهشون و توی هیچ جمعی ومهمونی شرکت نمیکنه که دل پدر و مادرش رو خوش کنه چرا بایدتوقع داشته باشه میدونم خیلی پراکنده نوشتم اما به خدا خیلی حرص خوردم شاید شماها فکر کنید من بدجنسم یا اینکه خیلی فکرای دیگه اما باور کنید که اینطوری نیست الان نوشتم فقط برای درددل برادر شوهرم آدم بدی نیست خیلی هم آروم و خوبه اما متاسفانه سرنوشتش اینجوری بوده و البته به نظر من خود کرده را تدبیر نیست و اگر از این زندگی ناراضی بود حتما یه حرکتی میکرد اما ظاهرا عادت کرده اما متاسفانه مادرشوهرم نمیخواد اینو قبول کنه و میگه اون دلش برای زنش میسوزه که ولش نمیکنه خنده داره مگه نه ادم باید بیشتر دلش برای خودش بسوزه اما خوب اونم مادر و دوست داره خودش رو اینطوری راضی کنه
ما با اون دوستمون توی دبی درسته که خیلی راحتیم و خیلی به ما لطف داره اما اگر همه دوستاش بخوای فامیلاشون هم بفرستن پیش اون دیگه کارش ساخته است ومن به هیچ عنوان دوست ندارم از محبت کسی سواستفاده کنم اونم برای کسی که لیاقتش رو نداره من از روز اول گفتم این میره بعد از یکهفته که پولا روخورد برمیگرده اصلا هم دنبال کار نمیره حالا داره به همین نتیجه میرسه جالبه که مامانش میگفت میدونم میره برمیگرده عیب نداره بره یه آب و هوای سرش عوض شه (آخه بنده خدا اینجا هرروز بیل میزنه خسته شده ) خیلی بدجنسی کردم اما سبک شدم امیدوارم خدا عاقبت همه رو به خیر کنه این برادر شوهر ما رو هم به راه راست هدایت کنه
- لیلی جون دلم برات خیلی تنگ شده
-من دیگه برای دوستانی که فقط وقتی براشون کامنت میزاری بهت سرمیزنند کامنت نمیزارم هر جا دوست دارم میرم میخونم اما بدون ردپا
تا بعد در پناه خدا
سلام
مرسی از همتون بابت لطفی که به وسایل هلیا داشتید البته همش رو نزاشتم چون دیگه وقت نشد اما وقتی اتاقش رو چیدیم بازم براتون عکس میزارم سه شنبه شب خانواده عموم و عمه ام از شهرستان اومدن خونه مامی و من چهارشنبه شام دعوتشون کردم که باز هم شوهر جون نزاشت من غذا درست کنم و از بیرون گرفت البته من ناراحت شدم و خیلی اصرار کردم که نگیره اما قبول نکرد و من خودم ژله و پودینگ درست کردم و فتو چینی چون اولین بار بود که بعد از عروسیمون عموم میومد خونمون دوست داشتم سنگ تموم بزارم آخه من خانواده بابام رو خیلی دوست دارم خیلی خیلی بامحبتند
چهارشنبه (روز عید) شب ساعت ۷ اول عمو و زنش و پسرش با مامی و خواهری اومدن بعد هم خانواده عمه ام همراه دختر عمه و شوهرش که تهران هستند و پسرعمه و خانومش و پسر سه ماهشون که قبلا گفته بودم و اونا همراه عموم از شهرستان اومده بودند جاتون خالی خیلی خوش گذشت مخصوصا که کلی نی نی بازی کردیم باورتون نمیشه این بچه اصلا صداش درنمیومد خیلی آروم بود بعد از رفتن اونها و جمع و جور کردن خونه خوابیدیم درضمن عموم یه ظرف کریستال خیلی قشنگ و باارزش برام کادو آورده بود و پسرعمه ام یه اردو خوری والتر گلس دست همشون درد نکنه
پنجشنبه من از صبح تا ساعت ۷ خونه تنها بودم اول قرار بود با عمو اینا نهار بریم بیرون که بهم خورد بعد قرار شد با مامی بریم بهار بقیه خریدامون رو بکنیم که من بهش گفتم سرده تو نیا اذیت میشی با شوهر جون سراینکه دیر اومده بود یه دعوای کوچولو کردم و اون کلی نازم رو کشید و گفت همین الان میبرمت بهار رفتیم برای هلیا یه دست لباس تو خونه-وان حمام-تشک تعویض و یک صفحه بازی خریدیم که به قول شوهر جون اون رو برای خودم گرفتم چون عاشقش بودم و توی دبی هر چی گشتم این مدلی نبود و هر چی هم بود از ایران گرونتر بود بعد اومدیم خونه و شام خوردیم و تلویزیون و لا لا
جمعه صبح با کل خریدای هلیا رفتم خونه مامی چون هیچ کدوم از وسایل رو ندیده بود و خواهری هم اومد و کلی کیف کردیم بعدش شوهر جون و شوهر خواهری رفتند استخر و شام هم خونه مامی بودیم بعد از دیدن یوسف اومدیم خونه و خوابیدیم و تعطیلات رو به پایان رسوندیم
شب یلدا هم چند سالی بود که ما می رفتیم سفره خانه آذری اما امسال چون شنبه بود و شوهرخواهری کشیک اونجا رو نگرفتیم و پدرشوهر جون اصرار داشت که بریم بیرون و هزار و یک شب رو رزرو کرد البته خواهری گفت من نمیام و مامی هم بخاطر خواهری نیومد و ما با دوست خانواده شوهر جون و دختراشون رفتیم جاتون خالی خوب بود خوش گذشت اما جای مامانم اینا خیلی خالی بود
یکشنبه و دوشنبه هم که ما همش درگیر همایش ادارمون بودیم و همش کار بود و کار امروز بعد از دو روز تونستم بیام بهمتون سربزنم و پست جدید بزارم و یه خبر خیلی خوب هم گرفتم و اونم اینکه بالاخره دخمل خوشگل ساناز جون (هلن عزیز) به دنیا اومد و پریده تو بغل مامی و باباش از همینجا به ساناز و شوهرش تبریک میگم و امیدوارم که قدمش براتون خیر باشه ساناز عزیز و بی صبرانه منتظر پست جدیدت هستم خدا به خودت شوهرت و دختر گلتون سلامتی و سعادت عطا کنه(آمین)
منم امروز ۲۵ هفته ای شدم و دارم به تاریخ موعود روز به روز نزدیک تر میشم و راستش خیلی می ترسم هلیا توی دلم به شدت تکون میخوره و دیگه از روی لباس هم قابل مشاهده شده اینو گفتم باز هم میگم واقعا لذتبخش ترین قسمت بارداری همین تکونهای وقت و بی وقتشه
امشب هم خونه پدرشوهر جون دعوتیم چون مهمون دارند و من بسیار خسته هستم اما چاره ای جز رفتن ندارم
راستی تصمیم داریم پنجشنبه یعنی تا قبل از شروع محرم خریدای هلیا رو تموم کنیم و بازم بریم بهار البته اینبار میخوایم مادر و پدرشوهرجون هم با خودمون ببریم چون احساس میکنم خیلی ذوق دارند که بیان خرید ما همه وسایل رو انتخاب کردیم فقط بااونا میریم که در لذت خرید شریکشون کنیم آخه برای این اولین نوه خیلی خیلی ذوق دارند خدا حفظشون کنه
تا بعد در پناه خدا