تبليغاتX
Daisypath Anniversary Years Ticker زندگی در کنار تو زیباست
خاطرات زندگی ما
سلام به همه دوستای خوبم

ما بالاخره روز پنجشنبه رفتیم پارک ملت چه خبر بود نمایشگاه غذا هم بود خیلی شلوغ بود آبنما هم دیدیم قشنگ بود اما نه اونجوری که فکر میکردم بگذریم شام هم از بس بچه ها گفتند بیرون نخور خواهری سالاد الویه درست کرده بود ساندویچ کرده بود آورد خوردیم بعد هم شب رفتیم خونه مامی موندیم شوهر جون جمعه صبح رفت سرکار و من به اتفاق دختر دایی و مامی و خواهری ساعت ۴ تا ۶ رفتیم استخر باشگاه انقلاب خیلی عالی بود و خلوت کمر دردم خیلی خیلی خوب شده تصمیم گرفتم مرتب برم اگر خدا بخواد

شنبه هم که ساعت ۷ وقت دکتر داشتم رفتم مطبش و بعد از معاینات لازم گفت که همه چی خوبه اما ماه دیگه برات سونوی تعیین جنسیت می نویسم  من که فکر میکردم الان می نویسه خیلی خورد تو ذوقم البته چهارشنبه هم میرم بیمارستان چون اول ماه میشه میگم برام بنویسه تا وسطای ماه که چهارماهم پر میشه برم دل تو دلم نیست میخوام زودتر تکلیفم روشن بشه که چی باید بخرم هر شب خوابش رو می بینم شنبه شب خواب دیدم پسره البته یه مقداری آل ت  ش  نامتعادل بود زیادی برای یک جنین بزرگ بود

یکشنبه هم از صبح سرکار بودم تا ساعت ۶ بعد رفتم عکاسی برای پاسپورتم که تاریخش تموم شده عکس انداختم و با شوهر جون رفتیم هویج بستنی خوردیم و رفتیم خونه پدرشوهر جون شام خوردیم فیلم جم رو دیدیم و پدرشوهر جون مهربونم می گفت که من هر شب برای نی نی روشنک و خودش دعا میکنم پدرشوهرم همیشه نماز شب میخونه برام اسپند هم دود کرد  امروز از صبح هم اومدم اینجا بنویسم بعد برم زیارت عاشورا

راستی یکی از همکارام بار دار شده بهش تبریک میگم خیلی خوشحال شدم چون خیلی نگران و منتظر بود

تی تی جون وبلاگ نمیزنی

فهیمه جون بازم برام خصوصی بزار دیگه منتظرم

تا بعد در پناه خدا




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 7:21 توسط :: روشنک ::

سلام به دوستای خوب خوبم ببخشید که دیر اومدم و نگرانتون کردم راستش بدجوری وبم بهم ریخته بودم نمیدونم چه بلایی به سرش اومده بود اما نظرهای خصوصی یکی در میون میومد یا اینکه نشون میداد که نظر تایید نشده دارم اما هر چی میگشتم پیداش نمیکردم و حسابی تو خماری بودم دیگه همه چی رو پاک کردم تا درست شد البته امیدوارم که درست شده باشه چون امروز سه یا چهار تا خصوصی بهم رسید در هر صورت اگر کسی تو این مدت برام خصوصی گذاشته و من جوابش رو ندادم به همین علت بوده منو ببخشید و لطف کنید دوباره برام بفرستید

حالا می پردازیم به این چند روز گذشته پنجشنبه من و شوهر جون با همدیگه رفتیم خیابون بهار واقعا لذت بخش بود هم وسایل قشنگی داشت هم اینکه پر از بچه بود شوهر جون که دیگه باید دستش رو میگرفتم میکشوندمش تا دست از سر بچه ها برداره از بس که عزیز دلم عشقه بچه است فکر کنم بعد از اومدن نی نی دیگه من رو اصلا تحویل نگیره میخواستیم هم قیمت ها رو بگیریم هم اینکه ببینیم چه مارکی خوبه اما راستش هیچی دستگیرمون نشد چون هر کسی از جنسی که داشت تعریف میکرد کالسکه و کریر و صندلی ماشین هم که گرون ترینش مکسی کوزی بود وارزونترینش فکر کنم پیرگاردین باید از کسانی که تجربه دارند و استفاده کردن بپرسیم بعد از اون هم رفتیم فری کثافت (ببخشیدا به این اسم معروفه دیگه ) و غذا خوردیم و اومدیم خونه و کلی عشقولانه بودیم و یک عالمه انار خوردیم

مامی و دختر دایی هم قرار بود جمعه نهار بیان خونمون و من برای اولین بار با راهنمایی مامان آبگوشت درست کردم از وقتی که از بیرون برگشتیم گذاشتمش رو گاز تا وقتی خوابیدیم تقریبا آماده بود

جمعه صبح به خواهری هر چی اصرار کردم که اونا هم بیان گفت خیلی تو خونه کار داریم و مامی و دخترداییم تنها اومدن دلتون نخواد چه آبگوشتی شده بود مامی با خودش سبزی تازه هم آورده بود و من هم که توی تابستون ترشی آلبالو درست کرده بودم دیگه سفرمون حسابی رنگین بود هر چند شب یه مقداری معده ام اذیتم کرد اما ارزشش رو داشت در کنار مامانم بودن خیلی لذتبخشه کلی تحویلم میگیره لباسهایی که داداش کوچیکه آورده هم نشونش دادم کلی قربون صدقشون رفت

ساعت ۳۰/۵ هم بلیط فیلم سه زن رو داشتیم که من اصلا خوشم نیومد خیلی کسل کننده بود بعد از اون رفتیم مامان اینا رو رسوندیم و آبلیموی تازه ای که مامان برامون گرفته بود رو ا زش تحویل گرفتیم و اومدیم خونه سریالها رو دیدیم وخوابیدیم

شنبه اتفاق خاصی نیوفتاد فقط اداره کار بود و خونه هم استراحت یکشنبه هم طبق معمول بعد از کار شوهرجون اومد دنبالم با هم رفتیم شهر کتاب دو تا کتاب در مورد بار دا  ری و یه موسیقی بی کلام خریدیم تا برای نی نی بزارم گوش بده خوشش بیاد و رفتیم آب هویج بستنی زدیم تو رگ با یه اسلایس آناناس که حسابی چسبید و رفتیم خونه پدرشوهر جون

وقت شام اصلا اشتها نداشتم خیلی کم خوردم اما چشمتون روز بد نبینه ساعت ۱۰ که شد از گشنگی داشتم پس میوفتادم و خجالت می کشیدم بگم تا ساعت ۱۱ تحمل کردم بعد به شوهر جون گفتم اونم کلی دعوام کرد که چرا نمیگی  و رفتیم تو آشپزخونه و برام دوباره غذا کشید و خودش هم باهام نشست خورد می گفت مامان و بابا و نی نی با هم گشنشون میشه

دوشنبه هم رفتم زیارت عاشورا بعدش صبحونه و کار تا ساعت ۴ که رفتم خونه و خیلی خسته بودم و ماکارونی درست کردم شوهر جون اومد خوردیم یه فیلم کمدی با هم دیدیم بعد چون دختر خاله شوهر جون از شهرستان اومده بود و من خیلی دوستش دارم رفتیم یه نیم ساعتی دیدیمش و برگشتیم و مثل جنازه خوابیدیم

امروز براتون عکسای سوغاتی و کادوهای نی نی رو میزارم هر کس در مورد وسایل بچه اطلاعات مفیدی داره لطفا در اختیار ما تازه کارا بزاره

تشک نوزاد

لباس محلی

بلوز و شلوار

ست دستکش پیش بند و جوراب

لباسی خواهری عزیزم براش خریده

لباسی که خاله راحله براش گرفته

گاوی که خاله نسیم گرفته

تا بعد در پناه خدا




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 17:13 توسط :: روشنک ::

سلام به همه دوستاي خوبم اين روزا نسيم رفته يزد و من دست تنها خيلي كار دارم به طوري كه اصلا نمي فهمم ساعت چطوري ميگذره

يكشنبه اين هفته نرفتيم خونه پدرشوهر جون براي اينكه من به شدت خسته بودم شوهر جون هم رفته بود خيابون دولت دندونپزشكي اومد دنبالم با هم رفتيم ساندويچي ژوزف يه مغازه كوچولو كه رست بيفهاي آبپز خوشمزه اي داره و چون من خيلي گرسنه بودم  تا اون آماده بشه شوهر جون يه ساندويچ كالباس برام گرفت و من خوردم ديگه بقيه غذاها رو برديم خونه خورديم سريال روز حسرت هم كه به طرز فجيعي هندي شد  دوشنبه هم رفتيم خونه مامي كه مامان جونم رو كه از مشهد برگشته و خونه مامي هستش رو ببينيم كه خيلي خوش گذشت فقط بديش اينه كه من خيلي كمر درد دارم يعني يه رگي توي لگنم گرفته و بعضي موقع ها حتي نميتونم راحت راه برم ديشب هم مامان برام كرم ماليد تا تونستم بخوابم همونجا مونديم امروز هم كه از صبح با شوهر جون زديم بيرون و هر كدوم سركار خودمون رفتيم

اين بلاگفا اعصاب منو خرد كرده چون نميدونم چه مرگش شده و پيغامهاي خصوصي برام نمياد

يه اتفاق جالبي كه افتاده اينه كه دوشنبه پيش كه رفته بوديم بابي ساندز تي تي رو ديدم البته من يه حدس كوچولو زدم و اون تقريبا مطمئن تر بوده اما هيچكدوممون يقين نداشتيم در نتيجه نتونستيم با هم صحبت كنيم و من واقعا دلم سوخت خيلي حيف شد تي تي جون از توي عكساش خيلي نازتر و خوشگل تر و ظريفتره اميدوارم يه فرصت ديگه پيش بياد تا ببينمش

قرار بود پريسا جون رو ببينم كه مثل اينكه قسمت نبوده چون ديروز كه مي تونسته من كامنت دوستش رو نديدم امروز هم كه خبري نشد اما مثل اينكه آزي تونسته باهاش صحبت كنه در هر صورت پريساي عزيز خيلي دوست داشتم ببينمت اما نشد انشااله در يه فرصت ديگه اين امكان وجودداشته باشه كه دور هم جمع بشيم و ازت پذيرايي كني چون هر چي باشه تو اينجا مهموني ديگه اميدوارم مسافرت بهت خوش گذشته باشه و به سلامتي به خونه ات برگردي و بياي برامون از خاطرات خوبت تعريف كني

دوستان عزيز راي اكثريت با دختر بوده البته نميدونم رو چه حسابي حدس زديد اما حدود سه هفته ديگه مشخص ميشه كه حدس كي درست بوده اين سوتفاهم براتون پيش نياد كه براي من جنسيت مهمه نه عزيزانم فقط از خدا ميخوام ني ني كوچولوي من كه داره به خواست ما و اراده خداوند بزرگ به اين دنيا پا ميزاره سالم و سلامت باشه و من زودتر بدونم چيه تا برم براش كلي خريد كنم قربونش برم امروز ۱۴ هفته اش شد مي بينيد چه زود ميگذره

راستي عكسهاي گلشيفته فراهاني رو ديديد؟ خيلي جالبه يعني ديگه نميخواد برگرده واينجا بازي كنه در ضمن به نظر من از اون دسته آدمهايه كه با روسري قيافه قشنگتري داره البته من دوستش دارم و ازش خوشم مياد

هلياي عزيز خواهر كوچولوي خودم ازش كاملا بي خبرم نميخوام مزاحم خلوتش بشم اما اگر اينجا رو خوندي خودت يه خبري از سلامتيت بهم بده

فهميه عزيز اگر ميشه يه بار ديگه اون آدرس رو برام بزار

دوستتون دارم

تا بعد در پناه خدا

 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 17:18 توسط :: روشنک ::

سلام به همه دوستای خوبم با تاخیر عید فطر رو به همگیتون تبریک میگم و امیدوارم که روزه و نمازهاتون قبول باشه

قبل از اینکه یه پست طولانی بزارم دو مورد هست که خیلی خوشحالم کرده اول انتخاب آزی جونم به عنوان یکی از وبلاگنویسان برتر که بهش تبریک میگم و بعدی نی نی دار شدن سارای عزیز که واقعا اشک شوق رو به چشمام آورد سارای عزیز بهت تبریک میگم امیدوارم دوران بارداری خوبی رو بگذرونی وبه سلامتی و شادی نی نی خوشگلت به دنیا بیاد

یکشنبه هفته پیش ما خونه دختر عمه ام دعوت بودیم به  اتفاق خواهری و مامی عزیزم بر عکس همیشه این دفعه خیلی خوب پذیرایی کرد مثل اینکه متنبه شده دستش درد نکنه و شوهر جون کلی با پسرشون بازی کرد  سربه سرش گذاشت البته من آخر شب حالم بدتر شد و سرفه هایی میزدم که احساس میکردم الانه که گلوم پاره بشه

دوشنبه صبح بعد از ساعت اداری رفتم خونه و حاضر شدیم و طبق قرار رفتیم دنبال نسیم و شوهرش که با هم افطار بریم بیرون وای نمیدونید نسیم برای نی نی من یه گاو سفید با خالهای مشکی خریده خیلی خوشگله و یه آویز دم در هم برای سالگرد ازدواجمون دستش درد نکنه خیلی خوشحالم کرد بعد به اتفاق رفتیم فرحزاد و اونا افطار کردن و من هم آش خوردم که دلتون نخواد خیلی خوشمزه بود برنامه من و شوهر جون  این بود که همونجا شام بخوریم اما وقتی نظر اونا رو پرسیدیم نسیم گفت بریم بابی ساندز همبرگر بخوریم مثل اینکه خیلی هوس کرده بود دیگه ما هم چیزی نگفتیم و رفتیم تجریش و بعد از خوردن همبرگرها خوشمزه دوباره اونا رو رسوندیم خونشون و خودمون هم رفتیم خونه و فقط تونستیم روز حسرت رو ببینیم و با شوهر جون صحبت کردیم که فردا بعد از اداره راه بیفتیم به سمت همدان البته در صورتیکه من خوب خوب میشدم آخر شب هم طبق معمول این چند روز بعد از کلی آب نمک غرغره کردن و بخور و خوردن آبمیوه و به دونه و ... خوابیدیم

سه شنبه تا ساعت ۱۳ اداره بودم و زود رفتم خونه سریال مثل هیچکس رو دیدم و منتظر شدم تا شوهر جون بیاد اما زنگ زد گفت که تو هنوز صدات خرابه و سرفه میکنی نمیریم این چند روز استراحت کن تا خوب خوب بشی من یه مقداری حالم گرفته شد اما قبول کردم و یه خوراک مرغ درست کردم و شب خوردیم و بعدش هم که عید شد و مبارک باد و بوس و تبریک  و از این حرفا

چهارشنبه صبح شوهر جون رفت با باباش نماز عید فطر رو تو مسجد خوندو برگشت دوباره خوابید برای نهار هم رفتیم خونه پدرشوهر جون وشیرینی هم براشون خریدیم بعد از ظهر هم یه چرتی زدیم و ساعت ۶ با شوهر جون رفتیم تجریش برای خرید وسایل مورد نیاز من طبق معمول کیف پیدا نکردم یه شال از تی تی خریدم که حراج کرده بود یه مام و یه پیراهن خیلی خوشگل قرمز و برای شوهر جون هم سه تا جوراب خریدم با یه مام که به عنوان عیدیش حساب شد بعد از اونجا فالوده و بستنی گرفتیم و رفتیم خونه مامی توی راه هم یه بارون باحال بارید که هوا رو حسابی خوب کرد تا آخر شب خونه مامی بودیم خواهری هم بود بعد برگشتیم خونه

پنجشنبه خونه رو تمیز کردم تا شوهر جون اومد از سرکار و حاضر شدیم رفتیم سینما اریکه فیلم کنعان به اتفاق خانواده خودم و پدر و مادر شوهر جون فیلم جالبی نبود بعد هم رفتیم رستوران البیک توی همون اریکه که اونجا هم غذاش خوب نبود ساعت ۱ بامداد هم برادر شوهر کوچیکه میرسید تهران که به پیشنهاد من رفتیم دنبالش فرودگاه امام و تا اونو رسوندیم خونشون و اومدیم خونه ساعت ۴ صبح بود و مثل جنازه افتادیم خوابیدیم

جمعه شوهر جون صبح رفت سرکار و من تا ظهر خواب بودم بعد بیدار شدم نهار کوکوی سیب زمینی به درخواست شوهر جون درست کردم که تا شبش همش بوی روغن توی دماغم بود و خیلی اذیتم کرد شام هم رفتیم خونه پدرشوهرجون تا سوغاتی هامون رو بگیریم  این برادر کوچیکه کلی سوغاتی برای نی نی آورده اما همش صورتی و دخترونه  خیلی خوشگلند فقط یه لباس محلی از تایلند آورده که دو روئه و میشه برای پسر هم استفاده کرد بهش میگم چرا همش دخترونه میگه خوب دختر دیگه  طفلی نی نیم  اگر پسر بشه هیچی نداره هر کی براش کادو آورده دخترونه آورده

برای من هم یه کفش پاشنه دار یه دمپایی روفرشی و جوراب و شکلات و برای شوهر جون یه شلوار جین با یه تی شرت و چراغ قوه ماشین و .. آورده مرسی داداش کوچیکه عزیز من و شوهر جون و نی نی خیلی دوستت داریم

متاسفانه برادر بزرگه شوهر جون هم دوباره با خانومش مشکل پیدا کرده و اومده خونه باباش کار دنیا برعکسه همه زنا قهر میکنند میرن خونه مامانشون اما در مورد اینا فرق میکنه و مادرشوهر جون خیلی داغون بود بنده خدا دلم براش خیلی سوخت

شنبه هم تا ساعت ۴ اداره بودم بعد رفتم خونه و برنج گذاشتم با کباب ماهیتابه ای که شوهر جون چند وقت بود هوس کرده بود و خیلی خوشمزه شد و شوهر جون کلی تعریف کرد و با به به و چه چه خورد راستی من به شدت ویار سالاد پیدا کردم با سس هر روز که میرم خونه یه عالمه درست میکنم بعد برای خودم سس فراوون درست میکنم و میخورم

آخی چقدر نوشتم دلم سبک شد میخواستم حتما این روزها رو ثبت کنم

راستی به نظر شما نی نی من چیه ؟ همتون نظرتون رو بگید خوشحال میشم  این سری که برم دکتر برام سونوی چهار بعدی مینویسه که همون موقع جنسیتش هم بهمون میگه خیلی هیجان دارم

هلیا جونم کجایی دلم برات خیلی تنگ شده

تینا جون از تو هم خبری ندارم

تا بعد در پناه خدا




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 14:48 توسط :: روشنک ::

سلام سلام من اومدم هر چند که سرماخوردم اما خیلی خوبم اصلا باورم نمیشه که دیگه حالت تهوع ندارم شاید باورتون نشه اما همش با خودم میگفتم میشه یه روزی دوباره بیاد که من یه روز بدون این حالتهای بد باشم اما خدا رو شکر فقط ۴ هفته طول کشید که اوجش بود و برای من البته ۴ ماه بود امیدوارم خدا به همه سلامتی بده تا آدم سالمه قدرش رو نمیدونه توی این مدت فقط به اونایی فکر میکردم که نه ماه استراحت مطلق دارند و تا ماه آخر این حالتهای بد رو با خودشون دارند و براشون دعا میکردم که خدا کمکشون کنه خود من که تو این مدت کم طاقتم رو از دست داده بودم و خیلی وقتا حتی گریه هم کردم  در هر صورت من که خوب شدم امیدوارم همه سالم و سرحال باشند

این ماه من یاور مرخصی رو استاد کردم دوشنبه که تعطیل بود بعد از افطار یه سر رفتیم خونه مامی توی راه احساس کردم که گلوم درد میکنه آخر شب که برگشتیم عسل خوردم و با یه محلول قرقره کردم و خوابیدم اما شب تا صبح از بدن درد و گلو درد خوابم نبرد دیگه سحر که شوهر جون بیدار شد بازم بهم عسل و شیر داد و خوابیدیم اما صبح نرفتم سرکار و رفتم درمانگاه اونجا بهم گفت که گلوم التهاب داره و فقط میتونه با توجه به شرایطم بهم استامینوفن ساده بده و ویتامین سی و قرص جوشان خلاصه اونروز همش خونه استراحت کردم و برای خودم سوپ درست کردم و خوردم و البته حال ویاریم هم اصلا خوب نبود شب هم برادر کوچیکه شوهر جون که چهارشنبه میخواست بره تایلند اومد برام لیموشیرین آورد و دورببن ما رو گرفت و رفت ( قرار بود ماهم آبانماه به اتفاق خواهری بریم تایلند اما این نی نی اندرونی برنامه هامون رو بهم زد)

چهارشنبه صبح به اتفاق شوهر جون رفتیم میلاد خیلی تمیز و خوب بود کلاسهای دوران بارداری شیردهی و زایمان داره هر روز چون خیلی معطلی داشت شوهر جون رو فرستادم بره و خودم که ساعت ۳۰/۸ وقت داشتم ساعت ۴۵/۱۰ رفتم پیش دکتر اولا که خیلی شلوغ بود و من تا به حال حدود ۴۰ زن باردار رو یه جا ندیده بودم قبل از ویزیت دکتر ماما یه پرونده سفید برام تشکیل داد که یعنی من میتونم اونجا زایمان کنم چون زیر سه ماه رفته ام بعد وزنم رو گرفت فشار خونم و صدای قلب نی نی جونم رو دستگاه خیلی جالبی بود میذاشت رو دلت و صدای نی نی پخش میشد بدون هیچ مونیتوری فقط مثل رادیو صدا داشت بعد باید منتظر دکتر میشدی دکترم یه خانوم دکتر بود که دوست شوهر خواهری گفته بود دکتر خیلی خوبیه

در کل بگم که تصمیم گرفتم هر ماه برم برای تکمیل پرونده ام و برای ویزیت برم مطب خانوم دکتر که بتونم بیشتر ازش سوال کنم و خیالم راحت باشه

پنجشنبه شب هم رفتیم خونه خواهری و برای مامی جونم تولد گرفتیم و خیلی خوش گذشت اميدوارم سايه ماميم سالهاي سال بالاي سر خانواده ما باشه خيلي دوستش دارم

تولد آزي جونم هم كه چهارم مهر بوده و از همينجا دوباره بهش تبريك ميگم اميدوارم صدو بيست سال عمر با عزت و سلامت در كنار خانواده اش داشته باشه و هميشه خوش باشه

جمعه رفتم دو تا شلوار بارداري و يه سارافون خريدم البته اصلا چاق نشدم اما شلوارهام يه جورايي دور كمرم رو اذيت ميكرد يه كفش راحتي هم خريدم

شبنه شب خونه مادرشوهر جون بوديم و من سرماخوردگيم يه مقداري اذيتم ميكرد

امشب هم شام بعد از حدود يكسال و نيم خونه دختر عمه  ام دعوت شديم و در واقع يه جورايي در شوك هستيم كه چي شده كه دعوت كرده بدجنس ميشويم

فردا هم قراره با نسيم و شوهرش بريم بيرون مهمون ما چون بهشون شيريني ماشين رو بدهكاريم ميخواستيم بگيم بيان خونمون اما گفتيم بيرون بيشتر مزه ميده

ببينيد حالم خوب شده چقدر نوشتم

راستي روزي كه رفتم سونو بهم گفت كه ني ني ۶ ميليمتري من به ۷۸/۲ سانت رسيده كه البته فكر كنم كه الان حدود ۵ سانت شده باشه قربونش برم اينو براي اينكه يادم نره نوشتم

تا بعد در پناه خدا




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 13:50 توسط :: روشنک ::