تبليغاتX
Daisypath Anniversary Years Ticker زندگی در کنار تو زیباست
خاطرات زندگی ما
وسایل هلیا1                                   12 

2                                                  13

3                                                  14

4                                                  15

5                                                  16

6                                                  17

7                                                  18

8                                                  19

9                                                 20 

10                                               21

11

 

اینم یکسری از وسایل دخمل ما که قولش رو داده بودم اولین شب زمستان هم بهتون تبریک میگم امیدوارم به همتون خوش بگذره

تا بعد در پناه خدا




لينك ثابت نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 8:15 توسط :: روشنک ::

سه شنبه صبح عزممون رو جذب کردیم که بریم دریا آخه قرار بود که بریم پارک آبی دبی که شوهر جون استفاده کنه و منم از استخرش استفاده کنم که شوهر جون پشیمون شد و گفت ما که قبلا رفتیم اینطوری که من هم بخوام تنها از بازیهاش استفاده کنم مزه نمیده پس بیا بریم دریا بعد از خوردن صبحانه رفتیم به سمت ساحل جمیرا که البته باز هم من نرفتم توی آب چون شوهر جون رفت اما با اینکه آفتاب بود داشت منجمد میشد و گفت تو نیا تازه چون کارگرها تعطیل بودن پر بود از کارگرهای هندی و پاکستانی که توی آب بودن و خودم ترسیدم گفتم برم تو آب یه میکروبی چیزی بگیرم خیلی بده

اومدیم خونه دوش گرفتیم و بعد از گرفتن آدرس دقیق ابن بطوطه ( عسل جون راضی شدی) راه افتادیم به سمت اتوبان شیخ زاید و بعد از اینکه کلی مسیر رو طی کردیم و تقریبا به آخرای اتوبان رسیدیم موفق به پیدا کردنش شدیم که به نظر من خیلی پاساژ جالب و قشنگی بود هر قسمتش نمادهای کشورهای مختلف بود مثل چین مصر هند و ... البته ایران که از همه قسمتها کوچیکتر بود اما سبکش رو من خیلی خوشم اومد بعد ازاونجا من خیلی گشنم شده بود و قرار شد که بریم سیتی سنتر برای آخرین بار و وسایلی که از قلم انداخته بودیم رو بخریم و باهاش به قول شوهر جون خداحافظی کنیم همونجا هم نهار بخوریم البته ساعت ۳ بود ( یادم رفت بگم روز اولی که رفتیم سیتی سنتر بارون می بارید و از تمام سقفهای این پاساژ آب میومد پایین طوری که بعضی مغازه ها پر از آب شده بود و تعطیل کرده بودن اینو گفتم که بدونید درسته که ساختمونهاشون رو تند تند و بسیار شیک میسازند اما این مشکلات هم دارن و با یک بارون زیاد همه چیشون به هم ریخته بود) بعد از خوردن نهار و گشت زدن رفتیم خونه استراحت کردیم بعدش شب رفتیم مرکز خریدی که نزدیک خونه بود و سرباز بود کلی قدم زدیم و بستنی و آبمیوه خوردیم و برگشتیم خوابیدیم

چهارشنبه صبح رفتیم به سمت هتل آتلانتیس که خیلی قشنگ و باعظمت بودمخصوصا آکواریوم بزرگ و قشنگش که میگفتن ۲۴۰۰۰ ماهی داره و یک کوسه هم داشت و حسابی لذت بردیم و توی پالم دبی هم گشتی زدیم و برگشتیم به سمت شهر و چون به شوهر خواهرم قول مجله طپش رو داده بودم وهیچ جا پیدا نکردم ناچارا رفتیم دی تو دی مغازه آشنای همه ایرانیها که من یکبار رفته بودم و پشیمون شده بودم و از اونجا دو تا مجله طپش خریدیم و برگشتیم خونه راستی مجبور شدیم از بس بار داشتیم یه چمدون هم بخریم رسیدیم خونه و شوهر جون مشغول بازی بیلیارد شد و من کل وسایل رو جمع کردم البته با کلی زور و فشار تا همه چی توی چمدونها جا بگیره بعد هم به اتفاق مجید رفتیم بیمارستان تا محمود رو ببینیم که شوهر جون نزاشت من برم داخل خودش تنها رفت و هنوز بیهوش بود بعدش رفتیم ریف مال و از بی بی شاپش باز هم خرید کردیم (بازم قابل توجه عسل جون میدونم که نمایندگی ها همشون جنساشون شبیه همه اما اونموقع چون حراج بود یه چیزایی تموم شده بود و توی ریف لباسهای جدیدتری بود) و اومدیم خونه

پنجشنبه صبح باز هم رفتیم فستیوال سیتی تا توی هوای روشن هم عکس بگیریم و از محیطش استفاه بکنیم و کلی دقت کردیم که دوباره ماشین رو گم نکنیم بعد از خوردن نهار اومدیم خونه و کمی استراحت کردیم تا مجید و نادر اومدن و ماشین رو تحویل دادیم و مجید بیچاره کلی از ما معذرت خواهی کرد که نتونسته ما رو ببره بچرخونه و از این حرفها و ازهمه خداحافظی کردیم و نادر مارو رسوند فرودگاه ساعت پروازمون ۸ بود ته مونده های پولمون رو از فری شاپ شکلات خریدیم و ساعت نه و نیم تهران بودیم و برادر کوچیکه زحمت کشیده بود اومد دنبالمون و تارسیدیم خونه ساعت شد یازده و نیم این بود سفر نامه ما البته خیلی مختصر نوشتم اما فکر کنم مفصلترش حوصلتون رو سرمیبرد

چون شنبه خونه مامی بودیم و یکشنبه هم خونه پدرشوهرجون هنوز از وسایل هلیا عکس نگرفتم اما چند تا عکس از سفر میزارم تا بعد

نمایی از هتل آتلانتیس

ساحل دریا و کبوتر

ببخشید تینی پیک قاط زد بقیه اش رو میزارم البته عکسای جالبی نیستند اما شما ها به بزرگی خودتون ببخشید

تا بعد در پناه خدا

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 18:15 توسط :: روشنک ::

سلام دوستای عزیزم چون ممکنه پستم طولانی بشه فوری میرم سراصل مطلب

بماند که روز چهارشنبه سرمرخصیم این رئیس کوچیکه چه اعصابی از من خرد کرد تازه بهش نگفتم که دارم کجا میرم گفتم میرم شهرستان عروسی ساعت ۳ رفتم خونه و ۳۰/۳ آژانس اومد دم خونه وراه افتادیم خوشبختانه پروازمون سرساعت انجام شد و سرساعت ۹ ربع به وقت دبی رسیدیم و من هم اصلا اذیت نشدم توی فرودگاه هم با اینکه ما ترمینال ۱ بودیم اما اونجا هم عکس چشم رو گذاشتن و حسابی حال من و شوهر جون از اینکه این عر    ب      ها با ما چطوری رفتار میکنند گرفته شد و بعدش هم سرچک کردن ویزامون وقتی مسئول چک کردن پرسید کجا ساکن هستید گفتیم خونه دوستمون گفت یه شماره بدین ( قبل از رفتن چون من موبایلم رو نمیخواستم ببرم شماره دو تا از دوستامون و همینطور پریسا جون که لطف کرده بود و شماره اش رو داده بود شوهر جون روی کاغذ یادداشت کرد و رفتیم ) گفت این شماره ای که میدین یکیش کمه و فهمیدیم که بعله آقای شوهر جون همه شماره ها رو ۶ شماره ای نوشته که البته خدا خواست وهمون موقع بهمون زنگ زدن و مشکل حل شد و وقتی از محوطه فرودگاه اومدیم بیرون دیدیم بعله بارون میاد چه بارونی البته وقتی رسیدیم منطقه خونه دوستمون هیچ اثری از بارون نبود

خلاصه رسیدیم خونه و خیلی خسته بودیم بعد از یه حال و احوال مختصر و جابجا کردن وسایلمون ساعت ۳۰/۱۱ خوابیدیم

پنجشنبه: صبح بیدار شدیم صبحانه خوردیم و با تاکسی رفتیم به سمت سیتی سنتر که عشق دیرینه منه و تا ساعت ۵ اونجا بودیم البته خیلی خرید نکردیم بعد از بس ماهواره تبلیغ البسام کرده بود رفتیم اونجا که جالب نبود و جنسای خوبی نداشت و چشمتون روز بد نبینه حدود ۴۵ دقیقه منتظر تاکسی موندیم من که دیگه نمیتونستم روی پای خودم بایستم تازه شانس اوردیم که بارون قطع شده بود بعد اومدیم خونه و من مثل جنازه نمیتونستم تکون بخورم شام خوردیم و شوهر جون با دوستامون کلی بیلیارد بازی کرد و ... حالش رو برد من هم در حالت استراحت و بعدخوابیدیم

جمعه : بعد از خوردن صبحانه مجید دوستمون گفت که میخوایم بریم صحرا منظورش همون پیک نیک خودمون بود که چون جایی که میرن صحرایی است میگن صحرا البته اونا ظاهرا هر جمعه میرن و مجید هم سه تا از این موتورهای چهارچرخه خریده بود و اونا هم باخودشون میبرن و صفا میکنند

تا کارهاشون رو ردیف کردن و دوستاشون جمع شدن و شد ساعت ۱۲ شوهر جون داشت به مجید میگفت که ما میخوایم یه ماشین کرایه کنیم چون با این وضعیت تاکسی برای روشنک خیلی سخته که یکدفعه مجید گفت وای تو نمیتونی باما بیای اونجا خیلی توی ماشین بالا و پایین میشی ماهم گفتیم باشه ما میریم بیرون میچرخیم که گفت نه تو بشین تو ماشین خودم من یواش میرم تا راه افتادیم شد ساعت ۱ رفتیم بیرون از شهر قسمتی که تورهای سافاری رو میبرند از وقتی که خواستیم وارد محوطه شنی بشیم مجید بنده خدا از بس یواش میرفت هی گیر میکرد منم اصلا اذیت نشدم خیلی خیلی خوش گذشت مخصوصا با شوهر جون که با اون موتورها حسابی کیف کرد و من بیچاره قصه خوردم که نمیتونم سوار شم تو راه برگشت متاسفانه پسرعمه مجید که توی حالت عادی نبود و با دوست دخترش هم دعواش شده بود به حرفهای بقیه گوش نکرد و خودش رانندگی کرد و ماشینش توی اتوبان چپ کرد و  فقط خدا بهش رحم کرد که زنده موند چون کل استخوانهای بدنش خرد شد و تا روزی که ما میومدیم هنوز توی سی سی یو بود و بهوش نیومده بود البته خطر رفعه شده بود اما با یک لجبازی هم اعصاب همه رو بهم ریخت هم اینکه تا ۳ ماه حداقل باید توی بیمارستان بمونه اونشب حال هم گرفته شده بود و مجید بیچاره که از اون روز همش توی بیمارستان بود چون به غیر از فامیلی خیلی هم باهم دوستند

شنبه صبح قرار بود که بریم ماشین رو تحویل بگیریم چون همون جمعه مجید به کارمندش زنگ زده بود تا کارهای کرایه ماشین رو انجام بده اما چون به ما گفته بودند فقط گواهینامه و پاسپورت رو ببریم ویزا همراهمون نبود و اونروز نشد که ماشین رو تحویل بگیریم وقتی برگشتیم دفتر مجید توی خیابون کرامه دیدم که بی بی شاپ که یه مغازه ای بود که لباس و وسایل بچه از نوزادی تا ۱۲ یا ۱۳ سالگی داره و دوستای خوبم تو نی نی سایت بهم گفته بودن که خوبه حراجه و من و شوهر جون افتادیم توی این مغازه و هر چی که دوست داشتیم خریدیم البته لباس و کفش و مایحتاج نی نی رو نه وسایل سنگین مثل کالسکه و ... خیلی جنسای خوبی داشت اکثر وسایلش مارک جونیورز بود و قیمتهاش نسبت به ایران خیلی مناسب حراجش ۲۰-۳۰ درصدی بود اما مزه داد شوهر جون که راه افتاده بود جلوتر از من میرفت و من که بهش میرسیدم می دیدم یک عالمه وسیله ریخته توی چرخمون و مثل پسربچه ها ذوق کرده بود و لپاش قرمز شده بود  اونجا کلی خرید کردیم و بعدش رفتیم یه پاساژی به اسم لامسی پلازا و ساعت ۳ نهار خوردیم و اونجا رو گشتیم و دوباره یه چیزایی واسه هلیا جونم خریدیم و رفتیم خونه

اینی که میگم رفتیم خونه به این معناست که هیچ رمقی نداشتیم که بیرون بمونیم  والا نمیرفتیم دیگه از حال محمود که تصادف کرده بود جویا شدیم و گفتن که فعلا فقط دارن بهش بیهوشی میدن که بهوش نیاد چون خیلی خونریزی داشت و درد شدید تا بعد از چند روز بتونند عملش کنند شب هم تا صبح بارون شدیدی بارید

یکشنبه: صبح به اتفاق نادر که همه کاره مجیده رفتیم و ماشین رو تحویل گرفتیم و ولگردی ما شروع شد از همون جا مستقیم رفتیم شارجه و کلش رو گشتیم و همونجا نهار خوردیم و یه مقداری خرید کردیم و برگشتیم وقتی رسیدیم خونه ساعت ۸ بود و به  اصرار نادر برای خوردن شام رفتیم بیرون و غذا رو خوردیم و چرخی زدیم و برگشتیم - قابل توجه اینکه میخواستیم بریم شعبه های دیگه بی بی شاپ هم ببینیم که متوجه شدیم همون دیروز آخرین روز حراجشون بود و من کلی کیف کردم البته باز هم ازش خرید کردیم اما شاید اگر میدونستیم همون روز یه کریر ازش میخریدیم چون نصف شده بود قیمتش اما خوب قسمت نبود

دوشنبه : از صبح رفتیم به سمت پاساژهای ابن بتوته و امارات مال و دوبی مال که البته ابن بتوته رو پیدا نکردیم و بعد از کلی گم شدن و خندیدن فقط تونستیم اون دوتای دیگه رو بریم امارات مال رو قبلا هم رفته بودیم اما دوبی مال که حدود یکماهی بودباز شده بود خیلی قشنگ بود و یک اکواریوم خیلی بزرگ و خوشگل توش بود که جالب بود بعد هم نهار خوردیم و رفتیم به سمت فستیوال سیتی که تقریبا نزدیک خونه بود اونجا هم کلی گشتیم و خرید کردیم و بازم کلی خندیدیم چون جای پارک ماشین رو چون پارکینگش دو تکه جدا بود گم کردیم و همه اینا برامون خاطراتی رو ساخت که مطمئنا تکرار نشدنیه

دخترم هم اصلا منو اذیت نکرد ولی من فکر کنم اونو اذیت کردم چون اومدیم تهران خودم رو کشیدم به جای اینکه ۲ کیلو چاق شده باشم نیم کیلو هم لاغر شدم

متاسفانه بخاطر تصادفی که رخ داد این بار زیاد نتونستیم مجید رو ببینیم و باهاش بیرون بریم اما طبق معمول ما رو شرمنده خودش میکرد که ازش واقعا ممنونیم و برای هر زودتر خوب شدن محمود دعا می کنیم

بقیه اش رو فردا می نویسم و عکس هم میزارم هنوز از وسایل هلیا عکس نگرفتم اما قول میدم به زودی این کار رو بکنم و براتون بزارم

تا بعد در پناه خدا




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 17:16 توسط :: روشنک ::

سلام به همه دوستای عزیزم من پنجشنبه شب برگشتم جای همگی خالی خیلی خوش گذشت امروز که اومدم سرکار تا همین الان نتونستم بیام توی وب باز هم کار دارم حتی کامنت ها هم نتونستم بخونم فقط خواستم خبر بدم که اومدم به زودی با یک سفرنامه کامل و اگر خدا بخواد عکس میام فعلا خداحافط خیلی خیلی دلم براتون تنگ شده

تا بعد در پناه خدا




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 15:30 توسط :: روشنک ::

سلام مثلا گفته بودم دیگه زود زود آپ میکنم  خوب چیکار کنم اولا که دیروز هر کاری کردم بلاگفا باز نشد که نشد شنبه هم خیلی خیلی کار داشتم حالا از هفته پیش تعریف میکنم

چهارشنبه رفتم آرایشگاه ابروهام رو مرتب کردم بعد هم پدیکور کردم و ناخن های پام رو فرنچ کردم و به خودم حسابی رسیدم پنجشنبه صبح هم رفتم آرایشگاه و موهام رو براشینگ کردم و اومدم خونه چون قرار بود از بیرون غذا بگیریم فقط من چند مدل ماست و دسر درست کردم بعد مشغول جابجا کردن مبلها شدم و خونمون رو حسابی دل باز کردم به طوری که شب کل مهمونها که جا شدن هیچی تازه میتونستم باز هم مهمون دعوت کنم خلاصه از ساعت ۷ که مامی و خواهری اینا اومدن دیگه تقریبا مهمونی شروع شد و تا همه اومدن کلی بزن و برقص کردیم خیلی خوش گذشت فقط دو تا موضوع یه مقداری ناراحتمون کرد اول اینکه ساعت ۹ به مدت نیم ساعت برق رفت که البته چون من عاشق شمع هستم و همیشه برای مهمونیها شمع ها رو روشن میکنم خونه اصلا تاریک نبود در واقع چراغ خاصی اصلا روشن نبود فقط موزیکمون قطع شد مسئله دوم که خیلی من و شوهر جون رو دلخور کرد این بود که همزمان با آوردن شام زنگ خونمون رو زدند و فهمیدیم بعله یکی از همسایه های بی نزاکتمون زنگ زده صدو ده که اینجا مجلس لهو ولعب برپا شده  که شوهر جون و شوهر خواهری رفتن پایین و ماموره هم که آدم خیلی خوبی بود گفته عجب همسایه های عوضیه دارید (ببخشیدا ماموره گفته ) دیگه شوهرجون خیلی دلخور شد چون اون اخلاق خیلی خاصی داره و همیشه خیلی مراعات همه چی رو میکنه و آخر آپارتمان نشینی رو رعایت میکنه در ضمن توی این یکسال و نیمی که ما اینجا رو خریدیم این اولین باری بود که مهمونی با رقص و موزیک بلند داشتیم و روزهای هفته هم که از صبح خونه نیستیم تا شب و حداقل دو روز در هفته هم شبا نیستیم و خود من هنوز هیچکدوم از همسایه هامون رو نمی شناسم سرتون رو درد نیارم یه جورایی حالمون گرفته شد اما سعی کردیم به روی خودمون نیاریم و مراسم صدمین ماه رو با فوت کردن شمع ۱۰۰ برروی کیک به اتمام رسوندیم و کلی دوستامون برامون دست گرفتن

شب مامی موند پیش من و صبح کل خونه رو برام تمیز کرد بمیرم براش هر دفعه میاد خونه ما یه کاری برای خودش درست میکنه مثلا میخواستیم بریم استخر اما وقت نشد مامان جونم دستت درد نکنه خدا صدسال سایه ات رو بالای سر ما حفظ کنه

جمعع عصری که میخواستیم بریم مامان رو برسونیم بردیمش سرویس تخت وکمدی رو که پسندیده بودیم نشونش دادیم و اونم تاییدش کرد بعد هم برگشتیم سریالها رو دیدیم و لالا

حالا جونم براتون بگه که من وشوهر جون در یک اقدام غافلگیر کننده تصمیم گرفتیم که بریم سفر اونم کجا دبی راستش ما برنامه داشتیم با خواهری و شوهرش آبان یا آذر ماه بریم تایلند که هلیا خانوم با قدم گذاشتن تو دل ما برنامه هامون رو بهم زدند چون با دکترم که صحبت کردم گفت پرواز طولانی خطرناکه و پرواز تایلند هم ۷ ساعته بعد هم شوهر جون میگه که اگر اونجا برات اتفاقی بیوفته من چیکار کنم و کلا خودم هم دوست نداشتم برم چون ممکنه خیلی از تفریحاتش رو نتونم با این شکمم انجام بدم بعد که شوهر جون دید من حالم گرفته شده پیشنهاد داد بیا بریم دبی هم سیاحته هم اینکه برای دخترمون خرید میکنیم و هم اینکه یه جورایی آخرین مسافرت دونفرمون میشه و از اونجایی که ما یه دوست خیلی خیلی صمیمی و خانوادگی داریم در دبی که یه خونه مخصوص مهمونهاش داره و راحت میتونیم یک هفته ده روز بدون فکر کردن به هزینه هتل اونجا بمونیم و من میتونم با خیال راحت استراحتم داشته باشم گفتم باشه شوهر عزیزم بریم و با دوستمون که صحبت کردیم اونم خیلی اصرار داشت که حتما بریم پیشش این دوستمون یه آقای مجرده میانساله که از قدیم الایام دوست کل خانواده مادری منه و ما همگی خیلی دوستش داریم و من بهش میگم عمو و هر دفعه ما رفتیم پیشش خیلی زحمتمون رو کشیده خلاصه همه کارها رو انجام دادیم و به امید خدا اگر مشکل خاصی پیش نیاد چهارشنبه ساعت۷ پرواز داریم و پنجشنبه هفته بعدش برمیگردیم تا بتونیم جمعه رو استراحت کنیم برامون دعا کنید که مشکلی پیش نیاد و بتونیم از این آخرین مسافرت دونفرمون لذت ببریم و بتونم کلی وسایل ناناز برای دخترمون بخریم

- مریسام عزیزم ازم پرسیده بود که توپول شدم یا نه باید بگم  در واقع امروز ۵ماهم کامل شد و من ۵ کیلو وزن اضافه کردم و شکمم نسبتا کوچیکه و هنوز خیلی بزرگ نشده و بیشتر پهلو دارم همه میگن از ماه ۷ یکدفعه چاق میشی که امیدوارم اینطوری نشه البته صورتم چون گرد و درشته توپولی شده که اصلا دوستش ندارم اما هرکس که می بینتم میگه اصلا چاق نشدی فقط یه ذره شکم داری اما تو عکسا خودم میفهمم که توپولی شدم امشب باید بریم خودم رو وزن کنم ببینم از هفته پیش به اون ۵ کیلو اضافه شده یا نه دخترم هم تکونهاش بیشتر شده و در کل روز احساسش میکنم

توی ادارمون تقریبا همه فهمیدن چون ما یه همایشی توی ماه بعد داریم رئیس امور اداریمون به منشیش گفته از خانومه فلانی بپرسید میتونه توی همایش شرکت کنه یا نه ؟ البته حتما به گوشش رسوندن والا کسی از ظاهرم مخصوصا با لباس اداره چیزی نمیتونه تشخیص بده

- از دوستای گل و عزیزم که بهشون سرنمیزنم معذرت میخوام به خدا تقصیر این بلاگفا که آپ شدنهای بعضی ها رو نشون نمیده من همیشه اولین کاری که میکنم میرم توی وبلاگ دوستان و پستهای جدید رو میخونم و کامنت میزارم قربون دل نازکت بشم که برام خصوصی گذاشته بودی تو عشق خودمی ناراحت نشو

ببخشید که خیلی طولانی شد ترسیدم فردا وقت نکنم بیام من تا چهارشنبه ساعت ۱ اداره هستم سعی میکنم بهتون سربزنم اگر نشد دیگه خداحافظ همگیتون تا ۲۳ آذرماه که برگردم سرکار

تا بعد در پناه خدا




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 16:24 توسط :: روشنک ::

سلام سلام

ایندفعه اولین باریه که به غیراز عید ۹ روزه که پست جدید نزاشتم آخه میدونید چهارشنبه صبح رفتم دکتر و کارامو کردم بعد که اومدم اداره دیگه ظهر شده بود و یه مقداری کار انجام دادم بعد چون ساختمونمون رو دارند رنگ میکنند و قرار بود اتاق ما هم یه سری تغییرات بدن دیگه همه چی رو بهم ریختن و من تا دوشنبه عصری از نعمت اینترنت محروم بودم

پنجشنبه گذشته مهمون داشتم خانواده شوهر جون به اتفاق عموش و دوستشون و خانواده هاشون که روی هم رفته ۱۱ نفر میشدیم ۱ آذر تولد پدرشوهرم بود و ما براش تولد گرفتیم طبق معمول این چند وقت شوهر جون نزاشت من هیچ کاری انجام بدم و غذا از بیرون گرفتیم و من فقط سالاد و دسر درست کردم خوش گذشت جای همگی خالی جمعه هم همش خونه بودیم تا عصری بعد رفتیم یه دور بیرون بزنیم که سراز دلاوران درآوردیم و سرویس های خواب کودک رو دیدیم و یکی رو پسندیدیم آنقده خوشگله دلم غش میره وقتی یادش میوفتم ساده و ناز نازی قراره یکماه دیگه بریم بیعانه بدیم تا برامون بیاره البته میخوایم برای اینکه دل پدرشوهرم رو شاد کنیم یه روز اونا رو هم با خودمون ببریم آخه پدرشوهر جون خیلی ذوق و شوق این نوه یکی یکدونه اش رو داره

شنبه از صبح که اومدم اداره تا ساعت ۴ علاف این اتاق اون اتاق بودیم بعد رفتم خونه مامی خواهری هم اونجا بود دلم برای همشون تنگ شده بود یکهفته ای بود که ندیده بودمشون مخصوصا خواهری رو که حدود ۱۲ روز ندیده بودمش کلی کیف کردیم و گفتیم وخندیدیم شب هم همونجا خوابیدیم

یکشنبه هم که طبق معمول شب خونه پدرشوهر جون بودیم و قبلش رفتیم توچال تو خونه اونا بحث سر سیسمونی و قیمتها بود اونا برعکس خیلی از خانواده های شوهرها میگفتند که وسایل گرون نخرید بیخودی این و اون رو نخرید چون بچه مدت کمی ازش استفاده میکنه و دیگه بلااستفاده میمونه و من کلی از این حرفها دلم گرم میشد و درمقایسه با خانواده های دیگه خدا رو شکر میکردم که این خانواه نصیب من شده ممکنه که ما و مامی همه چی بخریم ولی همینکه اونا پرتوقع نیستند خیلی خوبه

دوشنبه هم از صبح کلی تو اتاق کار داشتیم و من از بس دولاراست شده بودم دلم درد گرفته بود البته بچه ها خیلی هوام رو دارند اما بازم اذیت شدم و تو راه برگشت کلی از دخترم معذرت خواهی کردم  این روزا تفریح من شده وقتهایی که هلیا تکون میخوره کلی حال میده این تکونها باعث شده که دیگه خیلی خیلی باورش کنم و عاشقش بشم شبها که قبل از خواب کلی بامن و باباش بازی میکنه آخه بالاخره تکونهاش رو البته با گذاشتن دست رو شکمم باباش هم حس کرد و نمیدونید انگار که جایزه نوبل روبهش دادن از بس که به قول عسل کیفور شد 

خوب من آخر این هفته هم یه مهمونی ۱۶ نفره دارم البته برای اولین بار این تعداد رو دعوت کردم ونگرانم آخه خونه ما کوچیکه و مجبورم کل دکور خونه رو تغییر بدم اما امیدوارم که همه چی خوب پیش بره چون مناسبتش برام خیلی مهمه اولا که مدتی بود که میخواستم دوستای خواهری رو دعوت کنم که دیگه حالم خوب نبود ونشد دوما خواستم قبل از قدم رنجه کردن هلیا جونم با دوستامون دور هم جمع بشیم چون ماهای آینده که سنگین میشم و بعدش هم تا مدتی که با شرایط جدید خو بگیرم شاید نتونم مهمونداری کنم و سوما و از همه مهمتر اینکه جمعه ۱۰۰ ماهگرد آشنایی من و شوهر جونمه پیش خودم گفتم ما که هیچ وقت سالگرد ازدواجمون و یا آشناییمون به ۱۰۰ سال نمیرسه خوب ۱۰۰ ماه رو جشن بگیریم و با یک تیر سه نشون بالا رو باهم بزنیم البته مناسبت اصلیش رو هیچکی نمیدونه کلی آهنگ شاد سلکت کردم که اونشب برقصیم نه اینک مثل مهمونی های دیگه فقط بشینیم و صحبت کنیم دعا کنید که جامون خیلی تنگ نشه و به همه خوش بگذره

دلم برای همتون تنگ شده از این به بعد سعی میکنم تند تر آپ کنم تا این همه طولانی نشه  مواظب خودتون باشید دوستتون دارم

تا بعد در پناه خدا




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 15:54 توسط :: روشنک ::