تبليغاتX
Daisypath Anniversary Years Ticker زندگی در کنار تو زیباست
خاطرات زندگی ما

الان یه روشنک خانوم تمیز  و سفید و  مفید در خدمت شما می باشد خونه مامی دوشنبه شب خیلی خوش گذشت آخه خواهری هم شوهرش کشیک بود اومد اونجا و هر وقت دور هم هستیم از دست کل کلای خواهری و شوهر جون روده بر میشیم ولی مامی خیلی خسته شد تازه اومدیم شام بخوریم ساعت تقریبا ۲۰/۹ بود و روزگار قریب شروع شده بود که برق رفت و ما خیلی شاعرانه با چند عدد شمع شام خوردیم تا ساعت ۲۰/۱۱ که برق اومد خواهری که قبلش خوابش برد شوهر جون هم رفت خوابید من و مامی هم نشستیم یه مقداری راجع به مامان جونم صحبت کردیم دلم براش خیلی تنگ شده خدا کنه بیاد تهران یه چندروزی پیشمون بمونه بعد از صحبتهای زیاد با مامی رفتم خوابیدم

راستی مامیم حنا خریده بود با یه سری شابلون طراحی که روی دست من و خواهری و شوهرجون حنا گذاشت خیلی خوشگل شده هرکی دوست داره بخره خیلی راحته من قبلا توی دبی حنا گذاشته بودم البته اونجا خانومه خودش نقش رو میکشید روی دست یا پا اما با این شابلونها دیگه راحته

سه شنبه هم از قبل فرنوش و محمد دوستامون که توی آنتالیا سفر ماه عسلمون باهاشون آشنا شده بودیم دعوتمون کرده بود خونشون منم مثلا میخواستم زود برم خونه که دیر نرسیم آخه اونا خودشون خیلی زود میرن مهمونی در ضمن خودم هم از اینکه خیلی دیر برم خونه مردم بدم میاد مخصوصا که بخوام فرداش برم سرکار و مجبور باشم شب زود برگردم

قابل توجه : دخترعمه عزیزم یکشنبه رفته بود خونه خواهری فکر میکنید ساعت چند رسیده بودن با توجه به  اینکه چند تا خیابون بیشتر فاصله خونشون نیست بله با اجازه همگی ساعت ۱۰/۱۰ شب می بینید بعضی ها چقدر بی ملاحظه هستن

خلاصه داشتم میگفتم میخواستم زود برم خونه اما نشد که نشد ساعت ۲۰/۵ تونستم از اداره بزنم بیرون تا رسیدم خونه ساعت شد ۱۵/۶ بدو بدو رفتم دوش گرفتم و حاضر شدم بخاطر اینکه دیرتر نشه پیراهن شوهر جون رو برخلاف میل باطنیم اتو کردم و هی خودم رو فحش دادم که چرا قبول کردم وسط هفته اونم روزی که شیفتمه برم مهمونی

تا شوهر جون اومد و دوش گرفت و راه افتادیم سرراه هم شیرینی خریدیم (چون شوهر جون دوست نداره هیچ جا دست خالی بره )رسیدیم شد ۵۵/۸ و یکربعی به معذرت خواهی گذشت اما با تمام این حرفا خیلی خوش گذشت همینکه کلی عکسای عروسی خواهرای فرنوش رو دیدم که به فاصله یکماه و چهار ماه از اینا عروسی گرفته بودن هم اینکه عکسای خودشون حاضر شده بود دیدم کلی کیف کردم آخه من از دیدن عکس خیلی لذت میبرم اصلا از عکس و عکاسی خوشم میاد و واقعا هم عکساشون و ژست هاشون قشنگ و تک بود هر چند گرون بود اما ارزشش رو داشت و من خیلی حسودیم شددلم خواست که الان عروسیم بود و میرفتم اونجا عکس میگرفتم فیلمشون هم دیدیم که قشنگ شده بود این زوج خیلی بچه های خوبی هستن قبلا هم گفته بودم خاکی خودمونی و مهربون و بی شیله پیله هر دوشون از ما کوچیکترن اما خیلی باهاشون احساس راحتی میکنیم دوستشون میدارم

از بس که من بهش اصرار کرده بودم که کم غذا درست کنه و از این حرفا طفلی میگفت تا حالا به این کمی غذا درست نکردم البته اصلا کم نبودا خیلی مناسب بود فرنوش جون دستت دردنکنه عزیزم محمد عزیز از شما هم ممنون

شبش تا اومدیم خونه و خوابیدیم ساعت ۳۰/۱ بود و صبح به سختی بیدار شدم شوهر جون عزیزم  شبا تاسرش به بالشت میرسه خوابش میبره برعکس من اما ماشااله صبح هم به راحتی بیدار میشه میره برام شیر میریزه ظرفهای توی جاظرفی رو جابجا میکنه اگر چیزی باشه بعد میاد منو بیدار میکنه خیلی وقتا شرمنده میشم دلم میخواد من زودتر پاشم براش صبحونه آماده کنم البته ما فقط شیر میخوریم با عسل یا بیسکویت ولی اون دفعه هایی که به ندرت پیش اومده زودتر پاشدم براش شیر ریختم دیدم که چقدر ذوق میکنه بمیرم براش بچه کوچولوی من

امروز هم قراره به اتفاق مادر شوهر جون بریم تا ایشون مانتو بخرن و ما تصمیم داریم هر مانتویی که خرید به عنوان کادوی روز مادر پولش رو حساب کنیم خیلی خوبه دیگه احتیاج به فکر کردن نداریم تازه اعصابمون هم سراینکه خوشش میاد یا اندازش میشه خرد نمیشه حال کردین ما چقدر زرنگیم

ولی هنوز برای مامی خودم نمیدونم چیکار کنم البته توفکرم اینه که برم یه ترم اسمش رو بنویسم استخر چون خیلی دوست داره باید با خواهری هم مشورت کنم

شماها چیکار کردین  چشم به هم بزنید شده هفته دیگه و سه شنبه ها زود دست به کار بشید

منم این آخر هفته ای به تقلید از آزی جونم برای همه دوستای دنیای مجازیم که هیچکدومشون رو ندیم اما دلبستگی خاصی بهشون پیدا کردم دعا میکنم که همگیشون به مراد دلشون اگر خیره و به صلاحشونه برسن آمین یا رب العالمین

آخر هفته خوبی داشته باشید ما باز هم پنجشنبه خونه خواهری هستیم یکی از عمه هام رو دعوت کرده به اتفاق خانواده و طبق معمول هم اگر ما نباشیم بهشون خوش نمیگذره دیگه

تا بعد در پناه خدا




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 18:14 توسط :: روشنک ::

سلام من اومدم

اول از همه بگم امروز این بلاگفا اعصاب منو بهم ریخته چند تا از وبلاگهای دوستای عزیزم رو نمیتون باز کنم آخه چرا من اگر وبلاگشون رو نخونم روزم شب نمیشه ها گفته باشم

دوم اینکه میدونید چه سوتی دادم گفتم که جمعه برای شام زرشک پلو درست کردم یادتونه؟ شنبه که رفتیم خونه برای شام میخواستم غذا گرم کنم فهمیدم که ای دل غافلیادم رفته زرشک درست کنم ودیشب برنج با مرغ دادم مهمونا خوردنبه شوهر جون میگم تو فهمیدی میگه آره میگم خوب چرا نگفتی میگه آخه نمیخواستم تورو جلوی اونا خراب کنم به نظرتون من آلزایمر گرفتم من خودم زرشک پلو رو به عشق زرشکش میخورم البته شایان ذکر است که مرغی که درست کرده بودم خیلی خوشمزه شده بود بخاطر همین زیاد ضایع نشدم

شنبه بعد از اداره رفتیم مسجد امیرالمومنین ختم پدر زن آقا مرتضی خدابیامرز یادتون هست؟ پسر دایی پدرشوهر جون که بنده خدا خودش بهمن ماه فوت شد حالا پدر خانومش که خیلی مریض بود هم از دنیا رفت خدا رحمتش کنه اما براتون بگم چه مسجدی بود بزرگ قسمت خانومها و آقایون هم جدا نبود همه توی یه سالن نشسته بودن یه طرف خانومها یه طرف آقایون و یه چیزی مثل ویدیو پرژکتور داشت و خلاصه باکلاس بود دیگه به خدا مردن و مراسم ختم هم تجملاتی شده

یکشنبه هم که از صبح که رسیدم چون رئیس کوچیکه که براتون گفته بودم به نسیم بیچاره گیر داده بود همش منو صدا میکرد و از نسیم بد میگفت و شاکی بود به من هم میگفت مدیونی اگر بهش نگی آخه منه بیچاره چیکار کنم این وسط کلی هم از من تعریف کردالبته من ناراحت شدم چون درسته نسیم یه مقداری بی دقت هست اما مسئله ای که باعث کدورت رئیس کوچیکه شد خیلی مسخره بود و فقط عقده ای بودنش رو بیشتر ثابت کرد.

دیشب نرفتیم خونه پدرشوهر جون آخه میخواستم خونه خودمون باشیم صبح هم زودتر بیدار شدم و به زیارت عاشورا رسیدم خیلی پرشور بود یه مداح از بیرون اوردن قشنگ میخوند همتون رو دعا کرد مخصوصا اونایی که در انتظار به سر می برن

دیروز یه اتفاق جالب افتاد داشتم میومدم اداره سرکوچه یه خانومی ایستاده بود خیلی خوشگل و به مقدار زیاد چاق وقتی از جلوش رد شدم یه دفعه گفت ببخشید خانوم گفتم :جانم گفت : شما از گربه نمی ترسید گفتم : نه و نگاه کردم دیدم درست دم در شرکتشون از داخل یه گربه کوچولوی خوشگل نشسته برو بر نگاه میکنه قبلا هم دیده بودمش چند تا هستن و شدیدا اهلی هستن رفتم تو تا رفتم طرفش ولو شد رو زمین و شروع کرد به بازی و خانومه تندی رفت داخل و کلی ازم تشکر کرد خیلی خندم گرفته بود فکرش رو بکنید اون موقع صبح اگر کسی از اونجا رد نمیشد اون خانومه میخواست چیکار کنه؟

امروز بسی خوشحال می باشم چون دارم میرم خونه مامی جونم و با اجازه همگی آقای روشن رو به خانوم روشن تبدیل کنم خواهری هم می آید آخه جون

هلیا جونم دلم برات تنگ شده

تا بعد در پناه خدا




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 15:5 توسط :: روشنک ::

چهارشنبه چون صبح شوهر جون ماشین رو داده بود به پدرش ساعت ۱۵/۷ سر خیابون دولت قرار گذاشتیم تا باهم بریم خونه سر راه هم رفتیم تا از طرف خانواده شوهر جون برای خواهرم کادو بگیریم آخه پنجشنبه خواهری دعوتشون کرده بود شام خونشون مادر شوهر جون هم گفتن که روشنک با سلیقه خودش یه چیزی بخره منم که از قبل میدونستم خواهری چی میخواد رفتم و یه سوفله خوری خوشگل براش خریدم بعد رفتیم  طبق عادت یه آبمیوه خوردیم و رفتیم خونه و هی سریال نگاه کردیم هی از خودمون عشقولانه در وکردیم سریال کارآگاهان رو می د یدیم که ناگهان برقمون رفت برای اولین بار از بس خودم چشم زدم که برق ما نمیره بالاخره روم کم شد و چند تا شمع روشن کردیم اما دیدم حال نمیده بالاجبار خوابیدیم

پنجشنبه صبح هم که طبق معمول همیشه مشغول تمیز کردن خونه شدم و حسابی خونه رو برق انداختم داشتم آشپزخونه رو تمیز می کردم که دختر عمه ام تماس گرفت که شب بیاد خونه ما منم گفتم که مهمون هستیم البته چون قبلش به خواهری زنگ زده بود که بره اونجا و خواهری گفته بود مهمون هستن دلم براش سوخت که تنها خونه میمونه اما چاره ای نیست از دست بچه اش مجبوریم وقتی تعداد مهمونها کم هستن دعوتش کنیم که قابل کنترل باشه مخصوصا خونه خواهری که همه وسایلش نو می باشد و دقیقا مثل تازه عروسها شده خلاصه از اونجایی که من استاد وجدان درد می باشم اصرار کردم که جمعه بیان خونه ما اونم همش تعارف میکردکه نه فرداش میخوای بری سرکار خسته میشی و هی میگفت شام نمیام و خلاصه قرار شد جمعه خبر بده

شوهر جون هم که اومد خونه گفت که حتما بگو شام بیان زشته و از این حرفا بعدش هم رفت تراس رو حسابی تمیز کرد درسته که بستیمش اما چون پنجره اش بازه برای خشک شدن لباسها حسابی کثیف بود قربونش برم از وقتی که میاد خونه همش به من کمک میکنه از بس که این جیگر من تمیزه ها طاقت یه لحظه کثیفی رو نداره

ساعت ۷ یه خانوم و آقای باشخصیت و ترگل و ورگل راه افتادیم رفتیم خونه پدر شوهر جان و به اتفاق با یک جعبه شیرینی که پدر شوهر عزیز تهیه کرده بودند رسیدیم خونه خواهری مامی هم که از ظهر رفته بود اونجا از هر دری صحبت کردیم و بعد از خوردن فسنجون که غذای مورد علاقه منه اونم شیرین و کشک بادمجون و قورمه سبزی که البته من نخوردم و یه دسر بسیار لذیذ اومدیم خونه و در حال ترکیدن بودیم از خانواده محترم شوهر جون خداحافظی کردیم و گازیدیم به سمت خونه عشقمون

جمعه هم با اصرار فراوان قرار شد شام در خدمت دختر عمه جان و شوهرشون و پسر گلشون باشیم و من میخواستم عدس پلو درست کنم اخه هم خیلی دوست دارم همین اینکه هوس کرده بودم که شوهر جونم گفت زشته بعد از عمری دارن میان اینجا آبرومون رو نبر منم مجبور شدم زرشک پلو با یک نوع ماکارونی درست کنم که به شکل صدف می باشد هم خوشگله هم لذیذ با سالاد و ترشی و ماست و ژله و همش نگران بودم که غذا کم نباشه آخه من یه عادت بد دارم که همیشه غذا خیلی درست میکنم با اینکه خیلی به نظر خودم کم بود اما یک عالمه موند

خوشبختانه نوه عمه عزیزم خسارتی به بار نیاورد فقط نزدیک بود با خودکار تمام درو دیوار و مبلهام رو نقاشی کنه که خدا به خیر گذروند خودش بچه بدی نیست مامانش خیلی بی خیاله این دختر عمه ام همبازی دوران کودکی منه ۲ سال از من بزرگتره اما روزای خوب کودکی رو با هم گذروندیم هر چند فاصله شهرها و فرهنگها ما رو از هم دور کرده اما دوستش میدارم

یه نکته جالب اینکه فکر کنم پدر شوهر و مادر شوهرم فکر میکنن من حامله ام البته این حدس منه ها

میدونید موضوع چیه از اونجایی که بلوزهای بلند و از زیر سینه گشاد مد شده مثل لباس حاملگی و در یکماه گذشته من چند تا از اونا رو خریدم و پوشیدم مادر شوهر جون که از شوهرم پرسیده بود خبریه ؟ روشنک حامله است؟اونم گفته نه بابا خبری نیست

خونه خواهری که بودیم پدر شوهرم یکدفعه گفت روشنک بیا از این سبزیها بخور برای بچه ات خوبهمادر شوهرم هم میگفت حالا که بچه شما داره به دنیا میاد همه چیز گرون شده شانس شماست

منم همونجا یواش به شوهرم این موضوع رو گفتم اونم دیگه دست گرفت به من میگفت روشن درست بشین به بچه فشار میاد البته یواش میگفت ولی اگر میشنیدن دیگه تموم بود شکشون به یقین تبدیل میشد

یه مطلب دیگه میدونید امروز نهار ادارمون چی بود؟ بله درست حدس زدید عدس پلو با کشمش فراوانمی بینید که خدا چقدر منو دوست داره

تو پست قبلی خیلی چیزای دیگه بود از دوست داشته ها و نداشته ها که اگر میخواستم بنویسم یه طومار بود ولی انتظار از قلم افتاد چون اصلا طاقتش رو ندارم

تا بعد در پناه خدا




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 17:51 توسط :: روشنک ::

دوشنبه مثلا زود رفتم خونه استراحت کنم اول نشستم روی سی دی هایی که اسم نداشت اسماشون رو نوشتم بعد رفتم آب پشنگ که معرف حضورتون بود همون ماهی قشنگم رو عوض کردم چند ثانیه نگذشته بود که دیدم ای دل غافل پشنگ کج شده و دیگه تکون نمیخوره خیلی ترسیدم بدجوری دلم گرفت فکر کنم من باعث مرگش شدم به جای استراحت نشستم نیم ساعت گریه کردم یه عذاب وجدان اساسی گرفتم اونقده حالم گرفته بود که شوهر جون که تلفن زد فوری پرسید چی شده خیلی خودم رو کنترل کردم پشت تلفن گریه نکردمشوهر جون که اومد خونه بهش نگفتم که من آبش رو عوض کردم اینجوری شد گفتم اومدم خونه مرده بود آخه اونموقع هی اذیتم میکنه منم اعصابم بهم میریزه

جدیدا یه بستی یخی میهن کشف کردم خیلی مورد علاقه ام واقع شده خدا نکنه شوهر جون بفهمه من یه چیزی رو خوشم میاد دیگه هر روز چند تا میخره میاره منم که بی اراده وقتی تو خونه خوراکی های مورد علاقه ام موجود باشه نمیتونم خودم رو کنترل کنم و هی میخورم و بسی چاق شده ام

دیروز به خاله بزرگم زنگ زدم با اجازتون ۴۵ دقیقه حرف زدیم دیگه دستم اوفتاده بود از هر دری صحبت کردیم متاسفانه دختر خاله کوچیکه  که عیدنامزدیش بود با نامزدش اختلاف های اساسی پیدا کردن عجب آدمایی پیدا میشن به خدا خیلی ناراحتم امیدوارم که خدا کمکشون کنه آخه توی این سن که وقت ازدواجش نبود این دختر کوچولو براش دعا کنید

 حالا به فرموده دوستای عزیزم آزی جون و هلی جون بازی دوست داشتنی ها و دوست نداشتنی ها رو انجام میدم

دوست داشتنیهام

شوهر جون و کلا خانواده هامون

میوه به حد بی نهایت- وبلاگم- دوستای خوبم- سریال نگاه کردن

پاستیل - عشقولانه با شوهر جون- مسافرت رفتن - دبی- بچه ها مخصوصا دختر بچه - بچه خواهر- غذاهای فانتزی درست کردن- رنگ سبز - رقصیدن - شنا - لباس های شیک پوشیدن -شمع - وسایل تزئینی - سینما رفتن - مهمونی گرفتن- کادو دادن و کادو  گرفتن- حیوانات- رنگ کردن مو-

دوست نداشتنیها

فضولی- رئیس کوچیکه - حامله بیام اداره- از خود تعریف کردن- دروغ- النگو ازهر نوع و رنگی- تو گرما بیرون رفتن- آدمهای یکدنده که فقط خودشون رو قبول دارن- بوی پیاز و سیر- چشم و همچشمی- اتو کردن لباسها-مبلمان استیل- بی معرفتی- پسرهای ابرو برداشته و دماغ عملی

فعلا اینا یادم اومد

تا بعد در پناه خدا




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 10:20 توسط :: روشنک ::

سلام من برگشته بیدم دلم برای وبم و دوستام خیلی تنگ شده بود به خدا

سه شنبه ساعت ۷ صبح راه افتادیم سرراه رفتیم یه تفرجگاه به نام مهتاب و صبحونه رو همونجا خوردیم بعد هم رفتیم نطنز که شهر یکی از همکارامه کوچیک بود اما خوش آب و هوا نهار هم توی مجتمع گل پونه های نطنز خوردیم بعد رفتیم اصفهان هتلمون رو پیدا کردیم و اتاق رو تحویل گرفتیم تقریبا ساعت ۵ بود و استراحت کردیم و پیاده رفتیم سی و سه پل آخه روبروی هتلمون بود پیاده در کناره زاینده رود راه رفتیم و خیلی حال داد اما خیلی خیلی شلوغ بود بعد باز هم پیاده رفتیم هتل عباسی که خیلی خیلی قشنگ بود و ورودیه داشت خیلی هم شلوغ بود بعد هم اومدیم خوابیدیم

چهارشنبه رفتیم به سمت شهرکرد که هیچی نداشت بعدش رفتیم پل زمانخان توی شهر سامان که اونجا هم خیلی شلوغ بود جای سوزن انداختن هم نبود یکربعی بودیم و رفتیم به تنها رستوران سامان که با اجازتون یکساعت و نیم نشستیم بعد فهمیدیم فیشمون رو گم کردن و تازه میخوان غذامون رو اماده کنن که مامی جون عصبانی شدن و با ناراحتی اونجا رو ترک کردیم بدون خوردن نهار رفتیم نون و پنیر گرفتیم با هندونه کنار یه رودخونه نشستیم و کلی خندیدیم و خوردیم شب هم که برگشتیم اصفهان رفتیم پل خواجو از اونجا هم رفتیم رستوران نیکان و تلافی نهار رو درآوردیم

پنجشنبه صبح رفتیم میدون نقش جهان و کل مراکز دیدنیشون دیدیم و کالسکه هم سوار شدیم که مزه داد خیلی زیاد بعد رفتیم هشت بهشت که ساختمونش تقریبا خراب شده بود بدون هیچ بازسازی از اونجا هم رفتیم به سمت هتل جلفا و رستوران خوان گستر که با اجازه همگی دو ساعت و نیم منتظر شدیم تا نوبتمون شد ولی غذاش واقعا عالی بود و دسر و اردوش خیلی لذیذ بود بعد هم رفتیم کلیسای وانک که خیلی قشنگ بود و به صورت جنازه رسیدیم هتل و همگی چرت زدیم تا ساعت ۸ که طبق عادت خانومها رفتیم یه مرکز تجاری به اسم بلوار که عقده ای نشویم هر چند همه وسایلشون از تهران گرونتر بود بعد هم شام خوردیم و کنار زاینده رود نشستیم و ساعت ۱۲ برگشتیم هتل

جمعه ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه از هتل زدیم بیرون و رفتیم باغ پرندگان و لذت بردیم بسی خیلی پرنده های قشنگی داشت مخصوصا طاووسهای خوشگل بعدش بستنی زدیم به بدن و منارجنبان رو دیدیم و آتشگاه بعدش حرکت به سوی خوانسار که در اونجا هم عسلهای خیلی خوشمزه و اعلایی خریدیم و به علت شلوغی دیگه نتونستیم نهار بخوریم و رفتیم به سمت گلپایگان و اونجا کباب اعلای گلپایگون رو زدیم به بدن و حرکت به سمت محلات که البته از گلاش خبری نبود و پارکش هم از بس شلوغ بود نتونستیم بشینیم ولی یه جای دنجی پیدا کردیم و نشستیم هندونه و چای خوردیم و یه ضرب اومدیم تا تهرون عزیزمون جاده ها هم خوب بود و به شلوغی نخوردیم بعد از راحله و شوهر و پسرگلش که خیلی بامزه بود و از دستش خندیدیم خداحافظی کردیم و خونه خواهری ماشین رو برداشتیم و مامی رو سر راه گذاشتیم خونش و رفتیم خونه عزیز خودمون  در کل مسافرت خوبی بود اما من به این نتیجه رسیدم که دیگه تعطیلات اینجوری جایی نریم آخه گلاب به روتون حتی برای دستشویی هم یکساعت باید صف می ایستادیم

شنبه هم تا ساعت ۱۲ خوابیدیم بعد بیدار شدیم نهار خوردیم ساعت ۳ تا ۵ دوباره خوابیدیم آخه این چند روز نتونسته بودیم عشقولانه در وکنیم عقده ای شده بودیم همش چسبیدیم به همدیگه بعد هم دوش گرفتیم و رفتیم خونه پدرشوهر جون عزیز سوغاتیهاشون رو دادیم برادر کوچیکه هم که رفته بود ارمنستان برگشته بود و گفت که زیاد تعریفی نبود و البته سوغاتی هم برامون نیاورده بوددر زیر هم براتون یه سری عکس میزارم

کوه نطنز

Image and video hosting by TinyPic

پل زمانخان

 

Image and video hosting by TinyPic

پل خواجو

Image and video hosting by TinyPic

عالی قاپو

دیگه خیلی زیاد شد چند تا هم بعدا میزارم




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 14:6 توسط :: روشنک ::

از صبح منتظر بودم ساعت بشه ۴ تا تنها بشم و بیام بنویسم اما همین الان بهم گفت : اگه کار داری برو چون من میمونم منم دیگه بیخیال شدم و شروع کردم به نوشتن

سه شنبه بعد از اینکه آپ کردم یه مقداری تلفنی با شوهر جون بحثم شد سررفتن خونه باباش اینا آخه تازه اونجا بودیم منم خیلی خسته بودم ولی حرفش که گفت همش با خانواده تو هستیم خیلی ناراحتم کرد اولا که اصلا اینطوری نیست و همه به من میگن تو چقدر با خانواده شوهرت رفت و آمد داری و من اصلا آدمی نیستم که بخوام اونو از خانواده اش جدا کنم فقط چون خواهرم اینا با ما مچند بیشتر با اونا برنامه بیرون میزاریم خوب مسلما اگر برادر اون هم با ما رفت و امد داشت با اونا هم میرفتیم مامیم هم چون تنهاست ما هر جا دسته جمعی بریم می بریمش تازه خیلی جاها هم خانواده اون هم میان آماده شده بودم برم خونه یه دعوای حسابی بکنم آخه بی منطقی منو آتیش میزنه که وقتی اومد خونه دیدم خیلی آروم و مهربونه منم دیگه دنبالش رو نگرفتم حتما حرفهای پشت تلفن اثر گذار بوده بهش گفتم که تو قدر منو نمیدونی تو باید یه زنی مثل فلانی و فلانی گیرت بیاد و ..............

چهارشنبه هم که بعد از اداره باهم رفتیم حسابی گشتیم اما هیچی نخریدیم  به خدا من کیف ورنی نمیخوام خوب چیکار کنم یکی دارم یه کیف چرمی میخوام اما پیدا  نمیکنم بعدش هم ویار ته چین کرده بودم رفتیم از طریقت نو خریدیم و بردیم خونه زدیم به بدن و سریالها رو دیدیم و کلی گفتیم و خندیدیم

پنجشنبه تا ساعت ۱۱ خوابیدم بعدش هم طبق معمول پنجشنبه ها کوزت شدم و حسابی خونه رو برق انداختم و روتختی و رو تشکی و همه رو شستم شوهر جون هم بلیط سینما رزرو کرده بود برای کل خانواده ها که خواهری اینا نیومدن و پدر و مادر شوهر جون هم نیومدن چون عموش اینا اونجا بودن و مجبور شدیم چهار نفری یعنی ما و برادر کوچیکه و مامی من برای اولین بار رفتیم سینما آزادی که به نظرم اریکه خیلی بهتره فیلم زنها فرشته اند رو دیدیم بد نبود برای خندیدن و وقت گذرونی یه سر هم به هایلند زدیم که عشقه منه هر چند گرون فروشه اما کلی ژله رژیمی ازش خریدم آخه میدونید که من عشق ژله ام شام هم مهمون برادر کوچیکه بودیم چون یه شرطی رو به شوهر جون باخته بود رفتیم سوپر استار و مرغ سوخاری خوردیم که خیلی دوست میداریم بعدش مامی رو گذاشتیم خونه و رفتیم خونه پدرشوهر جان یه قلیونی زدیم و برگشتیم خونه عشقولانه خودمون و

جمعه شوهر جون رفت سرکار تا ساعت ۲ نهار هم املت خوردیم تا شب بتونیم خونه خواهری حسابی بخوریم  بعد که شوهر جون استراحت کرد منم همه ملحفه ها رو که شسته بودم اتو زدم دوش گرفتیم خوشمل کردیم و رفتیم به سمت خونه خواهری ۷ بود که رسیدیم و مشغول آماده کردن اردور برای خواهری شدم و اون دل گنده ها هنوز دوش نگرفته بودن شوهر خواهری که دیگه آخرشه همیشه دقیقه نود

خط شکن هم اونجا دیدیم مامی هم که اونجا بود دوستای خواهری اولین بار بود که خونه جدیدش اومدن و در ضمن تولد شوهر خواهر عزیزم که ۲۷ اردیبهشته رو جمعه جشن گرفتیم و بهش یه دسته تیغ ژیلت به همراه تیغ که جدید اومده و پنج پره داره و درخواست خودش بود  کادو دادیم خیلی خوش گذشت اما خونه کوچیک با ۱۶ تا مهمون و دو تا بچه اعصاب فولادی میخوادخدایی پسر دوست خواهری هم بود آریان کوچولو که خیلی دوست داشتنیه و قبلا تعریفش رو کردم

جمعه شب تا رسیدیم خونه و خوابیدیم شد ساعت ۲ و شنبه ۶ صبح هم بیدار شدیم اومدیم سرکار و خیلی هم کار داشتیم و من دیگه ساعت ۴ جنازه جنازه بودم رفتم به سمت خونه و دراز کشیدم تا شوهر جون اومد یه شامی مختصری خوردیم و بعد از دیدن سریال مسخره کانال سه با اجازتون ساعت ۱۰ خوابیدم

 ما قراره به امید خدا صبح روز سه شنبه راه بیفتیم امیدوارم که به همه دوستان تعطیلات خوش بگذره مواظب خودتون باشید عاشق همدیگه باشید و از لحظات زندگیتون کمال لذت رو ببرید

یکشنبه که بیام حتما از سفر عکس میزارم در ضمن تصمیم دارم یه عکس از عروسیم هم بزارم فقط برای چند ساعت  برای همتون

تا بعد در پناه خدا




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 16:27 توسط :: روشنک ::

سلام به همه دوستای عزیزم

من الان یه روشنی هستم که وزیر..... رو از نزدیک دیدم به نظرم که آدم خودمونی بود .

جریان از این قراره که چهارشنبه هفته پیش اعلام کردن که وزیر میخواد بیاد از آزمایشگاه شرکت ما دیدن کنه اما نیومد تا دیروز که گفتن قراره امروز بیاد اما فکر می کنید چه ساعتی ؟ ساعت ۷ شب و به همگی اعلام کردند که باید تا ساعت ۱۰ بمونن و فقط خانمها اگر میخوان ساعت ۱۲ برن و ۶ برگردن شرکت

 ماهم که دیدیم به رفتنش نمی ارزه موندیم و با اجازتون تا ساعت ۳۰/۹ اداره بودیم و شوهر جون اومد دنبالم و با هم رفتیم کندو شام خوردیم و رفتیم خونه یه دوش گرفتم و با پررویی تمام تا ساعت ۳۰/۱۲ هم بیدار بودم ولی وقتی رفتم رو تخت دیگه هیچی یادم نمیاد این هم گذشت

حالا برسیم به برنامه سفر ما جونم براتون بگه که خواهری من از اوایل فروردین گفته بود که تعطیلات خرداد رو میخواد بره ترکیه و اعلام کرده بود که هر کسی میخواد باهاش بره بگه :ما که گفته بودیم نه! بعدهم دوستاش بهش گفته بودن توی اون تعطیلات خیلی گرون میشه و شلوغ خلاصه منصرف شد اما حتما میخواست که مسافرت بریم اونروزی که خونه راحله اینا بودیم گفتیم بریم کردستان رو بگردیم که توی این فصل خیلی قشنگه خلاصه ما از اردیبهشت برای رزرو هتل های کردستان تماس گرفتیم گفتن یه هفته دیگه- دوباره تماس گرفتیم گفتن یه هفته دیگه و ........... تا اینکه همه هتل ها پر شد و حتی یه مسافرخونه بی ستاره هم گیرمون نیومد بعد گفتیم خوب بریم لرستان و خرم آباد که با عرض شرمندگی اونجا هم هیچ هتلی پیدا نکردیم و در نهایتتتت چی شد؟ گفتیم بریم اصفهان یک هتل بگیریم بعدش بریم شهرهای اطرافش رو بگردیم و در نهایت ناامیدی تنها تونستیم یه هتل آپارتمان توی اصفهان رزرو کنیم البته چهارستاره است اما واقعا تنها جایی بود که جا داشت و فوری پول یه شب رو ریختیم و رزروش کردیم و اگر خدا بخواد هفته آینده در این ساعت در اصفهان هستیم یا شاید هم در راه اصفهان

پارسال ما به اتفاق خانواده من و خانواده شوهر جون و دوستم راحله یه ویلا توی رامسر که همیشه میریم رو رزرو کردیم و ۵۰۰۰۰ تومان پول هم واریز کردیم برای اطمینان صاحب ویلا و روز چهاردهم راه افتادیم به طرف شمال که با اجازتون ساعت ۵ صبح راه افتادیم و ساعت ۷ بعدازظهر با چه فلاکتی برگشتیم خونه خودموندقیقا ۷ ساعت توی ترافیکی بودیم که اصلا تکون نمیخورد و همه ماشینها خاموش بودن و توی گرما مردم له له میزدن و ۵ ساعتی هم طول کشید تا تونستیم از اون ترافیک راهی پیدا کنیم و برگردیم خونه و البت اینم بگم که برامون یه خاطره فراموش نشدنی باقی موند از بس که بعدش خندیدیمو پولمون هم پرید

اول باید بگم از روشی عزیز باخبر شدم که خیلی خوشحالم

دستم تقریبا بهتر شده و فهمیدم به خاطراینه که باد اسپلیت مستقیم میخوره بهش

بالاخره یکشنبه با پسرعمه ام تماس گرفتیم نمیدونید چقدر خوشحال شده بود طفلی زبونش بند اومده بود

امیدوارم ناراحتی مستانه عزیزم به زودی برطرف بشه و مثل همیشه شاد و شنگول بشه

بعدا نوشت: شوهر جونم به تعطیلات خرداد میگه امام هالیدی

تا بعد در پناه خدا




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 12:17 توسط :: روشنک ::

امروز از کسی که اون مشکل مالی رو برای مامیم درست کرده بود خبردار شدیم یعنی خودش برامون پیغام فرستاد و تقریبا خیال همگیمون راحت شد واقعا از اینکه برامون دعا کردید ممنونم همچنان ادامه بدهید از نازنین عزیز هم ممنونم خیلی برام جالب بود چون به محض اینکه برای اون موسسه توی دلم نذر کردم مامیم زنگ زد و این خبر رو داد تمام موهای بدنم سیخ شده بود مرسی نازی جونم

دیروز آخر وقت رئیس کوچیکه از دست رئیس بزرگه عصبانی بود یعنی در واقع رئیس بزرگه حالش رو گرفته بود به مدت ۴۵ دقیقه منو سرپا نگه داشته بود و حرفهای مزخرف و خاله زنکی میزد و خدایی آخراش دوتایی می دیدمش و سرم به شدت گیج میرفت اصلا نفهمیدم چطوری تا خونه رسیدم

رگ پشتم هم از صبح گرفته بود و حسابی درد میکرد مچ دستم هم از پنجشنبه درد گرفته بود فکر کنم سرماخورده بود و یه روشنک قراضه در خدمت شوهر جون بود اون بنده خدا هم با پیروکسیکام هم پشتم هم دستم رو مالید و بستشون تا گرم بشن اما مگه خوب میشدن تا صبح نتونستم بخوابم به همین علت صبح با شوهر جون نیومدم از خونه بیرون و با اجازه همگی تا ساعت ۹ خوابیدم بعد اومدم سرکار و مرخصی ساعتی رد کردم

بعد هم اومدم کارهام رو انجام دادم و با نسیم کلی از هر دری صحبت کردیم - ما با چند تا دیگه از همکارامون که میریم نهار یه صندوق گذاشتیم که هرماه یکی برنده میشه این ماه آخریشه و برای سری جدید داشتیم برنامه ریزی میکردیم آخه اگر خدا بخواد این ماه سر وقت حقوقمون رو میدن

شوهر جونم هم که حسابی حالش گرفته بود آخه اون دوست خانوادگیشون که رفته بودیم عیادتش بیمارستان بستری شده و پدرشوهر جونم میخواست بره بیمارستان و شوهرجون مجبور شده بود ساعت ۱ بره ماشین رو بهشون بده می بینید ماها چقدر رومون زیاده بنده خدا ماشین خودشه الان حدود ۱۰ ماهه که دست ماست حالا یه روز هم که میخوادش ناراحت میشیم

امروز هم که یکشنبه است و من و شوهر جون قبل از رفتن به خونه پدر شوهرجون زیر پل صدر قرار داریم تا باهم بریم تجریش و بگردیم و اگر خدا بخواد به پسر عمه ام که مالزیه زنگ بزنیم تولدش ۳۱ اردیبهشت بود اما چون شوهر جون دیر میرسید خونه و می ترسیدیم اون بنده خدا خواب باشه تا الان نشد زنگ بزنیم و حال و احوالی باهاش بکنیم و با ۵ روز تاخیر امروز بهش تبریک میگیم

دستم هنوز به شدت درد میکنه و بستمش

دوست جون جونیام میدونید که سه شنبه دیگه تعطیلات خرداد شروع میشود و من بسی خوشحالم راستی شماها برنامتون چیه کجا میخواهید برید تو پست بعدی حتما براتون می نویسم ما کجا میریم

راستی یه دوست خوبی (مامان درسا و یسنا ) همیشه برام کامنت میزاشت چند وقته ازش خبری نیست دلم براش تنگ شده بید امیدوارم که هر جایی که هست سلامت باشه

بعدا نوشت: در پست قبلی که بیست سال آینده رو به تصویر کشیده بودم نوشته بودم دخترم یا دوقلوها ۲۰ ساله هستن که بعد از کامنت هانی جون فهمیدم که اشتباه شده چون باید یه بچه موجود باشه تا بیست سال دیگه بشه ۲۰ سالشه در نتیجه اصلاحش کردم به ۱۹ با عرض شرمندگی

تا بعد در پناه خدا 

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 17:1 توسط :: روشنک ::

چهارشنبه قرار بودمامی بیاد پیش ما اما رفت خونه دوستش هما جون که نزدیک خونه ماست و پنجشنبه صبح اومد خونه ما و منم براش یه غذا که از وب روی میز آشپزخانه یاد گرفته بودم پخیدم که خیلی ساده و خوشمره بود و کلی باهمدیگه تعریف کردیم

هی گیر داده بود که بگو من یه کاری بکنم منم میگفتم هیچ کاری نیست آخر سر گلاب به روتون رفت دستشویی گیر داد که چرا این گوشه زرده و به زور و اصرار جرم گیر رو گرفت و تمیزش کرد دست خودش نیست دیگه اینقده تمیزه دوست داره هر جامیره یه کاری بکنه تازه من دستشویی رو هفته ای دو یا سه بار میشورم اما مامی جیگرمه دیگه کاریش نمیشه کرد  مامی جونم قربونت برم دستت درد نکنه امیدوارم هیچوقت ناراحت نبینمت و مشکلت به زودی حل بشه

برای شوهر خواهری هم یکدفعه کشیک گذاشتن و مجبور شد تنها بیاد خونه ما و باهاش سرراه قرار گذاشتیم رفتیم نارمک شاید اون هم بتونه مانتو بخره اما اون به قدری سخت پسنده که هیچی نپسندید و برگشتیم خونه من قبل از رفتن همه کارهام رو کرده بودم و غذا زرشک پلو با مرغ درست کرده بودم با سوپ که خودم عاشقشم ژله و پودینگ هم گذاشته بودم خلاصه مامان و بابای شوهر جون ساعت ۸ اومدن و نشستیم به تعریف کردن و برادر کوچیکه هم ساعت ۹ اومد و من ساعت ۳۰/۹ غذا رو کشیدم و زدیم به بدن بعدش هم باز تعریف از این طرف اون طرف و از قدیما و از تربیت بچه و ... از هر دری صحبت کردیم تا ۱۲ که اونا رفتن اما مامی و خواهری رو نگه داشتم اولین بار بود که خونه ما هر دوشون با هم می خوابیدن کلی ذوق داشتم به زور فرستادمشون روی تخت خودمون و من و شوهر جون توی هال خوابیدیم .........

جمعه هم به اتفاق یه صبحونه مفصل خوردیم ولی نهار نموندن و رفتن منم کارهامو انجام دادم و خوابیدیم تا ساعت ۵ یه دوش گرفتیم و رفتیم برای تعویض ماشین ها و یه دوری توی خیابونها زدیم و رفتیم خونه مثلث شیشه ای رو دیدیم و خوابیدیم

روزهای تعطیل که خونه ایم خیلی می خوریم شبش دیگه نمیتونم تکون بخورم اونوقت چاق میشم شوهر جون دیگه منو دوست نداره آخه خیلی روی هیکل حساسه

بازی بیست ساله دیگه رو انجام میدهیم

بیست سال دیگه من ۴۹ ساله هستم و شوهرجونم ۵۱ ساله

دو تا بچه داریم یه دختر یه پسر شاید هم دوقلو باشناگر دوقلو باشن که ۱۹ سالشونه در غیراینصورت دخترم ۱۹ سالشه و پسرم ۱۷ سالشه هر دوتاشون هم دانشجو هستن

شوهر جونم پیشرفت خوبی در کارش داشته و سالی دو سه تا نظارت ساختمون به غیر از کار خودش میگیره و ۵ سال دیگه از کارش بازنشسته میشه اما همچنان به نظارت ادامه میده

ما هنوز هم مثل قدیما عشقولانه هستیم و این محبت رو به بچه هامون هم منتقل کردیم

ما یه خونه سه خوابه خریدیم طرفهای ظفر یا ونک ولی من هنوزم دوست دارم بریم غرب تهران خونه بخریم

من تازه بازنشسته شدم و توی خونه به کارهای بچه ها رسیدگی میکنم و سعی میکنم اوقات فراغت خودم رو پر کنم و خیلی دوست دارم مثل قبل از بدنیا اومدن بچه ها سفرهای دونفری بریم

هنوز هم از اینکه شوهر جون رو برای ازدواج انتخاب کردم احساس رضایت میکنم و خدا رو همیشه شاکرم

مامیم گلم۷۲ ساله شده و عاشق نوه هاشه و یه مقداری هم غرغرو شده ولی ماشااله سلامت سلامت و خودش به تنهایی زندگی میکنه ولی ما و نوه هاش مرتب بهش سرمیزنن و به وجودش افتخار میکنیم  

خواهری هم بازنشسته شده و گاهی اوقات سه تایی با مامان میریم مسافرت

 دو تا بچه داره یه پسر یه دختر همسن بچه های من و این دخترخاله و پسرخاله ها خیلی با هم صمیمی هستن شوهرش هم یه مرد جاافتاده شده که به خونواده اش عشق می ورزد

پدرشوهر عزیزم ۸۴ ساله شده و مثل قدیم مهربون و گله و یه علاقه خاصی به دختر ما داره

مادر شوهرعزیزم هم ۷۹ ساله شده و بنده خدا از ارتوروماتیسمش هنوز در عذابه و مثل قدیما ترسوست و هی به نوه هاش نصیحت میکنه که مواظب خودشون باشن

برادر شوهر بزرگه که بچه نداره و در کنار همسرش زندگی میکنه و همسرش یه مدتیه با خانواده آشتی کرده و گاهی اوقات می بینیمش

داداش کوچیکه ۱۵ سالی میشه که ازدواج کرده و یه دختر ۱۳ ساله گوگولی داره که من هم خیلی دوستش دارم رابطه من هم با جاریم خیلی خوبه و مثل خواهرم دوستش دارم

آرزوی من اینه که همه در بیست سال دیگه به آرزوهای منطقیشون برسن و همگی عاقبت به خیر باشیم

آمین- تا بعد در پناه خدا




لينك ثابت نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 17:19 توسط :: روشنک ::

سلام

اون روز که اون پست رو گذاشتم آخراش بودم که شوهر جون جونیم زنگ زد و فهمید که من ناراحتم اول نمیتونست صحبت کنه دوباره زنگ زد واصرار که چی شده و منم با گریه براش تعریف کردم هر چند خودم خجالت کشیده بودم آخه یه جورایی مثل بچه ها شده بودم

تو راه که داشتم میرفتم خونه زنگ زد که هر وقت نزدیک شدی زنگ بزن من بیام تو راه با هم بریم یه آبمیوه بخوریم هر چند اصلا حال نداشتم اما چون میدونستم بخاطر من این پیشنهاد رو میده گفتم باشه خلاصه دم مترو دردشت همدیگر رو دیدیم و عشقم که الهی قربونش برم برام با  دستهای قشنگ خودش از محل کارش ۳ تا گل غنچه چیده بود که بوش آدم رو مست میکرد می بینید چقدر ماهه

البته همیشه تابستونا باغبونشون هفته ای دو یاسه بار براش یه دسته گل میچینه میگه اینو ببر بده به خانومت ولی ایندفعه خودش چیده بود فرداش که رفتم خونه دو تاشون باز باز شده بودن اینم عکسش

Image and video hosting by TinyPic

خلاصه رفتیم به سمت نارمک وای که چقدر شلوغ بود و کلی مانتو فروشی داشت من تا حالا یکی دوباره بیشتر نرفته اونجا که اونم گذری رد شده بودم و پارک کردیم و با کمال افتخار باید اعلام کنم بنده موفق به خرید ۳ عدد مانتو شدم از بس قیمتها خوب بود و اندازه ها مناسب هول شدم آخه الان چند وقتیه که دنبال مانتو میگردم و با خواهری قرار بود یه سر به هفت تیر بزنیم که به لطف خدا این پروژه موفقیت آمیز به  اتمام رسید و شوهر جون هم یه پیراهن خرید و بعد از خوردن آب طالبی رفتیم خونه و دیگه شوهر جون آنقده عشقولانه بازی درآورد که من همه چی یادم رفت هر چند باز هم بادیدن برناه مثلث شیشه ای و کادویی که به هنگامه دادن اشکم دراومد اما خیلی بهتر شده بودم

صبح سه شنبه تا اومد اداره رفتم پستم رو پاک کردم مثلا میخواستم دوستام نخونن ناراحت بشم اما ماشااله اکثرا خونده بودن و همه به من لطف داشتن و با حرفهاشون دلم رو شاد کردن از همتون ممنونم امیدوارم همیشه لبتون خندون و دلتون شاد و تنتون سالم باشه

شوهر جون عزیزم طبق معمول برای من مهمون دعوت کرده و پنجشنبه خانواده اش شام میان خونمون و اصرار میکنه که خواهری و مامی من هم بیان که دیگه منم گفتم بیان شام دور هم باشیم  اما میخوام برای اولین بار فقط یه نوع غذا درست کنم آخه خانواده شوهر جون ماهی یکبار رو شام میان خونه ما و البته هر وقت فامیلهاشون هم دعوت میکنیم اونا هم هستن همینطور که وقتی فامیلای من رو دعوت میکنیم مامی و خواهری و شوهرش هم هستن بخاطر همین دیگه تصمیم گرفتم خودمونی برگزارش کنم.

تصمیم داشتم که امروز بازی بیست سال آینده رو انجام بدم که دیگه وقت نمیشه اما قول قول قول میدم شنبه انجامش بدم

به خدا  از دست نسیم نمی تونم بنویسم میدونید بهم چی میگه : میگه داری برای شوهر جونت نامه می نویسی  بعدش هم میگه این چه نامه ای است که ماههاست داری مینویسی و تموم نمیشه منم همش با خنده حرف رو عوض میکنم البته نسیم دختر خوبیه و خیلی با هم دردودل میکنیم اما چون خیلی با هم رفت و آمد داریم دوست ندارم اینجا رو بخونه یه جورایی اونوقت دیگه آرامش ندارم

دوست جونای عزیزم برای مامیم یه مشکل مالی پیش اومده که امیدوارم همگی شما براش دعا کنید تا رفع بشه چون در غیراینصورت تقریبا تمام سرمایه اش از بین میره که این خیلی وحشتناکه

راستی یه چندروزیه که همش فشارم پایینه و معده ام سنگینه نمیدونم چم شده

تعطیلات خوبی داشته باشید خوش بگذرونید و عشق بورزید

خدای عزیزم مراد همه رو بده آمین

دعا یادتون نره

تا بعد در پناه خدا




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 17:23 توسط :: روشنک ::