تبليغاتX
Daisypath Anniversary Years Ticker زندگی در کنار تو زیباست
خاطرات زندگی ما

کارت عابر بانکم که باهاش حقوقم رومیگیرم ماهها بود که سوخته بود و چون بانکی که توش حساب رو باز کرده بودم میدون ولیعصر بود نزدیک ساختمون قبلی ادارمون تنبلیم می شد برم درستش کنم تا اینکه شوهر جون عزیز قبول زحمت کردن و ۱۰ فروردین رفتن بانک و کارت رو دادن برای تعویض اما برای گرفتنش باید خودم میرفتم یکشنبه ساعت ۳۰/۱۰ یه مرخصی ساعتی گرفتم و رفتم به سوی میدان ولیعصر و کارتم رو گرفتم .

آی حال داد آی حال داد میدونید وقتی کارت رو زدم توی دستگاه دیدم توش ۷۶۹۰۰ تومان پول داره   داشتم از ذوق میمردم چون اصلا فکرش هم نمیکردم توش پول باشه آخه هر ماه طبق فیش حقوقم میرفتم از داخل بانکها پول میگرفتم فقط خرده های حقوق رو نمیگرفتم بخاطر همین فکر نمیکردم اینقده شده باشه و از اونجایی که پول نخواسته و نداشته مراده (ضرب المثل جدید) کلی محل قدیممون به یاد گذشته دور زدم آخه اونموقع هایی که ولیعصر بودیم همیشه وقت ناهار با همکارام میرفتیم  چرخ میزدیم و الکی پول خرج میکردیم اما ایندفعه من یه بلوز خوشگل و یه بلوز وشلوار تو خونه ای خریدم و خودم رو خجالت دادم و اومدم شرکت

شبم که طبق معمول یکشنبه ها رفتیم خونه پدر شوهر جون و شوهر جون اومد سر دولت دنبالم با هم رفتیم از طرف مامی من برای پسرخاله شوهر جون یه سوفله خوری خوشگل خریدیم که میاد عروسی بهشون کادو بده

از صبح یکشنبه گلو درد داشتم اما جدی نگرفتمش اما شبش حالم بدتر شد و کلی قرص خوردم

دوشنبه صبح هم پدر شوهر و مادر شوهر جون هم رفتن به سمت شهرستان که زودتر پیش خاله باشن اگر کاری داشت براش انجام بدن و از امروز بی ماشین شدیم آخه با ماشین خودشون رفتن ما هم قراره با خواهری اینا بریم

دوشنبه شب بعد از دو شب که خونه نبودیم رفتیم خونه و من برای خودم سوپ درست کردم آخه فقط گلوم درد میکنه و همش دوست دارم چیزای آبکی بخورم تا گلوم باز بشه بعدش هم که سریالها رو دیدیم و کلی با شوهر جون عشقولانه در وکردیم و خوابیدیم

سه شنبه صبح حالم خیلی بد شده بود اصلا نمیتونستم از تختخواب بیام بیرون به همین علت خوابیدم تا ساعت ۹ بعد بیدار شدم و اومدم سرکار ولی همش بی حال بودم رفتم خونه یه دوش گرفتم خیلی بهتر شدم بعدش شوهر جون اومد با هم رفتیم خونه شیوا دوست خواهری نیلوفر که گفتم نی نی داره اومده بود با هومن شوهرش که تازه از کانادا اومده بعد از یکسال می دیدیمش خیلی خوشحال شدیم و کلی برامون تعریف کرد و خندیدیم راستی من دستم رو گذاشتم روی شکم نیلو ضربان قلب نی نیش رو حس کردم خیلی بامزه بود(مثل ندید بدیدام نه ) بعدم ساعت ۳۰/۱۰ چون شوهر جون هوس پیتزا کرده بود رفتیم کندو بعدش  اومدیم خونه وسایلمون رو جمع کردیم که فردا عازم مسافرت بشیم

این شوهر جون ما گیر داده که یه مسافرت بریم کیش، بندرعباس و قشم یعنی قرار بود بریم کیش پیش عمه کوچیکه من اما چون من بندرعباس و قشم نرفتم شوهر جون هم میگه اونجا هم بریم که متو ببینی.

  ما همیشه خیلی مسافرت می رفتیم اما سال گذشته به خاطر خرید خونمون نتونستیم زیاد مسافرت بریم و شوهر جون میخواد پارسال رو هم جبران کنه در ضمن نگرانه که قبل از نی نی دار شدن مسافرتامون رو رفته باشیم

از اونجایی که من عاشق دبی هستم و همیشه دلم براش تنگ میشه به شوهر جون میگم با این پول بریم دبی اما اون میگه باید ببرمت یه جایی که نرفتی هر وقت نی نی دار شدیم میریم دبی تا براش وسایل بخریم حالا دوستای عزیزی که بندرعباس و قشم رفتین اصلا ارزش داره بریم جای دیدنی دارن خریدشون چطوره اگر کسی بتونه راهنماییمون کنه ممنون میشم البته تا اونجایی که یادمه شیلا جون زیاد رفته بود بندرعباس اگر اطلاعات بدبد خوشحال میشم  

پی نوشت: امروز داشتم خاطرات عروسی هانی جونم رو میخوندم یاد عروسی خودمون افتادم

من خیلی اهل رقصیدن هستم اما شوهر جون زیاد رقص بلد نیست بعد از مراسم عقد که توی خونه ما بود داشتیم میرفتیم به سمت کرج باغی که عروسیمون برگزار میشد شوهر جون قسم و آیه که روشنک ترو خدا هی نری وسط برقصی منم مجبور کنی برقصم زشته عروس و دوماد باید سنگین باشن

منم مثل عروس خانومای خوب گفتم چشم عزیزم

ولی چشمتون روز بد نبینه از وقتی که وارد مراسم شدیم خواننده ارکستر که خیلی هم باحال بود گفت برین وسط و تا لحظه آخر مراسم هر وقت من خسته می شدم و روی صندلی می نشستم فوری شوهر جون میومد میگفت چرا نشستی تنبل کم آوردی و منو به زور میبرد وسط که برقصیم آخر شب بهش گفتم خوبه گفته بودی عروس و دوماد باید سنگین باشن اگر نمیگفتی چیکار میکردی اولین باری هم که فیلممون رو دیدیم شوکه بود

من تا یکشنبه نیستم دلم برای همتون تنگ میشه مواظب خودتون باشید راهنمایی یادتون نره

تا بعد در پناه خدا




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 14:30 توسط :: روشنک ::

سه شنبه رفتم از پاساژ ونک با مشقت فراوان برای مادر شوهر جون یه دو پیس خریدم آخه چون سایزشون بزرگه انتخاب کردن خیلی سخته و همش نگران بودم که اندازه اش میشه یا نه؟

بعد رفتم خونه شوهر جون زودتر اومده بود و یه سالاد درست کرده بود که با هم بخوریم و منم مشغول پختن خورشتم شدم که برای فردا آماده بشه و تا ساعت 1 بیدار بودم و کارهایی که می شد رو انجام دادم که فردا میام خونه فقط غذا ها رو اماده کنم تازه این وسطا فیلم کانال دو هم نگاه میکردم بعدش هم سریال پرستارها رو دیدم

چهارشنبه هم از صبح سرکار بودم و راس ساعت ۴ رفتم خونه تا رسیدم یک ربع به ۵ بود تند تند خورشتم رو که نیم پز شده بود رو روی گاز گذاشتم و برنجم رو خیس کردم و ............. البته شوهر جون هم زود اومد و بهم کمک کرد وسطش یه چرت هم زد قرار بود مامیم هم بیاد اما براش یه مسافرت کاری پیش اومده بود

مهمونها ساعت ۳۰/۸ با همدیگه رسیدن تا آقایون مشغول بودن منم از خانمها پذیرایی کردم و یه مقداری به صحبت گذشت بعدش هم شام رو کشیدم و خوردیم و بعد از اون هم تولد مادر شوهر جون رو برگزار کردیم و کلی خندیدیم مخصوصا از دست زن عموی شوهر جون آخه میدونید بنده خدا یه آدم خاصیه 

اومده بود توی آشپزخونه و مرتب داشت از من و وسایل خونمون و آشپزخونه تعریف میکرد و آدرس چند تا از وسیله های منو پرسید که شوهر جون آخر شب میگفت الان عمو داره فحشمون میده که براش خرج تراشیدیم هر چند خونه اونا خیلی رسمیه و سنگینه و خونه ما خیلی خیلی اسپرت نمیدونم چه جوری میخواد این وسایل رو با هم هماهنگ کنه سر یه فرصت مناسب عکسای خونمون رو براتون میذارم .

پنجشنبه هم از صبح رفتم آرایشگاه هم یه مقداری موهام رو کوتاه کردم هم اینکه ریشه هام رو رنگ کردم بعدش رفتم خونه مادر شوهر جون نهار رو با هم خوردیم و شوهر جون اومد با هم رفتیم مسجد برای فوت مادر همکارم که واقعا ناراحت کننده بود به قدری که من تا آخر شب سرم درد میکرد از بس این سه تا دختر برای مادرشون بی تابی میکردن خدا صبرشون بده

بعدش رفتیم خونه یه استراحتی کردیم و حاضر شدیم رفتیم برای آرمان پسر راحله یه ریسینگ خریدم که هم به جای کادوی تولدش باشه هم عیدیش به این میگن با یه تیر دو نشون زدن

از طرف خواهری هم یه موتور براش خریدم و رفتیم خونه خواهری از اونجا به اتفاق رفتیم قرار بود مامی هم بیاد اما قسمت نشد جاتون خالی خیلی خوش گذشت و کلی با آرمان بازی کردیم و مسابقه گذاشتیم با اسباب بازی جدیدش که حسابی ذوق کرده بود.

جمعه هم تا ساعت ۱۱ خوابیدیم چون واقعا کمبود خواب داشتیم و شوهر جون هم سرکار نرفت بعد از خوردن نهار و دیدن فیلم یه دوش گرفتیم و میخواستیم بریم سینما اما بلیط هیچ جا پیدا نکردیم همه پر شده بود بخاطر همین راه افتادیم توی خیابونها و کلی الکی چرخیدیم اونم با این وضعیت بنزین

بعدم دلتون نخواد یه شیرهویج از توچال گرفتیم و خوردیم و رفتیم برای تعویض ماشینها و یه قلیون زدیم و شام خوردیم شد ساعت ۳۰/۱۱ خلاصه ساعت ۱۲ خونه بودیم و خوابیدیم.

شنبه هم از صبح اومدم اداره به همه دوستام سر زدم و کارای اداره رو  انجام دادم تا ساعت ۶ که به اتفاق خواهری که شوهرش شنبه ها کشیک داره و شوهر جون رفتیم خونه مامی آخه برگشته قربونش برم دلم براش یه ذره شده بود یه هفته بود ندیده بودمش

امروز صبح هم چون زود رسیدم از فرصت استفاده کردم تا نسیم نیومده پست جدیدم رو بزارم

تا بعد در پناه خدا

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 7:44 توسط :: روشنک ::

الان یه خبر خوب شنیدم خیلی ذوقیدم

گفتم زود بیام هم پست جدید بزارم هم به همه دوستام بگم البته میدونم که خیلی ها خبر دارن اما روشی جونم همون که هم اسم منه داره مامان میشه وای خدا جون خیلی خوشحالم براش کامنت گذاشتم اما دوست دارم اینجا هم به خودش و شوهر خوبش تبریک بگم انشااله خدا یه نی نی توپول و موپول خوب و سالم و سرحال بهشون هدیه بده

یکشنبه شب طبق معمول رفتیم خونه پدرشوهر جون و حسابی حرف عروسی پسرخاله شوهر جون داغه داغه ظاهرا عروس خانوم خیلی مومن هستن و با یه سری مسائل مخالفت کردن حالا باید ببینیم چی پیش میاد ولی خاله شوهر جون به قدری ذوق زدس که میگه هر کی رو دوست دارین دعوت کنید حتی مامی من و خواهر وشوهرش هم دعوت کرده شهرستان

دوشنبه بعد از زیارت عاشورا که من خیلی بهش علاقه دارم یه صبحونه حسابی خوردیم و مشغول کار شدیم ظاهرا هم که قراره ناهار ادارات قطع بشه هر روز این دولت نهم یه تصمیم جدید میگیره باید دید مثل پارساله یا اینکه این سری جدی جدی میخوان این کار رو بکنن

دیروز ساعت ۴ رفتم خونه و تا رسیدم ساعت ۵ بود رفتم تراس رو که به وسیله مینا خانوم گند خورده بود تمیز کردم و شوهر جون از تجریش براش لونه و دونه خریده بود گفتیم بلکه بره اونجا بشینه اما هر چی شوهر جون سرک کشید نیومد که نیومد احتمالا یا گرفتنش یا اینک برگشته خونش آخه بعد از تحقیقاتی که کردیم گفتن مرغ مینا باید توی قفس باشه و حتما مال کسی بوده و از قفس فرار کرد خلاصه شوهر جون که الهی قربونش برم مثل بچه ها هر یک ربع یک بار سرمیزد و باناراحتی میگفت روشن نیومده حتما من اونروز دعواش کردم ناراحت شده منم متعجب میگم تو کی دعواش کردی میگه چون تو گفتی تراس رو کثیف کرده منم سرش داد زدم گفتم برو تو لونت بشین حتما ناراحت شده  می بینید تروخدا قلبش مثل یه بچه پاک و معصومه عزیز دلم

امروز هم از صبح چون طبق معمول رئیس اصلیمون رفته ماموریت و در نتیجه اون خانومه باهامون کاری نداره منم به تمام وبلاگها سرک کشیدم و چند تا دوست جدید پیدا کردم اما هنوز خیلی ها آپ نکردن امیدوارم که همشون سالم و سرحال باشن

روز یکشنبه عموی شوهر جون تماس گرفتن و بعداز ۹ ماه بالاخره میخوان قدم رنجه کنن منزل ما و از اونجایی که شوهر جون مهمون رو فقط شام یا نهار قبول داره پنجشنبه شام دعوتشون کرد به اتفاق دوست خانوادگی شوهر جون و دختراش که خیلی من دوستشون دارم 

روز دوشنبه صبح دوست صمیمیم راحله زنگ زد و گفت برای پنجشنبه بیاین خونه ما وقتی جریان مهمون رو گفتم به قدری اصرار کرد گفت من جمعه نیستم به اونا بگو جمعه بیان و هی اصرار منم گفتم بابا زشته شاید ناراحت بشن گفت حالا تو با شوهرت صحبت کن ببین چی میگه

راستش منم بعد از اینکه پنجشنبه رو اوکی کرده بودم یادم افتاده بود که صبحش باید برم کارت عابر بانکم رو که سوخته و تعویضش کردم بگیرم بعد هم ساعت ۲ تا ۳۰/۳ مراسم ختم مادر همکارمه که بنده خدا در سن ۴۷ سالگی فوت شد و خیلی ناراحت کننده بود که حتما باید شرکت کنم تازشم چون چهارشنبه دیگه میخوایم بریم شهرستان برای عروسی باید کارای آرایشگاهیم هم این هفته انجام بدم در نتیجه بعد از اینک کلی خودم رو برای شوهر جون لوس کردم راضیش کردم زنگ بزنه بگه چهارشنبه بیان هر چند برای خودم خیلی سخته که از سرکار برم غذا درست کنم اما بهتر از جمعه است که میخوام استراحت بکنم خلاصه شوهر جون زنگ زد و روز مهمونی رو عوض کرد منم با خوشحالی تمام زنگ زدم به راحله و گفتم چون تو خیلی اصرار کردی مهمونیم روتغییر دادم عزیزم فقط بخاطر تو

امروز هم تولد مادر شوهر جونه عزیزه که زنگ زدم و بهش تبریک گفتم و فردا براش یه کیک میگیریم و تولد بازی میکنیم وقتی زنگ زدم تبریک بگم بنده خدا کلی اصرار کرد که من برات غذا درست میکنم میارم تو خسته میشی و هی اصرار و اصرار اما از اونجایی که بنده خیلی کدبانو هستم خودم همه کارامو میکنم جدا از شوخی با اینکه مهمونی وسط هفته خیلی سخته اما من اگر شده از شب قبلش غذا درست کنم نمیزارم کسی کمکم کنه اینم اخلاق گنده منه دیگه

باید برم برای مادر شوهر جون کادو بخرم به سفارش شوهر جون عزیز و این یکی از سخت ترین کارهای زندگیمه

تا بعد در پناه خدا




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 17:26 توسط :: روشنک ::

دوشنبه بعد از اداره رفتیم ختم پدرشوهر شیوا به اتفاق نیلوفر دوست خواهری و خواهری و شوهر جون نیلو نی نی تو شکم داره و کلی سربه سرش گذاشتم بعداز مسجد رفتیم خونه و دوش گرفتیم خوشگل موشگل کردیم رفتیم دیدن پدرشوهر جون و مادر شوهر جون و عیدیمون رو گرفتیم همینطور سوغاتیهامون رو و ظاهرا خیلی بهشون خوش گذشته بود و طبق معمول کلی مادر شوهر جون تعریف کردنی داشت تازشم کلی از عروس خاله شوهر جون ایراد گرفتن و از من تعریف کردن و پدرشوهر جون عزیزم که خیلی منو لوس کرده به عروس بیچاره هی گفته عروس من این کارو میکنه عروس من اون کارو میکنه خلاصه فکر کنم برای مراسم عروسیشون که برم خونم رو بریزه

سه شنبه هم شوهر جون یه سررفت سرکار و برگشت تا عصر خونه بودیم بعدش دوباره چون مامی جون و خواهری و شوهرش میخواستن برن دیدن پدرشوهر و مادرشوهر من ما هم رفتیم اونجا و آخر شب برای روز سیزده قرار گذاشتیم بریم پارک قیطریه و من اصرار کردم که لوبیا پلو درست کنم و مامی هم با خودم بردم خونمون

صبح روز سیزده مامی زحمت لوبیا پلو رو کشید و یه مقداری وسایل جمع کردیم و رفتیم اولش که خیلی اقتاب بود ولی ساعت حدودای ۴ بود که باد و بارون شروع شد و به اتفاق رفتیم خونه پدرشوهر جون که  نزدیکه و عصری هم آش دستپخت مادر شوهر جون رو جای همگی زدیم به بدن

چهارشنبه شب خونه نسیم دعوت بودیم و شوهرش کلی وسایل سور وسات رو مهیا کرده بود و نسیم برام از نامزدی برادرشوهرش تعریف کرد و یه مقداری از فیلمش هم دیدیم براشون یه قلیون برده بودیم که همونجا چاقش کرد و کشیدیم تا ساعت ۱ که برگشتیم خونه

پنجشنبه هم با مامی رفتیم شاه عبدالعظیم آخه خیلی وقت بود بهش قول داده بودم که با هم بریم برای ساعت ۳۰/۶ هم فیلم دایره زنگی رو اریکه رزرو کرده بودیم که خواهری و شوهرش نیومدن ولی مادر شوهر و پدرشوهر جون هم اومدن و دسته جمعی رفتیم بد نبود آخرش یه جورایی شوکه میشی

شبم جای همگی خالی رفتیم فرحزاد و شوهر جون همه رو مهمون کرد به صرف شام و چای و قلیون و بعد از تعویض ماشین ها رفتیم خونه

جمعه هم از صبح خونه بودیم و هیچ جا نرفتیم فقط شوهر جون ۴ ساعت رفت جلسه ساختمون و برگشت شب هم مثلا میخواستیم زود بخوابیم اما من اصلا خوابم نمیبرد

شنبه هم به راحتی بیدار شدم و اومدم سرکار ولی همونطور که حدس میزدم به قدری کار داشتم که نتونستم آپ کنم عصری هم با شوهر جون رفتیم تجریش چرخی زدیم و رفتیم خونه

 اون مسئله جابجایی که گفتم فعلا منتفی شده اگر خدا بخواهد لطفا به دعاهاتون ادامه بدید

راستی یه مرغ مینا چند شبه که میاد توی تراسمون که گفته بودم پنجره زدیم در آینده بشه برای نی نی و روزا میره البته با عرض معذرت کلی خرابکاری میکنه شوهر جون هم میگه من دلم نمیاد پنجره رو ببندم که دیگه نیاد تازه از تجریش براش لونه و دونه هم خرید

تا بعد در پناه خدا

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 18:18 توسط :: روشنک ::

سلام یه سلام بهاری به همه

ما ۶ فروردین از مشهد برگشتیم تا شوهر جون بتونه هفتم بره سرکار مامی جون هم با ما نیومد .

برخلاف اون چیزی که میگفتن به راحتی برای ما بلیط به تهران اونم هواپیما پیدا شد و ما ساعت ۲۱ ششم در منزل خودمون بودیم . در ضمن اونجا تو حرم امام رضا که خیلی هم شلوغ بود برای همتون دعا کردم. مراسم نامزدی دخترخاله عزیزم هم به خوبی برگزار شد من نمیدونستم اما مشهدی ها خیلی رسم و رسومات عجیبی دارن و نامزدی خیلی مفصل برگزار میشه راستی میدونستید کیک نامزدی در مشهد بین مهمانها تقسیم نمیشه ؟من که خیلی تعجب کردم ولی در کل خوب بود و دختر خالم هم خیلی ناز شده بود شوهرش هم پسر خوبی بود امیدوارم که عاقبت به خیر بشن

فقط یه چیزی بد بود که مامان بزرگم حالش زیاد خوب نبود و نتونسته بود بیاد مشهد بخاطر اون دایی هام هم نیومدن طفلی خالم خیلی حالش گرفته شد از فامیلاش فقط ما بودیم و یه خاله دیگم اینم از بدی یک جا نبودن خانواده هاست دیگه برای نامزدی ما هم همینطوری بود

ولی جاتون خالی خوش گذشت تا دلتون بخواد از دست دختر خاله کوچیکم که ۹ سالشه و خیلی توپول موپوله خندیدیم نمیدونید چقدر این بچه باحاله گوله نمکه من که خیلی دلم براش تنگ شده

پدرشوهر و مادر شوهر جون هم که رفته بودن کرمانشاه و همدان و بانه و ... چند شهر دیگه و دل شوهر جونم و من خیلی براشون تنگ شده بود و دیشب رسیدن و قراره امروز بریم دیدنشون از پارسال تا حالا ندیدیمشون

دیروز من اومدم سرکار اما سرورمون قطع شده بود و حسابی حوصلم سررفت اما خدا رو شکر امروز درست شد و من تونستم به همه دوستام سر بزنم آخه دلم برای همشون تنگ شده بود البته هنوز هم وبلاگ تق و لقه مثل ادارات  من دوباره از فردا تعطیل میشم تا ۱۷ بخاطر همین گفتم بیام اولین پست بهاریم رو بزارم بعد برم چون مطمئنا شنبه که بیام سرم خیلی شلوغه

از همه دوستام میخوام برای من دعا کنن آخه قراره یه جابجایی بشه که اگر اتفاق بیفته برای من خوب نیست نه اینکه خوب نباشه نه ولی مجبور میشم با اون خانمی که براتون تعریف کرده بودم در یک واحد کار کنم خیلی اذیت میشم دعا کنید که این اتفاق نیفته

از روزی که از مسافرت برگشتیم بعد از ظهرها همش بیرون بودیم فقط یه جا عیددیدنی رفتیم چون همه مسافرت هستن مامی جون هم که پنجشنبه اومد و جمعه به اتفاق خواهری اینا رفتیم فیلم لیلی مجنون سینما اریکه بد نبود اگر وقت کردید برید جالبه و با اجازتون همش شام بیرون خوردیم و ۲ کیلو اضافه وزن پیدا کردیم . یه روز هم ناهار رفتیم لواسون دوتایی عشقولانه که هوا خیلی عالی بود.

شوهر جون ماهم دوباره اصرارش رو برای نی نی شروع کرده تا ببینیم خدا چی میخواد دیگه دوست ندارم ناراحتش بکنم عزیز دلمو

تا بعد در پناه خدا




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 15:55 توسط :: روشنک ::