سلام دوستای گلم خوبید خوشین سلامتین؟
هفته پیش بعد از اینکه خیالمون راحت شد دیگه بازم برگشتیم به اون حال و هوای قبل از آزمایش چهارشنبه که همش استراحت کردیم پنجشنبه هم خونه نسیم دعوت بودیم به جز ما فقط یه دوست مجردش هم بود که در کل خوش گذشت بعدش هم اومدیم خونه خودمون وخوابیدیم البته قبل از اینکه شوهر جون کلی با دخترش صحبت کنه ![]()
جمعه هم من تا ساعت ۳ تنها بودم بعدش که شوهر جون اومد یه استراحتی کرد و به اتفاق رفتیم خونه مامی و با اون و دختردایی ام رفتیم بیرون یه دور زدیم بعد شام پیتزا گرفتیم اومدیم خونه دور هم خوردیم خواهری هم که رفته بود شمال از طرف ادارشون و دوره آموزشی داشتند و ما خودمون تنها بودیم بعد از دیدن همه سریالها و آخرین قسمت مارال که واقعا چرت تموم شد ( کلی یاد چتهایی کردم که با همدیگه راجعه به مارال داشتیم قابل توجه آزی و آتی و ریتا و لیلی و.... ) رفتیم خونه خودمون و خوابیدیم
شنبه هم به دنبال یک لقمه حلال بودیم تا ساعت ۵ بعد رفتم خونه یه خورشت آلو درست کردم البته با گوشت شترمرغ نمیدونم خوشتون میاد یا نه اما شوهر جون خریده بود واصرار داشت که درست کنم بخوریم چون شنیده خیلی مفیده بدک نبود اما گوشت گوسفند خودمون یه چیزدیگه است ![]()
حالا میرسیم به بحث شیرین انتخاب اسم ازبس دوستای خوبم پرسیده بودن گفتم لوس بازی درنیارم و زودتر بگم
راستش من از اول دو تا اسم انتخاب کردم یکی پسرونه یکی دخترونه و شوهر جون هم با کمال میل پذیرفت اما بعد که دختر شد نی نی گل ما دچار وسواس شدم که بیا باز هم بگردیم واز این حرفا که شوهرجون اونموقع مخالفت کرد و گفت من به نظر تو احترام گذاشتم واین اسم رو قبول کردم بیا و عوض نکن چون دیگه عادت کردیم منم که از قدیم الایام این اسم رو دوست داشتم و هر چی گشتم اسم دیگه ای به نظرم قشنگ نیومد گفتم به روی چشم همسر عزیزم امر امر شماست![]()
و این چنین بود که اسم دختر ما شد هلیا راستش اسم پسری که انتخاب کرده بودم ایلیا بود و اسم دختر هلیا که بهم هم میومد
هلیا رو توی کتاب نادر ابراهیمی به نام بار دیگر شهری که دوست می داشتم خوندم و خیلی دوستش داشتم و بعدا فهمیدم این اسم رو خود نادر ابراهیمی ساخت از اسم الهی یا الله که کلی حروفش رو جابجا کرده و هلیا روساخته و بعدها متوجه شده که همچین اسمی وجود داره و ریشه یونانی داره به معنای دختر خورشید
این اسم خیلی به فامیلش هم میاد و کلا اسم و فامیل مختصر و مفیدی شده امیدوارم که خودش هم از انتخاب این اسم راضی باشه این بود داستان انتخاب اسم نی نی گولوی ما
- مریسام عزیزم ببخش که من دیر متوجه شدم وبهت دیر سرزدم امیدوارم که به زودی زود بیای پیشمون سلامت و باخبرهای خوش
- لیلی گل مهربون ببخشید که اسم تو رو ننوشتم عزیزم اما بدون که من همیشه مثل خواهرم کوچیکم دوست دارم
- سوگل عزیزم از تو هم معذرت میخوام فورا اسمت رو اضافه کردم
- یه موضوعی که دوستان خیلی بهم گفته بودن در مورد رنگ کردن مو بود که دکترم گفته بود هیچ دلیل علمیه که رنگ کردن برروی جنین تاثیر گذاره تا حالا کشف نشده اما ترجیحا تا ۳ ماه اول رنگ نکن و از اونجایی که من در عنفوان جوانی پیر شدم وموهام سفید شده تا ۴ ماهگی هم صبر کردم اما دیگه نتونستم طاقت بیارم و برای تقویت روحیه خودم این کار رو کردم
راستی بچه ها باورتون میشه سه شنبه من به نیمه راه میرسم خیلی زود گذشت امیدوارم بقیه راه هم به خوبی و به همین سرعت بگذره
هلیا جونم هم به شدت مخصوصا شبا در حال شنا کردنه قربونش برم و شبا من حسابی قبل از اینکه بخوابم سرگرم میشم البته متاسفانه هنوز شوهر جون موفق به دیدن نشده و خیلی دوست داره زودتر بتونه این تکونها رو ببینه
امیدوارم همه زنان دنیا یه روزی این لحظه های شیرین رو حس کنند آمین
تا بعد در پناه خدا
سلام دوستای عزیز و جون جونیم اول از همه بدون حاشیه میگم که جواب آزمایشم منفی بود و همه چی خوب بود و میدونم که لطف خدا و دعاها و موجهای مثبت شما همه شامل حال ما شد البته آزمایشگاه گفت که آزمایش قبلیم هم خوب بوده اما چون با سه فاکتور سنجیده نتونسته دقیق بگه
نمیدونید که این سه روز به من چی گذشت با اینکه مطمئن بودم چیزی نیست اما بدترین فکرها به ذهنم میرسید اما یکشنبه که رفتم خونه مادرشوهرم شب تولد امام رضا بود و همش تلویزیون داشت حرم رو نشون میداد همونجا نذر کردم که سال دیگه برای تولد امام رضا بریم مشهد دلم خیلی آروم شد ولی بدترین شب دوشنبه بود که موقع شام گریه ام دراومد اما چون میخواستم شوهر جون نفهمه رفتم توی اتاق بعد اومدم و شام خوردیم شوهر جون هم خیلی داغون بود اما هیچ کدوممون به روی همدیگه نمی آرودیم اون زود خوابید اما من تا دیروقت بیدار بودم و دعا میکردم
سه شنبه تا ساعت ۵ اداره بودم بعد رفتم به سمت آزمایشگاه تمام بدنم می لرزید اما وقتی جواب رو گرفتم بردم پیش دکتر آزمایشگاه گفت خانوم هیچ مشکلی نیست دیگه خیالم راحت شد زنگ زدم به شوهر جون و کلی گریه کردم بعددیگه تلفنها بود که بهم میشد مامیم خواهری دوستام که چی شد و همه خوشحال میشدن و میگفتند تو خیلی مسئله رو بزرگ کردی و البته حق داشتند چون دکترم هم گفت اصلا نگران نباش هیچی نیست اما من خیلی ضعیفم از دست خودم ناراحت بودم آخه یه مادر بایدقوی تر از این حرفا باشه البته همه به من میگن تو خیلی صبوری اما این فقط و فقط ظاهرمه و از داخل داغون میشم و خیلی هم کم طاقتم که بایدحسابی روی خودم کار کنم
از آزمایشگاه یه راست رفتم تجریش زیارت امامزاده صالح که وقتی رسیدم داشتند دعای توسل میخوندند برای همتون دعا کردم بعدش هم رفتم برای دخترم یه کادو خریدم یه لباس جینگولی که از دست مامانش ناراحت نباشه بعد هم شوهر جون اومد دنبالم رفتیم خونه شام خوردیم و کلی با نی نی حال کردیم آخه چند روزی میشه که از حالت ویبره بیرون اومده و شبا مثل ماهی توی دلم تکون میخوره ![]()
دوستای عزیزم ببخشید که نگرانتون کردم توی این چند روز با خوندن کامنتهای شما نمیدونید چه انرژی گرفتم و چقدر بیشتر از قبل به این دنیای مجازی و شما وابسته شدم هر چند با خوندن هر کامنت محبت آمیز اشکم در میومد اما خیلی برام قوت قلب بودین مرسی یه دنیا ازتون ممنونم امیدوارم همیشه ازتون خبرهای خوب بشنوم و هیچ مشکلی براتون پیش نیاد
لازم دیدم اینجا از تک تک دوستام تشکر کنم
از آزی - عسل - مریسام -ساناز- لیلا-آتی-نگین-ملی-نباتی-بارانه-هلیا-ملودی-سارا-تی تی -هدی -پرستو- توتی-شیوا- مامان ساناز -راضیه-بانو-نوشین- دنیا-شیلا- سوگلی-جوجه- نارسیسا- مجی- ملامتگر که با کامنتهای امیدوار کنندشون دلم رو گرم کردند
از مامان بهار گلم که متن قشنگی توی وبلاگش برام نوشته بود
از شمیم عزیزم که با کامنتهای خصوصیش اشک شوق به چشمام آورد
از الهه عزیز مامان لوبیا که صادقانه و خالصانه برای من نذر کرده بود
از بی بی ستاره که تو وبش از همه خواسته بود برام دعا کنند
از رونالی- مرضیه- مهربانو- ارغوان و داستانسرا که دوستای جدیدم هستند و بهم امیدواری دادند
نمیدونم با چه زبونی بگم متشکرم امیدوارم اسم کسی رو از قلم نینداخته باشم براتون بهترین ها رو از خدای بزرگ درخواست میکنم و امیدوارم همیشه سلامت شاد و خوشبخت باشید خیلی خوشحالم که شماها رو دارم و
همتون رو دوست دارم
تا بعد در پناه خدا
سلام بچه ها من دیروز رفتم دکتر و گفت که نگران نباش اما من به آزمایشت مشکوکم باید دوباره یه آزمایشگاه معتبر که مخصوص اینکاره انجامش بدی و خودش نیلو رو معرفی کرد دیشب یکی از بدترین شبهای عمرم بود هر چند شوهر جون ظاهرا خیلی خونسرد بود و همش منو دلداری میداد اما من داغون بودم صبح ساعت ۷ دم در آزمایشگاه بودیم قراره سه شنبه جوابش رو بدن از همتون میخوام برام دعا کنید برای من و دخترم که سالم باشه هر چند که ته ته دلم مطمئنم که سالمه اما نمیدونید چه دلشوره ای دارم از خدا میخوام که مثل همیشه محبتش رو شامل حال ما بکنه
خدای خوبم در هر صورت من راضیم به رضا تو و هیچ پناهی به غیر از تو ندارم و همیشه به مشکلات میگویم که خدای من بزرگه
التماس دعا تا بعد در پناه حق
سلام به همه دوستای خوبم و ممنونم بخاطر تبریکاتون و محبت هایی که به ما دارید
هفته گذشته سه شنبه قرار بود شوهر جون بره جواب آزمایش کوا د مار کر رو بگیره که مخصوص ناهنجاری لوله عصبی و سندرم داونه و شبش هم میخواستم برم خونه مامیم من از اداره رفتم کرم پودر برای خودم خریدم و یه رنگ مو و رسیدم خونه مامیم و طبق معمول زحمت ا پی لا س یو نم افتاد گردنش آخه فقط زیر دست اون طاقت میارم بعدش هم موهام رو رنگ کردم آخه هزار رنگ شده بود و اعصابم بهم ریخته بود بعد شوهر جون اومد و شام خوردیم و جواب آزمایش رو که دیدم هیچی ازش سردرنیاوردم اصلا مثل آزمایشهای دیگه نبود فقط جلوی ناهنجاری لوله عصبی نوشته بود منفی و جلوی سندرم داون نوشته بود آزمایش آمنیوسنتز پیشنهاد میشود اینو که خوندم داشتم ذق میکردم اگر خونه مامیم نبودیم میشستم تا صبح گریه میکردم نمیدونم چرا یه دفعه خودم رو باختم مامانم هم دعوام کرد که تو چرا اینطوری شدی اصلا چه معنی داره این همه هی میرین آزمایش میدین مگه قدیما از این حرفا بوده و خلاصه منم دیگه به روی خودم نیاوردم همون موقع خواهری زنگ زد و گفت چیه صدات ناراحته بهش گفتم اینجوری شده و گوشی رو داد به شوهرش و منم هر چی اون تو بود براش خوندم و گفت عددهایی که نوشته خوبه نگران نباش من یه مقداری آروم شدم اما چشمتون روز بد نبینه تا صبح فقط خوابهای بد دیدم و هزار بار از خواب پریدم
صبح با شوهر جون رفتیم به سمت اداره و توی راه شوهر جون هی دلداریم میداد که روشن هیچی نیست بسپار به خدا تو اینقدر ضعیف نبودی و از این حرفا که اگر خدا خواسته ما یه بچه مشکل دار داشته باشیم حتما صلاحمون اینه و ........ که اصلا حوصله شنیدنشون رونداشتم چهارراه پارک وی پیاده شدم و چون خیلی زود بود یه مقداری پیاده رفتم و تا رسیدم تو دفترم فوری آزمایش رو اسکن کردم و فرستادم برای شوهر خواهرم تا ساعت ۱۰ که جواب داد دل تو دلم نبود و فقط داشتم تو اینترنت سرچ میکردم شوهر خواهرم برام ای میل زده بود که همه چی خوبه و گفته این آزمایش برای تشخیص سندرم داون آزمایش کاملی نیست و برای لوله عصبی مناسبه که اون هم مشکلی نداره خدا رو شکر دیگه دلم آروم شد و تا اون ساعت شوهر جون ۲۰ بار زنگ زد و الکی با من شوخی میکرد که من حالم خوب شه قربونش برم میدونم که دل تو دل خودش نبود اما میخواست من رو آروم کنه و گفت با همه این احوال بازم برو مطب دکترت که خدا رو شکر همین کوچه بغلی ادارمونه که البته شانس من اون هم اون روز نیومده بود و من امروز میرم
باورم نمیشد که این سانتی متری من اینجوری خودش رو جا کرده تازه اونروز فهمیدم که مادر شدن یعنی چی و از این به بعد چه سختی هایی رو باید تجربه کنم البته در کنار شادی هاش
پنجشنبه هم که صبح رفتم پاسپورتم رو که داده بودم تمدید از پستخونه گرفتم چون اورده بودن من نبودم بعد هم رفتم استخر و شوهر جون اومد دنبالم و رفتم خونه بعد از خوردن نهار و یه چرت خوشمزه دوش گرفتم و شوهر جون هم اومد رفتیم خونه خواهری که به مناسبت تولد هفته قبلش یه مهمونی کوچولو گرفته بود خیلی خوش گذشت و خندیدیم
جمعه هم از صبح خونه رو تمیز کردم و شوهر جون که اومد بعد از اینکه چرت زد پیشنهاد کرد بریم شهروند آرژانتین برای خرید که اونجا هم با اینکه جمعه بود خیلی شلوغ بود و البته لذت بخش چون من از این فروشگاه های بزرگ خیلی خوشم میاد بعد هم اومدیم خونه شام خوردیم سریالها رو دیدیم و خوابیدیم
امروز میرم دکتر تا جواب آزمایش رو نشونش بدم و خیالم راحت بشه برام دعا کنید
دلم خیلی برای هلیا-تی تی - لیلی تنگ شده امیدوارم هر جا که هستند خوب و خوش باشند
تا بعد در پناه خدا
سلام سلام بچه های عزیز من اومدم امیدوارم که همتون خوب باشید
چهارشنبه من وشوهر جون بالاخره رفتیم فیلم دعوت بدک نبود پنجشنبه هم رفتیم فیلم محیا که اولش خوب بود اما آخراش هندی شد
بعد هم شام گرفتیم رفتیم خونه خواهری خوردیم و آخر شب مامی رو گذاشتیم خونشون و اومدیم خونه خودمون صبح جمعه هم به اتفاق شوهرجون رفتیم لاله زار و یه هیتر برقی خریدیم آخه اتاق خواب ما خیلی سرده و شوهر جون همش نگرانه که من سرما بخورم بعد هم رفتیم دایی
که نهار بخوریم اما چون تعمیرات داشت فقط برای بردن غذا میداد ماهم گرفتیم آوردیم خونه خوردیم جاتون خالی یه ته چینی بود که من واقعا لذت بردم
بعدش هم خوابیدیم و دیگه خونه بودیم کلی عشقولانه و راجع به نی نی صحبت کردیم کتاب خوندیم و اطلاعاتمون رو زیاد کردیم
حالاااااااااااااااااااااااااااااا میریم سر اصل مطلب گفته بودم که دکترم گفته توی آذر برام سونو مینویسه اما من و شوهر جون گفتیم بعد از هفته ۱۸ خودمون میریم دیگه دلمون طاقت نداشت شوهر جون گفت سه شنبه که جواب آزمایشت آماده میشه بعدش میریم امااااااااااااااااا من دیروز داشتم نی نی سایت رو میخوندم همه مامانای اونجا که هم هفته من بودن میدونستن نی نی چیه و نوشته بودن که هفته ۱۴ رفتن سونو تعیین جنسیت منم ساعت ۴ به شوهر جون زنگ زدم گفتم بیام بریم سونو گفت تو که این همه صبر کردی بزار سه شنبه منم گفتم آخه چه ربطی به آزمایش داره گفت صبر کن دیگه منم دختر خوب قبول کردم بعد دوباره زنگ زد گفت باشه اگر میخوای بیا بریم خلاصه بگم که من و شوهر جون ساعت ۳۰/۶ در سونوگرافی شرق بودیم و در انتظار به سر می بردیم خیلی شلوغ بود و ما تقریبا آخرین نفرا بودیم از استرس داشتم می مردم دروغ چرا خودم خیلی دختر دوست داشتم اما چون داداش هم نداشتم پسر هم بدم نمی اومد اما چون میدونستم شوهر جون چقدر دختر دوست داره نگران بودم البته خدایی شوهر جون همیشه میگفت اصلا برای من فرقی نمیکنه اما من که میدونستم تازه هفته پیش پدر شوهر جون میگفت هر چی باشه انشااله سالم باشه و برای ما خیلی عزیزه اما اگر دختر باشه من خیلی خوشحال میشم آخه اون عاشق دختره نه اینکه خودش هم دختر نداره
قبل از اینکه نوبتمون بشه به شوهر جون گفتم اگر پسر بود قصه نخوری ها عصبانی شد و گفت این چه حرفیه که میزنی تازه من بیشتر دوست دارم پسر باشه ( ای خالی بند) بعد رفتیم توی اتاق سونو شوهر جون هم با موبایل من صداها رو ضبط میکرد تا خوابیدم و دستگاه رو گذاشت روی شکمم گفت جنسیت بچه رو اگر می خواید.................![]()
دختره![]()
![]()
![]()
نمیدونید چطوری گل از گل شوهر جون شکفته شد و چشماش پرازاشک بعد هم صدای قلب خوشگلش و گفت همه چی خوب و نرماله خدا روشکر دیگه اصلا نفهمیدیم چطوری اومدیم بیرون شوهرجون که تا خونه رسیدیم دخترمون رو شوهر هم داد براش لاک زد موهاش رو شونه کرد و بافت و .... وقتی خوشحالیش رو می دیدم خدا رو شکر میکردم که شادش کرده و امیدوارم که دخترمون سالم و سرحال به دنیا بیاد
حالا شوهر جون میگفت از بس همه گفتند پسره من کلی روی خودم کار کردم و گفتم پسر هم خیلی خوبه و در هر صورت بچه ات است و خودم رو برای پسر اماده کرده بودم بعد دیگه داستان گفتن به مامان من بود که خواهری هم اونجا بود و تلفن روی آیفون نمیدونی چه جیغ و دادی راه انداخته بودند بعد شوهر جون به باباش گفت و اون از خوشحالی زبونش بند اومده بود و میگفت شماها منو به آرزوم رسوندید امیدوارم که ما لیاقت این همه لطف خدا رو داشته باشیم و بتونیم بچه خوبی تحویل جامعه بدیم
خلاصه اینم از نی نی ما اول از هم شمیم جونم و خانوم خونه درست گفتند بعد هم دوستای عزیزم آزی آتی ساناز هاله و ............... خیلی زیاد میشن ببخشید که اسم همشون رو نمی برم از همه مهمتر پدرزن پسرعمه ام رو بگید که با عکس چه سونوی دقیقی انجام داد
نمیدونید چه حالی میکنم ازدیشب با صدای قلب نی نی که ضبط شده و سونوش که اولش ما هیچی رو نمیتونستیم تشخیص بدیم اما کم کم هم چیش رو پیدا کردیم میگما حالا خوبه سونوی بعدی بگه پسره
البته به خدا برای من مهم نیست هر چی خدا میده سالم باشه فقط این مهمه
تا بعد در پناه خدا
سلام به همه امیدوارم که تعطیلات به همتون خوش گذشته باشه
ما طبق برنامه قبلی که داشتیم پنجشنبه صبح ساعت ۴ از خواب بیدار شدیم و بعد از اینکه حاضر شدیم به اتفاق راه افتادیم توی ساوه با شوهر جون جای همگی خالی و لطفا دعوام هم نکنید یه کله پاچه مشت به بدن زدیم و خیلی خیلی مزه داد بعد هم ساعت ۳۰/۹ رسیدیم به همدان و یکسره بعد از خریدن گل رفتیم سرمزار بابا جونم شوهر جون سرخودش رو با آوردن آب گرم کرد و من یه دل سیر گریه کردم و باهاش صحبت کردم و واقعا احساس سبکی کردم بعد رفتیم سرمزار بقیه فامیل و آشنایان و راه افتادیم به سمت خونه خاله شوهر جون چون اونا هم همدان زندگی می کنند و چون ما تنها رفته بودیم قرار داشتیم که بریم خونه اونا موندگار بشیم
بعد از خوردن نهار تا ساعت ۳۰/۴ خوابیدیم که عموم که دیشب بهش خبر داده بودم زنگ زد که کی میاین پیش ما و قرار شد شام بریم خونه اونا قبلش به عمه ام زنگ زدم و گفتم که عصر برای دیدن علیرضا کوچولو که عضو جدید خانواده عمه ام میشه بهشون سرمیزنیم بعد حاضر شدیم و رفتیم به سمت خونه عمه بزرگم اونجا مثل همیشه دو تا عروسا بودن با بچه هاشون پسرعمه کوچیکه که جدیدا بابا شده هم دیدم و علیرضا کوچولو که ۴۰ روزشه هم خیلی بانمک بود و تمام مدت بغل من ماشااله خیلی ساکت بود اونجا هم کلی در مورد جنسیت نی نی صحبت شد و کلی راهنمایی های مختلف به ما شد بعد چون عمه اینا شب عروسی دعوت بودن خداحافظی کردیم و رفتیم مغازه عموم که دیدم بعله سرماخورده و ازترس اینکه من نرم دیدنش بهمون نگفته و طفلی همش مواظب بود که نزدیک من نشه و میگفت دلم لک زده برای اینکه ببوسمت
آخه میدونید ما تنها بچه های برادرش هستیم و کلا در خانواده پدری بسیار عزیز می باشیم
بعد به اتفاق شام رفتیم خونشون و خانومش و پسر گلش هم دیدیم و کلی مجبور شدیم التماس کنیم تا شب بزارن برگردیم خونه خاله شوهر جون وقتی هم که گفتیم فردا برمیگردیم تهران خیلی ناراحت شدن و گفتن ما این اومدن رو اصلا قبول نداریم خلاصه شب برگشتیم خونه خاله جان و کمی صحبت از هر دری کردیم و خوابیدیم
جمعه صبح قرار بود تا ما هستیم کابینتی بیاد برای آشپزخانه خاله متر بزنه تا کابینتهای ام دی اف بگیرن و از نظرات شوهر جون استفاده کنند تا ساعت ۱۰ خونه بودیم بعدش مهمون دخترخاله شوهر جون بودیم باغشون که بیرون از شهره و جای همگی خالی خیلی خوش گذشت و آقایون مشغول اسب سواری شدن تا نهار از بیرون رسید و خوردیم و ساعت ۳ بود که ما برگشتیم شهر تا مامان جونم هم با خودمون بیاریم تهران درسته که دو هفته پیش تهران بود اما چون داییم رفته بود تهران تنها شده بود و مامی هم گفت که بریم با خودمون بیاریمش ساعت ۵ بود که راه افتادیم به سمت تهران و تا رسیدیم خونه مامی و مامان جون رو تحویل دادیم دیگه ساعت ۳۰/۸ بود بعدش هم رفتیم خونه پدرشوهر جون تا کدو و فلفلی که براشون خریده بودیم رو بدیم هر چند من از این کار خیلی بدم میاد که سرراه بریم خونه کسی اما متاسفانه شوهر جونه دیگه منم یه کوچولو دلخور شدم اما اون بهونه داشت که بریم اونجا تو مرگ تدریجی یک رویا رو ببین خلاصه بعد از دیدن سریال و خوردن شام برگشتیم خونه و یوسف هم دیدیم و رفع کدورت کردیم و کلی عشقولانه شدیم و خوابیدیم
شنبه صبح زود شوهر جون رفت سرکار و من تا ساعت ۱۱ خوابیدم بعد نهار خوردم و خونه رو تمیز کردم و بعد کتاب ۹ ماه انتظار شیرین رو خوندم که خیلی مطالب آموزنده ای داشت بعد دوش گرفتم و حوصله ام حسابی سررفته بود تا شوهر جون ۳۰/۵ اومد دوش گرفت و رفتیم خونه مامی و شب هم موندیم اونجا و صبح از اونجا اومدم اداره و اصلا هم روز خوبی نداشتم از دست این رئیس کوچیکه از بس که به آدم استرس میده و معده درد گرفتم
راستی من عاشق کدوحلوایی هستم و دیشب کلی خونه مامان خوردم و حالش رو بردم
امشب هم که میریم خونه پدرشوهر جون می بینید چقدر از خونه خودمون استفاده می کنیم
راستی اگر از احوال نی نی گولوی ما خواستارید ظاهرا خوب می باشد اما کوچک بودن شکمم یه موقع هایی منو نگران میکنه البته دوست ندارم که زیاد بزرگ بشه اما به نظرم نسبت به یک ماه پیش کوچیکتر شده آها راستی خونه عمه که بودیم عروس بزرگش گفت بابای من از قیافه هم تشخیص میده بچه اش چیه تا حالا هم رد خور نداشته گفت از عکس هم تشخیص میده و به زور از من عکس گرفت با موبایلش و دیشب زنگ زد گفت بابام گفته یه دختر کله گنده خوشگل بدنیا میاری
تا خدا چی بخواد باید ببینیم تا چه اندازه درست میگه
راضیه عزیزم من آدرس جدیدت رو ندارم ببخشید که خصوصیت رو جواب ندادم اگر میشه یه بار دیگه برام آدرس جدیدت رو بزار
تا بعد در پناه خدا
سلام به همه
من همین الان از بیمارستان میلاد میام کلاس آموزشی شیردهی رو رفتم و مثل دخترای خوب جواب ماما رو درست دادم و اولین مهر رو به پرونده ام زد
امروز خیلی خوشحال شدم اولا که ماماها خیلی خوش ا خلاق بودن بعدشم که اکثر خانومهای اونجا گفتند که دکترم بهترین دکتر میلاده و بهش میگن پنجه طلا درسته که خوش اخلاق نیست اما خیلی دکتر خوبیه بعدم که صدای قلب نی نی رو شنیدم نمیدونم چرا هر وقت صدای قلبش رو میشنوم گریه ام میگیره اصلا یه حال عجیبی میشم دلم میخواد ساعتها به صداش گوش بدم به نظرتون من خیلی ندید بدیدم
یا همه مامانها اینجوری میشن ماشااله به قدری تند تند میزنه که آدم تعجب میکنه یه موجود ۱۱ سانتی صدای قلبش به این تندی و بلندی باشه در هر صورت خیلی شارژ شدم دکترم هم برام یه آزمایش نوشت که بین هفته ۱۶ تا ۱۸ باید انجام بشه و برای تشخیص خدایی نکرده عقب ماندگی بچه می باشد رفتم آزمایش رو دادم و اومدم اداره تا بعد جوابش رو بگیرم
فردا هم صبح زود میریم به سمت همدان آخه مزار بابام اونجاست و من خیلی وقته که نرفتم دلم میخواد برم و کلی باهاش حرف بزنم کاش که الان بود و از نوه دار شدنش لذت می برد اما افسوس ولی مطمئنم که روحش شاده
این چند روز هم کار خاصی نکردیم فقط دیروز رفتیم تجریش من یه ژاکت برای روی مانتوی ادارم خریدم و شوهر جون هم یه سویشرت خوشگل بعد هم رفتیم خونه و پرستاران رو نگاه کردیم و خوابیدیم
راستی یه چیزی بگم دوشنبه من احساس میکردم که توی دلم مثل موبایل ویبره میخوره مامانم میگه این اولین احساس تکونای نی نیه خیلی ذوق کردم نمیدونم چرا همش گریه ام میگیره نگین چقدر لوسه ها به خدا من همیشه اینطوری بودم هر وقت احساساتی میشم فوری گریم میگیره
امیدوارم همتون تعطیلات خوبی داشته باشید و مواظب خودتون باشید
من اصلا از شیوا خبر ندارم اما امیدوارم که هر جا هست خوب و خوش باشه
تی تی هم که ما روگذاشته تو خماری ![]()
تا بعددر پناه خدا ![]()