شنبه خیلی خیلی خسته شدم نسیم دیر اومد و رئیس کوچیکه هم نبود خیلی سرم شلوغ شده بود وقتی رسیدم خونه ساعت ۸ بود شوهرجون رسیده بود و غذا رو آماده کرده بود منم فوری رفتم دوش گرفتم و شام خوردیم بعد نشستیم کلی عشقولانه و با هم صحبت کردیم ما همیشه عادت داریم راجع به مسائل اداره هامون برای هم تعریف میکنیم بعد سریالها رو دیدیم و ساعت ۱۲ خوابیدیم
صبح هم شوهر جون با عشق و محبت بیدارم کرد خیلی لذتبخشه که با نوازش عزیزت از خواب بیدار شی مگه نه؟![]()
یکشنبه هم همش به وبلاگ بازی و کار و .. گذشت خواهر جونم اومده بود نزدیک اداره ما بره آرایشگاه بعدش با هم رفتیم سرخه حراج کرده بود قيمتهاش بد نبود اما چون شوهر جون اومده بود دنبالم وقت نداشتم زياد نگاه كنم رفتيم سرراه يه آبميوه خورديم آبميوه فروشي اميد اين خوردن آبميوه روزهاي يكشنبه ديگه عادتمون شده از صبحش يا من يا شوهر جون هر كي زودتر يادش بيفته ميگيم كلاغه خبرايي آورده يعني كه اون طرف بايد مهمون كنه كه البته هميشه من يادم ميوفته و ميگم بعضي اوقات هم شوهر جون شبش هم که خونه پدرشوهر جون بودیم و به قول آزي اونجا تلپ شديم اما به خدا من خودم ترجيح ميدم بريم خونه خودمون من يه حرفي زدم ديگه اين موضوع عادت شد و جزء لاينكف زندگي ما فيلم جم هم ديدم قشنگ بود اسمش خيانت بود واقعا كسي كه خيانت ميكنه خيلي جرات داره مگه نه؟![]()
بعد از ديدن سريال ترانه مادري خوابيديم اين شبا با اينكه خيلي خسته ميشم اما خيلي دير خوابم ميبره نميدونم چرا؟![]()
امروز هم از صبح با چند تا دوست خوبم چت كردم و دلم آروم شد وقتي با كسي حرف ميزنم فكرم مشغول ميشه و ناراحت نميشم
با شوهر جون داريم برنامه يه سفر ميريزيم براي هفته آينده ميدونيد كه چهارشنبه آينده تعطيله![]()
امروز وقت گرفتم ساعت ۴ برم آرايشگاه يه بلايي سرموهام بيارم من وقتي يه فكري به سرم ميزنه تا انجامش ندم مثل خوره ميخورتم البته خيلي وقتها هم بعدش پشيمون ميشما اما ما اينيم ديگه
دعا كنيد خوشگل بشم چون شوهر جون كله ام رو ميكنه
راستی یه مدتیه چند تا یاکریم و کبوتر میان پشت پنجره آشپزخونمون و منم براشون نون و برنج میریزم اینم عکسشونه ببینید چقدر عشقولانه هستند يادبگيريد
تا بعد در پناه خدا
سلام سلام به همه دوستای گلم تعطیلات خوش گذشت امیدوارم به همتون خوش گذشته باشه
من که توی این چند روز زیاد نتونستم استراحت کنم اما خوب بد هم نبود
دوشنبه با خواهری رفتیم خونه مامی و دیداری با مامان جون و خاله ام تازه کردیم تا آخر شب اونجا بودیم و برای خواب برگشتیم خونه خودمون سه شنبه هم حالم یه مقداری بهتر شده بود و همش مشغول کار بودم و یه سری هم رفتم اداره مرکزیمون چون اعلام کرده بودند که وام میدن منم درخواستم رو بردم
عصر هم رفتم خونه بعد از یه دوش و کادو کردن کادوهای پدرشوهر جون آخه هم براش کفش گرفته بودیم و هم یه پیراهن خوشگل و یه کیک شکلاتی از بی بی رفتیم خونشون و کلی خوش گذشت و از کادوهاش لذت برد من و برادر کوچیکه کلی بازی کردیم و خندیدیم
چهارشنبه تا ساعت ۱۰ خوابیدم و شوهر جون که رفته بود سرکار زنگ زد که پاشو بریم خرید آخه سه شنبه زنگ زدم عمه و دخترعمه ام رو برای پنجشنبه دعوت کردم و به خانواده شوهر جون هم گفتم که بیان رفتیم شهروند و یه عالمه خرید کردیم و بعد هم رفتیم تا ونک حباب چراغ اتاقمون رو که شکسته بود رو خریدیم و برگشتیم خونه برای نهار کوکو سبزی درست کردم و زدیم به بدن بعدش هم یه چرت اساسی ساعت ۷ هم حاضر شدیم و رفتیم بیرون و یه سری هم به خواهری و مامی زدیم و رفتیم بستنی سنتی خوردیم و میخواستیم بریم فرحزاد که از بس شلوغ بود پشیمون شدیم مامان جون و خاله ام رفته بودن مشهد و دختردایی ام که با مادربزرگم اومده بود مونده پیش مامی من شب هم با من اومد خونمون و بعد از خوردن شام خوابیدیم قبل از خواب شوهر جون میگفت چقدر بده بچه تو خونه باشه آدم دیگه نمیتونه راحت باشه عشقولانه دروکنه و گفت من دیگه بچه نمیخوام
پنجشنبه هم از ساعت ۸ دختر دایی عزیزم منو بیدار کرد و من بهش صبحونه دادم و مشغول انجام کارهام شدم اونم مشغول بازی کردن سه نوع غذا درست کردم خورشت آلو - کراکت سیب زمینی با کوکتل و خوراک مرغ و بادمجون که از وب روزی میز آشپزخانه برداشته بودم درست کردم که مورد پسند همگی واقع شد هر چند که خانواده عمه ام هیچوقت از چیزی تعریف نمی کنند البته عمه ام اینطوری نیستا فکر کنم بخاطر اینکه دخترش ناراحت نشه چیزی نمیگه در ضمن سالاد و ژله و پودینگ هم درست کردم همه مهمونها تا ساعت ۱ بودند و رفتند شوهر خواهری هم خیلی زحمت کشید و روکش ام دی اف روی در کمد اتاقمون چسبوند که خیلی خوب شد مرسی شوهر خواهر عزیزم
این دختر عمه ام همونی که براتون تعریف کرده بودم رفتار پسرش خیلی خوب شده و اصلا به چیزی دست نمیزنه اما پدرو مادرش هنوز حرص درآر هستن فکرش رو بکنید همه دور میز و اوپن آشپزخونه نشستن برای خوردن شام اونوقت بابای بچه یه ظرف پر برنج و خورشت آلو رو برده روی مبل نشسته تا به بچه بده منم همش اینطوری بودم
یک درصد احتمال نمیده که ممکنه بریزه روی فرش یا مبل و دیگه هم رنگش نمیره ![]()
جمعه هم نا نداشتم از جام بلند شم تا ساعت ۱۱خوابیدم شوهر جون برای نهار اومد خونه و غذاهای دیشبش رو خوردیم عصر هم با دوستای خواهری رفتیم پارک و دختر دایی ام و پسر خوشگل دوست خواهری با هم کلی بازی کردند مامی هم بود برامون کلی آلبالوی دون کرده آورده بود و من کلی کدبانو شده و اونا رو ترشی ریختم
برادر کوچیکه شوهری بالای لبش خورد به درماشین و پاره شده و سه تا بخیه خورده طفلی خیلی درد داشت قبل از پارک رفتیم ماشین ها رو جابجا کنیم دیدیمش امیدوارم زودتر خوب بشه
راستی بچه ها فهمیدید که خسرو شکیبایی فوت کرده بنده خدا خیلی براش ناراحت شدم هنرمند قابلی بود عجب رسمیه رسم زمونه خدا بیامرزدش و روحش شاد
پی نوشت : راستی پنجشنبه سالگرد فوت مادربزرگم هم بود و من براش حلوا درست کردم ظاهرش اصلا خوب نبود اما خیلی خوشمزه شده بود من هر سال براش خیرات میدم اما امسال حلوا درست کردم و عمه ام کلی ازم تشکر کرد راستش خودش اصلا یادش هم نبود لطفا براش یه فاتحه بخونید
تا بعد در پناه خدا![]()
پیشاپیش تولد حضرت علی و روز پدر و مرد رو به همه مخصوصا به پدرشوهر عزیزم که واقعا حق پدری به گردن من داره و امیدوارم سالهای سال سایه اش بالای سرمون باشه تبریک میگم
شنبه بعد از نوشتن پست فرشته نجات ما و از اونجایی که قبلا بچه ها دعوت شده بودن به کامنتدونیم حسابی زحمت کشیدند و آمار کامنت رو منفجر کردند مخصوصا با کمک های بی شائبه دوست جدیدم نگین عزیز
و همینطور آزی- مریسام - شادی- شیوا - جوجه- زهره - لیلا - ملیکا - راضیه که از همشون ممنونم امیدوارم کسی از قلم نیوفتاده باشه( واي مستانه جونم از قلم افتاده بود ببخشيدعزيزم گفتم كه حالم زياد خوش نيست
)خیلی خوش گذشت با اینکه خیلی کار داشتم اما تا جایی که تونستم باهاشون همکاری کردم
شنبه عصري رفتم کلاس ایروبیکم که تشکیل نشد
بعد رفتم خونه دوش گرفتم حاضر شدیم به اتفاق خواهری رفتیم خونه عمه میتی چون پسرعمه ام یکشنبه بر گشت مالزی میخواستیم ازش خداحافظی کنیم و به اصرار عمه شام موندیم و نشد درست و حسابی سه در چهار و ترانه مادری رو ببینم ![]()
آخر شب هم رفتم خونه مامی خوابیدیم آخه باید خواهری که شوهرش کشیک بود رو میزاشتیم خونه مامی ترجیح دادیم این همه راه رو برنگردیم خونه همونجا بخوابیم بعد از اینکه کلی با مامی و خواهری صحبت کردیم ساعت ۳۰/۱۲ خوابیدیم خونه مامي تموم شده و خيلي تميز و قشنگ شده
صبح یکشنبه خیلی بد بیدار شدم و اصلا حالم روبراه نبود انگار که توی چشمام شن ریخته بودن و همش بیحال بودم و اصلا حوصله نداشتم عصر هم رفتم برای شوهر جون یه تی شرت از جوردانا و یه شلوار از مستر پیچ خریدم و سر پل صدر رو دیدمش و با هم رفتیم آبمیوه خوردیم و رفتیم خونه پدرشوهر جون که اونجا داشتم دیگه می مردم فشارم رو که گرفتم ۸ روی ۶ بود
بعد از دیدن سریالها و خوردن شام رفتم توی رختخواب اما مگه خوابم میبرد هي هم به شوهرجون گير ميدادم كه تو به من اصلا توجه نميكني
اون بيچاره هم هاج و واج مونده بود كه فشار پايين من چه ربطي به بي توجهي داره![]()
مادربزرگم و خاله اومدن خونه مامی که برن مشهد خونه خاله کوچیکه من و خواهری هم امروز میریم اونجا تا ببینیمشون دلم برای مامان جونم خیلی تنگیده
امروز از صبح خیلی خیلی کار داشتم و همکارعزیزم به جای اینکه به من کمک کنه میدونید چیکار میکنه داره از تو اینترنت غذا پیدا میکنه باورتون میشه
تازه میبینه که من حالم چقدر بده خودش بهم ميگه چقدر رنگت پريده راستش دوستمه با هم رفت و آمد هم داريم دوستش هم دارم اما اين كاراش اعصاب خرد كنه اصلا اهل همكاري نيست مخصوصا كه رئيس كوچيكه اضافه كارش رو از من كمتر ميده ديگه واويلا واي من چقدر بدم پشت سردوستم غيبت ميكنم به خدا خيلي بهم ريخته هستم دختر خاله ام كه نامزديش عيد بود با شوهرش شديدمشكل داره و يه جورايي داره به جدايي ميكشه تروخدا براش دعا كنيد
اگر زنده موندم فردا برميگردم
اميدوارم خدا سايه پدرهايي كه زنده هستند رو هميشه رو سر بچه ها شون حفظ كنه و روح پدرهايي كه مثل باباي خوب من از اين دنيا رفته رو هميشه شاد و قرين رحمت كنه
قدر پدرهاتون رو بدونيد![]()
تا بعد در پناه خدا
من از چهارشنبه تا جمعه به اتفاق شوهر جون فقط مشغول انجام کارهای خونه و تمیزی بودیم دیگه از کوزتی گذشته بودیم به کارگری رسیده بودیم نمیدونید چه محشری بود شوهر جون هم که عجول میخواست زود همه چی مرتب بشه خلاصه بیچاره شدیم تا مرتب شد فقط پنجشنبه شب رفتیم یه سر به مامی زدیم و شام خوردیم جمعه تا ساعت ۸ هم خونه بودیم بعدش رفتیم یه دور بیرون زدیم و ماشین ها رو عوض کردیم و شام هم تلپ شدیم خونه پدرشوهر جون
این روزها همش یاد پارسال میوفتم نمیدونم شماها به معجزه اعتقاد دارید یا نه؟
میدونید ما وقتی که تصیمی گرفتیم خونه بخریم حساب کرده بودیم با وام مسکن و فروش خونه اطراف کرجمون که بعد از نامزدی خریده بودیم و پول پیش خونه و .... میتونیم یه خونه ۵۰ متری بخریم و از ادریبهشت ۸۶ که واممون درمیومد اوفتادیم دنبال خونه که بااجازتون هر جا میرفتیم با اون پولمون حتی جواب سلاممون هم نمیدادن خلاصه بگم که درست تو اون موقعیتی بود که هر روز قیمت خونه داشت میرفت بالا ما هم باید خونه ای که توش بودیم رو اول مرداد تحویل میدادیم بماند که چقدر ما هر روز بعداز کار میرفتیم دنبال خونه و چه جاهایی که نرفتیم و چه خونه هایی که ندیدیم ولی گفتیم هر جا که شد میخریم بعد از یه مدتی عوضش میکنیم تنها خونه ای که ظاهرش خوب بود همین خونه الانم بود که بنگاه فقط بهمون ظاهرش رو نشون داده بود و گفته بود چون مستاجر داره صاحبخونه میگه تا مستاجر هست نمیشه ببینینش ما تقریبا دیگه داشتیم ناامید میشدیم که یکدفعه پدرشوهر جون خونه پدریش رو فروختند و سهمش رو دادند در نتیجه تونست به ما ۱۰ میلیون کمک کنه و ۴ میلیون هم قرض بده وامی هم که شوهر جون درخواست کرده بود باهاش موافقت شد و همزمان خونه کرج هم حدود ۱۰ میلیون از اونچیزی که ما فکر میکردیم بالاتر فروش رفت اما همه اینها هنوز دست ما نیومده بود و ما فقط ۲۰ میلیون پول نقد داشتیم فکرش رو بکنید تازه میخواستیم خونه رو با ۲۰میلیون بخریم و بریم توش بشینیم اما همونطور که میدونید باید دو سوم پول خونه رو بدید تا کلید رو تحویل بدن خلاصه توی این وضعیت افتضاح بودیم با فشار صاحبخونه پول دوستمون که راضی نمیشد ما یکماه بیشتر بمونیم که یکدفعه مشاور املاکی گفت برین اون خونه رو ببینید مستاجرش داره خالی میکنه خلاصه رفتیم دیدیم و پسندیدیم یعنی در برابر خونه هایی که تا حالا دیده بودیم و محله های که رفته بودیم اینجا مثل قصر میموند البته ما دوخوابه میخواستیم که این یکخوابه بود اما اگر جای ما بودید یکخوابه هم نبود قبول میکردید یعنی ما فقط میگفتیم که هر چی شد بخریم فوقش نمیریم توش بشینیم جمعه همون هفته با صاحبخونه قرار گذاشتیم من همیشه میگم آقای صاحبخونه واقعا یه فرشته بود که خدا برای ما فرستادش اولا که این آقا این خونه روبه عنوان طلبش برداشته بود و میخواست فقط همون مبلغ رو بگیره در صورتی که میتونست راحت اونجا رو ۵ یا ۶ میلیون بالاتر بفروشه اما از بس آدم مومنی بود نمیخواست این کار رو بکنه وقتی که بهش گفتیم ما الان فقط بیست میلیون داریم چشما و دهنش باز مونده بود
تازه ازش خواستیم که بریم توی خونه بشینیم و جریان رو براش توضیح دادیم اونم بهمون پیشنهاد کرد که این خونه رو من دو ماهه بهتون رهن میدم ۲۰ میلیون تومان یعنی درواقع ما یه قرارداد رهن نوشتیم برای دوماه بعد اون به ما تعهد داد که بعد از دوماه اگر پولش رو کامل داده بودیم با همون قیمت خونه رو بهمون بفروشه وقتی که قرارداد رو بستیم و اومدیم خونه توی راه من و شوهر جون اصلا حرف نمیزدیم چون نمیدونستیم ایا کار درستی کردیم یا نه و خیلی ها هم ما رو ترسوندن که این امکان نداره بعد از دوماه به همون قیمت خونه رو بهتون بده و ازاین حرفهایی که متاسفانه اطرافیان به جای دلداری به ادم میگن
حالا از اون طرف مستاجره خونه پیدا نمیکرد چون سه سال بود اونجا نشسته بود و صاحبخونه اصلا مبلغی اضافه نکرده بود حالا با اون قیمتها سختش بود که خونه پیدا کنه تیرماه بود و ما هر روز با صاحبخونه خودمون که توش نشسته بودیم درگیر بودیم هر روز زنگ میزد که ببینه ما خونه پیدا کردیم یا نه آدم بدی نبودا فقط خیلی پولکی بود و از اونجایی که خدا خیلی به ما لطف داشت درست روز ۲۸ تیر خونه خالی شد و ما همون روز تمیزش کردیم و ۳۰ اسباب کشی کردیم یک روز هم زودتر از موعدمون
وقتی مستقر شدیم کابینت اضافه کردیم بالای شومینه آینه زدیم و یه سری خرده ریز که باز هم دل توی دلمون نبود این همه خرج کردیم نکنه بعد از دوماه بگه از اینجا برید که خوشبختانه زودتر از دوماه پولمون جور شد و سند خونه منتقل شد و ما خیالمون راحت شد و همیشه برای صاحبخونه عزیز دعا میکنیم چون بااون شرایط ما هیچ خونه ا ی پیدا نمیشد یعنی سروقتی که ما میخواستیم و حتما با صاحبخونه قبلی دعوامون میشد به نظرتون این معجزه نیست وقتی میگن پول خونه و عروسی جور میشه من که واقعا بهش اعتقاد دارم
نمیدونم چی شد اینا رونوشتم اما شاید نتونید درک کنید که ما تو چه موقعیتی بودیم و خدا چطوری دستمون رو گرفت خدای بزرگ ازت متشکریم امیدوارم صاحبخونه عزیز همیشه توی زندگیش خیر ببینه و بدونه که همیشه دعای ما پشت سرشه فرشته نجات ما![]()
تا بعد در پناه خدا
یکشنبه قرار بود من ۵ برم چون رئیس بزرگه نبود اما رئیس کوچیکه رفت و من مجبور شدم جای اون بمونم و تا رسیدم به خواهری شد ساعت ۳۰/۶ اونم بهش کار داده بودن تا اومد و راه افتادیم ساعت ۱۵/۷ تجریش نه من چیزی خریدم برای شوهر جون نه خواهرجونم تا ساعت ۳۰/۸ که از هم جدا شدیم من رفتم خونه پدرشوهر جون شوهرجون هم رفته بود سلمونی و قربونش برم خوشگلتر از همیش شده بود فیلم جم رو دیدیم بعد هم ترانه مادری و حرف خاصی هم پیش نیومد فقط قرار بود که پدرشوهر و مادرشوهر جون برن شهرستان که ظاهرا پشیمون شدن
دوشنبه صبح بعد از زیارت عاشورا و خوردن صبحانه مشغول کار شدیم شوهر جون زنگ زد که نقاش اومده و داره سقف رو رنگ میزنه دیگه اصلا جایی برای خوابیدن نداریم نمیتونیم بریم خونه یه فکری بکن کجا بریم منم زنگ زدم به مامانم دیدم اونم وضعش از من بدتره البته الان توی سالن خونه جا هست برای موندن ما اما میخواست توی اون موقعیت پاشه برای ما غذا درست کنه منم به شوهر جون زنگ زدم گفت بریم خونه باباش از طرفی هم میخواستم دوش بگیرم و کلافه شده بودم ولی فهمیدم که مادرشوهر و پدرشوهرجان میخوان برن دکتر و خونه کسی نیست منم سرراه رفتم برای پدرشوهر عزیزم یه جفت کفش خریدم و رفتم خونشون تا برگردن رفتم دوش گرفتم البته اصلا بهم نچسبید چون حموم خونه آدم یه چیز دیگه است اما واقعا چاره ای نداشتم من که هر روز دوش میگیرم توی تابستون دو روز بود نرفته بودم خلاصه یه ذره سرحال شدم و به قول نسیم کیک نامزدی شدم و شروع کردم به پختن غذا و دلمه سیب زمینی که از وبلاگ میژون جون یاد گرفته بودم و یه بار هم برای شوهر جون درست کرده بودم رو آماده کردم - قرار بود از بیرون غذا بگیرن شوهر جون زنگ زد که روشن غذا درست کرده چیزی نگیرید وقتی هم که اومدن کلی من رو مورد لطف و عنایتشون قرار دادن و تشکر نمودند منم که همش اینطوری بودم
آخه مثل دفعه پیش خیلی خوب نشد چون مایکروفرشون گریل نداشت و من نمیدونستم بعدش هم مادرشوهر جون کلی برام از دکترش تعریف کرد بنده خدا خیلی مریضه و روز به روز هم داره چاق تر میشه خدایا همه مریضها رو شفا بده![]()
امروز هم که ظاهرا باز نمیشه بریم خونمون اما من دلم برای خونمون برای چسبیدن به شوهرجون و عشقولانه هامون تنگ شده درسته که اونجا هم راحتیم اما خوب هیچ جای دنیا خونه خود آدم نمیشه قبول ندارید؟
امروز از صبح تو وب آزی جونم چت کردیم و من الان به تنهایی دارم آمارش رو به ۴۰۰ میرسونم
همزمان با نوشتن این پست خیلی خوش گذشت البته برای من سخت بود با وجود این نسیم عزیزم
راستی من هنوز برای شوهر جون هیچی نخریدم![]()
تا بعد در پناه خدا
سلام همگی خوبید
چهارشنبه که رفتم خونه تا شوهر جون بیاد همه وسایل اتاق خواب رو آوردم توی هال به غیر از تختمون وقتی که اومد دعوام کرد که چرا وسایل سنگین برمیداری ولی من همه رو کشیده بودم روی زمین سنگینیشون رو احساس نکردم
بعد اون تندی یه دوش گرفت و منم حاضر شدم رفتیم خونه خواهری عمه هم اونجا بود تا ساعت ۱۲ بودیم و برگشتیم
پنجشنبه هم ساعت ۱۰ کارگرها شروع به کار کردن تا ساعت ۳۰/۴ من بیچاره هم روی تنها قسمت خالی خونه نشسته بودم و یا مجله خوندم یا تلویزیون دیدم و غذا درست کردم اما شوهر جون برای کارگرها از بیرون ساندویچ گرفت و فقط خودمون غذا خوردیم تا ساعت ۷ هم خونه بودیم بعد رفتیم یه مقداری خرید کردیم بعد از سهروردی موکت خریدیم خدای من همه چی گرون شده ارزونترین موکت متری ۵۰۰۰ تومان بود بعد رفتیم خونه پدرشوهر جون ماشین رو عوض کردیم و برگشتیم خونه معلوم نیست تا کی باید به این وضع ادامه بدیم دیوار تخریب شد و گچش کردن حالا باید صبر کنیم تا خشک بشه بعد بتونه کاری و بعدش رنگ خدا به دادمون برسه خيلي جالبه چون پارسال اين موقع ها ما كه تازه همين خونمون رو خريده بوديم ومنتظر بوديم مستاجرش خالي كنه و تا اول مردادهم بايدخونه كه توش بوديم رو تحويل ميداديم و من از اول تير همه وسايلمون رو جمع كرده بوديم ودقيقا همين وضع آشفته و بهم ريخته رو داشتيم اگر بدونيد هر وقت ميرم خونه چقدر اعصابم بهم ميريزه كل وسايل به غير از آشپزخونه وسط هال مي باشد ولي ميدونم وقتي كه تميز بشه حسابي كيف ميكنم
جمعه هم از صبح بلند شديم رفتيم دستگيره در بخريم آخه درهاي حموم، دستشويي و اتاق خواب هم سفارش داديم برامون بسازند من به اين نتيجه رسيدم بيخود نيست خونه اينهمه گرون شده دستگيره هاي در بهريزان زير ۳۴۰۰۰ نبود ما كه سه تا معمولي خريديم ۱۰۰۰۰۰ تومان پول داديم و اومديم بعدش رفتيم يه رستوران به اسم دايي توي سپهسالار كه به همتون پيشنهاد ميكنم بريد اصلا جاي شيك و باكلاسي نيست ولي غذاهاش حرف نداره ماستاش كه ديگه نمونه تازه به جاي نوشابه براتون شربت عرق نعنا مياره خواهرجونم قبلا رفته بودن هي ميگفتن كه ما هم بريم اما تا جمعه پيش نيومده بود آخه فقط نهار ميده خلاصه بعد رفتيم خونه مامي جونم اونم تقريبا كارش تموم شده تا ساعت ۶ اونجا بوديم بعدش رفتيم خونه خواهري
كه يه سري وسيله ازش بگيريم بعد هم رفتيم خونه پدرشوهر جون ماشين رو عوض كرديم و اومديم خونمون يه سري لباس ريختم توي ماشين تا ساعت ۱۱ هم سريال يوسف پيامبر رو ديديم بعد از كلي عشقولانه و خنديدن به وضعيت خونه مثل كولي ها شديم لباس ها رو پهن كردم و خوابيديم
شنبه هم از صبح توي اداره يه سري داستان نسيم برام تعريف كرد از جاري جديدش و به اين نتيجه رسيديم كه بعضي ها با دست خودشون خودشون رو بدبخت ميكنن بعد هم همون رئيس كوچيكه بود كه خيلي اذيتمون ميكرد پيش من كلي گريه كرد و از زندگيش و شوهرش ناليد منم كه حساسسسس اومدم تو آسانسور كه برم اتاق خودم كلي گريه كردم
خيلي دلم براش سوخت هميشه ميدونستيم با شوهرش مشكل داره اما هيچ وقت رو نكرده بود ديدم خيلي كمبود توي زندگيش هست كه با مردم با اين همه كينه و حسادت برخورد ميكنه و هرچند خيلي دلم براش سوخت و ناراحت شدم اما واقعا قربون خدا برم اين دنيا دار مكافاته از هر دست بدي از همون دست هم پس ميگيري همين چند روز پيش بود كه تن نسيم رو ميلرزوند حالا بگذريم شب هم با همون وضع خونه بوديم تا الان كه اومدم سركار شب هم ميريم خونه پدرشوهر جون قبلش قراره با خواهري بريم تجريش هم اون خريد داره هم من ميخوام برم براي شوهر جون به مناسبت روز مرد يه چيزي بخرم شما هم عجله كنيد چيزي نمونده ها
آزاده جونم دلم برات تنگ شده و خيلي نگرانم چرا خبري ازت نيست من به كل كلامون خيلي عادت كردم الان هم شديدا كل كل خونم اومده پايين
اميدوارم هر جا هستي خوب و خوش باشي
تا بعد در پناه خدا
امروز اومدم با یه آموزش کدبانوگری![]()
البته قبلش باید بگم که این چند روز اتفاق خاصی نیوفتاده به غیر از اینکه من پراید رو خریدم
و حالات روحیم الان بهتره
و کاملا با شوهری عشقولانه هستیم و کمتر به مشکلات بقیه فکر میکنم
یعن توکل به خدا کردم تا خودش همه چی رو درست کنه
شوهر جون در یک حرکت غیرمنتظره دیشب اعلام کرد که پنجشنبه گروهش رو میاره تا دیوار وسط تراس رو که قبلا گفته بودم رو بردارن البته فکر نکنید که نی نی در کاره ها نه اصلا گفتم که پراید رو خریدم به تازگی
فقط چون این پروژه شوهر جون داره تموم میشه و اکیپی که باهاشون کار میکنن میگه که خوب و تمیزکارهستند و معلوم نیست دیگه کی باهاشون کارش میوفته در نتیجه ما مجبوریم دو رو پایان هفته رو به نوسازی اتاق بگذرونیم خیلی حالم گرفته آخه آخر کثیف کاریه دیگه باید امروز برم خونه کل وسایل اتاق خواب رو بیاریم توی هال تا فردا صبح بیان و دیوار رو خراب کنند بعد هم رنگ بزنند مامی جونم تازه داره کار بنایی خونش تموم میشه حالا نوبت منه از اون طرف هم عمه بزرگم که شهرستان زندگی میکنه مامان همون دختر عمه معروفم
اومده تهران امروز هم دخترش عروسی دعوته خواهری من هم دعوتش کرده خونشون یعنی در واقع از فرصت به نحو احسن خواهری استفاده کرده آخه در هرصورت باید عمه جون رو دعوت میکرد حالا چه بهتر که اونا نیستند و با خیال راحت از مهمونش پذیرایی میکنه بدون نگرانی از گند زده شدن به خونش
حالا نگیدما چه بدجنسیما نه به خدا خودتون که میدونید خواهری همه وسایلش نو می باشد و به طرز وحشتناکی روشن و اون خانواده هم متاسفانه به شدت بی ملاحظه خوب بگذریم ما هم نمیخواستیم بریم اما از بس خواهری زنگ زد و اصرار کرد شاید یه سر بریم آخه امشب کلی کار دارم![]()
دوستان زیادی از من در مورد پودینگ و ژله پرسیده بودند به همین علت دیشب یکسری عکس تهیه کرده و به سمع و نظر دوستان میرسانم البته میدونم که خیلی از دوستای عزیزم استاد بنده هستند و این رو فقط برای تعدادی از دوستان عزیزم گذاشتم
این پودینگ فال می باشد که در انواع موزی نارگیلی و توت فرنگی که بسیار مورد علاقه اینجانب می باشد در بازار به خصوص در فروشگاههای زنجیره ای شهروند به فروش میرسد با قیمت بسیار مناسب و اصلا احتیاجی به اضافه کردن شکر ندارد و طرز تهیه اش به طور کامل در روی بسته نوشته شده است من خودم پودینگهای میوه ای خارجی رو اصلا دوست ندارم چون خیلی بی مزه می باشند اما اینها مزه دار هستند و به راحتی با مقداری شیر در مدت زمان کوتاهی آماده میشند
این پودینگ شکلاتی می باشد که سه بسته با هم می باشد و با یک زرورق یا سلفون بسته شده است و قیمت بسیار بسیار مناسبی نسبت به پودینگ های دکتر اوتکلر دارد و از نظر مزه هم هیچ تفاوتی ندارند کلا پودینگ شکلاتی رو من خیلی دوست دارم و به میوه ای ترجیح میدم از این نوع هم میوه ایش رو استفاده کردم و خوشم نیومده البته این موضوع کاملا سلیقه ای می باشد و ممکن است بعضی دوستان خوششان بیاید یا برعکس خلاصه اینکه من خودم قبل از اینکه مایع پودینگ آماده شده رو توی ظرف بریزم تا بگیره ظرف رو پر از موز میکنم و گاهی اوقات گردو بعد مایع رو روش میریزم که البته بسیار چاق کننده می باشد قابل توجه رژیمی ها
این پودینگ نسبت به ایرانی ها یه مقداری درست کردنش سخت تر می باشد یعنی هم باید بهش شکر اضافه کنیم هم اینکه اول با مقداری شیر مخلوط کرده تا مایع یکدستی درست بشه بعد داخل شیر می ریزیم و روی گاز حرارت میدیم که البته مقادیر دقیقش روش به فارسی نوشته شده است نکته بسیار مهم در درست کردن پودینگ اینه که وقتی که از روی حرارت برش میدارید و توی ظرف میریزید بلافاصله داخل یخچال نزاریدش بزارید یه مقدار کمی سرد بشه بعد این کار رو انجام بدین خیلی هم زود آماده میشه![]()
این هم پودر ژله می باشد که من جدیدا از این مارک میخرم چون همونطور که می بینید کم کالری می باشد من قبلا هم گفتم عاشق ژله هستم و همیشه برای خودمون درست میکنم اگر حوصله داشته باشم با میوه که برای مهمونی خیلی خوشگل میشه یا دو رنگ و بعضی اوقات سه رنگ خیلی بخوام خودشیرینی کنم و مهمونهام کم باشند توی ظرفهای بستنی خوری پودینگ میریزم وقتی که گرفت روش رو ژله میریزم و با میوه و خامه تزئین میکنم خلاصه بگم که من خانواده شوهر جون رو ژله خور و پودینگ خور کردم و تو همه مهمونی هاشون دیگه ژله عضو ثابت شده
همه اونایی هم که منو دوست دارند وقتی میرن خونشون میخوان خیلی بهم حال بدن برام ژله درست کردن امیدوارم که از این آموزش لذت کافی رو برده باشید من آماده پاسخگویی به سوالات شما می باشم تا آموزش دوباره خداحافظ
در پناه خدا
پنجشنبه از صبح خونه بودم به قول دوستان به امور کوزتی پرداختم حسابی بعد شوهر جون اومد منم که نهار نخورده بودم ماکارونی درست کردم و ساعت ۳۰/۶ من و شوهر جون باهم نهار و شام رو یکی کردیم بعدش هم رفتیم من کیف بخرم که باز هم پیدا نکردم در عوضش یه کیف سفید خریدم بعدش رفتیم تجریش که موفق شدم ۲ تا شال بخرم که خیلی لازم داشتم بعد از کلی چرخ زدن توی خیابونها رفتیم خونه پدرشوهر جون که ماشین رو عوض کنیم که برق نداشتن البته به قول خودشون به برکت قدم ما
نیمساعته برق اومد یه مقداری نشستیم و صحبت کردیم بعد هم اومدیم خونه
جمعه هم شوهر جون تا ساعت ۳ سرکار بود و من حسابی کلافه شده بودم تا اینکه اومد یه دوش گرفت و ساعت ۷ از خونه زدیم بیرون سرراه یه دسته گل خیلی خوشگل خریدیم و رفتیم خونه عمه جون جزو اولین مهمونها بودیم و عمه خیلی خوشحال شد کلی با پسرعمه عزیز حال و احوال کردیم و اون بهم گفت روشن چقدر بزرگ شدی
منظورش این بود که زن شدم و جاافتاده اما روش نشد دقیقا بگه
از بس که چاق شدم
تا ساعت ۳۰/۱۲ اونجا بودم مامی عزیزم هم دیدم که خیلی خسته است بخاطره کارهای خونه دلم براش تنگ شده بود کلی هم با سارینا نوه عمه بزرگه بازی کردیم و دوباره همون حرفای همیشگی که شما که اینهمه بچه دوست دارید چرا دست به کار نمیشید و از این حرفهای تکراری....
شنبه اومدم اداره که کویت می باشد چون رئیس بزرگه رفته اسپانیا ماموریت رئیس کوچیکه هم طبق معمول همیشه جیم زده و دل یک جماعتی رو شاد کرده است
عصر که رسیدم خونه خیلی هوس غذاخوردن داشتم به همین علت دلمه سیب زمینی درست کردم که شوهر جون بسیار کیفور شد و بسی از اینجانب تشکر به عمل آوردن نه اینکه زیاد غذا درست نمیکنم به همین علت وقتی از این کارا میکنم ذوق میکنه
یاد بگیرید
یکشنبه بااجازتون اصلا حال و حوصله اداره اومدن نداشتم منم خودم رو زدم به بی حالی چون شوهر جون زیاد با اینکه من تنبلی بکنم و نیام سرکار موافق نیست میگه مرخصی هات رو الکی از بین نبر بزار برای یه وقتیکه میخوایم بریم مسافرت خلاصه ما موندیم خونه اما از ظهر به بعد پشیمون شدم و حوصلم سررفت و همش خوابیدم
از اونجایی که ما بسیار خودشیرین می باشیم پیشنهاد داده بودم که بریم دیدن دختردوست خانوادگی شوهر جون که از مکه اومده (یادتونه چند وقت پیش مهمونمون بودن) شوهر جون زودتر از همیشه اومد و بعد از اینکه بنزین زدیم و چند تا لباس دادیم خیاطی محلشون رفتیم و پدرشوهر جون جوجه درست کرده بودن که به بدن زدیم و راه افتادیم توی راه فهمیدم که تصمیم دارن فوتبال رو اونجا ببینن که این یعنی تا ساعت ۱ اونجا باشیم و من در دلم کلی به خودم فحش دادم که دیگه از این غلطها نکنم ![]()
وقتی که رسیدیم ساعت ۱۰ بود و با اجازه ساعت ۱۰/۱۰ برق رفت و من به حد مرگ رسیده بودم از گرما آخه من به شدت گرمایی می باشم حالا این وسط که همه داشتن عرق میریختن مادرشوهر محترم میگفت من که دارم کیف میکنم
آخه از باد کولر بدش میاد و توی خونه هم تا بچه ها نیان کولر رو روشن نمیکنه شبها هم باید کولر خاموش باشه هر شبی که من اونجا باشم با پنکه شب رو صبح میکنم البته خودش هم خیس عرق شده بودا اما به ما میخندید
حالا گرما یه طرف مبلهاشون هم چرم بود دیگه چسبیده بودیم به مبل خلاصه با چشم غره های من به شوهر جون ساعت ۳۵/۱۱ بلند شدیم و من از این بابت از وزارت نیرو متشکر بودم که هر چند گرما کشیدیم اما باعث شد تا آخر فوتبال اونجا نمونیم آخر سر هم گلنوش خانوم یک پیراهن به شوهر جون و یک تونیک به من داد دستت درد نکنه حاج خانوم پدرشون هم که مثل همیشه خیلی ازمون پذیرایی کرد
تارسیدیم خونه نیمه اول تموم شده بود و تا وسطای نیمه دوم دیدم و خوابیدم فقط یادمه که با بوسه شوهر جون بیدار شدم پرسیدم کی برد؟ گفت اسپانیا و دوباره خوابیدم هر چند تا صبح هزار بار دیگه بیدار شدم از بس که گرمم بود و پنکه هم افاقه نمیکرد
صبح هم زیارت عاشورا بود و امروز توی دلم برای همه دوستام دعا کردم نمیدونم چرا دلم اینهمه گرفته همیشه با خودم میگم کاش من تنها بودم میدونید من خیلی غصه خورم و از یه کاه کوه میسازم بخاطر همین مخصوصا غصه اطرافیانم خیلی بیشتر از خودشون منو عذاب میده البته میدونم این حالتم بخاطر نزدیک شدن به ... می باشد اما بعضی موقع ها میگم کاش هیچکس رو نداشتم و فقط غصه زندگی خودم رو میخوردم که البته این آخر ناشکری میباشد باید دعا کنم که خدا یه ذره استقامتم رو زیاد کنه تا زود بهم نریزم خودم همه این نصیحتها رو به همه میکنما اما ... از زندگی خودم و شوهر عزیزم خیلی راضی هستم همین امروز شوهر عزیزم کلی پشت تلفن بهم ابراز احساسات کرد مثل همیشه و دلم رو از قبل هم گرمتر کرد اما این مسائل و مشکلات اطرافیان منو ذره ذره آب میکنه و چون دوست ندارم به شوهر جونم بگم و ناراحتی رو وارد زندگی شخصیم بکنم دلم خواست اینجا بنویسم تا آروم بشم
خدایا بهم آرامش بده
تا بعد در پناه خدا![]()
سلام اول اینجا عکس کارت عروسیمون و دسته گلم رو براتون گذاشتم و کلی تجدید خاطره کردم
این کارت عروسیمه که دو بار برای انتخابش با شوهر جون رفتیم بهارستان اینجوری نگاش نکنیدا خودمون مونتاژش کردیم فقط گلاش چسبیده بود پاپیونش رو خودمون چسبوندیم یه طلق هم روشه که توی عکس واضح نیست به صورت نیم دایره روشه وقتی رفتیم تحویل بگیریم دو تا کیسه بزرگ بهمون داد که نمیدونستیم باید باهاش چیکار بکنیم ولی اونم واسه خودش عالمی داشت روزهای فراموش نشدنی زندگی ما
اینم داخلشه با شعری از سهراب سپهری که دوستش میدارم
دسته گلم که خیلی دوستش داشتم
حالا برسیم به روز زن سه شنبه خیلی دیر رسیدم خونه تقریبا ساعت ۸:۱۰ دقیقه بود دیدم شوهر جون با یک دسته گل که از پروژه آورده بود اومد درو برام باز کرد و بوس و تبریک و از این حرفها یه کادو هم روی اوپن آشپزخونه بود گفت زودباش دوش بگیر بریم بیرون من گفتم تو مگه دوست نداری سه در چهار رو ببینی گفت خوب میریم خونه بابا اینا می بینیم
که یکدفعه من که از گرما و ترافیک حسابی کلافه شده بودم به مانند یک آتشفشان خروشیدم
آخه میدونید موضوع از چه قرار بود شنبه شب من به شوهر جون گفتم که فردا نریم خونه بابات اینا گفت چرا؟ گفتم خوب میخوایم برای روز مادر دوشنبه بریم مسخره میشه گفت: نه دوشنبه میریم خونه مامی تو سه شنبه میریم خونه مامی من خوب منم قبول کردم و دیگه ادامه ندادم
یکشنبه صبح ازطرف اداره به ما بلیط تاتر داده بودن نیم بها و شوهر جون گفته بود چهارشنبه رزرو کن بریم من به سرم زد که برای سه شنبه رزرو کنم و دسته جمعی بریم که دیگه خونه کسی هم نریم چون مامیم داره توی خونش یه سری تغییرات ایجاد میکنه عمله و بنا توی خونه هستند و همه چیز بهم ریخته شده و عملا نمیشد بریم اونجا به شوهر جون گفتم و اونم استقبال کرد حالا آقای زرنگ مهربون بهش میگم اگر هم قرار بودخونه کسی بریم باید میرفتیم خونه مامی من البته خیلی الکی نمیدونم چرا قاطی کردم و کلی داد و بیداد کردم اما ته دلم هم ناراحت بودما چون اون از خودش کلی ذوق برای امروز نشون داده بود نگید که دختر بدی شدم بعضی اوقات لازمه البته من یه کوچولو زیاده روی کردم
بعد از اعتراض فراوان رفتم دوش گرفتم و اومدم بیرون ولی حاضر نشدم هی اومد نازم رو کشید گفت پاشو بریم منم بهش گفتم این خودخواهیه و بی انصاف شدی اونم میگفت نه من یادم رفته بود حالا مگه چی میشه من دوست دارم جبران نبودن داداش بزرگه رو هم بکنم گفتم مگه من گفتم قطع رابطه کن ما دیشب اونجا بودیم فردا هم میخوایم بریم بیرون حداقل یه امروز رو فکر کردم فقط میخوای به من اختصاص بدی که این حرفم باعث شد تحولی درش ایجاد بشود
به زور لباس تنم کرد و منم دیگه دلم براش سوخت خوشگل کردم و قبلش کادوم رو باز کردم دیدم بعله یک دستگاه طراحی ناخن خریدن چون من به فرنچ و طراحی ناخن خیلی علاقه دارم الهی که من پیش مرگش بشم رفته گشته تا این دستگاه رو پیدا کرده البته هنوز که نتونستیم باهاش کار کنیم چینیه امیدورام که به درد بخور باشه دوست دختر داداش کوچیکه داشته راضی بوده در همین حین رفت تو اتاق با یک بسته کادوی دیگه اومد که اون هم عطر مورد علاقه من بود مرسی شوهر مهربونم ببخشید که من بعضی موقع ها بیخودی جوش میارم و تو اکثر موقع ها صبوری میکنی و منو تحمل میکنی
زودی رفتیم بوف شام خوردیم تا به سریال موردعلاقه شوهر جون برسیم که یه مقداری دیر رسیدیم اما از اونجایی که آقای اح مد ی نژ ا د سخنرانی داشت ساعت ۱۱ سریال شروع شد بعد از کلی عشقولانه بازی به مامی هم زنگ زدم و پیشاپیش بهش تبریک گفتم
سه شنبه هم اومدم اداره و یه جعبه شکلات بهمون دادن البته هر سال یک سکه رب هم میدن تا ببینیم چی میشه ساعت ۵ رفتم خونه تا شوهر جون بیاد و حاضر شه شد ساعت ۳۰/۷ حالا باید ساعت ۳۰/۸ تاتر می بودیم تا جامون رو از دست ندیم با عجله رفتیم خانواده شوهر جون رو برداشتیم خواهری و شوهرش هم رفته بودن دیدن مادرش برای تبریک روز مادر و قرار بود مامی رو بردارن و بیان چون دیدیم دیر شده زنگ زدم به تاتر که بگم ما حتما میرسیم با اجازه گفت چون به حد نصاب نرسیده کنسل شده
البته زنگ زده بودن که خبر بدن اما اداره دیروز ساعت ۳۰/۵ تعطیل شده بود و کسی نبوده فقط هم من شماره اداره رو داده بودم
دیگه تندی به خواهری زنگ زدم تا راه نیفتن به طرف تاتر و قرار گذاشتیم بریم تیراژه بگردیم همونجا هم غذا بخوریم دیگه حالمون حسابی گرفته شده بود و دماغمون سوخته
بعد از یه گشت حسابی توی تیراژه و لذت بردن پدرو مادر شوهر جون چون برای اولین بار بود میومدن تیراژه رفتیم باز هم بوف تیراژه و غذا خوردیم
دیگه بوس و خداحافظی از مامی و خواهری و شوهرش
خانواده شوهر جون رو گذاشتیم خونه وبرگشتیم به سمت خونه خودمون تا خوابیدیم ساعت ۱ شده بود امروز هم که از صبح مشغول انجام وظیفه هستم برنامه ای برای فردا ندارم اما جمعه عمه میتی به مناسبت اومدن پسرش مهمونی داده
آخر هفته خوبی داشته باشید مواظب خودتون باشید همیشه خوش باشید![]()
پ.ن: متاسفانه همین الان متوجه شدم که دوست عزیزم مریم (میژون) در غم از دست دادن برادر عزیزش سوگوار است ازهمینجا بهش تسلیت میگم و برای خودش و خانواده اش از خداوند متعال طلب صبر میکنم امیدوارم روح برادرش هم شاد باشه
تا بعد در پناه خدا
تولد حضرت فاطمه روز مادر و روز زن رو به همه مادران و خانومهای عزیز تبریک میگم
وقتی گروه نجات ، زن جوان را زیر آوار پیدا کرد او مرده بود اما کمک رسانان زیر نور چراغ قوه ، چیز عجیبی
دیدند.زن با حالتی عجیب به زمین افتاده ، زانو زده و حالت بدنش زیر فشار آوار کاملا تغییر یافته بود.
ناجیان تلاش می کردند جنازه را بیرون بیاورند که گرمای موجودی ظریف را احساس کردند. چند ثانیه بعد،
سرپرست گروه ، دیوانه وار فریاد زد: بیایید، زود بیایید! یک بچه اینجا است. بچه زنده است.
وقتی آوار از روی جنازه مادر کنار رفت دختر سه - چهار ماهه ای از زیر آن بیرون کشیده شد.نوزاد کاملا سالم
و در خواب عمیق بود. او در خواب شیرینش نمی دانست چه فاجعه ای وطنش را ویران کرده و مادرش هنگام
حفاظت از جگرگوشه خود قربانی شده است.
مردم وقتی بچه را بغل کردند، یک تلفن همراه از لباسش به زمین افتاد که روی صفحه شکسته آن این پیام دیده
می شد: عزیزم، اگر زنده ماندی، هیچ وقت فراموش نکن که مادر با تمامی وجودش دوستت داشت.
وقتی این داستان رو خوندم واقعا مو به تنم سیخ شده بود و چشمهام پر از اشک امیدوارم اون بچه همیشه این موضوع یادش بمونه که چه مادر فداکاری داشته
مطمئنم که همه این داستان رو شنیدید که در زلزله چین اتفاق افتاده و واقعا آدم رو تکون میده و میشه فهمید که مادران در تمام دنیا از صمیم قلب به فرزندانشون عشق میورزند و حاضرند جونشون رو فدای فرزندانشون بکنند و این به نظر من لطف و موهبتیه که خداوند در ضمیرما زنها قرار داده
خیلی دلم میخواست ایمیلی رو که قبلا برام ارسال شده بود در مورد خلقت زنها اینجا بزارم اما مطمئنم که ۹۹ درصدتون اون رو خوندید و البته من هم پیداش نکردم![]()
از همینجا هر چند میدونم که مامان عزیز تر از جانم هیچوقت اینجا رو نمیخونه اما بهش میگم که عاشقانه دوستش دارم و میدونم که جوونیش رو به پای من و خواهرم گذاشته و ما نمیتونیم هیچ وقت زحماتش رو جبران کنیم اما همیشه قدردان زحماتش هستیم و امیدوارم بتونم دختر خوب و شایسته ای براش باشم مادر همیشگی ام روزت مبارک با یک دنیا عشق ![]()
![]()
![]()
دوستت دارم امیدوارم همیشه سالم و سرحال باشی و سایه ات بالای سر ما باشه
در ضمن روز مادر رو به مادر شوهر عزیزم هم تبریک میگم و ازش بابت تربیت پسری صالح و مهربون دوست داشتنی ودر یک کلمه انسان که عشق رو توی زندگی من جاری کرده تشکر میکنم امیدوارم همیشه تنش سالم باشه و لبخند بر روی لبانش ![]()
این پست فقط به مناسبت روز مادر و زن می باشد
خدای بزرگ به حق فاطمه قسمت میدم همه مادران ایران زمین رو به آرزوهاشون برسون و دل تمام زنانی که چشم انتظار فرشته کوچیکشون هستند رو شاد کن امیدوارم سال دیگه به همه دوستای عزیزم که منتظر نی نی هستند تبریک روز مادر رو بگم
روز همگی تون مبارک باشه و خوش باشید و عاشق
شوهر جون هم شدیدا طبق معمول همیشه زیرزیرکی مشغول یه کارایی می باشد تا فردا ببینیم نتیجه اش چی میشه ![]()
تا بعد در پناه خدا
سلام سلام به دوستای خوبم متاسفانه از شنبه که اومدم اداره کامپیوترم قاط زده بود امروز هم از صبح بردنش برای تعویض هاردو .... الان هم نسیم رفت دارم از کامپیوترش استفاده میکنم امیدوارم که خدابه خیر بگذرونه
چهارشنبه ما رفتیم برای مادر شوهر جون مانتو رو خریدیم منم یه مانتوی دم دستی گرفتم و رفتیم شام خودمون رو انداختیم خونه پدرشوهر جون
بعد از شام هم چون داداش کوچیکه نبود دوتایی یه قلیون کشیدیم و اومدیم خونه خودمون
پنجشنبه هم با اجازتون ساعت ۱۲ بیدار شدم خجالت آوره مگه نه
البته از بس که شوهر جون زنگ میزنه یه دل سیر نمیشه خوابید بعد که بیدار شدم مشغول تمیز کردن خونه شدم و تکرار سریال ها رو دیدم تا شوهر جون اومد یه چرتی زد و یه دوش گرفت و چون قبلش رفته بود ماشین رو عوض کرده بود مجبور نبودیم خیلی زود بریم از طرفی هم خانواده عمه بزرگم(که عمه ناتنیم میباشد) وبسیار دوست داشتنی همیشه دیر به مهمونی میرن ما هم عجله نداشتیم و ساعت ۳۰/۸ رسیدیم خونه خواهری بنده خدا کلی زحمت کشیده بود خورشت آلو و باقالی پلو با ناگت درست کرده بود عمه میتی هم که تنها اومده تهران به اصرار خواهری اومد پسر عمه و خانومش که آرایشگر است با دختر دو سالشون سارینا هم بودن نمیدونید چه جیگریه بهش میگفتن سارینا فشن شو چند قدم با ناز بر میداشت یه دفعه برمیگشت دستش رو میزد به کمرش دلم میخواست بخورمش واقعا این عشوه ها تو ذات خانوماست کلی باهاش بازی کردیم شوهر جون که دیگه داشت غش میکرد از ذوق همه بهم میگفتن تو که اینهمه بچه دوست داری چرا حامله نمیشی
آخر شب بعد از زحمت فراوان برای خواهری برگشتیم به سمت خونه و سرراهمون عمه میتی رو گذاشتیم خونشون این عمه میتی عمه کوچیکمه قبلا گفته بودم همون که پسرش مالزیه و ما چند هفته پیش موفق شدیم بهش زنگ بزنیم میرن ایتالیا و جنس های مارکدار خفن میارن مغازه دارن وضع مالیشون هم خیلی خوبه البته داستان زندگیشون مفصله خلاصه اینکه ایندفعه لباسهای آنچنانی تر از همیشه آورده با قیمتهای میلیونی عروس عمه ام که گفتم آرایشگره پیشنهاد داده که توی آرایشگاه اون که جمعه و شنبه ها تعطیله شو بزار و من و خواهری هم چون عمه میتی دست تنها بود رفتیم کمکش
جمع ساعت ۱۰ شوهر جون که رفته بود سرکار اومد دنبالم و منو رسوند سعادت آباد واقعا قیمتها فضایی بود کمترین جنسی که میتونستی پیدا کنی ۱۱۵۰۰۰ بود بابت یه تاپ مثلا با مارکهای والنتیتو- ورساچه -دولچه گابانا- روبرتو کاورلی- سندرا فره-و... مارکهایی که من نمیشناختم البته روسری هایی هم داشت که ۹۰۰۰۰ قیمت داشت ناقابل همیشه جنساشون این قیمت بود اما ایندفعه چندین دست لباس شب آورده بود که از ۱۷۰۰۰۰۰ شروع میشد تا ۳۸۰۰۰۰۰ تومان به صفرها دقت کنیدا میلیون می باشند تا ساعت ۳ که من اونجا بودم هیچکس از اون لباسها نخرید اما تا دلتون بخواد خانومهای پولداری میومدن که میلیونی خرید میکردن البته برای چند دست لباس دیگه زنگ نزدم بپرسم فروش شنبه چطور بود![]()
یه چیز جالب اینکه من از قشم برای خودم یه تاپی آوردم که که روی سینه اش حالت قلابدوزی داره و از زیر سینه گشاد گشاد میشه و تا روی باسن میاد با تخفیف خریدم ۵۰۰۰ تومان که قیمتش خیلی خوب بود تایلندی هم بود عین همون فقط با یک مارک فکر کنم ولنتینو با طرحهای دیگه گذاشته بودن ۱۷۰۰۰۰ تومان البته خیلی لباسهای قشنگی توشون بودن خوش دوخت و زیبا اما من که هیچوقت بابت لباس این همه پول نمیدم شما چطور؟![]()
تو راه برگشت از شو شوهر خواهری زنگ زد که بلیط سینما رزرو کرده برای ساعت ۶ تا رسیدیم خونه و دوباره حاضر شدیم و یه مقداری عشقولانه دروکردیم
آخه دلمون برای همدیگه خیلی تنگ شده بود ساعت ۵ بود و رفتیم به سوی اریکه فیلم انعکاس فقط برای وقت پرکردن بد نبود یه فیلم معمولی معمولی بعد هم با مامی وخواهری و شوهرش خداحافظی کردیم و رفتیم خونه پدرشوهرجون برای تعویض ماشین نیم ساعتی اونجابودیم و اومدیم خونه خودمون از خورشت آلویی که خواهری پنجشنبه بهمون داده بود خوردیم و یه مقداری فوتبال نگاه کردیم و لا لا ![]()
امروز صبح هم ساعت ۱۰ اومدم اداره بلکه کامپیوترم درست شده باشه اما هنوز خبری نشده و کلا کف کرده بودم حسابی حوصله ام سررفته بود آخه کار من فقط با کامپیوتره دیگه بنده خدا نسیم همه کارهای من رو هم انجام داد نسیم جون متشکرم نسیم جون متشکرم![]()
عمه بزرگه برای خواهری دو تیکه کریستال اساسی آورده بود خیلی قشنگ بودن هر چند که من اصلا کریستال دوست نمیدارم اما زیبا و بسیار شیک بودن
دعا کنید یه جورایی داره جور میشه ما هم بعداز یکسال دوباره ماشین دار بشیم ![]()
ببخشید که نمیتونم بهتون سربزنم فردا که انشااله کامیم درست بشه جبران می نمایم
تا بعد در پناه خدا