سلام سلام دوست جونای خوبم دعاهای شما عزیزان مستجاب شد و ما صاحب یک کوپه قطار شدیم و فردا ساعت ۷ بعداز ظهر میریم و هم به زیارت میرسیم و هم به نامزدی دخترخاله جونم (قابل توجه فرناز جونی)
و سال تحویل رو مشهدیم
البته تصمیم گرفته بودیم که اگر بلیط گیر نیومد دیگه با ماشین خواهری اینا بریم راستی مامی هم امروز صبح با هواپیما رفت که اگر ما میخواستیم با ماشین بریم ۵ نفر خیلی سخت میشد که خدا رو شکر به اونجا نرسید چون من اصلا دوست نداشتم با ماشین برم
امروز هم ساعت ۴ باید برم آرایشگاه برای ابروهام البته خیلی هم پر نیست اما چون از قبل وقت گرفتم و پولش هم بااجازتون از دو ماه پیش گرفتن دیگه میرم
راستی من با شرمندگی رفتم و تورم رو از مغازه دار گرفتم البته کسی به من نخندید چون خوشبختانه به قدری ماشاء اله سرشون شلوغه که به این حرفا نمیرسن ![]()
دیشب هم رفتم تجریش برای دخترخاله کوچیکه و بزرگه ودخترداییم و خونه جدید خاله هامو و ..... عیدی خریدم خلاصه هر چی پول داشتم رفت و یه چیزهایی هم برای سفره هفت سین چون من حتی اگر سال تحویل خونه نباشیم باید سفره رو بچینم ![]()
سالی که گذشت مثل همیشه اتفاقات خوب و بد در کنار هم بود البته به غیر فوت پدر شوهر خواهری که امیدوارم روحش شاد باشه بقیه مسائل برامون خوب بود ما و خواهری هر دو صاحب خونه شدیم و پدر شوهر عزیزم با کمکی که به ما کرد مارو تا آخر عمر مدیون خودش کرد و خدا رو شکر سایه مامی بالای سرمون بود و خانواده شوهر جون هم موفقیتهایی داشتن و سلامت بودن خود شوهر جون در کارش موفقیتهایی داشت و دختر خاله عزیزم عقد کرده که امیدوارم خوشبخت باشه درکل سعی کردیم که به موفقیتهامون مغرور نشیم و از شکستهامون درس بگیریم ![]()
توی این مدتی که این وبلاگ رو درست کردم حسابی به همه شما دوست جونام عادت کردم و احساس میکنم دوستایی دارم که با وجود اینکه هیچ وقت نمی بینمشون ولی با شادیهاشون شاد میشم و با غصه ها شون غصه دار وبرای همتون از خداوند در درجه اول سلامتی میخوام و امیدوارم همیشه شاد باشید و جیباتون پر پول
و ازتون میخوام برای ما هم دعا کنید.
و از مامان هایی که نی نی تو شکمی دارن میخوام برای همه اونایی که نی نی میخوان دعا کنن مخصوصا برای خواهری من که انشااله سال دیگه خبر مامان شدنش رو به همتون بدم ![]()
من تا ۱۰ فروردین نیستم به امید خدا اگه زنده بودم به محض اینکه بتونم میام به همتون سرمیزنم دوستتون دارم مواظب خودتون باشید مخصوصا امروز که چهارشنبه سوری هم هست قربون همگیتون
سال نو همگی مبارک باشه
سال و فال و مال و اصل و نسل و تخت و بخت
بــــادت اندر شهــــــریاری بــــر قـــــرار و بــــر دوام
ســال خرم , فـــال نیكو , مـال وافـر , حـال خوش
اصــل ثابت , نــسل باقی , تخت عـالی , بخت رام
تا بعد در پناه خدا
یه بحث مفصل هم با شوهر جون کردم آخه میدونیدجریان چیه ما توی اداره یه رئیس کوچیکه داریم که خانمه و سرشار از استرس و تشنج واقعا از اون آدمایی که کل اداره ازش بدشون میاد و بنده خدا بخاطر مشکلاتی که در زندگی داره خیلی عقده ای تشریف دارن البته از اونجایی که من کلا آدم مظلومی هستم و من و نسیم مستقیم باهاش کار میکنیم بیشتر از همه کاراش رو به من میگه و مثلا من امینشم که اینم واسم دردسر زاست چون فقط وقتی که کارش پیشت گیره خیلی خوب میشه مثل الان که از من خواسته بیام سرجاش بشینم و اون هم چون رئیس بزرگه نیست جیم بزنه
خلاصه اینکه حالا عموی این بنده خدا که ۹۱ سالشه فوت شده بود و خانم با کمال پررویی زنگ زده رو گوشی من که برو جای من بشین بعدش هم مسجد پنجشنبه ساعت ۱ تا ۳۰/۲ است به امور اداری بگو در صورتیکه خودش میتونست زنگ بزنه و بگه اداره ما اگر خدایی نکرده فامیل درجه یکه یکی از کارمندا فوت بشه پول جمع میکنن و گل میفرستن چند نفری هم به نمایندگی از جمع در مراسم شرکت می کنن نه اینکه عمو یا خاله ودایی خدایی نکرده
حالا من و نسیم هم عزا گرفته بودیم که چیکار کنیم چون میدونستیم اگر نریم برامون شر درست میکنه و کمترینش کم کردن اضافه کارامون حداقل برای سه ماه آینده است در نتیجه با شوری که با چند تن از همکاران دیگر داشتیم به این نتیجه رسیدیم که باید حتما بریم
حالا شوهر جون گیر داده که به درک که اضافه کارت رو کم میکنه از این ور تهرون میخوای بلند شی بری اون ور تهرون اونم برای کسی که این همه با اعصابت بازی میکنه منم گفتم عزیزدلم نمیشه من باید برم خلاصه راضی شد با ناراحتی
از مادر شوهرجون خواستم آرایشگاه دم خونشون برام وقت بگیره چون اگه میخواستم برم پیش آرایشگر مامی خیلی دیرمون میشد برای رفتن به عروسی آخه عروسی کرج بود
پنجشنبه از صبح که بیدار شدم الفاظ قشنگ نثار رئیس کوچیکه کردم چون مثل ..... بدو بدو کردم که دیگه از مسجد برنگردم خونه لباس خودم و شوهر جون رو هم آماده کردم دم در که اون با خودش بیاره
قرار بود نسیم با شوهرش بیاد دنبالم آخه خونه مامان نسیم یک کوچه با ما فاصله داره و اونم شب قبلش اونجا بود و از اونجایی که شوهر نسیم جون خیلی بدقول هستن مجبور شدیم دقیقه نود با آژانس بریم و ۱۵/۲ بود که رسیدیم و یکی دیگه از همکارامون هم منتظر ما بود و به اتفاق رفتیم و تسلیت گفتیم و پایان مسجد هم با عجله من رفتم تجریش یه ریمل خریدم و دویدم رفتم آرایشگاه که البته اگر نمیرفتم هم فرقی نمیکرد همونجوری که رفتم همونجور هم اومدم بیرون
و رفتم خونه مادر شوهر جون یه آرایشی کردم و خودم یه دستی به موهام کشیدم و راه افتادیم توی راه هم به جز ترافیک کلی هم بارون بارید .
عروسی هم به جز سرماش همه چیش خوب بود آی این ملت کردی رقصیدن آی این ملت کردی رقصیدن
دیگه صدای خواننده ارکستر دراومده بود نه اینکه هر دو خانواده کرد بودن حسابی ذوق مرگ شده بودن ولی مادر شوهر جون حسابی حالش بد شد وسرما خورد طفلی دستاش کبود شده بود
جمعه هم مثل بچه های خوب تا ساعت ۱۰ خوابیدیم بعد شوهر جون رفت انباری رو تمیز ومرتب بکنه منم لیوانهای خواهری رو که بهش قول داره بودم برای هفت سین درست کنم تموم کردم
بعد از خوردن یک ناهار کاملا کم کالری و یه مقداری عشقولانه بازی
رفتیم به سوی خانه مامی و به اتفاق رفتیم تیراژه مامی جونم یه کفش خوشمل خرید من هم مقدار قابل توجهی پاستیل که عاشقشم و همیشه به قدر میخورم که دل درد میگیرم مامی تازش برای من هم یه تاپ خوشمل خرید شام هم بوف خوردیم و رفتیم به سوی خانه خواهری وسایلش رودادیم یه چایی و میوه ای خوردیم و برگشتیم منزل
شنبه از صبح مشغول کار بودم به شدت ولی ۴ زدم بیرون رفتم بانک حقوقم رو گرفتم خیلی حال داد هم خلوت بود هم اینکه کلش روگرفتم
رفتم سونویی که دکتر گرفته بود روانجام بدم که چون خیلی شلوغ بود یه سر به گاندی زدم یه تور برای سفره هفت سین بگیرم که شوهر جون هم اومد من هم با سلیقه اون تورسفید رو خریدیم و راه افتادیم به سمت سونو و تا ساعت ۷ اونجا بودیم که دکتر گفت مشکلی نداری همه چیز طبیعی می باشد بعدش گاازیدیم به سمت فلکه دوم من لباس راحتی خریدم و شکلات تلخ و وقتی رسیدیم خونه با شوق و ذوق کیسه ای که تور توش بود رو باز کردم ببینم اندازه اش کافیه دیدم ای دل غافل اشتباهی کیسه ای که توش کیسه های دیگه بود چون سفید بوده برداشتم اوردم خوب من چیکار کنم خیلی شلوغ بود کلافه شده بودم
اما برای اولین بار شوهر جون دعوام نکرد آخه جدیدا اخلاقش چشمش نکنم از قبل هم بهتر شده زیاد مسائل روکش نمیده
حالا از صبح که اومدم دارم فکر میکنم برم توی مغازه چقدر بهم میخندن خجالت میکشم ![]()
امشب هم که خونه پدرشوهر جون هستیم
هنوز هم بلیط مشهد پیدا نکردیم به هر کسی که فکرش رو بکنید سپردیم
من مشهد میخوام من نامزدی دختر خاله میخوام ای خدا یه کاری بکن قربونت برم ![]()
فقط سه روز تا پایان سال مونده امسال از همه سالها زودتر گذشت به نظر شما چطور ؟
تا بعد که فکر کنم آخرین آپ امسالم باشه در پناه خدا
پنجشنبه عروسی دعوتم و از اون جایی که تازه برای عروسی پسرخاله شوهر جون که ۳۰ فروردینه لباس خریدم دیگه نخواستم ولخرجی کنم همه لباسهام هم پوشیده بودم بخاطر همین یه تاپ از خواهری گرفتم که با دامنی که دارم بپوشم آخه خیلی خوشگل و خوشرنگه آبی باحال
وای نمیدونید چقدر ترافیک بود فقط توی خیابون ها ماشین موج میزد با هزار بدبختی رفتیم خواهری رو توی خیابون شیراز تحویل شوهرش دادیم و بای بای
میخواستیم بریم بگردیم اما من گفتم شوهر جون خیلی شلوغه بریم خونه عشقولی در کنار هم باشیم و اینطور بود که بعد از بنزین زدن رفتیم خونمون و طبق معمول من مشغول دیدن سریال بودم و شوهری هم جدول مجله هایی که تازه خریده بودیم رو حل میکرد منم این وسطا یه غذای ساده اماده کردم و با محبت فراوان در کنار هم نوش جان کردیم که یکدفعه شوهر جون گفت موافقی الان مدل خونه رو تغییر بدیم
و من هم با خوشحالی فراوان موافقت خودم رو اعلام کردم
و شوهر جان عزیز که قرار بود یک کارگر بگیره که دیوارها رو بشوره ولی با مخالفت من روبرو شده بود دست به کار شد و همانند یک شوهر نمونه تمام دیوارهای خونه رو شست و دستمال کشید بعد هم مدل خونه رو تغییر دادیم خیلی خوب شد من از اول که رفتیم این خونه با مدل چیدمانش مشکل داشتم ولی حالا لذت می بریم![]()
بعد هم شوهر جون رفت دوش گرفت آخه نمیدونید بیچاره چقدر عرق ریخت و خسته شد ولی بعدش کلی حال میکرد
هر چند دقیقه یکبار میگفت : روشن خوب شد![]()
من : آره عزیزم دستت درد نکنه 
دوباره : روشن جون من تمیز شد
من : آره خیلی تمیز شد خسته نباشی
دوباره: روشن خدایی خیلی کثیف بود برق میزنه نه
من: آره قربونت برم خیلی خوب شد ![]()
دوباره : جون من جاییش کثیف نمونده ![]()
من : وای مردم بابا به خدا خوب شده الهی فدات بشم دستت درد نکنه کشتی منو![]()
دوباره: خوب من اینا رو میگم که پولمو بدی میگن تا عرق کارگر خشک نشده باید حقش رو داد![]()
امروز هم میریم پردمون رو بگیریم امیدوارم که خرابش نکرده باشن
صبح هم که اومدم سرکار کارام رو انجام دادم و همکارم باز هم رفت آرایشگاه برای اینکه نگین بزنه به موهاش آخه من دو ماه پیش این کار رو کردم حالا نمیشه که این همکارم انجام نده (بدجنس میشویم
)
این موضوع ماجراش توی زندگی من خیلی مفصله و دیگه همه میدون که من روش حساسیت دارم بعدا حتما جریاناتش رو می نویسم اما نسیم چند روز پیش با شرمندگی بهم گفت که میخوام مثل تو برم برای نامزدی برادرشوهرم نگین بزنم به موهام تو ناراحت نمیشی
منم گفتم نه بابا این حرفا چیه واقعا هم ناراحت نشدم
البته اینم بگم که با این که به این موضوع خیلی اشراف داره پی نوشت: من که فردا عروسی دعوتم و الان زنگ زدم آرایشگاه وقت بگیرم برای براشینگ و خانومه میگه فردا اصلا وقت ندارم به نظرتون چیکار وکنم 
بعداز کار هم بالاخره وقت دکتر گرفتم و رفتم که خدارو شکر گفت هیچ مشکلی ندارم فقط یه سونوگرافی دارم که باید انجامش بدم بعد با شوهر جون رفتیم خونه پدرش آخه پدر و مادر شوهر جون بخاطر سال پدربزرگش رفتن کرمانشاه داداش کوچیکه تنها بود ما هم که همیشه یکشنبه ها میریم اونجا
رفتم مثل خانومای کدبانو یه ماکارونی دبش درست کردم و نشستیم سه تایی خوردیم و بعدش هم قلیون و با اجازه همگی ساعت 10:30 برای اولین بار خوابیدم خیلی خسته بودم
صبح دوشنبه هم که زیارت عاشورا بود و خیلی خوب بود توی طول روز هم که حسابی وبلاگ گردی کردم و به همه سرزدم آخه میدونید رئیسم نیست یه مقداری سرم خلوت تره تازه با دختر عمه ام که تعریفش رو کرده بودم قبلا نیز صحبت کردم
تازشم کلی با نسیم غیبت کردیم
البته من که نه
نسیم همش از جاریش که توی عید نامزدیشه تعریف میکنه والا من اهل این حرفا نیستم ![]()
شوهر جون زنگ زد گفت میای بریم سینما
آخه میدونید ما به اتفاق مامی و خواهری و شوهرش همه فیلمها رو میریم اما یه چند وقتیه که عقب اوفتادیم آخه مامی نبود خواهری هم که اسباب کشی داشت و مشغول بود خلاصه ما هم زیر آبی رفتیم که بریم مادر زن سلام اما ماشاءاله از اونجایی که میرداماد تا خود ولیعصر ترافیک بود مجبور شدم تا میدون محسنی رو پیاده برم دیگه به ساعت ۶ نرسیدم و رفتیم فیلم ملودی که البته سینما اختصاصی شده بود چون به جز ما فقط ۴ زوج دیگه بودن به قول شوهر جون آخه کدوم آدم عاقلی این روزا میاد سینما منم اینجوری شدم
آخه پیشنهاد خودش بود
بعد از اون هم رفتیم به سوی منزل و شوهر جون منو سورپرایز کرد آخه چهارشنبه هفته گذشته ادارمون ناهار عدس پلو داشت منم که عاشقشم اما از اونجایی که با مرغ بود خوشم نیومد نخوردم به همین علت شنبه یکدفعه از گفتم که من عدس پلو میخوام و داستان رو تعریف کردم ( از شیلا جون و مامان تیستو و بقیه مامانهای نی نی تو شکمی واقعامعذرت میخوام یه وقت خدایی نکرده هوس نکنید) خلاصه دیشب شوهر جون با یک پرس عدس پلو حسابی منو غافلگیر کرد قربونش برم الهی که انقده به فکر منه عزیز دلمی به خدا شوهر جون من چاکرتم 
بعد از خوردن شام به مامی که الهی فداش بشم زنگ زدم آخه چشماش یه مدتیه که مشکل داره رفته بود آمپول زده بودن زیر چشمش میگفت خیلی درد داشته و الان کبود شده کلی نازش کردم و قربون و صدقه اش رفتم بعد بوس بوس بای بای
یه دوش حسابی گرفتم و آب تنگ پشنگ رو عوض کردم و سبزه رو هم آب دادم خیلی بلند شده نمیدونم چرا رشدش این اندازه زیاد شده بعد از دیدن یک مشت پر عقاب یه مقدار با شوهر جون اختلاط کردیم آخه اصرار داشت که فردا صبح بره کرمانشاه شب هم برگرده که بلیط هواپیما گیرش نیومد پدرش هم میگفت نمیخواد بیای اما چون شوهر جون خیلی پدربزرگش رو دوست داشت و ایشون هم خیلی به گردن ما حق داشتن ناراحت شده بود منم بهش گفتم خوب پول بلیط هواپیما رو بریز به حساب محک به خدا ثوابش هم بیشتره به نظر شما اینطور نیست ؟
از صبح مثل تراکتور دارم تو اداره کار میکنم چند بار هم با خواهری صحبت کردم آخه هنوز حسابی جابجا نشده هی زنگ میزنه نظر منو بپرسه که فلان چیز خوبه بخرم بهمان پرده خوبه بزنم تو اتاق خوابم و هی از این سوالها با مامی هم چندین بار صحبت کردم
ساعت ۵ هم شوهر جون قراره بیاد دنبالم که باهم بریم چرخ بزنیم الان هم نمیخواستم بنویسم اما دیدم نسیم رفت گفتم فرصت خوبیه
امروز سالگرد فوت پدر بزرگ شوهر جون بود که واقعا مثل پدربزرگ خودم دوستش داشتم و برام عزیز بود یک مرد و پدر فوق العاده که واقعا از بودن در کنارش لذت میبردیم و به گردن من و شوهر جون خیلی حق داشتن امیدوارم روحش همیشه شاد باشه
یادش همیشه در دل و خاطر ما باقی میمونه
شاید باورتون نشه ولی خانواده من مثل ابر بهار برای فوت حاج اقا اشک میریختن هر وقت فیلم عروسیمون رو میبنیم که پا به پای جونها اون وسط می رقصید دلم میگیره خدا رحمتش کنه![]()
از مرگ گفتم از شادی و خوبی هم بگم
هانیه جونم با آقا آرش پنجشنبه عروسیشونه براشون آرزوی خوشبختی میکنم و امیدوارم سالهای سال در کنار همدیگه خوب و خوش و خرم باشن و عروسیشون به بهترین نحو برگزار بشه در ضمن ماه عسل هم بهشون خوش بگذره از همه دوستای وبلاگیم هم میخوام براشون آرزوی خوشبختی داشته باشن
تا بعد در پناه خدا
البته هیچ جا نرفته بودم ولی غیبت داشتم اونم پنج روز
سه شنبه که از اداره با شوهر جون رفتم خونه خواهری چه خبر بود بیچاره ها دیگه حس نداشتن از خستگی ما هم که فقط تونستیم یه کمک کوچولو بکنیم ولی جاتون خالی شام از هانی گرفته بودن زدیم به بدن
بعد هم مامی رو رسوندیم و رفتیم خونه
چهارشنبه هم از صبح توی اداره مشغول کار بودیم به دنبال یه لقمه نون حلال
ساعت ۶ هم شوهر جون اومد و باهم رفتیم بالاخره پرده سفارش دادیم البته شیلا جون از اونجایی که شوهر جون خیلی عجول مجبور شدم والا من هم ترجیح میدادم بعد از عید سفارش بدم ولی آقایون رو که میشناسید![]()
بعد هم توی این خیابونهای شلوغ گیر اوفتادیم و به بیداری نرسیدیم اما یه مشت پرعقاب رو دیدیم و نشستیم به صحبت کردن و شام و میوه و خلاصه همش خوردیم البته میدونید که ما رژیمیم با اجازتون![]()
قرار بود پنجشنبه صبح من برم خونه خواهری کمک اما چهارشنبه شب گفت که فردا میخوان برن خونه قدیمشون و خرده ریزهایی که مونده رو بیارن منم خودم رو خجالت دادم و تا ساعت ۱۱ خوابیدم آی حال داد آی حال داد![]()
بعد از خوردن یه لیوان شیر مشغول به شغل شریف خانه داری شدم و هی کار کردم هی کار کردم
از آشپزخونه شروع کردم و تمام کابینت ها رو ریختم بیرون و تمیز کردم الان شده مثل دسته گل
دستشویی و حموم هم افتادم به جونشون و حسابی برقشون انداختم البته شوهر جون خیلی اصرار میکنه که کارگر بگیریم اما من میگم خونه فسقلی رو دیگه خودم میتونم تمیز کنم شاید برای دیوارها یکی رو بگم بیاد آخه خونمون تمیزه مرداد ماه که اومدیم توش دادم تمیزش کردن حالاببینم چی میشه
بعدش هم دوش گرفتم و خوشمل کردم آخه شبش مهمون بودیم خونه دوست خواهری
خواهرم اینا چهار تا دوستن که از دوره راهنمایی با هم هستن و بهشون میگیم چهار تفنگدار یکیشون پارسال رفته کانادا حالا که اومده از صدقه سریش ما هی مهمونی دعوت میشیم تازه این کانادایی یه نی نی هم تو شکمش داره که دختره
اما طفلی خیلی نگرانه و استرس داره هم بخاطر اینکه کانادا رو دوست نداره اما بخاطر شوهرش داره تحمل میکنه تازه پارسال که داشت میرفت هم باردار بود اما متاسفانه ۴ ماهش که بود بچه سقط شد خلاصه همه چی دست به دست هم داده که نگرانیش زیاد بشه همگی برات دعا میکنیم نیلوفر جون که نی نیت سالم به دنیا بیاد و خیالت راحت بشه![]()
خلاصه خونه شیوا جون دوست خواهری خیلی خوش گذشت پسر خوشگل یکی دیگه از دوستاش هم بود به اسم اریان نمیدونید چقدر این بچه ماشاءاله شیرین زبونه همسن ازدواج ماست بخاطر ورود همین وروجک مامانش نتونست عروسی ما بیاد
تا ساعت ۱ اونجا بودیم بعد هم برگشتیم خونه عشقولی خودمون ![]()
جمع صبح هم شوهر جون رفت سرکار و زودی برگشت قرار بود بریم یه سر به عمه میتی بزنیم آخه بیشتر اوقات کیش هستن و یه وقتهایی میان تهران شو لباس میزارن که متاسفانه نبودن و قسمت نشد ببینیمشون بعدرفتیم از مریض های شوهر خواهرم که نذری داشت آش گرفتیم رفتیم خونه مامی و به اتفاق آش رو خوردیم بعد میخواستیم بریم خونه خواهری که کمک کنیم اما شوهرش گفت بریم جمهوری میخوان تلویزیون بخرن که مامی موند خونه و ما چهار نفر رفتیم و خواهری و شوهرش یه تلویزیون ۳۷ اینچ ال سی دی گرفتن خیلی قشنگ بود کلی هم خندیدیم ولی نمیدونید خیابون جمهوری مملو از جمعیت بود ما فکر کردیم جمعه است بعدش هم عزاداریه هیچکس نیست اما خیلی شلوغ بود
شب هم رفتیم خونه پدرشوهر جون تا ماشین رو عوض کنیم شام هم همونجا خوردیم قلیون هم کشیدیم و رفتیم خونه خودمون یه کوچولو هم با شوهر جون بحث کردیم
الکیها مثل اینکه حوصلمون سررفته باشه بعد هم خوابیدیم
صبح شوهر جون داشت میرفت سر کار اومد بوسم کرد
این یعنی دیگه بی خیال حرفهای دیشب و آشتی منم دوباره خوابیدم و ساعت ۹ بیدار شدم غذا درست کردم تا شوهر جون اومد خوردیم و اون یه چرت زد منم وسایل بوفه رو شستم و رفتم دوش گرفتم و ساعت ۴ رفتیم شوهر جون آرایشگاه وقت داشت بعد هم به اصرار من رفتیم برندز قلهک یه دست کت و شلوار خوشگل خرید اصلا اهلش نیست اما لازم داشت به سلامتی سه تا عروسی پیش رو داریم
بعد هم دوباره رفتیم خونه پدرشوهر جون برای خداحافظی آخه میخوان برن کرمانشاه سال پدربزرگ شوهر جونه خدارحمتش کنه
بعد هم گازیدیم به سمت خونه خواهری که با مامی تنها بودن شوهرش شنبه ها کشیک داره رفتیم کلی لباسهای ناموسی خریدیم و برگشتیم خونه
راستی دیشب رفتین درب ۷ تامسجد رو بزنید
دوست جونام برای عید برنامه ریزی کردین ؟
خوش به حالتون چون ما میخوایم بریم مشهد اما بلیط هنوز پیدا نکردیم باماشین هم نمیخوایم بریم هم خیلی شلوغه هم راهش طولانیه
خیلی دوست دارم برم اخه دختر خالم که فقط ۱۷ سالشه
عقد کرده (توی خونواده ما معمولا دخترها به این سن وسال کم ازدواج نمیکنن ) سوم عید نامزدیشه فقط هم بخاطر ما انداختن عید که بتونیم بریم ای خدا ازت خواهش میکنم یه کاری بکن بلیط پیدا کنیم
بوووووووووووووس
یا امام رضا خودت ما رو بطلب دوست جونام شماها هم دعا کنید بلیط پیدا کنیم اگر آشنایی هم دارید ترو خدامعرفی کنید
درضمن فردا تولد یکماهگی وبم مبارک باشه ![]()
تا بعد در پناه خدا
به همون علتی که در بالا ذکر کردم من امروز میتونم با خیال راحت وبگردی کنم و حسابی حالی به حولی
یکشنبه شوهر جون اومد دنبالم دم در اداره و به اتفاق رفتیم اطلس پود آخه من هوس کردم پرده های خونه رو عوض کنم البته موقعی که اسباب کشی کردیم خونه خودمون میخواستم این کار رو بکنم اما بخاطر اینکه خیلی با عجله کارامون رو انجام دادیم دیگه نشد مامی هم گفت یه دفعه بزار برای عید منم موافقت کردم
خونه ما خیلی اسپرته و جینگلی و من دوست دارم یه پرده ای بگیرم که به سبک خونمون بخوره ولی واقعا انتخابش سخته سه دفعه تا دم صندوق رفتیم که سفارش بدیم بازم من پشیمون شدم و گفتم بزار یه کوچولو فکر کنم تا بعد
بعد هم به اتفاق رفتیم خونه پدرشوهر جون آخه اداره ما روزهای دوشنبه زیارت عاشورا داره و از ۷ شروع میشه منم با اینکه اصلا مومن نیستم اما این جور چیزها رو خیلی دوست دارم مخصوصا که دعارو یکی از همکارامون خیلی قشنگ میخونه به همین علت یکشنبه شبا اونجا پلاسیم تا من بتونم دوشنبه صبح زود برسم اداره
اون بنده های خدا هم از صبح کارگر داشتن و حسابی خسته بودن به همین علت جای همگی خالی از بیرون شام گرفتن و ما هم خوردیم
قرار شد که دوشنبه برن یخچال نو بخرن البته برعکس همه خانمها مادر شوهر جون زیاد راضی نبود آخه کلا اون با پول خرج کردن مخالفه ![]()
![]()
صبح هم که بعد از مدتها وقت دکتر گرفته بودم شوهر جون اومد دنبالم با هم رفتیم که از شانس خوب من خانم دکتر عمل براش پیش اومده بود نیومد مطب و فقط باعث شد من الکی دو ساعت مرخصی ساعتی بگیرم
و شوهر جون هم به زحمت بیفته از او سر تهران بیاد ونک
بعد از ساعت اداری هم با نسیم رفتیم یه شوی لباس تو خیابون گاندی که هیچی نداشت و من رفتم میدان محسنی و به اتفاق شوهر جون و خانواده رفتیم برای خرید یخچال که خریداری شد واقعا که همه چی گرون شده![]()
بعد از اینکه رسوندیمشون خونشون رفتیم به سمت خونه خودمون و نمیدونم چرا من از دل درد داشتم میمردم دل پیچه عجیبی گرفته بودم ![]()
بعد از خوردن یه شام مختصر به همراه مقادیر زیادی سالاد یه دوش گرفتم و نشستم سریالها رونگاه کردم و ساعت ۱۱ هر دو خوابیدیم.
امروز هم خواهری اسباب کشی داره بالاخره من که نتونستم برم پیشش ولی مامی هست منم بعد از کار میرم
راستی صبح هم که میخواستم بیام سرکار یه دفعه دستگیره در با جاش اومد توی دستم
شوهر جون هم که رفته بود پایین بهش زنگ زدم که بدو بیا بالا اون بیچاره هم فکر کرده بود اتفاق بدی افتاده و قتی رسید بالا دستش می لرزید آخه اون همیشه بدترین چیز رو در نظر میگیره و از دستم خیلی عصبانی شد و یه جورایی قهر کردیم
خیلی دلم براش سوخت طفلی کوچولوم باید زنگ بزنم ازش معذرت خواهی کنم ![]()
اینو یادم رفته بود بگم : پنجشنبه که رفتیم تجریش از تندیس یه ماهی خریدیم که خیلی خوشرنگه و تنبل من اسمش رو گذاشتم پشنگ خیلی دوستش دارم
تا بعد در پناه خدا
همیشه از اینکه چند تا کادو بخرم بدم میاد دوست دارم یه چیز خوب بخرم اما بازم نشد چون هر چی به شوهر جون گفتم می گفت من اینا رو لازم دارم خلاصه هر چی بود دیگه خریدم و تموم شد![]()
بعدش هم به اتفاق مادرشوهر جون و شوهرجون رفتیم مغازه تن آرا که حراج کرده و جاتون خالی کلی خرید کردم آنقده حال میده تاپ هایی که قبلا میداد ۳۵۰۰۰ همه رو کرده ۱۵۰۰۰ تومان خوب آخه چرا این مغازه دارها اینقده بدن از اول ارزون بده که همه رو بفروشی دیگه
البته ما دیر رفتیم بیشتر جنس های خوبش رو فروخته بود یه کفش جینگلی مستون هم خریدم از این برق برقیا ها
برای مامی هم یه بلوز بنفش خیلی خوشگل گرفتم برای خواهری هم یه تاپ خوشمل ![]()
مادر شوهر جون هم برای خودش هیچی نخرید اما برای خاله شوهر جون که سفارش داده بود خرید کرد و بعدش هم طبق معمول شام خودمون رو هوار کردیم سر مادر شوهر جون
و آخر شب رفتیم خونه
از اونجایی که قرار بود مامی بازم بره سفر برای کارش قرار شد من صبح برم خونه خواهری که کارگر داشت و کمکش کنم .
پنجشنبه صبح که چه عرض کنم ساعت ۱ رسیدم خونه خواهری اما دیدم اصلا به کمک احتیاج نداره و اسباب کشی فرداش هم کنسل شده آخه میگه میخوام تیکه تیکه وسایل رو بیارم بچینم منم که از خدا خواسته گفتم پس فردا شب همگی خونه ما هی از من اصرار از اون انکار که خودتون برین بیرون و از این حرفا ![]()
منم گفتم نه شوهر جون گناه داره یه جشن کوچولو براش بگیریم دیگه خلاصه تا ساعت ۷ اونجا بودیم و شوهر جون هم اومد دنبالم رفتیم یه سر به مامی زدیم آخه برنامه سفرش کنسل شده بود و بهش گفتیم که فردا بیاد خونمون
به اتفاق شوهر جون رفتیم تجریش با اینکه اربعین بود هم جا باز بود و موزیک و شاد
این روزا بیرون که میرم خیلی لذت میبرم یه شور و هیجان خاصی بین مردم هست همیشه شبهای قبل از عید رو دوست دارم برعکس روزای دیگه توی صورت مردم میشه یه لبخندی دید مخصوصا کوچیکترها که با یه خرید کلی شاد میشن
منم برای شادکردن دل خودم یه کفش خریدم ورنی بید آخه خیلی مد شده هر جا رفتم فقط ورنی داشت دیگه منم خریدم آخه کیفش هم دارم میتونم ست کنم
جمعه هم از صبح که بیدار شدیم کلی کار کردم و شوهر جون هم یه سررفت سرکار و برگشت آخه اون کارش تعطیلی نداره ![]()
من عمه بزرگم که اومده تهران با دخترش رو هم دعوت کرده بودم اما مهمون داشتن نیومدن از یه طرفی هم خوشحال شدم به کسی نگیدا ![]()
آخه دختر عمه ام که دو سال از من بزرگتره یه پسر ۵/۲ ساله داره که خونه هر کی میره یه گلی به سر صابخونه میزنه نه اینکه بچه بدی باشه ها پدر و مادر بیخیالی داره ترو خدا دوستای عزیزی که کوچولو دارید وقتی تشریف میبرید خونه مردم یه مقداری رعایت کنید مردم گناه نکردن که دعوتتون میکنن اگر پدر و مادر دقت کنن به نظر من حساسیت صاحبخونه هم کمتر میشه اینم یه نکته مهم نگید وبلاگم بار اموزش نداره ها![]()
تا ساعت ۷ همه کارام تموم شد که دیدیم مامی و خواهری و شوهرش اومدن نشستیم پیش هم از همه دری صبحت کردیم و لباسها و کفش هایی که خریده بودم نشونش دادم تا اینکه خانواده شوهر جون هم تشریف آوردن فوری شام رو آماده کردم و جای همگی دوستان خالی زدیم به رگ
بعدش هم عکس گرفتیم و تولد بازی و از این حرفا کیک خوردیم و برادر کوچیکه شوهر جون رقص چاقو کرد کلی خندیدیم تا ساعت ۳۰/۱۱ همه بودن بعداز روبوسی و ماچ و تشکر و ... رفتن
منم تند همه چی رو روبراه کردم و خوابیدیم ![]()
صبح شنبه هم که اومدم اداره اسباب کشی داشتیم وجابه جا شدیم اومدیم طبقه همکف ساختمونمون همه به حال ما افسوس میخورن اما راستش رو بخواین من زیاد برام فرقی نداره که کجا باشم
خلاصه تا عصر که رفتم خونه گرفتار بودیم ومثل کارگرها کار کردیم شب هم بعد از دیدن سریال یک مشت پر قو خوابیدیم
راستی فیلم سنتوری رو دیدم به نظر شما چرا اجازه اکرانش رو ندادن
نارسیس جونم امروز فهمیدم چه گندی زدم لطفا منو ببخش ![]()
تا بعد در پناه خدا
سلام سلام
توی اداره جابجایی داریم بخاطر همین نمیتونم آپ کنم ولی با خبرهای جالب از مراسم تولد میام دلم برای همگیتون تنگ شده اما زودی میام به همتون سرمیزنم
تعطیلات خوبی داشته باشید
پی نوشت:
چون توی راه پله بچه های خدماتیمون زدند و شیشه یکی از کتابخونه ها رو شکستن رئیس اداریمون گفته دست نگه دارید تا از بیرون کارگر بیاریم در نتیجه من میتونم براتون تعریف کنم
دوشنبه ۶/۱۲/۸۶ رفتم آرایشگاه موهام رو رنگ کردم و اومد خونه دیدم بله شوهر جون تراس رو که از قبل قرار بود به اتاق اضافه کنیم نرده هاش رو به یک دیوار با پنجره تبدیل کرده که در آینده میشه اتاق نی نی اگر خدا بخواد و خواسته من ذوق کنم بهم نگفته بود خیلی خوب شده آخه اتاق ما یه تورفتگی داره که بغلش به اندازه اون تورفتگی تراسه که اگر دیوار وسطش رو خراب کنیم میشه ازش یه اتاق کوچولو دربیاریم این اولیش
بعد از اینکه ازیه دوش گرفتم و حسابی به خودم رسیدم و خوشمل کردم دیگه شوهر جون هم رسید و کلی در کنار همدیگه لاو ترکوندیم
بعد شوهر جون هم آماده شد![]()
گفت بریم خونه بابا اینا داداش کوچیکه هم میخواد با دوست دخترش با ما بیان بیرون البته یه لباس مرتب بپوش که چند تا عکس هم تو خونه بگیریم منم دوزاریم افتاد که حتما مامان اینا رو دعوت کرده خونه باباش خلاصه راه افتادیم و سرراه از بی بی برای همکارام که سفارش داده بودن یه کیک گرفتم و رفتیم خونه پدرشوهر جون که دیدم بله همه جمعند ![]()
![]()
همکارم که اسمش نسیمه و قبلا گفته بودم هم اتاقیمه به اتفاق برادرش و خانومش و کوچولوشون
یه دوست جون دیگم فرنوش و شوهرش محمد که توی ماه عسلمون که رفته بودیم آنتالیا باهاشون دوست شدیم البته از ما کوچیکترن اما خیلی گلند و قدیمی ترین و صمیمی ترین دوستم و شوهرش و پسر گلش و مامای و خواهری و شوهرش و بقیه همه بودند
منم که حسابی ذوق کرده بودم و انتظار هر چیزی رو داشتم غیر از این همه اش قیافه ام اینطوری بود
فقط چون لباسم خیلی برای مهمونی مناسب نبود حالم گرفته شد اما مهم نبود همه خودی بودن
حالا فکرش رو بکنید مادر شوهر جون هی میرفت تو کمدش از لباسهای قدیمیش مال وقتیکه لاغر بوده (چون کورتون میخوره بنده خدا خیلی چاق شده ) میاورد میداد به من اصرار که این رو بپوش برای عکس قشنگ میشه و خوشبختانه همشون بهم گشاد بود یعنی مادر شوهر جون اینقده منو چاق می بینه ![]()
خلاصه یه عالمه کادو های خوشمل خوشملم گرفتم و شوهر جون هم برام یه گوشی خریده بود که واقعا لازم داشتم و تا آخر شب دور هم بودیم و خیلی خوش گذشت 
از همه بهتر این بود که برادر کوچیکه و پدرشوهر جون تمام ظرفها رو شستن و خشک کردن حسابی حال وداد
البته شوهر جون شام از فارسی سفارش داده بود و دیگه زحمتش رو به گردن اونا ننداخته بود حسابی شرمندم کرده بود جای همگی شما خالی بازم شوهر جون تونست یکی از بهترین شبای زندگیمون رو بسازه
سه شنبه هم که به سختی بیدار شدیم و اومدیم سرکار اینجا هم یه جشن ۵ نفره کوچولو گرفتیم که اونا هم خیلی زحمت کشیده بودن و خجالتم دادن بعد هم که مسئله جابجایی اتاق ما پیش اومد حالم رو گرفت اما ناشکری نمی کنم موج مثبت می فرستم که اتاق خوبی باشه شما هم موج مثبت رو فراموش نکنید
دخمل خوبی بودما به همه سرزدم اما برای بعضی ها نتونستم کامنت بزارم ببخشید .
از راهنمایی همگی ممنون از اونایی که تولدم رو تبریک گفته بودن هم متشکرم انشاء اله همتون روزای خوب و خوشی رو پیش رو داشته باشید همتون رو دوست دارم
با اینکه میدونم شوهر جون اینجا رو نمی بینه اما میخوام براش بنویسم که
عزیز دلم بهترینم میدونم که همه تلاشت رو میکنی که من خوشحال و راضی باشم اما اینو بدون که با تو و در کنار تو بودن بهترین خاطره زندگی منه خیلی دوستت دارم و تولدت رو بهت تبریک میگم
امیدوارم سالهای سال زنده باشی و به همه آرزوهات برسی و من هم بتونم ذره ای از محبتهاتو جبران کنم ![]()
راستی جمعه خواهری اسباب کشی داره باید بریم کمکش تولد شوهر جون هم هست احتمالا پنجشنبه برگزارش میکنیم این فاصله کم بین تولدامون خیلی بده تا مزه کادوش رو احساس نکردی فوری باید براش کادو بخری
من که هنوز دارم فکر میکنم براش چی بخرم با اجازتون![]()
امیدوارم آخر هفته خوبی داشته باشید و به همگی خوش بگذره
تا بعد در پناه خدا
امروز دختر زرنگی شدم به همه دوست جونام سر زدم و برای بعضی هاشون کامنت گذاشتم اما فکر خیلی مشغوله اولا که فردا تفلدمه و مرخصی گرفتم ![]()
![]()
میخوام برم ریشه موهامو رنگ کنم و خوشمل کنم و شب دوتایی عشقولانه باشوهر جون بریم بیرون
البته اگر شوهر جون برامون خوابای جدید ندیده باشه آخه اون عاشق اینه که تو این مواقع آدم رو سورپرایز کنه یه دفعه دیدی همه رو دعوت کرد خونه یا بیرون
از قبل قرارمون این بوده که فردا بریم بیرون و پنجشنبه تولد جفتمون رو جشن بگیریم آخه تولد عشقم هم ۱۰اسفنده اما به نظرم رفتارش مشکوک میزنه ولی امیدوارم دوتایی بریم بیرون آخه من این مناسبتهای خاص رو دوست دارم دوتایی باشیم در کنار هم به قول شوهر جون لاو بترکونیم
باید دید چی پیش میاد
ولی این پست رو بیشتر گذاشتم تا ازدوست جونای خوبم راهنمایی بخوام
از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون شوهر جون از دیشب به طور جدی درخواست نی نی کرده
منم که گفته بودم میخوام اول خواهری نی نی بیاره حسابی شوکه شدم راستش رو بخواین با عرض پوزش موقع کوئیز (برگرفته از اصطلاحات نارسیس جون) خیلی ترسیدم که نکنه تقلب کنه این شوهر جون عزیزم البته باهاش صحبت کردم قبول کرده آدم خودرایی نیست اما میگه دلیل تو غیرمنطقیه با اینکه خیلی خواهری رو دوست داره اما میگه شاید اون حالا حالا نخواد نی نی دار بشه ما بایدزندگی خودمون رو داشته باشیم میدونم که حق بااونه اما بالاخره کوچیکی گفتن بزرگی گفتن
دوستان عزیز هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستم
میخوام نه شوهر جون دلش بشکنه چون خیلی سعی کرده منو از نظر روحی آماده کنه نه اینکه با حرفش مخالفت کنم که خاطره بدی از این موضوع برامون بمونه نه اینکه تا چند ماه آینده نی نی دار شم همینکه نی نی خواهری یک ساعت هم زودتر به دنیا بیاد بخدا من راضیم ترا خدا کمکم کنید لطفا پیشنهاد خوردن قرص نکنید چون به قدری حالم بد میشه که تابلو میشم منتظرم راهنمایتون هستم
اون روزي كه قرار بود شوهر جون با خانواده اش صحبت بكنه من دل تو دلم نبود شب ساعت 11 زنگ زد وديدم كه اصلا خوشحال نيست گفت كه فردا باهات صحبت ميكنم منو ميگي خيلي بهم برخورد پيش خودم گفتم يعني بعد از اين همه مدت حالا منو نميخوان مگه من چكار كردم در صورتيكه شوهر جون ميگفت مامان وباباش هميشه از من تعريف مي كنند و ميگند اين روشنك خيلي دختر خوبيه
و از اونجايي كه شوهر جون برعكس بيشتر آقايون كه ماماني هستند بابايه و ميدونستم كه باباش منو دوست داره چون چندبار بهم گفته بود تو مثل دخترم ميموني شصتم خبردار شد كه احتمالا مخالفت از طرف مامانش بوده خلاصه فردا صبح كه ديدمش برام تعريف كرد كه بله مامان شوهرجون گفتند من با اين دختر مشكلي ندارم ولي الان زوده فعلا بزار تا سال ديگه ببينيم چي ميشه برات زوده و هنوز هيچي نداري و از اين حرفها و شوهر جون هم عصباني شده بود و گفته بود بابا ما كه نميخوايم الان بريم سر خونه و زندگي خودمون من فقط ميخوام روشنك مطمئن باشه كه من ميخوامش براي هميشه خلاصه از اونجايي كه مادرشوهر جون مريضه و ناراحتي آرتوروماتيسم داره كل خانواده خيلي مراعات حالش رو ميكنند و باباي پدرشوهر جون هم فقط گفته بوده كه نظر من مثبته اما بايد ببينيم وقتش كي ميشه و اشاره كرده بوده به شوهر جون كه ادامه نده اونم كه خيلي حالش گرفته شده بود
ميگفت اگر اونا نيومدن من خودم ميام كه منم گفتم آره حتما منم قبول كردم حتي اگه شده 10 سال صبر كنم بايد بيان خواستگاري بعد زنت بشم بالاخره منم واسه خودم يه غروري دارم ديگه درسته كه توي دعواها هميشه من كوتاه ميام اما اينجا كوتاه نيومدم و گفتم عيب نداره ما فقط عيد امسال رو از دست ميديم اما راستش رو بخواين خيلي ناراحت بودم خون خونم رو ميخورد چون نزديك محرم هم بود ما فقط بهمن ماه رو وقت داشتيم تا اگر بخوايم مراسمي بگيريم خلاصه ما نااميد شديم و به مدت يك هفته بي جهت به پروپاي همديگه مي پريديم ميدونم كه مادر شوهر جون قصد بدي نداشت ولي خيلي حرصم گرفته بود اون خيلي علاقه داشت كه بچه هاش پيشش بمونن و همون فكرايي كه گفتم كه دوست داره پسراش همه چي داشته باشند بعد ازدواج كنند و اينا ديگه تازه برادر بزرگه شوهر جون هم بدون اجازه خانواده اش ازدواج كرده بازم اين مامي شوهرجونه عبرتش نشده ها بعد يك هفته ۲۰ ديماه بود كه شوهر جون زنگ زد گفت ميام دنبالت اومد و باهم يه دور زديم بعد گفت يه خبرخوب گفتم چي گفت بابام استخاره كرده (پدرشوهرم خيلي به استخاره اعتقاد داره ) خوب اومده بعدش اومده خونه و به من گفته كي ميخواي بريم خواستگاري بعد هم كه مامانش اعتراض كرده باهاش صحبت كرده كه خدا كمكشون ميكنه و از اين حرفا و اونم به شرط اينكه هم خونشون رو رنگ كنند هم اينكه مبل ها رو عوض كنن قبول ميكنه
ميخواستم به روي خودم نيارم ولي توي پوست خودم نمي گنجيدم و خيلي خوشحال شدم همون موقع شوهر جون بهم گفت روشن گفتم جانم گفت چون دوست ندارم كه توي مراسم خواستگاري راجع به مهريه بحث بشه همين الان بگو چند تا سكه ميخواي كه منم به بابام بگم و تمومش كنم و من كه هميشه دوست داشت مهرم مثل صميمي ترين دوستم ۱ دونه به نيت خداي يگانه باشه فوري گفتم ۱دونه سكه شوهر جون كه اون موقع اينجوري شده بود
گفت نه نميشه گفتم ميشه خوبم ميشه و خلاصه بعد از بحث هاي فراوان قرار شد مهر من ۱۴ عدد سكه باشه غافل از اينكه اين توافق ما چه اشوبي به پا ميكنه
از اون روز خانواده شوهر جون به تكاپو افتادند براي رنگ كردن خونشون و خريد مبل البته براي خريد مبل مادر شوهر جون من رو هم همراه خودش برد وبه جاي يك دست دو دست مبل و ميز ناهار خوري خريد و در واقع كل خونه رو تغيير داد
منم كه به مامانم گفتم كه چي شده و مهريه ام رو هم بهش گفتم اون نظري نداشت گفت عزيزم هر جور خودت صلاح ميدوني با شناختي كه من از شوهر جون پيدا كردم پسر خيلي خوبيه اميدوارم خوشبخت بشيد وقرار شد بريم خونه عمه ام كه بگيم براي روز خواستگاري بيان خونه ما آخه دايیم تهران نيست و مامان و باباي خدابيامرزم بچه هاي بزرگ خانواده بودند ماهم خواستيم شوهر عمه ام بياد كه مرد بسيار محترميه و ما هم اصلا مرد نداشتيم بماند روزيكه رفتيم خونه عمه ام همه به جاي اينكه بخندند فقط گريه كردند ميدونيد ديگه جاي خالي عزيزان آدم اين جور موقع ها خيلي به چشم مياد
بعد از اتمام رنگ كردن منزل و خريد مبل برای روز ۱۲بهمن ماه قرار گذاشتیم که بیایند خواستگاری البته من و شوهر جون خودمون همه برنامه ها را ردیف کرده بودیم حتی روز نامزدی هم مشخص کرده بودیم و چون خانواده ها هم همدیگر رو می شناختند مراسم خواستگاری ما همون بله برون هم بود .
روز قبل از خواستگاری به مامی گفتم به عمه اینها جریان مهر رو بگو که فردا میان زیاد شوکه نشن اونم زنگ زد و بهشون گفت و اونا خیلی ناراحت و متعجب شدند
حق هم داشتند چون شوهر جون رو نمی شناختند و در حال حاضر مهر توی جامعه ما خیلی مساله حیاتی شده البته از نظر خانواده ها و چشم و همچشمی البته من به هیچ کس بی احترامی نمیکنم چون این مساله خیلی شخصیه و به عقیده شخص بستگی داره شاید من هم سالهای بعد پشیمان شدم وای نه خدا نکنه![]()
روز ۱۰ بهمن هم به اتفاق مادرشوهر جون رفتیم تا نشونم برام بخرند البته شوهر جون اصرار داشت که من برم تا با سلیقه خودم بخرم رفتیم پاساژ قائم و یک انگشتر دو تایی که من دوست داشتم خریدیم که یکیش ماته یکیش براق و یک قواره پارچه سفید رنگ تمام این مدت رابطه من و مادرشوهر جون خیلی رسمی بود مثل قبل انگار نه انگار که میخواد اتفاقی بیفته
از صبح روز ۱۲ بهمن من دل توی دلم نبود و شاید ده دست لباس عوض کردم و آخر سر یک بلوز وشلوار قهوه ای که شوهر جون همیشه میگه رنگش خیلی بهت میاد پوشیدم و منتظر آمدن مهمانها شدیم خواهر و شوهر خواهرجون هم اومده بودند که دیدم ساعت ۶ عمه و شوهرش و عمه بزرگم آمدند و شروع کردند به نصیحت من که نباید این تعداد سکه رو قبول کنی و هی دلیل و برهان آوردند که درست نیست و بعدا پشیمون میشی و اگر پس فردا برای داداش کوچیکه زن بگیرن بیشتر مهرش کنند سرخورده میشی
واز این حرفها که خلاصه اشک مارو درآورند چون از اونجایی که مامی من دهن بین تشریف دارند فوری گفت که آره حق با ایناست و باید مهرت بیشتر بشه البته اون بنده خدا هم پیش خودش فکر کرده بود فردا روزی اگر اتفاقی بیفته همه از چشم اون می بینند و ..
خلاصه سرتون رو در نیارم من رفتم به شوهر جون زنگ زدم و گفتم هر چی گفتند تو رو حرف خودت بمون من اینو میخوام و کسی نباید برای من تصمیم بگیره
البته اینم گفته باشم حالا جوونهای که میخوان ازدواج کنن براشون بدآموزی نباشه من شوهر جون رو خیلی خوب میشناختم و غیر از اون هم اصلا اعتقادی به مهر ندارم چون اصلا حرف اطرافیان برام اهمیتی نداره و خوشبختی رو وابسته به این چیزها نمیدونم ولی هر کسی هم جنبه این رو نداره که اینکار رو براش بکنی .
بالاخره زنگ در خونه ما زده شد و من با چشمهای قرمز و پف کرده از گریه پذیرای مهمونها شدم و خودم هم مثل مهمون نشستم و خواهرم چای و اینا رو آورد
قربونش برم شوهر جون بایک دست کت و شلوار خوشگل مثل ماه شده بود
و به اتفاق پدرشوهر و مادر شوهر جون و برادرکوچیکه و بزرگه و پدر بزرگ خدابیامرزش که پارسال عمرش رو داد به شما که خدا روحش رو شاد کنه خیلی مرد نازنین و سرزنده ای بود اومده بودند . بعد از تعارفات معمول حرفها شروع شد و بعد از کلی کش و قوس شوهر جون گفت ما ۱۴ عددسکه توافق کردیم که به خانواده عمه ام خیلی برخورد و بعدا گفتند ما اصلا نباید میومدیم توی همون مجلس پدرشوهر جون مرتب دم گوش شوهر جون میگفت نمیشه که باید زیادش کرد این یک رسمه اشکالی نداره و شوهر جون هم منو نگاه میکردو میگفت نه که نه فقط همونی که گفتم خلاصه خانواده ماهمه ناراحت و عصبانی و اون بیچاره ها هم معضب که چی بگن البته فقط پدرشوهر جون صحبت میکرد و گفت روشنک برای من خیلی ارزش داره و من مثل بچه خودم دوستش دارم و پسر خودم هم می شناسم و میدونم که این دو تا با هم خوشبخت میشن و شروع کرد از من و شوهر جون تعریف کردن و غائله رو ختم کرد البته خودش یک سفر حج واجب رو هم به مهر ما اضافه کرد بعد دیگه شوهرجون که اون انگشتر رو داده بود گل فروشی توی یک طلق خوشگل گل تزئین کرده بودند برام آورد و البته با دلخوری همه دستم کرد و پارچه رو هم دادند شیرینی هم چرخوندیم اما دهن هیچ کس جز من و شوهر جون شیرین نشد.
بعد از رفتن اونها عمه و شوهر عمه ام با دلخوری رفتند و مامی هم با من قهر بود و من تا دو روز قبل از نامزدی موس موس کردم تا بالاخره بامن آشتی کرد فرداش رفتیم با خواهری غذا و میز و صندلی سفارش دادیم به حاجی فارسی که توی دولته و خیلی غذاهاش عالیه اگر گذرتون افتاد بهش سربزنید و قرار شد مراسم نامزدی خونه دوست مامی باشه که بزرگتر از خونه ما باشه
دیگه خلاصه میکنم که مراسم نامزدی ما روز ۱۹ بهمن ماه سال ۸۲ به خوبی و خوشی برگزار شد و از اون روز تا همین الان من و مادرشوهر جون رابطه خیلی خوبی داریم و اگر حمل بر تعریف از خود نباشه همه من رو بهترین عروس فامیل میدونند مخصوصا بخاطر مهریه کمم
ناگفته نمونه که یک روز قبل از نامزدی با یک جعبه شیرینی و بیخبر رفتیم خونه عمه ام و از دل اونها هم درآوردیم و شوهر جون مهربون ازشون معذرت خواهی کرد که اون روز باهاشون تند صحبت کرده بوده آخه عمه و شوهر عمه ام خیلی به گردن ما حق دارند و من کلا دوست ندارم کسی از دست ما ناراحت باشه تازه همین چند ماه پیش عمه ام بهم گفت ما همیشه از اینکه روز خواستگاری اون صحبتها رو کردیم ناراحتیم وقتی می بینیم که هم شوهر جون هم خانواده اش اینقدر خوبند تو انتخاب درستی کرده بودی و منم بهش گفتم نه عمه جون این باعث شد اونا بفهمن که این خواست من بوده نه اینکه خانواده هم براشون هیچی مهم نبود که من چه جوری ازدواج کنم این علاقه شما رو میرسونه و کلی احساس دروکردیم
بعد از نامزدی اون سال عید به اتفاق خانواده ها رفتیم همدان و کرمانشاه بعد هم شمال و خیلی خوش گذشت و هر چی میگذره عشق و علاقه ما به هم بیشتر و بیشتر میشه و لطف خدا هم شامل حالمون شد چون هم شوهر جون کار بهتری پیدا کرد هم من محل کارم رو عوض کردم و یک جای بهتر با حقوق بالاتر مشغول به کار شدم و در تاریخ ۳۱ فرودین ۸۴ عقد کردیم تا بتونیم وامامون رو بگیریم و ۲۳ شهریور ماه ۸۴ نیز زندگی مشترکمون رو زیر یک سقف شروع کردیم توی این مدت خیلی اتفاقات خوب و بدی افتاد و ما رو پخته تر کرد و تجربیاتمون رو بیشتر کرد روز عروسیمون تا الان برای ما بهترین روز زندگیمون بوده و هیچوقت از خاطرم پاک نمیشه شوهر جون برام سنگ تموم گذاشت چون من فقط ازش خواسته بودم یک عروسی خوب برام بگیره دیگه هیچ چیزیش برام مهم نبود نه خریدای سر عقدم و نه هیچ چیز دیگه ای و عروسی ما توی یک باغ بزرگ توی کرج با یک ارکستر توپ و باحال با بهترین پذیرایی برگزار شد که بعد از گذشت دو سال و نیم هنوز هم کل فامیلها میگن عروسی شما یه چیز دیگه بود البته ارکسترمون واقعا ترکوند![]()
البته من یک ماه قبل از عروسیمون خیلی عذاب کشیدم چون میدونستم وقتی من برم مامی خیلی تنها میشه و حسابی حالم گرفته بود اونهم خیلی ناراحت بود اما خودش رو سرگرم میکرد با چیدن وسایل من که خودش فقط یکبار اونم برای رفتن به بازار و خرید چینی و ... با من اومد میگفت خودت میخوای استفاده بکنی من بیام چیکار من بهت پول میدم هر چی میخوای بخر من و شوهر جون تمام وسایلمون رو دو تایی وبا سلیقه همدیگه خریدیم حتی خریدای عروسیمون هم تنهایی انجام دادیم و مامی فقط میگفت خیلی قشنگه وبرامون دعای خیر میکرد منم سعی میکردم ناراحتیم رو نشون ندم اما یک روز پشت تلفن بغضم ترکید و براش کلی گریه کردم اونم همینطور اما باز هم که از سرکار رفتم خونه انگار نه انگار به روی خودش نیاورد فقط به خواهری گفته بود امروز روشنک جیگرم رو آتیش زد بخاطر همین من از اون روز به بعد فقط گفتم و خندیدم تا شب عروسی که موقع خداحافظی همه میدونم که اشکشون درمیاد .
اگر بتونم یکی از عکسای عروسیم رو بعدا براتون میذارم .
تا الان هم که به لطف و خواست خدا و دعای خیر بزرگترها من وشوهر جون زندگی خوبی داریم دعوامیکنیم قهر میکنیم دلخور میشیم اما زود تموم میشه ما به این نتیجه رسیدیم که توی این دنیایی که معلوم نیست یک دقیقه دیگه چه اتفاقی میفته فقط باید خوب بود و خوبی کرد و از باهم بودن لذت برد تا بعدها احساس پشیمانی نکنیم . البته شوهر جون با اینکه خیلی خیلی مهربونه و هر کاری ازدستش بیاد برای همه انجام میده که بعضی موقع ها منو عصبانی میکنه ولی توی دعواها همیشه من آشتی میکنم یه موقع هایی اون اینم برمیگرده به همون بزرگواری و گذشت خانمها![]()
دوران نامزدی و عقد و ازدواج رو خیلی کوتاه کردم چون میخوام در حال زندگی کنم اینایی هم که نوشتم فقط یک مرور خاطرات خوش بود.
تا بعد در پناه خدا