تبليغاتX
Daisypath Anniversary Years Ticker زندگی در کنار تو زیباست
خاطرات زندگی ما
یه سلام گرم تابستونی به همه دوستای گلم

ما جمعه از سفر برگشتیم اما شنبه و یکشنبه هم اداره تعطیل بوددیروز هم که وقت نکردم پست جدید بزارم اما امروز اومدم براتون بگم که سفر بهمون خیلی خیلی خوش گذشت گرگان به نظرم نسبت به شهرهای دیگه شمالی خیلی باکلاس و خوب بود مناظر سبز و زیبا مخصوصا که هتلمون توی روستای زیارت بود و پنجره اش روبه جنگل باز میشد خیلی منظره قشنگی داشت نهارخوران جنگل النگدره بندرترکمن بندر گز داخل گرگان همه رو گشتیم و لذت بردیم فقط این وسط من سرما خورده بودم و از گلو درد و گوش درد شبا خوابم نمیبرد بدتر از همه اینکه شوهر خواهری قدغن کرده بود که قرص بخورم و فقط انواع و اقسام دهان شویه ها رو برام گرفته بودن و من قرقره میکردم (درست نوشتم ) راه برگشت هم از هراز برگشتیم و سرراهمون چون به دخترداییم قول داده بودیم بردیمش بابلسر و تو دریا حسابی شنا کرد خیلی ساحل خوبی بود آب هم نسبتا تمیز بود توی این سفر خاله شوهر جون و نوه اش هم با ما بودن دو تا اتاق داشتیم خانواده شوهر جون توی یک اتاق ما هم توی یک اتاق دیگه و شبا حسابی خاله بازی میکردیم در کل سفر خوبی بود و خوش گذشت

شنبه هم که همش خواب بودم اگر استراحت نمیکردم اصلا حالم خوب نمیشد چون توی سفر هم نمیشد استراحت کرد همش اینور اونور بودیم شنبه شب هم رفتیم خونه پدرشوهر جون تا هم عید دیدنی کرده باشیم هم از خاله شوهر جون که یکشنبه رفت خداحافظی کنیم البته قبلش کلی توی خیابونها چرخ زدیم

یکشنبه هم شوهر جون رفت سرکار اما ساعت ۹ برگشت و منو بیدار کرد دیدم کله پاچه خریده جای همگی خالی زدیم به بدن و حسابی قوت گرفتیم بعدش دوباره خوابیدیم بعد بیدار شدیم ماکارونی درست کردم و ساعت ۴ نهار خوردیم فیلم دیدیم بعدش رفتیم خونه مامی بهش یه سری زدیم و ساعت ۸ رفتیم میلاد نور میخواستم ببینم سها حراج کرده چیزی به درد بخور داره یا نه سها یه مارک لباس بچه است که من خیلی دوستش دارم و همیشه کادو برای بچه ها رو از اون میگیرم جنسای خوبی داره که چیزی که به درد من بخوره پیدا نکردم و بعد از خوردن یه ذرت مکزیکی برگشتیم به سمت خونه و ترانه مادری رو دیدیم و خوابیدیم

دوشنبه صبح هم رفتم زیارت عاشورا و بعد از اون همش کار کردم خیلی سرمون شلوغ بود تا ساعت ۴ که رفتم خونه زیاد حالم خوب نبود و یه دوش گرفتم و دراز کشیدم و استراحت کردم شب هم اومدن برامون آن ت ن ترکیه و عرب رو گذاشتن شوهر جون هم دوباره رفت سرکار تا ساعت ۱ بامداد البته من خوابیدم وقتی اومد چشمام رو باز کردم و دوباره خوابیدم

احوالات من رو بخواین بدونید هنوز به اون حالتی که خیلی ها میگن نیوفتادم فقط از شنبه بعد از ظهرها که میشه یه حالت خیلی خفیف تهوع دارم که شدیدا میلم رو به خوردن غذا کم میکنه بالاخره هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد نی نی ما هم باید یه جوری خودش رو نشون بده دیگه

راستی دیروز به دوست صمیمیم راحله همونی که باهاشون رفتیم اصفهان تلفنی گفتم خیلی خوشحال شد امروز رفت دوبی امیدوارم بهش خوش بگذره و به سلامت برگرده

بعدا عکسای گرگان رو میزارم امروز یادم رفت بیارمشون

تا بعد در پناه خدا




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 8:3 توسط :: روشنک ::

سلام به همه دوستای خوبم

از همتون خیلی خیلی ممنونم چه از اونهایی که تو وبلاگشون به من تبریک گفتند چه اونایی که اومدن و برام کامنت گذاشتند واقعا تبریکها و محبتها و لطفتون شادی منو صد برابر کرد عزیزانم خیلی خوشحال شدم که اینجا رو دارم و دوستایی مثل شماها که تو شادی و غم با من هستید و خواهید بود نمیدونید که چقدر لذت بردم وقتی کامنتهای سرشار از محبتتون رو خوندم امیدوارم بتونم محبتاتون رو جبران کنم

ببخشید اگر این چند روز نیومدم آخه خیلی کار داشتم

از شنبه بگم که به نسیم گفتم و خیلی خوشحال شد و از اون روز همش هوای منو داره و برام خوراکی های مختلف میاره  یکشنبه هم که بعد از کار با خواهری رفتیم بنتون که حراج کرده بود اما چیزی نخریدیم هر کاری کردم نتونستم بهش بگم بعد از خداحافظی با خواهری چون دکتر خودم مسافرت بود سرراه رفتیم یه دکتر که اگر برای این هفته های اول چیزی لازمه بهم بگه بعد از اون با خاله و مادر شوهر جون رفتیم که مانتو بخرن اونا نخریدن اما من یه مانتوی گشاد گشاد خریدم که از الان بپوشم تا بعدا زیاد تابلو نشم شوهر جون و من و مامی بعداز مذاکرات فراوان به این نتیجه رسیدیم که به خواهری بگیم چون ممکنه بعدا بفهمه ناراحت بشه من که نتونستم بگم شوهر جون زنگ زد بهش گفت اما اون باور نکرد بعد که مامیم بهش زنگ زده بود دیگه باور کرد و زنگ زدن خودش و شوهرش بهمون تبریک گفتند ولی من فقط گریه کردم خیلی نگرانم که من باعث ناراحتیش شده باشم هر چند ظاهرا که خیلی خیلی خوشحال شد

بعد از خوردن شام و دیدن ترانه مادری خوابیدم چون خیلی خسته بودم این روزا شوهر جون بیشتر از قبل هوای منو داره و بهم محبت میکنه و تو پوست خودش نمی گنجه

دوشنبه بعد از زیارت عاشورا به همکارام که با هم میریم نهار گفتم و اونا هم خیلی خوشحال شدن و بهم تبریک گفتن شب خوبه عموی شوهر جون دعوت بودیم که تا ساعت ۱۲ اونجا بودیم و برگشتیم خونه و خیلی دیر خوابیدیم

امروز خیلی سخت بیدار شدم و اومدم سرکار بعد از نهار رفتم نمازخونه یه مقداری دراز کشیدم حالم بهتر شد بعدش هم  به همکارام بستنی دادم  فردا هم مرخصی گرفتم قراره با خانواده شوهر جون و مامی و خواهری اینا بریم گرگان به امیدخدا

از حال نی نی پرسیده بودید ظاهرا خوبه هنوز که خودش رو نشون نداده چون من هیچ حالتی خوشبختانه ندارم امیدوارم همینطور هم بمونم فقط یه مقدار زود خسته میشم و سردم میشه من که اینهمه گرمایی بودم حالا سردم میشه دکتر گفت طبیعیه مشکلی نداره بدنت اینطوری به تغییرات داخلی عکس العمل نشون داده

امیدوارم همتون آخر هفته خوبی داشته باشید و همه دوستای عزیزم مثل آزاده و هانی و ... که در مسافرت به سر می برند خیلی خیلی بهشون خوش بگذره

تا بعد در پناه خدا




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 16:44 توسط :: روشنک ::

سلام به همه دوستای عزیزم توی این بهترین روزهای خدا میخوام اولا تولد هلیای عزیز رو که البته دیروز بوده تبریک بگم خانم دکتر و خواهر کوچولوی وبلاگی خودم رو امیدوارم صدو بیست سال عمر با عزت داشته باشه همیشه در پناه خدا سالم سرحال و موفق باشه  هلیا جونم تولد مبارک

دوما که من و شوهر جون داریم نی نی دار میشیم

همونطور که خیلی از دوستان در جریان هستن از اول سال ما بعد از مذاکرات فراوان و بیشتر به اصرار شوهر جون و متقاعد شدن من توسط ایشون اقدام برای با  ر  دا   ری کردیم  که من ته دلم دعا دعا میکردم که خواهر جونم زودتر این خبر رو به من بده اما بعد از گذشت دو ماه اعصابم بهم ریخته بود و خیلی نگران شدم که خوشبختانه انتظار ما بیشتر از سه ماه طول نکشید و من سه شنبه  بی بی چکم مثبت شد و فوری رفتم آزمایش دادم کسی که ازم خون گرفت گفت حتما مثبته شوهر جون زنگ زد که استفاده کردی گفتم منفی بود و اونم با اینکه خیلی ناراحت میشه اما گفت اشکال نداره مهم نیست باید سپرد دست خدا حتما صلاح خدا در اینه قربونش برم فقط به فکر اینه که من ناراحت نشم منم که ته دلم می خندیدم گفتم چیکار کنم سه شنبه بود و من باید تا ۶ یا ۷ اداره میموندم بخاطر همین دیرتر میرسیدم خونه بهش گفتم پراید رو خریدم و مثلا حالم گرفته بود گفتم بیا با هم بریم بیرون گفت باشه من ۳۰/۷ میام دنبالت ساعت ۷ با پای لرزان رفتم آزمایشگاه وقتی که دکتر داشت جواب رو امضا میکرد گفت مبارکه فهمیدم که بعله ما هم مامان میشویم با چشمای گریون اومدم بیرون همه اونایی که این لحظه رو تجربه کردن میدونن که چه حسی به آدم دست میده حتی همین الان که دارم می نویسم تمام موهای بدنم سیخ شدند  با چشمایی اشکی و قلبی که احساس میکردم داره از سینه ام میزنه بیرون راه افتادم به سمت جایی که با شوهر جون قرار داشتم کلی خودم رو کنترل کردم که نپرم بغلش گفتم بریم کافی شاپ پایتخت که هفته پیش برای سالگرد هم وقت نشد بریم بشینیم توش گفت بریم

نشستیم سفارش دادیم و داشتیم صحبت میکردیم آخه قرار گذاشته بودیم پنجشنبه صبح بریم شمال و جمعه برگردیم و در مورد رفتنمون گفتگو میکردیم که یکدفعه برگه آزمایش رو آوردم گذاشتم روی میز اول برای چند ثانیه نفهمید گفت این چیه ؟ وقتی چشمای اشکی منو دید نمیدونید چه حالی پیدا کرد بلند بلند می خندید و قربون صدقه من میرفت و میگفت مبارکت باشه خیلی صحنه قشنگی بود منم که فقط اشک ریختم حالا شاید فکر کنید که ما چندین سال بوده که منتظر بودیم نه ولی یه حال و هوای خاصی به آدم میده امیدوارم خدا این حال رو به موقع اش قسمت همتون بکنه خلاصه شوهر جون کلی حال کرد و گفت خیلی کار خوبی کردی که اینجا بهم گفتی و خوشش اومد دیگه شروع کرد که باید اینو بخوری اونو بخوری و ............... بعد رفتیم شام گرفتیم آوردیم خونه خوردیم و سریالها رو دیدیم و خوابیدیم

صبح شوهر جون بیدار کرد و به نی نی هم سلام داد هر چی به دکترم زنگ زدم کسی جواب نداد شوهر جون هم اصرار داشت که به باباش بگه چون اون خیلی خیلی خوشحال میشه و خیلی دوست داره که نوه دار بشه منم نگران بودم گفتم بزار مطمئن بشیم رفتیم سونوگرافی انجام دادیم که گفتم بعله گوگولی ما تشریف فرما شدن اما خیلی کوچولو همش ۶ میلی متره  دیگه با شیرینی رفتیم خونه پدرشوهر جون و خاله شوهر جون هم از شهرستان اومده بود و اونجا بود بعد که شوهر جون بهشون گفت دیگه تبریک و ذوق و از این حرفا و شب هم رفتیم خونه  خواهری که صبح از اونجا بریم البته فعلا تصمیم ندارم به خواهری بگم می ترسم توی روحیه اش تاثیر بزاره و روند درمانش رو کند کنه این ماه قراره یه اقدامی انجام بده اگر بشه که خیلی خوبه اگر نه دیگه شاید بهش بگم نمیدونم این موضوع خیلی ناراحتم میکنه مامی هم که تهران نبود و صلاح دیدیم رودررو بهش بگیم

پنجشنبه صبح ساعت ۶ راه افتادیم به سمت چالوس توی راه یه صبحانه مشتی به بدن زدیم توی رستوران دونا بعد هم توی چالوس یه ویلا گرفتیم و رفتیم همه جا رو گشتیم و تا رامسر هم رفتیم و جای همگی خالی خیلی خوش گذشت فقط دوربین یادم رفته بود نتونستم عکس بگیرم البته یه چند تایی با دوربین موبایل شوهر جون عکس گرفتیم اگر شد براتون میزارم  جمعه هم تو راه برگشت رفتیم روستای کندلوس که خیلی قشنگ بود و خوش گذشت فقط شوهر جون از بس اصرار میکرد که بخورم اعصابم بهم میریخت خدا رو شکر تا الان که هیچ ویاری ندارم و حالم خوبه تا بعد ببینیم چی میشه

سرراه برگشت رفتیم خونه مامی برای گرفتن سوغاتی هامون همونجا شوهر جون بهش گفت نمیدونید چقدر خوشحال شد

 به قدری سفت بغلم کرد که شونه هام درد گرفته راستش فکر نمیکردم اینقده خوشحال بشه ولی ازش خواستیم که فعلا به کسی نگه مخصوصا خواهری اونم قبول کرد بعد از خداحافظی اومدیم خونه دوش گرفتیم و کارامون رو کردیم و سریالها رودیدیم و خوابیدیم

ازتون میخوام برای خواهری دعا کنید تا هر چه زودتر من خاله بشم و خودش مامان

من خیلی خیلی خوشحالم نمیتونم بهتون بگم چه حسی دارم یه حس عجیب که شبیه به هیچ حسی نیست فقط اگر خواهری هم نی نی دار بشه دیگه خوشبختی و خوشحالی من تکمیل میشه

امیدوارم که خدا دل همه  کسانی رو که منتظرن شاد کنه هم خواهر من هم چند تا دوست عزیز وبلاگیم که منتظر نی نی هستند الهی آمین




لينك ثابت نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 8:24 توسط :: روشنک ::

سلام به همه دوستای خوبم

امروز روز خیلی خیلی خوبیه و پراز انرژی مطمئنم که برای همه دوستای عزیز وبلاگیم هم همینطوره

من شنبه حالم خیلی بد بود البته اولش خوب بودما ولی یه  اتفاقاتی توی اداره افتاد و از دست یک دوست خیلی ناراحت شدم شب که رفتم خونه هم الکی به شوهر جون گیر دادم تا دعوامون شدو من تونستم یه دل سیر گریه کنم البته قبلش برای شوهر جون توضیح داده بودم آخه من هر وقت ناراحتم قیافه ام تابلو میشه هر قدر هم که بخوام خودم رو خوشحال نشون بدم نمیشه بعداز اینکه یه مقداری گریه کردم شوهر جون اومد و از دلم درآورد و دوباره آشتی کردیم تیتراژ سه در چهار داشت پخش میشد که برقمون رفت ماهم رفتیم روی تخت دراز کشیدیم صحبت بکنیم و بخوابیم آخه فکر میکردیم تا ساعت ۱۲ برق نمیاد اما ساعت ۳۰/۱۰ برق اومد و ما با خوشحالی بقیه سه درچهار رو دیدیم و ترانه مادری بعدش خوابیدیم.

یکشنبه سعی کردم اون دلخوریم رو از دوستم کنار بزارم البته یکساعتی دیر اومدم اداره بعدش هم رفتم بالا جای رئیس کوچیکه نشستم چون اون رفته بود درمانگاه البته رئیس بزرگه هم نبود و من نهار هم همون بالا خوردم چون کسی نبود بعدشم که اومدم پایین یه مقداری از کارام رو انجام دادم و تاساعت ۳۰/۶ اداره بودم و طبق معمول یکشنبه ها رفتیم با شوهر جون آبمیوه خوردیم بعد از خیابون دولت سه تا روسری خریدم یکیش هم برای تولد نسیم که دوشنبه بود البته به اتفاق ۴ تا دیگه از همکارام نفری ۵۰۰۰ تومان برای تولدامون میدیم اما چون من با نسیم صمیمی تر هستم یه شال هم براش گرفت بعد هم شام خونه پدرشوهر جون خوردیم که برق رفت ظاهرا گروه اونا با ما یکیه ساعت ۱۱ ما رفتیم بخوابیم اما ۱۰/۱۱ برق اومد و دوباره رفتیم ترانه مادری رو دیدیم و خوابیدیم

ذوشنبه هم بعد از زیارت عاشورا مشغول کار شدیم میخواستم ساعت ۴ برم خونه مامی اما طبق معمول رئیس کوچیکه پیچوند و چون رئیس بزرگه از مرخصی برگشته بود باید میرفتم بالا میشد نسیم رو جای خودم بزارم اما چون روز تولدش بود دلم نیومد گفتم اون به جای من بره و به کاراش برسه ساعت ۳ هم نسیم کیک خرید و تولد بازی کردیم و من تا ساعت ۷ اداره بودم بعد رفتم خونه مامی برای دختر داییم یه سوک سوک خریدم خیلی جالب بود مثل لپ لپ اما جایزه های خوبی داشت یک سی دی کارتن هم داشت و کلی خوشحال شد شب هم خواهری اینا اومدن و تا آخر شب بودن و رفتند مامی عزیزم خیلی زحمت کشید یه سالادالویه درست کرده بود و من از بس خوردم دلم درد گرفته بود قراره بره مسافرت دوروزه کاری امیدوارم خدا همیشه پشت و پناهش باشه

یه جریانی رو براتون تعریف کنم سه شنبه گذشته که گفتم رفتیم برای خانواده شوهر جون اون ماهیتابه رو بخریم رفته بودیم گل افشان یه مغازه معروف توی خیابون دولته و خیلی شلوغه منتظر بودیم که نوبت تحویل جنسمون بشه و منم کلی جینگولی کرده بودم و چتری هام همه بیرون بود یکدفعه چشم تو چشم شدم با یک خانومی که رئیس یکی از واحدای ادارمونه و خیلی خانوم باشخصیتیه دیدم زشته سلام و علیک نکنم سلام دادم اونم چون نشسته بود بلند شدو دست دادیم و من شوهر جون رو معرفی کردم یکدفعه خانومه گفت ببخشید : من در سن کم فراموشی گرفتم قیافه شما خیلی برام آشناست اما خاطرم نمیاد کی هستید من میگی گفتم من فلانی هستم یه دفعه گفت وای ببخشید از بس قیافتون عوض شده توی اداره با اون مقنعه ها آدم عوض میشه نتونستم تشخیص بدم فقط خیلی به نظرم آشنا اومدید و کلی معذرت خواهی کرد و از من پیش شوهر جون کلی تعریف کرد بعد دیروز یه خانوم دیگه که با من صمیمی تره و با اون خانوم خیلی در ارتباطه گفت شنیدم بیرون خیلی نازنازی هستی ؟ گفتم کی منو دیده گفت همونی که خودت میدونی منم یادم اومد بعد گفت: خیلی ازت تعریف کرده و ناراحت شده که نشناختت و گفته حداقل ۱۰ سال جوون تر بودی حالا ببینید من بیچاره با چه قیافه ای میام اداره که ده سال پیرتر میشم آخه من با اینکه محجبه نیستم اما توی اداره یک تار موم هم بیرون نمیزارم و خیلی تیپ اداری میام اصلا دوست ندارم کسی بهم تذکری بده هر وقت هم خودم رو با مقنعه می بینم افسردگی میگیرم

خوش باشید شاد باشید دلم میخواد امروز که میام بهتون سربزنم از این سرمایی که چند روزیه براثر وجود افراد ناشناس توی وبلاگها پیش اومده خبری نباشه و دوستهای همیشگی خودم باشید

تا بعد در پناه خدا




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 7:43 توسط :: روشنک ::

سلام دوستهای خوبم امیدوارم تعطیلات به همگی خوش گذشته باشه و حسابی استراحت کرده باشید

 چهارشنبه رفتیم خونه دوش گرفتیم و خوش تیپ کردیم و رفتیم به سوی مجتمع پایتخت ولی نشد بریم کافی شاپش یعنی دیر بود به همین علت رفتیم خونه پدرشوهر جون که هم پول ماشین رو که نداده بودیم پرداخت کنیم هم اینکه مارال رو ببینیم بعد بریم شام بخوریم سر راه هم به پیشنهاد من برای تشکر یه ماهیتابه چدنی بدون روغن برای خانواده شوهر جون خریدیم که بسیار مقبول افتاد بعد از اینکه مارال رو دیدیم رفتیم به سمت پیتزافروشی پونه که همیشه ۸ مرداد میریم اونجا آخه اولین بار اونجا با هم غذا خوردیم کلی لاو ترکوندیم و بعد از مقدای خرید برای خونه رفتیم منزل و قرار شد که فردا نریم مسافرت آخه خواهری عزیزم نمیتونست بیاد و من ترجیح میدادم این سفر اونا با ما همراه باشن شوهر جون هم از اونجایی که خیلی خواهری رو دوست داره گفت که اونا گناه دارن و تنها میمونند پس ما هم نریم البته سپرد به من و خلاصه نرفتیم

چهارشنبه صبح شوهر جون نرفت خونه و ما بیدار شدیم یه صبحونه حسابی و به قول شوهر جون رویایی خوردیم و رفتیم به طرف پاساژ فردوسی برای خرید کتونی و شلوار جین که باز هم من موفق به خرید نشدم اما برای شوهر جون یه کتونی خوشگل خریدم بعد رفتیم خونه نهار خوردیم و بعد از یه استراحت بسیار کوتاه ساعت ۵ رفتیم خونه مامی جونم بعد چون شوهر خواهری تا ساعت۸ درمانگاه بود ما رفتیم دنبالش و به اتفاق رفتیم فرحزاد و نشستیم روی یه تخت باصفا و چای و قلیون سفارش دادیم همونجا هم یکی از همکارای شوهر جون با دوست دخترش رو دیدیم که البته به زودی قراره ازدواج کنند

بعد از اونجا دخترداییم رو بردیم پارک یه مقداری بازی کرد و  اومدیم خونه مامی شام خوردیم و سریال ها رو نگاه کردیم

پنجشنبه صبح من و خواهری و دخترداییم رفتیم استخر قرار بود مامی هم بیاد اما رفته بود بانک کارش طول کشید و نیومد خیلی خوش گذشت و استخر خیلی خلوت بود منم یه مقداری با اینکه زیر آفتاب نخوابیدم سوختم بعد از اون هم دوباره رفتیم خونه و مامی برامون باز هم با حنا طرح کشید

عصر هم رفتیم به اتفاق خانواده شوهری و پسرخاله و خانومش که از کیش برگشتند همگی رفتیم فیلم همیشه پای یک زن در میان است که من خوشم اومد خیلی جالب مشکلات جامعه رو به تصویر کشیده بود یه قسمتهایش چرت بود اما در کل بد نبود شام هم رفتیم گلستان شهرک غرب و بعد رفتیم فرحزاد که بشینیم اما اصلا جای پارک پیدا نکردیم و بعد از خداحافظی از همدیگه اومدیم خونه درضمن پسرخاله شوهرجون برامون از کیش یه فلاسک دوقلو آورده دستشون درد نکنه

جمعه شوهر جون رفت سرکار و من مشغول امورکوزتی شدم و حسابی خونه رو تمیز کردم بعد هم یه کوکوی سیب زمینی با سیب زمینی سرخ  کرده درست کردم و دوش گرفتم تا شوهر جون اومد با همدیگه خوردیم و فیلم آی(چشم) رو دیدیم و یکساعتی خوابیدیم بعد تا ساعت ۸ حاضر شدیم و رفتیم دیدن اریسا دختر دوست خانوادگی شوهر جون اینا که از انگلیس اومده و با من هم دوست می باشد به همراه دختر ۷ ساله اش که خیلی دوست داشتنیه پدرشوهر و مادرشوهر جون هم اومدند تاساعت ۱۱ اونجا بودیم و برگشتیم خونه راستی سوغاتی برای من یه ساعت مچی و برای شوهرجون یه خودنویس پارکر اورده هر سال که میاد خجالتمون میده دستت درد نکنه اریسا جون

صبح هم که خوشبختانه به راحتی بیدار شدم و اومدم سرکار نسیم هم اس ام اس داد که یکساعت دیرتر میاد منم از فرصت استفاده کردم و پست جدید رو نوشتم

تا بعد در پناه خدا




لينك ثابت نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 8:14 توسط :: روشنک ::

سلام

اول از همه دوستای خوبم که به من نظر لطف داشتن و بهم اعتماد به نفس دادن تشکر میکنم

دوم باید بگم که ظاهرا بلاگفا با من قهر کرده و و به روز شدن هیچکدونم از دوستام رو نشون نمیده اگر دیر سرمیزنم دلیلش اینه

شنبه که رفتم خونه برق نبود شوهر جون زنگ زد که اگر حوصله داریم بریم خونه بابا اینا گفتم ما که دیشب اونجا بودیم گفت که پسرخاله اش با خانومش که فروردین عروسیشون بود اومدن تهران منم که ترجیح میدادم تو خونه تنها نباشیم قبول کردم و رفتیم این تازه عروس و دوماد که البته سنشون کم نیست یکشنبه صبح رفتند کیش به عنوان ماه عسل البته با تاخیر امیدوارم که بهشون خوش بگذره

یکشنبه شب هم نرفتیم خونه پدرشوهر جون و موندیم خونه خودمون و فیلم دیدیم

یکشنبه از صبح درگیر کار بودم و آخر وقت تونستم که با دوستان تو وب آزی یه مقداری بچتم که البته باعث رنجش خاطر یه دوست خوبم شدم که واقعا ناخواسته بوده و همینجا ازش معذرت میخوام حق با اون بود کار من اشتباه بود عزیزم من خیلی دوست دارم و بابت کاری که کردم ازت عذر میخوام خیلی ناراحت شدم که باعث رنجش خاطرت شدم

دوشنبه بعد از زیارت عاشورا رفتم اداره مرکزی برای انجام دادن کارهای وامی که درخواست کرده بودم البته مبلغش ناچیزه اما از بس که اینجا هیچی به ما تعلق نمیگیره از همین هم آدم ذوقزده میشه - بااینکه با ماشین اداره رفتم و برگشتم اما واقعا گرم بود و حالم بد شده بود همکارام هم گیر داده بودن ک باید شیرینی بدی البته ما هر هفته به ترتیب سن سه شنبه ها بستنی یخی میخریم اما مناسبتها فرق میکنه مجبورم کردن برم براشون بستنی بخرم  و یه لیست بلند بالا دادن و درخواست هاشون رو نوشتند منم اطاعت امر کردم و جای همگی خالی دور هم بستنی خوردیم و کلی خندیدیم

بعد از کار رفتم خونه بازم برق رفته بود ظاهرا هر روز ساعت ۴ تا ۶ نوبت ماست این هفته البته دوش گرفتم و خوشگل کردم تا شوهر جون اومد دنبالم با هم رفتیم تجریش که به مناسبت هشتمین سالگرد برای همدیگه کادو بخریم ایندفعه تصمیم داشتیم با سلیقه هم بگیریم چون من کفش و شلوار جین لازم داشتم شوهر جون هم کتونی و دیگه از خیر سورپرایز کردن همدیگه گذشتیم اما دست از پا درازتر برگشتیم و هیچی نخریدیم و با عرض شرمندگی بسیار شام رفتیم خونه پدرشوهر جون البته خودشون زنگ زدن و اصرار کردن

امروز هم با عشقولانگی از خواب بیدار شده بعد از عرض تبریکات و خوردن صبحانه اومدیم اداره عصر هم که قراره با همدیگه طبق معمول این ۸ سال بریم مجتمع پایتخت که اونجا با هم آشنا شدیم بعد هم شام بیرون بخوریم

برنامه مسافرتمون هم معلوم نیست تا آخر شب مشخص میشه در هر صورت سه روز تعطیلی صفایی داره چه مسافرت بریم چه نریم استراحت خواهیم کرد

امیدوارم به همگی شما هم خوش بگذره و در کنار همدیگه تعطیلات خوبی رو بگذرونید

راستی: خیلی از دوستام در مورد تغییر ماشین پرسیده بودن با اینکه چندین بار گفتم اما باز هم میگم که ما پارسال بخاطر خرید خونمون ماشینمون رو فروختیم و از اونجایی که شوهرجون من اصلا به بی ماشینی عادت نداره و کارش هم مستلزم داشتن ماشین است پدرشوهر مهربوم ماشین خودش رو در اختیار ما قرارداده اما چون جمعه ها ماشین رو لازم داره ما پنجشنبه ها ماشین پدرشوهر جون رو میدیم و ماشین برادر شوهر کوچیک رو میگیریم البته شایان ذکر است که بعد از گذشت یکسال که نتونستیم ماشین بخریم خواهری عزیزم برامون جور کرد که یک ماشین پراید ۱۳۲ صفر به اسم پدرشوهر جون به صورت قسطی برداریم که اون ۱۳۲ رو پدرشوهرم برداره و ماشینی که دستمونه مال ما بشه پول پیش ۱۳۲ رو به صورت نصف نصف پرداخت کردیم و قسط ماشین رو مامیدیم مثل اینکه ماشینی که دستمون بود رو قسطی خریدیم البته باز هم باید از پدرشوهر جون عزیزم تشکر کنیم که این وسط به ضررش تموم شد چون اون با فروش ماشین خودش لازم بود یک میلیون بهش اضافه کنه تا یه ۱۳۲ بخره اما اینطوری مجبور شد دو میلیون و ششصد و هشتاد هزار تومان اضافه بده و ما بسی شرمنده شدیم اما تنها سودی که براشون داشت این بود که حداقل ماشین زیرپاشونه پدرشوهر عزیزم امیدوارم صدو بیست سال سایه ات بالای سرما باشه و بتونیم یه کوچولو جبران کنیم خیلی دوستت داریم

تا بعد در پناه خدا




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 15:10 توسط :: روشنک ::

سلام سلام میدونید که امروز چه روزیه امروز یکی از قشنگترین روزهای خداست هشت سال پیش همچین روزی سرنوشت من رقم خورد

خداوند بزرگ و متعال که من خیلی خیلی دوستش دارم ۸/۵/۷۹ یکی از بهترین زیباترین با گذشت ترین مهربون ترین و دوست داشتنی ترین فرشته های زمینیش رو سرراه من قرار داد منی که همیشه فکر میکنم که اون فرشته لیاقتش خیلی بیشتر از داشتن من بوده

شوهر جون عزیزم این پست رو با اینکه میدونم شاید هیچوقت نخونی مخصوص تو میزارم تو با گذشت هایی که در زندگیمون و در مورد من انجام دادی تا ابد منو مدیون خودت کردی نمیدونم تو پاداش کدوم کار خوب من هستی اما اینو میدونم که خداوند واقعا نظر لطفش رو شامل حال من کرده

 تو  با صبوری همیشه سنگ صبور من بودی و کاستی های منو تحمل کردی تو که وجودت همیشه سرشار از عشق بوده و هست و از این عشق من هم سیراب شده ام تو که همه موجودات خدا رو دوست داری و همیشه از انجام هیچ کار خیری شونه خالی نمیکنی

تو عزیزی که همیشه خواستی بهترین ها رو برای من فراهم کنی و به فکر شاد کردن من هستی کومچول خوشگلم عزیز دلم همه وجودم خیلی دوستت دارم حتی اگر ده بار دیگه به دنیا بیام فقط و فقط دوست دارم تو رو داشته باشم و با تو زندگی کنم تو تنها کسی بودی که تونستی خلا های وجودم رو پرکنی

عزیزم اینو بدون که لبخند و خوشحالی تو برای شاد شدن من کافیه وقتی بوی خوش بدنت به مشامم میرسه مست میشم و از عمق وجودم خوشحال میشم  ازت میخوام همیشه مواظب خودت باشی و بدونی که زندگی برای من بدون تو اصلا تعریف نشده و نخواهد شد عاشقانه دوستت دارم امیدوارم بتونم ذره ای از محبتهای تو رو جبران کنم  تو یی که همیشه به من میگی من ماموریت دارم توی این دنبا که تو رو به آرزوهات برسونم اینو بدون که من با داشتن تو به همه آرزوهام رسیده ام امیدوارم خدا منو کمک کنه تا بتونم ذره ای از محبت هات رو جبران کنم و منم تو رو به آرزوهات برسونم برات از خدای متعال بهترین ها رو میخوام و میخوام که همیشه وجود مهربونت رو سالم نگه داره و خودش پشت و پناهت باشه

هفتا هزارتایی دوستت دارم و هشتمین سالروز آشناییمون رو بهت تبریک میگم




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 10:24 توسط :: روشنک ::

سلام

سه شنبه به شوهر جون زنگ زدم گفتم بیا دنبالم راستش اصلا حوصله نداشتم اونم فوری اومد و با هم رفتیم یه دوری زدیم و یه آبمیوه خوردیم و رفتیم خونه بعد از دیدن سریالها مامانم زنگ زد که فردا بیا اینجا با هم بریم استخر و دختر دایی هم ببریم گفتم باشه اما صبح که بیدار شدم اصلا حالش رو نداشتم برقمون هم رفته بود بهش زنگ زدم گفتم شب میایم تا فردا بریم شوهر جون هم هی زنگ میزد که بیام دنبالت برو اما من نرفتم برق که اومد خونه رو حسابی تمیز کردم و  حلوا درست کردم که این دفعه خیلی خوب شده بود و ذوقیدم حسابی اما خیلی کم درست کرده بودم منتظر شدم تا شوهر جون اومد بعد ساعت ۷ با هم رفتیم ماشین رو عوض کردیم و توی راه بودیم که بارون گرفت و ای خدایا چقدر باحال بود دوست داشتم بریم زیر بارون قدم بزنیم

مامی جونم برامون دلمه برگ مو درست کرده بود اونقده خوردم که شکم درد گرفتم بعد هم با دختر داییم کلی بازی کردیم و بعد از دیدن سریالها ساعت ۱۲ خوابیدیم صبح شوهر جون رفت سرکار ما هم بعد از خوردن صبحانه ساعت ۱۱ رفتیم استخر شلوغ بود اما خوب بود خیلی حالم رو خوب کرد واقعا راست میگن آب برای روحیه و شادابی خوبه نهار هم به اصرار من همون دلمه ها رو خوردیم خواهر جون که پنجشنبه شب نامزدی دوستش بود و جمعه شب هم عروسی دعوت بود عصر یه سر اومد تا ماها رو ببینه بعد هم با دختر داییم رفت

مادربزرگم مریضه و مامی خیلی نگرانه و همش تو فکره - تا ساعت ۸ پیش مامی بودیم و شوهر جون کولرشون رو درست کرد و رفتیم ماشین رو عوض کردیم و اومدیم خونه تا خوابیدیم شد ۱ نصفه شب

شنبه هم چون سالگرد فوت بابای عزیزم بود از صبح که اومدم اداره اصلا حال نداشتم و چون مزار بابا جونم تهران نیست باید تا آخر هفته صبر کنم تا بتونیم بریم اونجا و این بیشتر باعث دلتنگیم میشه یه چیزی که خیلی جالبه اینه که با اینکه ۱۶ ساله از فوت بابام میگذره اما این داغ هنوز تو دل من تازه تازه است نمیدونم چرا ولی از وقتی هم که ازدواج کردم احساس نیاز بیشتری میکنم همیشه و همه وقت یه بغضی تو دل من هست که اوایل مرداد این بغض خیلی بیشتر خودش رو نشون میده و اصلا بدجوری از لحاظ روحی به هم میریزم ممکنه ظاهرم هیچی نشون نده اما درونم غوغایی به پا میشه متاسفانه پیش هیچ کس هم نمیتونم راجع به بابام و از دست دادنش حرف بزنم اولا که فوری گریه ام میگیره دوما که بقیه رو ناراحت میکنم و ترجیح میدم به هیچکس حرفی نزنم مخصوصا مامانم اما امسال توی این وب که یه جورایی سنگ صبورم شده راحت میتونم بنویسم و اگر هم اشکم دربیاد کسی نمی بینه و شما دوستای خوب رو دارم که حرفام رو بشنوید حالا فهمیدید که چرا اوایل مرداد حال و حوصله ندارم

و احساس خوبی که به مرداد دارم هم بخاطر اینه که ۸ مرداد سالگرد آشنایی من و شوهر جونه و ما هر سال این روز رو جشن می گیریم و من حسابی از اون حال و هوا درمیام

امروز اومدم دیدم چقدر دوستای خوبم برایم کامنت گذاشتن که عکس بزارم بخدا من کسی رو خبر نکرده بودم همون روز که داشتیم با بچه ها چت می کردیم از بس در مورد عروسی گفتن من جو گیر شدم یهویی عکس گذاشتم حالا هم اگر همگی هستید بهم خبر بدید ساعت ۱۱ میزارم اما فقط برای ۵ دقیقه باشه

- لطفا برای شادی روح بابام یه فاتحه هم بفرستید< 

تا بعد در پناه خدا




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 8:22 توسط :: روشنک ::

 



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 15:21 توسط :: روشنک ::