تبليغاتX
Daisypath Anniversary Years Ticker زندگی در کنار تو زیباست
خاطرات زندگی ما

سلام با تاخیر منو بپذیرید به خدا دیروز شونصد تا نوشتم اما پرید اونقدی حالم گرفته شد دیگه ننوشتم

هفته گذشته به جز یه مشکل مالی که برای مامیم پیش اومده که خدا رو شکر رو به حل شدنه بقیه اش به خوبی گذشت پنجشنبه رفتیم سینما فیلم تلافی که پیشنهاد میکنم اصلا نرید واقعا مزخرف بود و ارزش دیدن نداشت خیلی آبدوخیاری بود یه سر هم به میلاد نور زدیم که من و خواهری مانتو بخریم اما باز هم موفق نشدیم شام هم خونه خواهری بودیم بعدش رفتیم خونه مامی خوابیدیم صبح جمعه ساعت ۱۰ رفتیم به سمت جاده چالوس که به اصرار خواهری روستای گرماب و جشنواره لاله ها رو ببینیم که دماغمون سوخت و تموم شده بود البته من حدس میزدم اما این اینترنت گولمون زد چون نوشته بود ۲۰ تا ۳۰ اردیبهشت اما هیچ اثری از گل نبود ما سه سال پیش رفته بودیم اما خواهری دوباره هوس کرده بود که بریم و ببینیم - بعد که حالمون سرجاش اومد رفتیم یه رستوران بغل رودخونه نشستیم و غذا خوردیم جاتون خالی هم غذاش خیلی خوب بود هم اینکه هوا واقعا عالی بود دیگه تا رسیدیم خونه خواهری و ماشین رو برداشتیم شد ساعت ۵ اومدیم خونه تا ماشین لباسها رو بشوره یه خواب نیمروزی به جا آوردیم که واقعا گوشت شد و به بدن چسبید بعدش یه دوش وسریال خط شکن رو دیدیم و رفتیم منزل پدرشوهر جون برای تعویض ماشین و صدالبته صرف شام و قلیون البته قبلش یه سر به محسن آقا که دوست خانوادگی خانواده شوهر جون هست زدیم بنده خدا مریضه بیمارستان بستری بود من نرفته بودم بیمارستان بخاطر همین رفتیم خونشون خیلی خوشحال شد همش از شوهر جونم تعریف میکرد میگفت این بچه خیلی بامعرفته آقا شوهر جون بیمارستان هم رفته بود منم کلی خوش به حالم شد

 ساعت ۱۲ هم که رسیدیم خونه مسواک زدیم و ج.ی.ش. بوس و لالا........

آزاده عزیزم منو به بازی دعوت کرده با اینکه خیلی دیر شده اما راجع به خودم خیلی مختصر می نویسم

من روشنک متولد ۶ اسفند ۱۳۵۷ یه خواهر دارم که ۵ سال از خودم بزرگتره و ازدواج کرده مامی عزیزم هم تنهاست چون بابای نازنینم سال ۱۳۷۱ ما رو تنها گذاشت و از این دنیا رفت

لیسانس روانشناسی کودکان استثنایی دارم و ۵ ساله که توی یه شرکت دولتی به صورت پیمانکاری کار میکنم البته ربطی به رشته ام نداره

۸ مرداد سال ۷۹ با شوهرم دوست شدم - ۱۲ بهمن ۸۲ بله برونم بود-۱۹ بهمن ۸۲ مراسم نامزدیمون بود-۳۱ فروردین ۸۴ عقد کردیم-۲۳ شهریور ۸۴ زندگی مشترکمون رو زیر یه سقف شروع کردیم و خدا رو شکر تا الان زندگی خوبی دارم البته مثل همه زندگی ها شادی و غم در کنار هم بوده اما از اونجایی که خدا به من همیشه محبت داشته همسرم مردی مهربون و دوست داشتنیه که به خوبی تونسته خلاء های عاطفی منو پرکنه و تکیه گاهم باشه

الان که دارم فکر میکنم می بینم من خیلی خصوصیات اخلاقی خاصی ندارم راستش من محتاطم خیلی حواسم هست کاری که میکنم یا حرفی که میزنم کسی رو ناراحت نکنه چون خیلی به این معتقدم که هر بدی که بکنی همین دنیا چوبش رو میخوری خیلی مذهبی نیستم امابا خدا یه رابطه مخصوص دارم و همیشه وجودش رو در تمام مراحل زندگیم حس میکنم

همه معتقدن که من خیلی آروم و صبورم اما این ظاهر قضیه است هر وقت مشکلی داشته باشیم در ظاهر سعی میکنم به همه دلداری بدم اما خودم از درون داغون میشم و خودخوری میکنم و در تنهایی ساعتها گریه میکنم و دوست دارم سریع همه چی درست بشه و این خیلی اذیتم میکنه

من خیلی عجولم و  طاقت ندارم فکر کنم این خصوصیت اسفندیهاست چون شوهر جون هم همینطوره 

اشکم دم مشکمه و به قدری دلنازکم که هر مسئله ای میتونه اشک منو دربیاره و تا ساعتها ادامه داشته باشه

در مورد  دوستام و کسایی که دوستشون دارم زیاد معرفت به خرج میدم خودم اینو دوست دارم ولی بعضی ها باعث میشن از این کار پشیمون بشم تاجایی که میتونم هر کاری از دستم بربیاد برای اطرافیان انجام میدم

یه عادت بدی که دارم نه گفتن خیلی برام سخته و تو محیط کارم به خصوص باعث شده بعضی ها تنبل بشن

به روابط خودم و شوهرم خیلی اهمیت میدم و همیشه یه وقتایی رو فقط به خودمون اختصاص میدم هرکسی رو به حریم خصوصیمون راه نمیدم

دوستان زیادی دارم اما فقط با  چندتاشون رفت و آمد خانوادگی دارم

به نظر من همه خوبن مگه اینکه عکسش ثابت بشه با دلیل محکمه پسندالبته تو جامعه امروز که خیلی آدمهای بد زیاد شدن سعی میکنم به همه اعتماد نکنم

کل زندگی منو شوهرم مامیم و خواهرم تشکیل میدن (البته حتما بعدها نی نی هم به این جمع اضافه میشه )همیشه از خداخواستم قبل از خانواده ام بمیرم شوهر خواهرم هم خیلی دوست دارم و کلا تحمل زندگی بدون خانواده برام غیرممکنه و دوست ندارم هیچکس بهشون بی احترامی بکنه همیشه فکر میکنم تحمل مشکل خودم خیلی راحتتر از تحمل مشکل برای اونهاست- تنهایی مامیم خیلی اذیتم میکنه و سعی میکنم خیلی هواش رو داشته باشم

من عاشق هله وهوله هستم شمع خیلی دوست دارم کل خونمون پر از شمعه که همیشه روشنشون میکنم عکس و عکاسی رو خیلی دوست دارم -بچه ها رو می پرستم - خیلی میرقصم - قدرت کلام خوبی ندارم اما به محض اینکه یخم آب بشه زود با همه پسرخاله میشم - وقتی عصبانی میشم گریه ام میگیره و نمیتونم حرف بزنم - اعتماد به نفسم خیلی پایینه - طاقت بی توجهی -بی انصافی و بی منطقی رو اصلا ندارم و فوری حرصم درمیاد - زود عصبانی میشم اما زود هم پشیمون میشم و منت کشی میکنم - بیان احساسات برام خیلی راحته روزی هزار بار قربون صدقه شوهرم میرم - اگر کسی رو دوست نداشته باشم حفظ ظاهر هم نمیکنم و معلومه که از طرف خوشم نمیاد قیافم تابلو میشه- کلا من آدم روراستی هستم و خیلی به ندرت دروغ میگم - از وقتی که پسردایی ۱۵ سالم فوت شد نگاهم به زندگی خیلی عوض شد و سعی میکنم بیشتر از قبل به اطرافیان محبت کنم و از زندگی لذت ببرم خیلی ولخرجم و اصلا پس انداز ندارم- به بزرگترها خیلی احترام میزارم - مامان جونم (مامان مامانم )رو دوست دارم همیشه دلم میخواد براش یه کاری بکنم- هر کاری که فکر کنم درسته انجام میدم حتی اگر همه مخالف باشن - به تزئینات خونه و تمیزیش خیلی اهمیت میدم همه بهم میگن باسلیقه ام عاشق اینم که غذاهای فانتزی درست کنم- مسافرت رو خیلی دوست دارم و میخوام کل ایران رو بگردم-

دیگه چیزی یادم نمیاد حالا خوبه میخواستم مختصر بنویسم  اگر چیزی یادم اومد اضافه میکنم

پ.ن: به درخواست آزاده جونم شوهرم من ۲تا برادر داره که یکیشون ۳۹ سالشه ازدواج کرده اما بچه نداره و خانومش سرمسائلی که داشتن با هیچ کس رفت وآمد نداره و اون برادرش ۲۶ سالشه مجرده و برای من مثل برادر نداشتم میمونه خیلی رابطه خوبی داریم پدرو مادرش هم معرف حضور هستن خیلی آدمهای خوب و محترمی هستن و باید بگم من از این لحاظ واقعا شانس آوردم و شاکر خداوند هستم

تا بعد در پناه خدا




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:45 توسط :: روشنک ::

سلام ما جمعه از ساحل خلیج همیشگی فارس برگشتیم

سفر دو شب و سه روزه ما از صبح روز چهارشنبه شروع شد و ما ساعت ۵/۸ صبح قشم بودیم و هوا به شدت گرم و شرجی بود و یه جورایی در وهله اول تو ذوقم خورد آخه من همش با کیش مقایسه میکردم بعد ۴۵ دقیقه هم تا هتل راه بود قشم خیلی نسبت به کیش بزرگتره خلاصه بعد از اینکه رسیدیم یه استراحت یکربعی کردیم و راه افتادیم رفتیم بیرون گفتیم بریم بازاراش که با اجازتون ۴ تا پاساژ داشت که توی اونا هم فقط یکیش به اسم ستاره مثل مثلا میلاد نور بود  از بقیه بهتر بود که اونم همه جنسهای چینی و اکثر مغازه ها لباس فروشی وکیف و کفش بودن من اولش چند تا قیمت گرفتم گفتم چقدر ارزونه اما وقتی رفتم از جلو جنسشون رو لمس کردم اکثرشون پلاستیکی بود و گرم ولی مردم مثل چی می خریدن خیلی برام جالب بود .

TinyPic

 این خیابون امام قلی خان بود که پاساژ ها توش بودن (ببخشید که عکسا تارشده من اولین باره که عکس میزارم خیلی وارد نیستم )

تا ظهر گشتیم بعدش هم نهار رو بیرون خوردیم و رفتیم هتل و تا ساعت ۵ خوابیدیم آخه دیشبش خونه پدرشوهر جون بودیم و اوناهم تازه از راه رسیده بودن(کلی سوغاتی گرفتم ) بخاطر همین تا ساعت ۳ بیدار بودیم بعد هم ساعت ۳۰/۵ رفته بودیم فرودگاه حسابی خواب داشتیم .

بعد از ظهر هم که رفتیم پرسیدیم کجا دیدنی داره ؟چند جا گفتن که همشون مثل پلاژ و کنار ساحل بود. شب اول رفتیم سینما دریا و زیتون  که مثل یه پارک کوچولو کنار ساحل بودن بدون هیچ گونه امکانات رفاهی فقط چایی داشتن اما خوب من که عاشق صدای موج هستم خیلی خوشم اومد و بادی که می وزید خیلی هوا رو خوب کرده بود

یکی دو تا هم تاپ و بلوز خریدم برای سوغاتی با چند تا کفش برای مامانهامون به عنوان سوغاتی و خلاصه همه سوغاتی ها رو از همون پاساژ ستاره خریداری کردیم شام هم که هتل خوردیم و بعد از مقداری عشقولانه در کردن خوابیدیم

پنجشنبه هم صبح ساعت ۸ با اتوبوس دریایی رفتیم به سمت بندرعباس ۲۰ دقیقه تو راه بودیم و خیلی مزه داد

TinyPic

نمیدونم چی شده این عکسا خیلی کیفیتشون خوب بود اما اینجا تار شده

خلاصه بندرعباس که رسیدیم شلوغی و گرما بیداد میکرد و راستش من زیاد خوشم نیومد چون خیلی کثیف بود و هیچ جای دیدنی نداشت یه بازار قدیمی داشت که همه جنسای بنجول یه پاساژ سیتی سنتر هم داشت که شیک بود و قیمتهاش حتی میشه گفت ۱۰۰۰ تا ۲۰۰۰ از تهران گرونتر بود اونجا هم پاساژ ستاره داشت بعد توی نقشش یه عکس دیدیم نوشته بود معبد هندوها که قبلا شیلا جون هم بهم گفته بود گفتیم ای ول بریم ببینیم با اجازتون در دست تعمیر بود و فقط تونستم از بیرون ازش عکس بگیرم

TinyPicبخاطر این معبد من و شوهر جون کلی خندیدیم چون دوبار از جلوش رد شده بودیم اما اصلا جلب توجه نکرده بود و باکلی ذوق و شوق به یه راننده گفتیم برو معبد هندوها فکر کردیم الان با یه فضای خیلی بزرگ خارج از شهر مواجه می شیم اما دقیقا بین دو تا پاساژ ها بود .در کل من از یه بندربین المللی توقع بیشتری داشتم و زیاد ازش خوشم نیومد البته شاید وقت ماهم کم بود نمیدونم نهار هم رستوران بوف خوردیم و دوباره سوار اتوبوس دریایی شدیم و رفتیم به سمت قشم من از سفر دریایی خیلی خوشم میاد و روی دریا خیلی لذت بردم .

راستی از بندرعباس چهار جفت کفش بچه خریدم آخه خیلی قیمتاش خوب بود و خوشگل کلی با شوهر جون کیف کردیم

خلاصه بعد از یه استراحت کوتاه در هتل یه ماشین گرفتیم گفتیم ما رو ببر قلعه پرتغالیها که متاسفانه به علت زلزله به جز تلی خاک چیزی از این قلعه باقی نمونده بود بعدهم سری به بازار قدیم زدیم در قشم که اونجا هم چیز خاصی نداشت فقط یه مقداری اسباب بازیهاش نسبت به تهران ارزون تر بود شب هم رفتیم پلاژ سیمین که خیلی تعریفش رو میکردن که اونجابد نبود اما نه اونقدری که تعریف میکردن من تمام مدت به این فکر میکردم که این جوونای قشم بیچاره ها چیکار می کنن نه تفریحی نه کاری نه امکانات خاصی وقتی ادم اونجا رو با دبی مقایسه میکنه می بینه اگر یه دولت بخواد چطوری میتونه از هر نوع آب و هوایی یه بهشت بسازه ولی واقعا جای تاسف داره

 

بعد از پلاژ سیمین که توش کلی قدم زدیم و من پایم رو درون آب خلیج همیشگی فارس زدم و با شوهر جون تاب سواری کردیم برگشتیم داخل شهر و به موزه حیات وحش رفتیم که خیلی جالب بود و کلی عکس انداختیم مثل دیوونه ها فقط من و شوهر جون بودیم و مسخره بازی دراوردیم

جمعه هم از صبح زدیم بیرون رفتیم درگهان که می گفتن قیمت جنساشون ارزونه که البته بود اما همه چی رو جینی می فروختن به جز یه پاساژی که تک فروشی هم داشت

 قیمت کفشهاشون خیلی خوب بود درسته که چینی بود ولی قشنگ بودن فقط مشکلش این بود که همشون ورنی بود هم کیفها هم کفشها میدونم که مدشده اما من یه جفت کیف و کفش ورنی دارم دیگه دوست نداشتم باز هم ورنی بخرم اما با همه این احوال یه کفش که خیلی چشمم رو گرفته بود خریدم شوهر جون عزیز دلم فقط یه شلوار برای محل کارش گرفت با یه پیراهن به اصرار من آخه واقعا جنساشون جالب نبود ولی توی فرودگاه که برمی گشتیم خانمهایی که میومدن نمیدونید چقدر بار داشتن من خیلی دوست داشتم ببینم چی آوردن البته خیلی از خانمها میومدن برای تجارت و کار و همه چی رو جینی می خریدن که مطمئنا براشون فایده داره دیگه بالاخره هر کسی باید یه جوری زندگیش رو بچرخونه و چه بهتر که از راه حلال باشه .

بعد از درگهان اومدیم هتل وسایلمون رو گذاشتیم و رفتیم تا برای پدرشوهر جون هم یه سوغاتی بخریم بعد هم نهار خوردیم تا ساعت ۳ که راننده ای که مسئول ترانسفرمون بود رو بهش گفته بودیم زود بیاد تا سرراه چند جا رو ببینیم اول رفتیم غار خربس خیلی جالب و قشنگ بود  و بعد از اون رفتیم ساحل بندرهنگام که اونجا هم خیلی زیبا بود و از همه قشنگتر و بهتر که واقعا میشه گفت کل سفرمون یه طرف اون چند ساعت توی جنگلهای حرا یه طرف مثل بهشت بود من که از دیدنش سیر نمی شدم واقعا جالب بود

جنگل حرا قسمتی بود که پراز درختهای حرا بود که صبح پراز آب میشد و به صورت قسمتی از خلیج در می اومد و از ساعت ۵ و۶ عصر رو به خشکی میرفت و به صورت لجن میشد این درختهای حرا خاصیت این رو داشتن که آب شور خلیج رو تصفیه کنند به صورت آب شیرین ازش تغذیه کنن و گلهای خیلی خوشبویی داشتن که زنبور عسل ازش عسل میسازه و عسلش کیلیویی ۸۰ تا ۹۰ هزار تومن به فروش میره نمیدونید چه دنیای بود صدای موج دریا همراه با صدای مرغان دریایی محشر بود من که واقعا به سختی ازش دل کندم و همش توی ذهنم اونجا رو تصور میکردم عکساش رو براتون میزارم اما یه هزارم زیبایی اونجا رو نشون نمیده

بعد هم که پروازمون نیم ساعت تاخیر داشت و بالاخره پرواز کردیم ظاهرا هواپیما مشکل داشت چون دو دفعه وضعیت اضطراری اعلام کردند و گفتن کمربندهاتون رو ببندید اما خدا رحم کرد و ما پامون به زمین سفت رسید نزدیک بود که بی روشنک بشیدا  شب هم تا ساعت ۳۰/۱ بیدار بودم و کارام رو کردم و صبح شنبه مثل جنازه اومدم سرکار

در کل بخوام از این سفر بگم خوب بود اون چیزی که من توقع داشتم نبود نه قشم نه بندرعباس اما برای یکبار دیدن بد نبود و کلا من و شوهر جون با خودمون حال میکنیم و شرایط رو برای خودمون سخت نمی کنیم و توی سفر از هیچ چیزی ایراد نمیگیریم اینجوری همیشه بهمون خوش میگذره

شوهر جون عزیزم خیلی زحمت کشید و توی خرج افتاد و من رو مثل همیشه شرمنده خودش کرد امیدوارم همیشه تنش سالم باشه و لبخند روی لبهای قشنگش دائمی باشه این سفر هم به یکی دیگه از بهترین خاطرات زندگی ما تبدیل شد که مطمئنا سالها بعد با دیدن عکساش حسرتش رو میخوریم

شوهر عزیزم یه دنیا ازت متشکرم

نکته : من کلا قشم و بندرعباس رو به کسی پیشنهاد نمیکنم چون اصلا به هزینه ای که میکنی نمی ارزه ( البته من هرجایی رو برای یکبار رفتن دوست دارم و به اینکه همه جاهای کشور خودمون رو ببینم علاقه دارم) اما اگر رفتید حتما دیدن جنگلهای حرا رو از دست ندید

نسیم بنده خدا هم که درست روز سالگرد ازدواجشون مادربزرگ شوهرش که مشهد زندگی میکرده فوت شد و جمعه شب رفتن مشهد و من تا سه شنبه تنها هستم

نسیم عزیز با اینکه اینجا رو نمیخونی اما امیدوارم صدمین سالگرد ازدواجت رو جشن بگیری عزیزم و همیشه شاد و سلامت و موفق باشی و در کنار هم همیشه خوشبختی رو احساس کنید .

شنبه هم بعد از دو هفته رفتیم خونه مامی جونم و کلی بغلش کردم و خودم رو لوس کردم سوغاتیهاشون هم دادم و با نشون دادن کفشهای بچگونه کلی حال کردیم (دقیقا مثل اجاق کورها شده بودم مادر) خواهری عزیز هم بود و تا پاسی از شب گفتیم و خندیدیم

و این بود سفرنامه ما به قشم و بندرعباس حالا تعدادی عکس براتون میزارم امیدوارم که خوشتون بیاد

خیلی دوست داشتم عکسا رو از نزدیک میدید تا قشنگی حرا رو درک کنید

TinyPic

جنگل حرا

TinyPic

 

TinyPic

موزه ژئوپارک

TinyPic

TinyPic

اینم اسکلت یه نهنگ به همراه روشن خانم

 

غار خربس

TinyPic

تا بعددر پناه خدا



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 17:15 توسط :: روشنک ::

سلام به همه دوستاي گلم امروز نميدونم چرا بلاگفا براي من بازي درمي آورد از ساعت ۱۲ تا ۱۷ هيچ تغييري توي وبم ثبت نمي شد نه كامنت هام توي وبم آپديت مي شد نه قسمت وبلاگهاي دوستان برام آپ ميشد خلاصه نميدونم چي شده بود

يكشنبه از صبح ساعت 30/7 كه كارت زدم تا ساعت 45/18 اداره بودم و مثل س.گ كار كردم بعدش هم رفتم خيابون شريعتي سي دي راهنماي مايكروفر براي خواهري گرفتم آخه ما كادو براي خونه جديدشون مايكروفر گرفتيم . شوهر جون هم اومد و با هم رفتيم آبميوه توچال يه شير هويج بستني زديم به بدن البته شوهر جون ميدونيد چي خورد آب كرفس  من كه  اصلا دوست ندارم ولي اون بخاطر كم كالري بودن و اينكه براي چربي و فشار خون و ..... خوبه ميخوره بعد هم رفتيم خونه پدرشوهر جون و برادر كوچيكه گفت بريم شام بيرون اما من اصلا حسش رو نداشتم گفتم نه و اون هم دست به كار شد و يه مرغ سوخاري خوشمزه درست كرد. اگر يه شوهر خوب براش سراغ داريد معرفي كنيد دستپختش حرف نداره و كلي باسليقه ميز رو درست ميكنه آخه ميدونيد كه دختر مامان و باباشه  شب هم بعد از ديدن فيلم كانال جم خوابيديم

صبح دوشنبه طبق معمول هميشه زيارت عاشورا بوديم . قرار بود برم مامي رو كه از سفر برگشته ببينم چون خيلي دلم براش تنگ شده و آخر هفته هم كه نيستم اما متاسفانه مامي يه جلسه كاري داشت و نشد كه بشه و  من مجبورم تا شنبه صبر كنم تا مامي جونم رو ببينم مامي عزيزم خيلي دلم برات تنگيده اما همين كه مي بينم سرت گرمه و مشغولي خوشحالم و خدا رو شكر ميكنم خدايا سايه همه مادر و پدرها رو بالاي سر بچه هاشون حفظ كن

خلاصه اينكه فرصتي دست داد تا من برم خونه و كارهاي شخصي و بهداشتي خود م رو انجام بدم تا آخر هفته خوشمل باشم ديگه

امروز هم از صبح كه اومدم اداره چون رئيس كوچيكه همون خانومه مرخصي گرفته اومدم دفتر مديرعامل و سخت مشغول كار مي باشم ميخواستم برم اتاق خودم آپ كنم اما دير شد حالا بايد كلي موارد امنيتي رو رعايت كنم و همه اطلاعات كامپيوتر رو پاك كنم

راستي يه خبر بسيار مهم امروز فيش حقوق رو دادن و امشب ساعت ۱۲ شب به بعد توي حسابمون مي باشد از همگي كه برام دعا كرديد ممنونم

دوستاي عزيزم من و شوهر جون فردا صبح ميريم و جمعه برمي گرديم شنبه اگر زنده بودم و برگشتم  حتما همه اتفاقات سفر رو براتون مي نويسم خيلي دوست دارم عكس بزارم اما هنوز موفق نشدم كه امتحان كنم ببينم ياد گرفتم يا نه ؟

از اونجايي كه امروز احساس عشقولانه اي دارم ميخوام به همتون بگم كه با اينكه هيچكدومتون رو از نزديك نديدم يه علاقه خاصي بهمتون پيدا كردم و واقعا ناراحتيتون ناراحتم و خوشحاليتون خوشحالم ميكنه و هميشه براي همتون آرزوي سلامتي و خوشبختي ميكنم همتون رو دوست دارم

سالگرد ازدواجتون تولد شوهراتون رو تبريك ميگم براي اونايي هم كه مسافرن ارزو ميكنم كه بهشون خوش بگذره اسم نياوردم تا اگر كسي از قلم افتاد دلخوري پيش نياد در ضمن اونايي كه خبري ازتون نيست ما رو از نگراني دربياريد بابا جون

تا بعد در پناه خدا




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:29 توسط :: روشنک ::

سلام

پنجشنبه صبح حسابی خوابیدم آخه دل و کمرم درد میکرد و اصلا نمیتونستم بلند شم بعدش یه مقداری با بدبختی خونمون رو تمیز کردم تا شوهر جون ساعت ۴ اومد و رفتیم خونه خواهری و از اونجا رفتیم کرج دو تا مغازه راحله آدرس داده بود برای خرید مبل به اسم هارمونی دوستای کرجی حتما می شناسن خیلی مبل های شیک و قشنگی داره درسته که قیمتاش تقریبا گرونه اما در مقایسه با خارجی های دیگه مناسبه خلاصه خواهری و شوهرش یه دست مبل پسندیدن و بیعانه دادن تا رسیدیم تهران ساعت شده بود ۱۰ و همگی گرسنه بودیم ونزدیکترین جا اکباتان بود که یه سوپر استار داره که فقط مرغ سوخاری میده که شوهر خواهر جون ساز مخالف زد و گفت من نمیخورم ما هم که رفیق نیمه راه نیستیم و رفتیم یه رستوران مزخرف ناچارا غذا خوردیم که شوهر خواهر بدغذای من از اونجا هم خوشش نیومد اما دیگه ساعت ۱۱ بود و کاریش نمیشد کرد بعد هم ما گازیدیم به سمت خونه پدرشوهر جون جهت تعویض ماشین شوهر جون هم دقیقا این مدلی بود   از دست باجناق محترمش و میگفت خواهری خیلی صبر و حوصله داره شوهر خواهر جون پسر خوبیه اما یه وقتایی بیخودی حساسیت نشون میده و ساز مخالف میزنه بگذریم

برادر کوچیکه برامون قلیون چاق کرد و کشیدیم بعد هم از پدرشوهر و مادرشوهر جون خداحافظی کردیم چون شنبه مجددا میرن شهرستان تا به اتفاق خانواده خاله و عموی شوهر جون مثل عید برن بانه نمیدونم چی از این بانه دیدن به نظر من که همه چیش بنجوله ولی کلا خاله شوهر جون به طرز وحشتناک و بیمارگونه ای خرید میکنه خلاصه امیدوارم بهشون خوش بگذره و به سلامتی برن و برگردن

جمعه هم که قرار بود نسیم بیاد به خواهر جون هم گفتم بیان که ظهر بود زنگ زد گفت دم پارک ساعی شیشه ماشینشون رو شکستن و ضبط و بردن و کل کنسول رو داغون کردن و حالشون حسابی گرفته بود و گفت با این وضعیت ماشین نمیتونیم بیایم منم خیلی براشون ناراحت شدم اخه الان کلی خرج دارن هم برای وسایل جدیدی که میخوان بخرن هم خرجهایی که تو خونشون کردن حسابی بهشون فشار اومده اینم غوز بالا غوز شد

نسیم و شوهرش هم که ساعت ۹ اومدن و برادر کوچیکه هم برای تعویض ماشین اومد و من شام نگهش داشتم و کلی گفتیم و خندیدیم جای همگی خالی این شوهر جون ما وقتی گرم میشه و دو نفر رو میبینه طبق معمول شروع میکنه به تعریف کردن از مزایای مجردی و از این حرفها که مرد باید چندتا زن بگیره و ... خلاصه حسابی میره بالامنبر تا نزدیکای رفتن مهمونها که دوباره میشه همون عشقولانه خودم و مثلا گوشهای منو مخملی می کنه بعضی از خانمها از این رفتار خوششون نمیاد اما من میدونم که تو قلب پاک و قشنگ شوهر جون به غیر از صفا و صمیمیت هیچی نیست و فقط برای خنده اینا رو میگه و این خیلی بهتر از کسایه که در ظاهر خیلی خوبن اما پشت پرده هزار تا کار میکنن

یک روز یکی  از دوستام بهم گفت روشنک تو اعتماد به نفست کمه ؟

منم کلی خندیدم گفتم چرا؟گفت چرا میزاری جلوت از این هنرپیشه ها و .... تعریف کنه

منم گفتم این موضوع هیچ ربطی به اعتماد به نفس نداره چه اشکالی داره آدم نظرش رو راجع به بقیه بگه نمیتونم خفش کنم و بگم تو فقط از من تعریف کن اونم به عنوان یه انسان برای خودش عقاید و نظراتی داره که باید بهشون احترام گذاشت اتفاقا به نظر من اگر کسی خیلی حساسیت به خرج بده اعتماد به نفسش کمه که با تعریف از یه شخص ثالث توسط شوهر یا زنش ناراحت بشه البته این نظر منه نظر شما چیه دوستای عزیزم؟ میدونم که همه خانمها حساسند و در واقع یه جورایی حسود اما اگر اعتماد وجود داشته باشه و عشق واقعی و حقیقی رو توی زندگی حس کنیم میدونیم که این صحبتها از رابطه عاطفی که بینمون وجود داره ذره ای کم نمیکنه من خیلی خوشحال میشم که شوهر جونم اینقدر با من راحته که این حرفا رو جلوی روم میگم و هر لذت و تفریحی رو ترجیح میده در کنار من انجام بده

زیاد حرف زدم نمیدونم چرا یه دفعه اینا رو نوشتم اما خوب اینم یه نظر شخصیه و ممکنه خیلی از کسایی که اینجا رو میخونن با من مخالف باشن اما نظر هر کسی قابل احترامه

جمعه شب بعد از رفتن مهمونها ما هم زود خوابیدیم و شنبه هم از صبح توی اداره بودیم تا اینکه ساعت ۶ به اتفاق خواهری که قرار بود چون شوهرش کشیکه و مامی هم نبود بیاد خونه رفتیم خونه م

ا شام هم با اجازه غذاهای دیشب رو گرم کردیم و خوردیم بعد از کلی سربه سرگذاشتن خواهری توسط شوهر جون که علاقه خیلی زیادی بهم دارن مخصوصا شوهر جون چون خواهر نداره خواهری رو خیلی دوست داره

خواهری عزیزم ٬من و شوهر جون رو یه ماساژ مشتی داد آخه توی این کار استاده و من کلی ذوق مرگ میشم حالا فکر نکنید خواهری الان یه خانم درشت هیکله ها نه اتفاقا با اینکه از من ۵ سال بزرگتره هم از من قدش کوتاهتره هم ظریفتره خلاصه اینکه کلی بوسش کردم و تشکرات فراوان و به پاس زحماتش منم به کمک شوهری موهاش رو به نگین مزین کردم (همون که خودم تو آرایشگاه زدم )

بعد از دیدن سرنوشت هم دیگه ساعت ۱۲ شد و خوابیدم

دوستای عزیزم لطفا به دعاهاتون ادامه بدین چون طبق آخرین اخبار واصله چهارشنبه پولدار میشویم و حقوق میدن البته اگر اتفاق غیرمترقبه دیگه ای نیوفته

راستی شوهر جون بالاخره یه تور به مقصد قشم گرفت و ما چهارشنبه ساعت ۵۰/۶ صبح به مقصد قشم تهران رو ترک میکنیم و جمعه برمی گردیم میخواستیم بریم کیش اما به این نتیجه رسیدیم که بریم جایی که تا حالا نرفتیم و اینطوری بندرعباس رو هم می بینیم

شوهر جون عزیزم مرسی که بازم مثل همیشه منو غافلگیر کردی و مطمئنم که این سفر هم مثل همه سفرهای دونفرمون یه دنیا خاطره برامون میسازه به امید خدا

خدایا ممنونم که منو لایق دونستی تا بتونم بقیه زندگیم رو در کنار شریکی مهربون و باصفا بگذرونم

تا بعد در پناه خدا




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:26 توسط :: روشنک ::

سلام دوستای عزیز نمیدونم چرا اصلا حس آپ کردن نداشتم ولی باز هم چون نسیم زود رفت خواستم با نوشتن یه مقداری خودم رو سبک کنم البته توی این هفته اتفاق خاصی نیوفتاد هر روز اومدیم سرکار و شب هم رفتیم خونه خوابیدیم فقط یکشنبه با شوهر جون رفتیم تجریش و بالاخره موفق شد که کفش بخره ولی من هیچی نخریدم بعدش هم که خونه پدرشوهر جون بودیم دوشنبه هم زودتر رفتم خونه شام درست کردم چون خیلی گشنم بود آخه مااکثرا سالاد میخوریم اما اونشب شام حسابی خوردیم و سریالها رو نگاه کردم ویه مقداری مجله خوندم و شوهر جون هم جدول حل میکرد .

قرار بود مامی چهارشنبه و پنج شنبه بیاد خونه ما اما دیشب زنگ زد و گفت براش مسافرت کاری پیش اومده و باید بره کرمان و رفسنجان منم حالم گرفته شد آخه خیلی دلم براش تنگ شده

جمعه هم قراره نسیم و شوهرش بیان خونه ما مثلا بازدیدعیدمون رو پس بدن  منم اصرار کردم که شام بیان هم بیشتر دور هم باشیم هم اینکه شوهر جون اصلا این جور مهمونیها رو دوست نداره حتما باید شام بیان

خدا رو شکر این روزا خیلی رابطه ام با شوهر جون خوبه و همش در حال عشقولانه در کردن هستیم

میدونید چی شده؟ حقوق فروردین ماه ما رو هنوز ندادن و میگن که احتمالا حالا حالا ها خبری نیست با اینکه اینجایی که من کار میکنم یه شرکت دولتی خیلی پولداره اما چون من و چندین نفر دیگه از دوستام با پیمانکار قرارداد بستیم یعنی ارکان ثالث هستیم همیشه ما رو در مورد حقوق اذیت میکنن مخصوصا موقع تمدید قرارداد حالا چون پیمانکار تا آخر فروردین قراردادداشته و  برگزاری مناقصه جدید دو ماه طول میکشه یه الحاقیه میزنن که دو ماه تمدیدبشه اما میگن حسابرسی مرکزی ایراد گرفته گفته تا مفاصا حساب ندن تسویه نمی کنه و از این حرفا میدونم که خیلی ها سر درنمیارن عین خودمون چون همیشه ما این کار رو می کنیم اما امسال گیر دادن هر سال سریه موضوع، پارسال که سه ماه تمام حقوق نگرفتیم می بینید تروخدا مملکت مارو بعدآقای رئیس جمهور هی میاد از حقوق بشر و این جور چیزا حرف میزنه اصلا نمیدونه تو این مملکت چی داره میگذره حالا من وامثال من شوهراشون خدارو شکر هستن و لنگ نمی مونیم اما بیچاره اون آقایونی که باید قسط و کرایه خونه و خرج زن و بچه و هزار تا چیز دیگه رو بدن چیکار باید بکنن چی بگم والا

خلاصه اینکه دوستان من حقوق میخوام پول میخوام بدجوری پولام ته کشیده

برامون دعا کنید که زودتر بهمون حقوق بدن

امیدوارم همگی آخر هفته خیلی خوبی داشته باشید و بهتون خوش بگذره

تا بعد در پناه خدا




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:42 توسط :: روشنک ::

ساعت ۳۰/۱۰ شب سه شنبه موفق شدم برم حموم و کفها رو بشورم وقتی از حموم اومدم بیرون همون رئیس کوچیکه که تعریفش رو کرده بودم زنگ زد و گفت یکی دیگه از عموهاش فوت کرده و من مجبور شدم کل چهارشنبه رو جاش باشم و مستقیم با رئیس بزرگ سروکله بزنم البته حال رئیس خوب بود و خوشبختانه به چیزی گیر نداد بعدش هم که رفت من یه سری به دوستای دنیای مجازیم زدم و رفتم خونه و آخرین قسمت بیداری رو هم دیدم که چنگی به دل نمی زد

 پنجشنبه تا ساعت ۳۰/۱۰ خوابیدم و کیف کردم شوهر جون هم ساعت ۳۰/۲ اومدخونه و قرار گذاشته بودیم به اتفاق نیلوفر و شیوا و خواهری بریم موزه دکتر حسابی نمیدونم تا حالا رفتین یا نه اما خیلی جای با صفایی است عکس گرفتم اگر بتونم حتما براتون میذارم یه باغ دلباز و بزرگ که ماکت های جاهای تاریخی ایران رو توش گذاشتن و یه کافی شاپ هم توشه که با نیم ساعت معطلی جا بهمون دادن و کلی گفتیم و خندیدیم و شوهر جون که قبلش یه مقداری طاقچه بالا گذاشته بود و میگفت نریم کلی خوشش اومد و خوش گذروندیم شام هم خونه مامی جونم بودیم که مخصوص من عدس پلو درست کرده بود آخه یکی از غذاهای مورد علاقه من عدس پلوه اونم با کشمش زیاد کلی مامیم رو بغل کردم و بوسیدم خیلی دلم براش تنگ شده بود هر وقت میرم پیشش و میخوام برگردم بدجوری دلم میگیره وقتی می بینم که چقدر تنهاست بنده خدا هیچ وقت هم گله و شکایتی نداره امیدوارم خدا حفظش کنه مامی گلم خیلی دوست دارم

جمعه هم با اجازتون از ساعت ۱۱ با شوهر جون زدیم بیرون دقیقا مثل خیابونگردها وساعت ۱۱ شب رفتیم خونه خوب چیکار کنیم همین یه روز رو کامل پیش همیم اول رفتیم خیابون فردوسی که دوستای شوهر جون تعریف کرده بودن کفشهای خوبی داره اما چیزی پیدا نکردیم که شوهر جون بخره بعدش رفتیم کوچه عربها و کلی خرید کردیم از مام گرفته تا صابون و پاستیل و .... بعد هم دلتون نخواد دو تا فلافل زدیم به بدن میدونم خیلی ها دوست ندارن منم اوایل بدم میومد و میگفتم اه اه کثیفه اما الان طرفدارش شدم شدید یه بار امتحان کنید ضرر نداره بعد از اون رفتیم تجریش که همه جا بسته بود و رفتیم سینما فرهنگ بلیط گرفتیم برای ساعت ۳۰/۵ که بریم فیلم زن دوم و برای پدرشوهر و مادر شوهر جون هم گرفتیم اخه قرار بود شب بریم خونشون ساعت ۳۰/۲ بود گفتیم خیلی وقت داریم شوهر جون پیشنهاد داد بریم دربند قلیون بکشیم رفتیم خیلی شلوغ بود برگشتیم گازیدیم رفتیم درکه اونجا هم همش تو ترافیک بودیم و جای پارک پیدا نمی شد منم حوصله پیاده روی زیاد رو نداشتم من گفتم بریم فرحزاد که از برکت اتوبان جدیدی که کنار اوین زدن دو سوته رسیدیم فرحزاد و رفتیم رستوران درویش توی فضای باز نشستیم قلیون کشیدیم و چایی خوردیم و صحبت کردیم تا ساعت ۳۰/۴ بعد رفتیم دنبال پدر و مادر شوهر جون و رفتیم سینما فیلم خوبی بود من و پدرشوهر جون خیلی گریه کردیم حتی شوهر جون هم آخراش اشکش دراومد اما مادرشوهر جون امان از یه قطره اشک خیلی از دست مرد فیلم که نقشش رو فروتن بازی میکرد حرصم گرفته بود البته به همشون یه جورایی می شد حق داد اما مرد واقعا زندگیش حروم شد و زندگی دو زن رو هم حروم کرد واقعا یه موقعی تو زندگی یه تصمیم اشتباه مسیر زندگیا رو چقدر عوض میکنه

بعد هم به پیشنهاد مادر شوهر جون که غذا درست نکرده بود رفتیم سوپراستار ولیعصر و غذا خوردیم و تا رسیدیم خونه شد ۱۱ منم از اونجایی که دختر بدی شده بودم لباسها رو نشسته بودم تا ساعت ۳۰/۱۲ بیدار نشستم تا ماشین لباسها رو شست و پهنشون کردم

امروز هم نسیم نیومده اداره و من خیلی کار داشتم تا همین الان که وقت گیر آوردم گفتم تا نسیم نیست از فرصت استفاده کنم و آپ کنم

- ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم و نمیدونیم برای مسافرت کجا بریم

- با نیلوفر خداحافظی کردم چون سه شنبه میره کانادا و من دیگه نمی بینمش خیلی دلم گرفت

- چهارشنبه که دفتر مدیر بودم یه آقا پسری که اونجا کار میکنه و خیلی و زیاد سادست برام تعریف کرد که عاشق یه دختر خانومی شده و توی چهارماه اندازه ۱میلیون خرجش کرده بعد که گفته میخوام بیام خواستگاری دختره گفته من شوهر دارم یعنی شوهره معتاده و دارن جدا میشن این احمق هم بعد از کلی مکافات گفته باشه طلاق بگیر من میگیرمت تیریپ فردینی گرفته بعد از چند روز دختره میگه من یه دختر هم دارم باز هم بعد از یه سری دعوا این پسر ساده گفته باشه من خانوادم رو راضی میکنم حالا چند روز پیش گفته دیگه به من زنگ نزن و بعد از تحقیقات فراوان فهمیده که این خانوم اصلا کارش اینه و حسابی داغون بود و گریه میکرد منم نمیدونستم بهش چی بگم ولی همش به این فکر میکردم که چرا بعضی از ما آدما اینطوری با احساسات بقیه بازی میکنیم واقعا نمیدونم چی بگم این آقا میگفت میخوام برم بکشمش (وقتی میگم زیادی سادست باور کنید) منم چند کلمه گفتم که نه ارزش نداره که زندگیت رو خراب کنی وقتی میخواست بره خونه اومد دم در اتاقم گفت خانوم.... حق با شماست سعی میکنم فراموشش کنم  نمیدونم چرا اینو نوشتم ولی آروز می کنم ما جوونا چشمامون رو به روی زندگی قشنگتر باز کنیم و مسائل دورو برمون رو بهتر ببینیم و درک کنیم

از شوهر جون عزیزم هم که همیشه به فکر منه و میخواد که روزهای خوب وخوشی داشته باشیم متشکرم عزیزم بخاطر داشتن تو همیشه و تا ابد شکرگزار خداوندم

تا بعد در پناه خدا




لينك ثابت نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 18:4 توسط :: روشنک ::

اول نوشت : من بیچاره دیروز(دوشنبه ) ۴ رفتم خونه تا مثلا خانوم بشم تند تند خونه رو گردگیری کردم و جارو کشیدم      و رفتم حموم     تا شوهر جون که میاد خوشگل باشم میدونید چی شد رفتم حموم موهام رو شستم بعد با کمال خونسردی داشتم آهنگ میخوندم و با یه لیف دسته دار که تازگی خریدیم داشتم لیف میزدم و توی حال که یکدفعه دیدم ای دل غافل آب قطع شد اولش فکر کرد شاید شوهر جون اومده داره اذیتم میکنه آب رو قطع کرده (آخه استاد این کاراست) بیرون رو نگاه کردم دیدم نه بابا خبری نیست گفتم حتما الان میاد اما نشون به اون نشون که من ۴۵ دقیقه نشستم توی حموم و مثل بید میلرزیدم اما آب نیومد که نیومد به شوهر جون زنگ زدم گفت حوله بپیچ دورت بیا بیرون اما من دلم نمیومد البته تمام کفها خشک شده بودن و دیدم دیگه چاره ای ندارم والا قندیل می بستم حوله تن پوش شوهر جون رو که ازش استفاده نمیکنه رو پیچیدم دورم و اومدبیرون به این امید که آب میاد و من میرم دوباره دوش میگیرم با اکراه تمام مشغول کارام شدم و رولت تخم مرغ درست کردم تا شوهر جون اومد و گفت برادر کوچیکه هم میاد خونه ما شام بخوره منم مجبور شدم برم لباس بپوشم و موهام رو شونه کردم ولی خیلی احساس بدی داشتم نمیدونم این خارجی ها چطوری با این کفها میان بیرون از حموم خلاصه اینو گفتم بدونید که من الان توی چه وضعیتی هستم

 مسافرت و عروسی

چهارشنبه از اداره رفتم خونه و شوهر جون هم یه آژانس گرفت و راه افتادیم به سمت منزل خواهری و به اتفاق عازم سفر شدیم ساعت ۳۰/۱۰ بود که رسیدیم و عموم اینا منتظرمون بودن و شام نخورده بودن تا ساعت ۳ بیدار بودیم آخه خیلی وقت بود خانواده عمو رو ندیده بودیم و کلی حرف داشتیم.

صبح پنجشنبه بعد از یه خوردن یه صبحونه مفصل با نون تازه که خیلی چسبید به اتفاق خواهری و شوهرش رفتیم بهشت زهرا سر مزار بابای عزیزم و بقیه اموات و دلی از عزا درآوردیم بعدش به مغازه عمو هم سرزدیم و کلی اشانتیون گرفتیم نهار هم به اصرار خاله شوهر جون رفتیم خونشون البته فقط من و شوهر جون خیلی شلوغ بوده همه از تهران و کرمانشاه اومده بودن و بلبشویی بود و بعد از نهار ما اومدیم خونه عموم تا حاضر بشیم برای حنابندون

عمه بزرگم با پسر کوچیکش و خانومش  که بارداره اومده بودن و بعداز چاق سلامتی و حال و احوال یه نیم چرت زدیم و رفتیم دوش گرفتیم و با اصرار عمو رو راضی کردیم که بیان حنابندون آخه توی باغ بود و قاطی و از عروسی بیشتر خوش میگذشت من و شوهر جون زودتر رفتیم تا بعدش خواهری اینا بیان

نکته :عروس خانوم قبول کرده بود که حنابندون بیاد چون مومنه اولشه گفته بود نمیام اما با جوونهای فامیلشون اومدن که اگر نمیودن هم فرقی نمیکرد چون همشون نه دست میزدن نه میرقصیدن

باغ شوهر خواهر داماد که محل حنابندون بود خیلی قشنگ تزئین شده بود و جای همگی خالی خیلی خوش گذشت البته اونم به همت ماها که مجلس رو حسابی گرم کردیم و  شوهر جون هم که شنگول شده بود حسابی رقصید و سنگ تموم گذاشت و عروس خانوم هم که با روسری اومده بود هم آوردیم وسط و رقصید تا ساعت ۳۰/۲ اونجا بودیم و رفتیم خونه عمو و بعد از کلی صحبت ساعت ۳۰/۴ بود که خوابیدیم

جمعه صبح که بیدار شدیم باز هم صبحونه باحال زدیم به بدن و رفتیم یه سر به مادربزرگم زدیم و دختر دایی ام که ۸ سالشه و عزیز دردونه ماست را هم برای عروسی آوردیم  البته حنابندون هم برده بودیمش بعدش هم یه سر به پدرشوهر دختر عمه ام زدیم چون چند روز پیش مادرشون فوت شده بود و تسلیت گفتیم بعد من و شوهر جون آماده شدیم رفتیم برای مراسم عقد که هیچ اثری از بزن و برقص نبود فقط یه کوچولو من قر دادم با خواهرهای عروس که دیشبش نرقصیده بودن چون همگیشون حجاب دارن البته حجاب الکی چون فقط یه قسمتی از موهاشون رو پوشونده بودن بعد دامن کوتاه پوشیده بودن یا لباسشون به قدری تنگ بود که تمام لباس زیرشون مشخص بود حالا خودتون قضاوت کنید

ساعت ۷ که مهمونهای غریبه رفتن نزدیکا کادوهاشون رو دادن و عروس و دوماد رو پولدار کردن

من و شوهر جون دوباره رفتیم خونه عمو تا من لباسم رو عوض کنم و به اتفاق اونها برگردیم برای مراسم شب که اون هم فقط مثل رستوران بود شام خوردیم عروس رو بردیم یه کوچولو چرخوندیم و رسوندیمشون خونشون و بای بای

نکته : قرار بود من با عروس بفرستن برم آرایشگاه اما من چون هر دفعه اینجا رفتم آرایشگاه بعدش اومدم خونه موهام رو شستم از زیرش دررفتم گفتم اونجا خیلی شلوغ میشه من حوصلش رو ندارم برای حنابندون خواهری برام سشوار کشید خیلی خوب شد برای عروسی هم مامی با بیگودی موهام رو پیچید خودم هم جلوش رو جمع کردم شب هم همش رو جمع کردم شد مثل شینیون

همه ازم می پرسیدن کجا رفتی آرایشگاه؟ آخه همه اونهایی که از تهران اومده بودن از مدل موهاشون ناراضی بودن

چون برادر کوچیکه شوهر جون با ماشین خودش اومد صبح شنبه خواهری و شوهرش که شب کشیک بود راه افتاده به سمت تهران ما هم بعد از خداحافظی از عمو و زن عموی عزیز و پویا پسر گلشون که خیلی زحمت کشیدن رفتیم خونه خاله شوهر جون که بازم شلوغ بود و برای نهار یه سینی خوشگل تزئین کردم و به اتفاق دختر خاله شوهر جون بردیم برای عروس و دوماد گلمون بعد از نهار هم عروس و دوماد اومدن خونه خاله و ساعت ۵ هم ما راه افتادیم به سمت تهران مامی عزیزم هم موند تا چند روزی پیش مامان جونش باشه چون این چند روز نتونسته بود زیاد ببینتشون

ساعت ۱۰ هم رسیدیم خونه و بعد از جابجایی وسایل یه مقداری با شوهر جون عشقولانه دروکردیم

صبح یکشنبه که اومد سرکار خیلی سرم شلوغ بود و نتونستم آپ کنم عصرش هم رفتم دکتر جواب سونو و آزمایشم رو به دکتر نشون دادم که گفت هیچ مشکلی ندارم و اومدیم خونه

شوهر جون هم که ماشین نداره و حسابی حالش گرفته است منم هنوز سرماخوردگی توی بدنمه و دلتون نخواد از یه مغازه توی شهرستان که می شناسمش یک عالمه ترشیجات خریده بودیم خوردم به مقدار زیاد و دوشنبه به قدری فشارم پایین افتاده بود که نمیتونستم حرف بزنم بعدش هم که رفتم خونه و اون اتفاق افتاد و من کفی باقی موندم

دوست داشتم زودتر بیام بنویسم اما ازدست این نسیم نمیشه وقتی دارم کار انجام میدم و صدای کیبورد رو میشنونه اصلا نمی پرسه کار داری یا نه ؟ اما به محض اینکه میخوام پست جدید بزارم میگه تو داری چیکار میکنی ؟

روشی جون- ففل جون و ..... خیلی کم پیدا شدن دلم براتون تنگ شده زود زود آپ کنید لطفا

تا بعد در پناه خدا




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 17:27 توسط :: روشنک ::