سلام به همه
من حالم به لطف خدا خیلی بهتره البته خوب خوب نشدم اما ظاهرا کم کم داره بهتر میشه
چهارشنبه با خواهری رفتیم تجریش برای پسر دوستش که پنجشنبه تولدشه کادو بخریم این بچه قبلا گفته بودم خیلی دوست داشتنیه پسر شیرین و شیطون به اسم آریان که سه ساله میشه خیلی دوستش دارم
توی تجریش از دیدن لباسهای بچه خیلی کیف کردیم و برای آریان من یه بلوز و خواهری یه شلوار شش جیب با حال خرید خیلی خوشگل بود بعد شوهر جون اومد دنبالم و رفتیم خونه درست سرافطار رسیدیم و تندی سفره رو چیدم و شوهر جون افطار کرد
پنجشنبه هم رفتیم تولد و قبلش هم رفتیم عکس گرفتیم مهمونی خوبی بود البته برای بزرگترها بود چون تولد اصلیش رو توی مهد براش گرفته بودن خوب بود و کلی از این و اون نصیحت های مختلف شنیدم جمعه هم افطار رفتیم خونه مامان که برام ماهی درست کرده بود و خوردم البته دایی کوچیکم هم اومده بود و من بعد از مدتها دیدمش دلم براش تنگ شده بود و خجالت هم می کشیدم
شنبه هم سرکار بودم بعدش خونه و استراحت امروز هم از صبح سرکار اومدم و بعد میرم خونه تا افطار بریم خونه پدرشوهر جون
دوستای خوبم که پرسیده بودین کی نی نی معلوم میشه چیه فکر کنم باید حدود یکماه و نیم دیگه صبر کنیم یعنی چهارماهگی معلوم میشه منم بی صبرانه منتظرم تا زودتر برم براش خرید کنم
راستی شوهر خواهری برای چهارشنبه ساعت ۳۰/۸ برام وقت از بیمارستان میلاد گرفته برم ببینم اونجا چه جوریه چون نظرها خیلی متفاوته باید از نزدیک ببینم
تی تی جون دلم برات تنگ شده - شادی جون کجایی من اصلا ازت خبر ندارم
تا بعد در پناه خدا
دوشنبه رفتم خونه مامی تا خواهری هم بیاد و به اتفاق دختر داییم رو که مهمون مامانه ببریم قلعه سحرآمیز همینکه رسیدم یه لیوان آب خوردم و فوری حالم بد شد و خوابیدم تا ساعت ۵ بعد بیدار شدم آش خوردم که کاش نمیخوردم بعدش شوهر جون هم اومد و همگی رفتیم به قلعه سحرآمیز اونجا هم حالم خوب نبود و نشستم توی فضای باز و دختر داییم و خواهری رو فرستادم داخل قلعه تو همون حین شوهر جون گفت اون پشت صندلی های ماساژور هست بیا بریم اونجا خلاصه به خواهری هم زنگ زدیم اومد بیرون و به اتقاف شوهر خواهری رفتیم چهار تا صندلی رو اشغال کردیم به مدت یکربع نمیدونید چه لذتی داشت مخصوصا که این روزا نمیدونم چرا رگهای بدنم خیلی میگیره جای همگی خالی تا کار صندلی تموم شد دختردایی هم اومده بود بیرون و من و شوهر جون و دختر داییم از خواهری و شوهرش جدا شدیم بریم خونه مامی شوهر جون هم روزه بود و باید افطار میکرد رفتیم خونه مامی و اونجا شوهر جون افطار کرد بعد هم شام خوردیم و تا ساعت ۳۰/۱۰ برگشتیم خونه که من دیگه حالم خیلی بد شد و سه شنبه هم نتونستم برم سرکار و درواقع کل روز رو خواب بودم
شوهر جون برام سیرابی خریده بود چون مادرشوهر جون گفته برای معده خیلی خوبه و من با اینکه بوش خیلی اذیتم کرد خوردم و الحق که خیلی تاثیر داشت
چهارشنبه ۲۰/۶/۸۷ رفتم سرکار و بعد ساعت ۳ از اداره رفتم سونو گرافی که ۴ وقت داشتم شوهر جون هم اومد و همونطور که گفتم رفتیم و صدای قلب نی نی رو برامون پخش کرد نمیدونید چه حسی به آدم دست میده من که شوکه بودم و فقط به این فکر میکردم یه موجود زنده و مجزا تو بدن من داره رشد میکنه خیلی حس جالبی بود راستش تا اون روز اصلا احساسی بهش نداشتم یعنی اصلا حسش نکرده بودم اما از اون روز به بعد باورش کردم قربونش برم شوهر جون هم که از خوشحالی داشت بال درمیاورد خوشبختانه همه چیش خوب بود و نرمال بعد برام حلیم خرید و رفتیم گلستان هروی و هیچی نخریدیم و اومدیم خونه بساط افطار رو راه انداختم و شوهر جون افطار کرد و بعد از دیدن سریال بزنگاه شام خوردیم و خوابیدیم
پنجشبه از قبل خانواده شوهر جون و خانواده خودم و دوستم راحله رو دعوت کرده بودم البته نسیم هم گفته بودم که چون شوهرش جایی از قبل دعوت بود نیومدن شوهر جون هم گفت که نباید غذا درست کنی از بیرون میگیرم و رفته بود منوی فارسی رو گرفته بود منم سفارش فسنجون که خودم خیلی دوست دارم و کوفته دادم عکس کوفته ها خیلی کوچیک بود و من به ازای هر نفر یکدونه سفارش دادم یعنی ۶بسته دوتایی اما وقتی که اوردشون خونه دیدم هر کدومشون اندازه یه پرتغال خیلی بزرگن و با اجازتون فقط دو تاش خورده شد و منم به هر خانواده یه دونه دادم که ببرن و بقیه هم گذاشتم توی فریزر اونشب خیلی خوش گذشت حالم خوب بود و شوهر جون هم برام یه دستبند خریده بود و من با عرض شرمندگی برای اولین بار هیچ کادویی براش نگرفتم چون واقعا نمیتونستم و مامان و خواهری و راحله هم خجالتم داده بودن و خانواده شوهری هم نقدی پرداخت کردن دست همشون درد نکنه تازه خواهری یه دست لباس از بنتون برای نی نی گرفته که فقط دلم میخواد بخورمش البته خیلی دخترونه است ممکنه نتونم ازش استفاده کنم و راحله هم از دبی برای نی نی یه دست لباس مادرکر آورده که اون به هر دو جنس میخوره
راستی خودم هم دلم راضی نشد و یه کشک بادمجون و ژله و پودینگ و سالاد درست کردم و شوهر جون هم برای افطاری شله زرد و حلوا و ... خریده بود و واقعا سفره خوشگلی شده بود بدون کدبانوگری من ![]()
جمعه هم از صبح خونه بودم شوهری رفت سرکار و برگشت و استراحت کردیم و من زیاد مساعد نبودم و شنبه هم نرفتم سرکار میخواستیم بریم عکس بگیریم آخه ما هرسال سالگرد ازدواجمون عکس میندازیم که دیدم اوضاع روبراه نیست و هفته دیگه مهمونی دعوتم تصمیم گرفتم به قصد مهمونی که حاضر شدیم و خوشگل کردیم قبلش بریم عکس بندازیم
یکشنبه صبح که اومدم سرکار به این نتیجه رسیدم که از چهارشنبه شب که رفتم خونه تا الان از خونه بیرون نیومده بودم
واین یک اتفاق بی سابقه بود قبل از اداره رفتم آزمایشی که دکتر برام نوشته بود رو دادم و بابیمه ۲۷۰۰۰ پرداخت کردم واقعا این بیمه تامین اجتماعی هم به درد نمیخوره
راستی پنجشنبه شوهر خواهری بهم گفت که یکی از دوستاش توی بیمارستان میلاد و کلی از بیمارستان میلاد تعریف کرد و گفت اگر بری اونجا برات مجانی درمیاد و البته وقت گرفتنش خیلی سخته که اون دوستش میتونه این کار رو برام بکنه حالا خیلی وسوسه شدم چرا بیخودی کلی پول بدم به بیمارستان های خصوصی نظر شما چیه از بیمارستان میلاد چیزی میدونید البته خودم برای عیادت رفتم خیلی مجهز و تمیزه و هر کسی که رفته راضی بود و البته بدون بیمه خیلی هم گرون در حد بیمارستانهای خوب خصوصیه اگر راهنمایی بکنید ممنون میشم البته بگم به حرف شوهر خواهرم اطمنیان دارم که میگفت اگر دکتر های متخصص خوب تو هر رشته در ایران چند تا باشند حتما یکیشون توی میلاد هست توی هر رشته چون بیمارستان تخصصی و فوق تخصصیه
امروز هم حالم خیلی بهتر بود و دیشب خونه پدرشوهر جون بودیم و خوش گذشت و کلی با شوهر جون و برادر کوچیکه خندیدم
این روزا خیلی به شوهر جون زحمت میدم تقریبا تموم کارها به عهده اونه پنجشنبه خیلی زحمت کشید عملا همه کارها رو انجام داد از اینکه من بی حوصله و بی طاقت شدم خیلی غصه میخوره و همش سعی میکنه منو سرحال بیاره و روحیه ام رو تقویت کنه و من همش در حال خجالت کشیدنم ولی نمیدونید اون با چه ذوقی این کارها رو میکنه هر روز صبح که بیدار میشه و همینطور شبها شکم منو می بوسه و میگه از بابا به نی نی مامان رو اذیت نکن خیلی دوستتون دارم منم خیلی دوستش دارم واقعا خدا لطف بزرگی در حق من کرده همیشه دعا میکنم که سایه اش بالای سرماباشه و خدا حفظش کنه اون لیاقت بهترین ها رو داره امیدوارم زودتر این حالتم تموم بشه تا بتونم هم محبتهاش رو جبران کنم هم اینکه با همدیگه از این دوران لذت ببریم
تلافی روزهایی که ننوشته بودم رو درآوردم دلم برای همتون تنگ شده و کامنتهاتون باعث دلگرمیم میشه و از اینکه می بینم دوستای خوبی مثل شما دارم که به فکر هستید و نگرانم میشید خیلی خوشحالم براتون بهترین ها رو آرزو میکنم و اینو بدونید که خیلی دوستتون دارم
پ.ن: راستی این روزا نسیم هم خیلی زحمت من رو میکشه هم تو کارا خیلی کمکم میکنه هم اینکه هر غذایی که درست میکنه میدونه من دوست دارم برام میاره مثلا امروز برام آش و فسنجون آورد البته من بهش نگفتم که تازه فسنجون خوردم ازش ممنونم امیدوارم موقع بارداری اون هم من بتونم جبران کنم
تا بعد در پناه خدا
سلام به همه دوستای خوبم ببخشید که نگرانتون کردم از همتون ممنون بخاطر تبریکاتون به مناسبت سالگرد ازدواجمون چقدر برنامه داشتم واسه دیروز که بیام اینجا و حسابی ثبتش کنم اما متاسفانه نشد دیروز مرخصی بودم و هرکاری کردم که از خونه وصل بشم راستش حالم اصلا خوب نبود
کلا روزای خوبی رو نمیگذرونم فقط به امید رسیدن ۱۰ مهر هستم آخه دکترم گفته تا اونروز خوب میشی
البته بازم خدا رو شکر میکنم راستش خیلی افتضاح هم نیست وضعم اما من خیلی بی صبر و طاقت شدم از اینکه همش بی حوصله و خسته ام و مرتب حالت تهوع دارم خیلی ناراحتم امیدوارم این روزا زودتر بگذره در اولین فرصت میام براتون این چند روزی که گذشته رو تعریف میکنم
فقط اینو بدونید که چهارشنبه رفتیم یه دیدار با نی نی داشتیم وصدای قلب مرتب و تندش رو شنیدیم خیلی لذت بخش بود
پنجشنبه هم مهمون داشتم به مناسبت سالگرد ازدواجمون که همه کارها رو شوهر جون کرد و غذا هم از بیرون گرفتیم اینا رو گفتم که فکر نکنید همش حالم بده ها روزهای خوب هم دارم
خدایا ازت میخوام نی نی منو و بقیه نی نی ها روسالم نگه داری و زودتر این حالتهای من تموم بشه تا بتونم از این روزا لذت ببرم
تا بعد در پناه خدا
سلام به همه دوستای عزیزم مرسی که اینهمه به فکر من هستید به خدا موضوع ناز کردن نیست اولا که از وقتی که ماه رمضون شده ساعت اداره ماهم ۹ تا ۲ شده که وقت برای کارهای خودم هم کم میاد و زیاد نتونستم به دوستام سربزنم بعدش هم که زیاد اوضاعم روبراه نیست نمیدونم چرا اینطوری شدم اما هیچ غذایی بهم مزه نمیده طعم دهنم به شدت بدمزه شده و هر چی میخورم ترش میکنم خوب شده بودم اما از چهارشنبه دوباره اوضاعم خراب شد به هیچ عنوان نمیتونم مثلا خیار یا انگور بخورم از بس که هیچی تو معده ام نمی مونه ۱ کیلو وزن کم کردم تازه همش هم گرسنه هستم به خدا دلم برای همتون پرمیزنه امیدوارم به گفته اطرافیان این حالت تا سه ماهگی تموم بشه
تازه همه دوستام بهم میگن یه ذره خودت رو لوس کن و ناز کن اما من از این کارا خوشم نمیاد همینطوری هم شوهر جون از حال و روزم عذاب میکشه طفلی ![]()
هفته گذشته کاری خاصی انجام ندادم همش بی حال و بی حوصله بودم فقط پنجشنبه رفتیم خونه مامی افطار بعد هم شام رفتیم سوپر استار که از بس شلوغ بود چون قرعه کشی داشت مجبور شدیم بریم سیراکو فکر کنم همون رستورانیه که آزی جونم هم رفته بود اصلا هم حالم خوب نبود جمعه هم از صبح خونه بودیم تا ساعت ۶ که چون پدر دوست دختر برادر کوچیکه شوهر جون فوت کرده بود بنده خدا و من می شناسمش رفتیم مسجد البته شوهر جون نمی خواست به من بگه می گفت جوگیر میشی گریه میکنی برای نی نی خوب نیست
بعدش هم افطار خونه مادرشوهر جون و شام هم اونجا بودیم
مادر بزرگم هنوز خونه مامی است و دوشنبه میره از بس که حالم بد نبود نتونستم حسابی پیشش باشم و خیلی ناراحتم
روزه نمازهای همتون قبول باشه و برای من هم دعا کنید برای خواهری هم دعا کنید چون این ماه هم نی نی دار نشد
البته این موضوع رو باید به خدا سپرد هر جور که اون صلاح میدونه
امروز میخوام برم دکتر ساعت ۲۵/۵ همون پنج دقیقه منو کشته بیده
میام به همتون سرمیزنم ساناز خانوم عروس من عکست رو ندیدم
راستی بنتون حراج ۷۰ درصد کرده اونایی که نی نی دارن یا میدونن نی نی چیه برن ببینند قیمتهاش خیلی خوب شده (پیامهای بازرگانی)
تا بعد در پناه خدا
سلام دوستای خوب و مهربونم مرسی از نظراتی که گذاشته بودین همتون بهم لطف داشتین در هر صورت این ظاهر و باطن خونه عشق ما بود که ما خیلی خیلی دوستش داریم تمام وسایل این خونه با عشق خریداری شده و از هر کدومش یه خاطره داریم البته سر بعضی هاش هم دعوامون شده ها اما از همون دعواها هم الان به شادی یاد می کنیم ![]()
این روزا یه حالتی عجیبی دارم یه روز خوبم یه روز بد البته از دیروز خیلی خیلی بهتر شدم ولی بعضی اوقات حتی با خوردن آب هم معده ام به شدت درد میگیره و ورم میکنه که کاریش هم نمیشه کرد و شوهر جون عزیزم مثل همیشه منو تحمل میکنه و مثل پروانه دورم میچرخه ازش ممنونم
ما قرار بود پنجشنبه بریم شهرستان سرمزار پدر عزیزم که برای سومین بار چون شوهر خواهری کار داشت بهم خورد اول قرار شد که ما خودمون دوتایی چهارشنبه بریم که من بیخودی بهونه آوردم و شوهر جون هم ناراحت شد اما زود یادش رفت و گفت باید پنجشنبه صبح بریم شهرستانک گفتم باشه عزیزم
صبح پنجشنبه به کاراش سرکشی کرد و اومد دنبالم به اتفاق رفتیم از اون چیزی که فکر میکردیم دورتر بود و البته فقط و فقط یک ده معمولی اما خوش آب و هوا بود ولی تلویزیون که نشونش داده بود خیلی قشنگتر بود خلاصه تو راه برگشت بارون شدید و قشنگی گرفت و ما بعد از خوردن نهار توی جاده چالوس برگشتیم خونه و شوهر جون دوباره رفت سرکار و من هم یکساعتی خوابیدم بعد رفتم دوش گرفتم شوهر جون اونروز نامزدی همکارش دعوت بود که نمیخواست بره اما من خیلی اصرار کردم که حتما برو البته چون مراسمشون جدا بود من نرفتم والا حتما همراهیش میکردم اونم قبول کرد که نیمساعت بره و برگرده قبلش هم منو برد خونه مامی که مامان جونم هم اومده و با هم رفتیم پارک سر نیمساعت هم شوهر جون برگشت بعد شام خوردیم و شب هم خونه مامی موندیم که مثلا من جمعه صبح برم استخر
جمع صبح شوهر جون رفت سرکار و من و خواهری تنبل هم از رفتن به استخر پشیمون شدیم البته من زیاد هم حالم خوش نبود مخصوصا که جدیدا همش احساس میکنم شوهر خواهری از اینکه من زودتر نی نی دارم ناراحته البته اصلا به روی خودش نمیاره ها اما این احساسیه که بدجوری آزارم میده و نشستم یه دل سیر برای مامی گریه کردم و اونم دعوام کرد که گریه نکن برای نی نی خوب نیست
اونا تقصیر خودشون بوده میخواستن تا الان دست به کار بشن و این تصمیمی بوده که خودشون برای زندگیشون گرفتن و........ همه اینها رو میدونم اما یه جورایی عذاب وجدان گرفتم آخه اصلا دوست ندارم باعث ناراحتی عزیزترین موجودات زندگیم بشم از همتون میخوام توی این روزای مبارک ماه رمضون برای خواهری دعا کنید که من به زودی خبر خاله شدنم رو بهتون بدم ![]()
خلاصه تا ساعت ۷ خونه مامی بودیم بعد اومدیم خونه خودمون و لباسها رو ریختم تو ماشین لباسشویی و مشغول دیدن سریالها شدیم و بعد از دیدن یوسف پیامبر خوابیدیم
شنبه هم که ازصبح سرکار بودم تا ساعت ۳۰/۴ بعد رفتم خونه کل خونمون رو تمیز کردم اخه پنجشنبه و جمعه نشده بود و حسابی کثیف بود
- مثل اینکه من خیلی حساس شدم راستش من وقتی از گرگان برگشتیم حالم خیلی بد بود هم سرماخورده بودم هم حالت تهوع شدید داشتم اما مادرشوهرجون حتی یه تماس هم نگرفت که حالم رو بپرسه هر وقت دیدیمش احوالپرسی میکرد منم یه روز که حالم خیلی بد بود به شوهر جون کنایه اش رو زدم میدونم که به اون ربطی نداره و اینم میدونم که مادرشوهرجون کلا آدم سردیه اما فکر میکنم این موضوع خیلی فرق داره اونا خیلی خوبند و همیشه به من لطف داشتند و دارن اما از این موضوع خیلی دلم گرفت دیروز یکدفعه دیدم روی موبایلم شماره خونه شوهر جون اینا افتاده گوشی رو که برداشتم دیدم مادرشوهرجون تماس گرفته برای احوالپرسی
البته فوری دوزاریم افتاد از کجا آب میخوره به شوهر جون هم گفته بودم که بهشون چیزی نگو چون وقتی بگی دیگه برام ارزشی نداره که زنگ بزنه اما شوهر جون دلش طاقت نیاورده و من شرمنده اش شدم میدونید چرا برای اینکه اون اصلا روش نمیشه که این جور چیزها رو بهشون بگه اما دیروز گفت بالاخره وقتی یه کاری رو بلد نیست باید بهش یاد دادوقتی برای تو مهمه باید انجامش بدن منم که حسابی ذوق مرگ شده بودم
اینم از فواید نی نی نیومده
به نظرتون من حساس شدم یا اینکه توقعم به جا بوده ما کلا تلفنی صحبت نمی کنیم مگر اینکه مثلا مادر یا پدرشوهر جون خدایی نکرده کسالتی داشته باشن یا مسافرت رفته باشند من زنگ بزنم حال واحوال کنم اما به نظرم الان شرایط فرق میکرد
- مامان جونم که الان خونه مامیه به من گفت تو پسردار میشی
نمیدونم از کجا حدس میزنه آخه من هیچ تغییری نکردم که بشه تشخیص داد شوهر نسیم هم با اینکه از وقتی من نی نی دارم ندیدتم هر وقت زنگ میزنه به نسیم میگه مادر و پسر چطورن
اما نسیم میگه من دختر دارم چون اصلا میلی به شیرینی ندارم ولی واقعا برای من و شوهر جون فقط و فقط سلامتیش مهمه درسته که من بچه های دختر رو بیشتر دوست دارم اما چون برادر هم نداشتم پسر هم دوست دارم از خدا میخوام هر جنسیتی که داره سالم و صالح باشه الهی آمین
- از سه شنبه هم که ماه رمضون شروع میشه و من نمی تونم روزه بگیرم ازتون میخوام سرنمازاتون و لحظه های افطار برای من و خواهری دعا کنید تا با خوشحالی خواهری من هم نیروم برای گذراندن ۷ ماه باقیمونده بیشتر بشه التماس دعا
تا بعد در پناه خدا
امروز اومدم براتون چند تا از عکسهای گرگان و همینطور عکسهای خونه عشقمون رو بزارم چون بعد از اومدن نی نی ممکنه خیلی تغییرات بکنه
اما قبل از اون میخوام چند تا تبریک به دوستای عزیزم بگم اول از همه به فری عزیزم که کارشناسی ارشد قبول شده تبریک مخصوص میگم واقعا از شنیدن این خبر خوشحال شدم امیدوارم که روز به روز شاهد پیشرفت روزافزونش باشیم
بعد هم به مامان تیستو که دیروز کوروش کوچولوش پریده تو بغلش و همینطور شیلا جون که ۲۸ مرداد رومینای عزیزش به دنیا اومده تبریک میگم امیدوارم که قدمشون براتون خیر باشه و همیشه سالم و شاداب در کنار یکدیگر زندگی خوبی داشته باشید.
اینم تعدادی از عکسهای گرگان که اولیش پل ورسک در جاده فیروزکوه می باشد

اینم منظره هتلمون در روستای زیارت می باشد
اینم ماشین عروس ساکنین بندر ترکمنه نمیدونم فلسفه اش چیه اما همشون اینطوری بودن
اینم قایقیه که مامی من و دختردایی ام و پدر -خاله و نوه خاله شوهر جون توش هستند توی بندرترکمن
اینم آشیزخانه خونه عشق من و شوهر جونه مخصوص آتی و آزی گذاشتمش
حذف شد
این قسمت نهارخوری البته کل خونه ما یک تکه می باشد
حذف شد
اینجا هم قسمت پذیرایی حساب میشه
حذف شد
این اتاق خوابمون قبل از بازسازیه
حذف شد
اینم اتاق خواب بازسازی شده
حذف شد
خوشحال میشم اگر نظری دارید بهم بگید آزی جون امیدوارم که زودتر اینترنتتون وصل بشه دلم برات تنگ شده هلیای عزیزم امیدوارم تو هم به سلامتی و زودبرگردی این هانیه هم فکر کنم توی آفریقا شیری ببری پلنگی چیزی خوردتش دلم خیلی براش تنگ شده - ساناز عزیز امیدوارم که مراسم عروسیت به بهترین شکل ممکن برگزار بشه و خوشبخت باشید
تا بعد در پناه خدا
سلام دوستای خوبم الان یه روشن بی حال بی حال با شما صحبت میکنه از دیروز حالم خیلی بد شده دیشب نشستم کلی گریه کردم من خیلی بی جنبه ام مگه نه
سه شنبه رفتم دکتر که بهم گفت دقیقا ۷ هفته ام است و حدود ۱۸ فروردین نی نی قدم رنجه می فرمایند البته تاریخ تقریبی وزنم رو گرفت فشارم رو گرفت همه چی نرمال بود و برای سه هفته دیگه بهم وقت داد که سونو هم برام بنویسه بقیه روزا همش بی حال بودم پنجشنبه دوستمون اریسا که گفته بودم ازانگلیس اومده به اتفاق خانواده اش بعد از شام اومدن خونمون که از بس دختر خوشگلش شیطونی کرد زود رفتن جمعه هم ساعت ۸ رفتیم سینما با خواهری و دوستش فیلم مینای شهر خاموش خیلی چرت بود حیف پولی که براش دادیم میدونید اریکه ایرانیان روزهای پنجشنبه و جمعه بلیطش رو کرده ۳۰۰۰ تومان واقعا مسخره هستند.
شنبه هم که از صبح حالم بد بود تا ساعت ۴ اداره موندم بعد رفتم خونه که اونجا هم دوباره حالم بد شد و همش خوابیدم همین الان هم که دارم می نویسم زیاد اوضاعم مساعد نیست
دوستای خوبم دوربینم رو دادم به خواهری تا عکسایی که تو دوربین من بوده رو برداره بخاطر همین نتونستم عکس بزارم به محض اینکه حالم بهتر بشه و دوربین رو بگیرم میام هم عکسای خونمون رو که قبلا قول دادم میزارم هم عکسای گرگان رو برام دعا کنید
تا بعد در پناه خدا