سلام سلام من اومدم
الان از تلفن صحبت کردن همکارم استفاده نموده و مشغول نوشتن شدم
راستش میخوام داستان آشنایی رو خلاصه کنم چون توی سه و سال و نیم دوستیمون خیلی مسائل پیش اومده که اگه بخوام همه رو بنویسم خودش یک وبلاگ مخصوص میخواد![]()
دوران دانشگاه شوهر جون برای من به سختی گذشت البته برای خودش خیلی سخت تر بود مخصوصا رفت و آمدش که طولانی وسخت بود از اون موقع از جمعه ها که بدم میومد اما دیگه نفرت پیدا کردم اخه شوهر جون که میومد همیشه جمعه عصری برمیگشت فکرش رو بکنید چه غمی به دل آدم میشینه عصر جمعه دلگیر تو هم مجبور باشی از عزیزت دور باشی البته روزی سه یا چهار بار صحبت میکردیم و اون چند سال هر دوره پول تلفن خونه ما سربه فلک میکشید و صدای اعتراض مامان بالا میرفت
شوهر جون از هر فرصتی استفاده میکرد که بیادتهران موقعی که ترمش تموم میشد میومد تهران برای ثبت نامش چهارشنبه عصری میرفت یاسوج پنجشنبه ثبت نام میکرد دوباره عصری بر میگشت که فرصت بیشتری برای با هم بودن داشته باشیم من و شوهر جونم همه جا با هم بودیم تمام جاهای قشنگ تهران و اطرافش رو باهم گشتیم و از نقطه نقطه این شهر خاطره داریم تمام فیلمهایی که اکران بود وقتی که میومد با هم میرفتیم تمام رستورانها رو امتحان میکردیم و حسابی چاق میشدیم
دیگه هم خانواده اون کاملا من رو میشناختن هم خانواده من و تقریبا همه ما رو نامزد میدونستند یکی از روزهایی هم که تهران بود اومد دانشگاه دنبالم و توی ماشین گفت عزیزم چشماتو ببند هر وقت گفتم باز کن منم که چشمهام رو باز کردم دیدم یک حلقه رینگی ساده روبروم نمیدونید چه حالی داشتم گفت فعلا اینو بگیر تا بدونی که همیشه مال منی
برای تمام مناسبتها از جمله تولد روز آشناییمون ولنتاین روز زن و .. هر چیزی که فکر کنید خودش رومیرسوند تهران و همیشه یک سورپرایز برام داشت که منو به وجد بیاره
با همین کاراش بود که منو گول زد دیگه ![]()
من عیدها میرفتم خونشون دیدن پدر و مادرش البته مامانش همیشه میگفت من تا شوهر جون ۴۰ سالش نشه براش زن نمیگیرم
ولی هر مهمونی که داشتن منو دعوت می کرد البته من اکثر موقع ها از زیرش در میرفتم اینم بگم مادر شوهر جون خیلی زن آروم و خوبیه ولی خوب دیگه اون موقع میخواسته یکوقت من فکرو خیالی نکنم و توهم ورم نداره
البته نظرش در مورد ازدواج درست بود میگفت بچه های من هر وقت خونه و ماشین خریدند اونوقت ازدواج کنند چرا دختر مردم رو بیارن عذاب بدن.
تنها چیزی که توی رابطمون منو خیلی اذیت میکرد حساس بودن شوهر جون بود چون توی مدتی که نبود توقع داشت من تمام کارهام رو مو به مو براش توضیح بدم و روی این موضوع که با کی میرم و کجا میرم کلید کرده بود اساسی الان اصلا اینجوری نیستا اون موقع روح خبیث در روحش رخنه کرده بود
منم با دلش راه میومدم چون دور بود و همیشه دلتنگ هر چی میگفت مثل دخملهای گل به حرفش گوش میکردم
ولی خوب خیلی اذیت میشدم خیلی جاها با مامی نمیرفتم تا ناراحت نشه
همه این روزها خوب یا بد گذشت و دانشگاه من هم تموم شد و خانم همسایمون توی محل کار خودش برام یک کار پاره وقت پیدا کرد تا برم و سرم گرم بشه یه شرکت خصوصی که البته ربطی به رشته ام نداشت اما محیط خیلی خوبی داشت همه دخترهای جوون بودند همسن و سال خودم از اول سال ۸۲ باهام قرارداد بستند و رسما شدم کارمند تمام وقت شرکت و شوهر جون هم که دیگه آخرهای درسش بود شروع کرد به اینکه به همکارات بگو من نامزدتم
ولی مگه میشد همه میدونستند که ما با هم دوستیم نمیشد که دروغ بگم اما چون خانواده ها خبر داشتند همکارام هم میدونستند که رابطه ما از یه دوستی ساده فراتره و اون حلقه هم همیشه دستم بود حتی الان هم سرکار از اون استفاده میکنم و وابستگی خاصی بهش دارم
سرتون رو درد نیارم تیرماه سال ۸۲ درس شوهر جون تموم شد و به سلامتی برگشت تهران یک جشن دو نفری گرفتیم و خیلی بهمون خوش گذشت تا چند روز حالمون خوب بود اما حالا یه مشکل جدید بود اونم اینکه شوهر جونم بیکار بود
البته خیلی وقت بود که به همه سپرده بودیم براش کار پیداکنن ولی خبری نبود دیگه دست به دعا شدیم
و توی همون روزا یکی از دوستای هم مدرسه ایش که هم محلی هم بودند که خدا خیرش بده زنگ زده بود و شوهر جون رو معرفی کرد به یک آقایی که به صورت پیمانکاری یک پروژه توی ایران خودرو برداشته بود و شوهر جون هم مشغول شد ما هم خوشحال
از اونجایی که من دیگه خسته شده بودم و مامانم گیرداده بود که شما میخواین چیکار کنید و توی این مدت از شانس من مرتب برام خواستگار پیدا میشد حالا میدونم اگر شوهر جون نبود یک نفرم در خونمون رو نمیزدا
به شوهر جون گفتم برنامه آینده ات چیه؟ اونم گفت عزیزم هر برنامه ای باشه برای هردومونه و بعد از صحبتهای فراوان قرار شد که با خانواده اش صحبت کنه و نظرشون رو بپرسه من فقط میخواستم این مساله رسمی بشه و فامیلها هم بدونند چون ما هر سال عید مکافات داشتیم که چطوری دوری همدیگه رو تحمل کنیم و ما هم به اتفاق خانواده همیشه مسافرت میرفتیم و شوهر جون میموندخونه و تنها میشد و اصلا این شرایط رو دوست نداشت و چون اون موقع که صحبت خواستگاری و اینا بود دیماه بود و نزدیک عید شوهر جون گفت هر جور شده ما باید امسال عید با هم باشیم ورفت که این موضوع رو با خانواده اش مطرح کند.
رئیسم صدام کرده باید برم ببینم چه خوابی برام دیده
نظرات دوستان رو که خوندم فهمیدم که مادر شوهرم تک نیست راستی دنیا جون مادر شوهرت خیلی باحاله که چهار ماه گذشته اون حرف رو زده
اگر جای مادر شوهر خواهر من بود چی میگفت که بعد از ۱۰ سال تازه تصمیم گرفته بچه دار بشه
بالاخره امروز وقت شد که بنویسم میدونید به این همکارم که دوستم هم هست که گفتم مارو شام دعوت کرده بود نگفتم که وبلاگ باز شدم وقتی که تایپ میکنم گیر میده چیکار میکنی منم مجبور شدم الکی بگم دارم با خواهری چت میکنم بخاطر همین از این به بعد باید منتظر شم بره یا نباشه تا بتونم راحت تایپ کنم. میدونید که اینجوری که چشم تو چشمیم روم نمیشه همه حرفها رو بنویسم اونم بخونه .
داستان آشنایی ما بر میگرده به سال ۷۹
تیرماه سال ۷۹ من که تعطیلات دانشگاهیم بود و ترم تابستان واحد برنداشته بودم به دعوت خاله کوچیکه که مشهد زندگی میکنه رفتم مشهد البته نذر هم داشتم چون قبلش شوهر خواهر عزیزم به یک بیماری بد دچار شده بود که خوشبختانه بعد از گذشت روزها و شبهای وحشتناک به لطف خدا سلامتیش رو به دست آورد.
۱۰ روزی مشهد بودم و از اونجایی که خاله کوچیکه خیلی با محبته و شوخ و اون موقع هم دختر کوچیکش فقط ۵/۱ سال داشت و حسابی شیرین زبون به من حسابی خوش گذشت بعد از زیارت امام رضا و برگشتن به تهران از طرف خیریه ای که به صورت افتخاری عضوش بودم بهم زنگ زدند که یک نمایشگاه داریم به مدت ۱ ماه در مجتمع پایتخت که البته اون موقع اکثر مغازه هاش خالی بود و اونها با قیمت پایین مغازه ها رو اجاره کرده بودند و به مشاغل مختلف با قیمت بالاتر کرایه می دادند به نفع خانواده های بی سرپرست و برای نظارت و سرپرستی اونجا چند نفر رو میخواستند که وقتهای آزادشون رو برند و بهشون کمک کنند بعد از جلسه ای که برگزار شد قرار شد من هفته ای ۲ روز از اول مرداد ماه برم مجتمع پایتخت و کمک کنم که البته بخاطر بدقولی بعضی ها مجبور شدم هفته ای ۴روز برم
اکثر مغازه ها رو جوانها کرایه کرده بودند و کارهای هنری، کیف و کفش و لباس و .... ریخته بودند که راستش متاسفانه زیاد هم سود نداشت چون همونطوری که گفتم اون موقع مجتمع پایتخت خیلی شناخته شده نبود و ازاونجایی که این خیریه غیرانتفاعی بود و بودجه اش محدود تبلیغات گسترده انجام نداده بودند .
از اولین روزی که رفتم متوجه شدم که دو نفر از اون جوونها که کیف می فروختند توجه خاصی به من دارند تا اینکه روز سومی بود که می رفتم موقع برگشتن به خونه دم در مجتمع یکی از اون جوونها که الان شوهر جونه اومد و به من شماره تلفنش رو داد که خودش قسم میخوره که اولین شماره ای بوده که به یک دختر داده
البته شایان ذکره که منظورش این نیست که تا بحال با هیچ دختری صحبت هم نکرده بوده بلکه منظورش اینه که همیشه دخترخانمها به ایشون شماره می دادند
خلاصه من رفتم خونه و تا سه روز بهش زنگ نزدم و بعد از اینک چند بار منو دید و گفت چرا زنگ نمیزنی بهش زنگ زدم آخه راستش رو بخواین ازش خوشم اومده بود
چون خیلی سنگین و جدی بود
وقتی شب تلفنی باهاش صحبت کردم فوری برای فردا ناهار قرار گذاشت و خداحافظی کردیم . فرداش جلوی پایتخت قرار داشتیم اومد دنبالم و به اتفاق رفتیم رستوران پونه روبروی پارک قیطریه(هنوز هم هر سال ۸ مرداد ماه به یاد اولین دیدارمیریم پایتخت بعد هم رستوران پونه) از اونجایی که من زیاد اهل غذاخوردن نیستم از پیتزایی که سفارش داده بودم فقط دو تکه خوردم و بقیه اش موند و شوهر جونم که بمیرم براش الهی فکر کرده بود من کلاس گذاشتم اونم از خجالتش نصف پیتزاش رو نخورد و بعدا برام تعریف کرد که چقدر دلش میخواسته همه غذای خودش و غذای من رو بخوره ولی روش نشده حیوونی من
ببین چقدر تو دلش ناسزا نثارم کرده
خلاصه بعد از اون دیدار بیشتر با هم آشنا شدیم از خودمون وخانواده هامون گفتیم و من فهمیدم که شوهر جون متولد ۱۳۵۵ و هم ماه تولد من یعنی اسفندی است که جای بسی خوشحالی داشت آخه اسفندی ها خیلی آدمای توپ و مهربون و باحال و ... هستند
در ضمن برام تعریف کرد که چون دانشگاه قبول نشده رفته سربازی و ماه گذشته یعنی تیرماه سربازیش تموم شده و من تازه متوجه شدم که چرا موهاش کوتاه کوتاه بوده .
تا آخر نمایشگاه ما تقریبا هر روز همدیگر رو میدیدم و با هم تلفنی صحبت میکردیم اون به قدری مهربون بود که من روز به روز بیشتر شیفته اش میشدم در ضمن مامی هم در جریان بود .
شوهر جون از جلسه دومی که همدیگه رو دیدیم گفت که من قصد ازدواج دارم و اگر دختر مورد علاقه ام رو پیدا کنم ازدواج میکنم البته الان که فکر میکنم میفهمم خیلی چاخان کرده ها بهش نگید
چون اصلا شرایط ازدواج رو نداشت
بعد از پایان نمایشگاه که شوهر جون و برادر کوچیکه کیفهای تولید برادر بزرگه رو میفروختند و با عرض شرمندگی نه تنها سود نکردند بلکه کرایه مغازه رو هم از جیبشون دادند و برای اینک ضایع نشه همیشه میگه عزیزم بهترین سودی که بردم تو بودی که خدا نصیبم کرد![]()
این دیدارها و تلفنهای ما به مقدار زیاد ادامه داشت و در عرض دو ماه به قدری به هم نزدیک شده بودیم که طاقت یک لحظه دوری هم رو نداشتیم
تااینک اواخر شهریور ماه یکدفعه تلفن زد و گفت که برای انجام کاراداری باید به اتفاق مادرشون برند کرمانشاه آخه اصلیت شوهر جون کرمانشاهیه و من با دلی پر از درد بدرقه اش کردم و دلم بدجوری شور میزد که چه اتفاقی افتاده چون قبل از رفتنش که برای دیدنم اومده بود خیلی آشفته بود بله آقا رفتند و برگشتند و به دیدن من اومد و بعد از کلی مقدمه چینی گفت روشی جونم یک خبر بد و یک خبر خوب برات دارم منم گفتم ترا خدا زود هر کدوم رو میخوای بگو و برام تعریف کرد که به سلامتی دانشگاه قبول شده البته نه کرمانشاه بلکه یاسوج و به خاطر این به من نگفته که ناراحت نشم و رفته ثبت نام کرده و برگشته و اینگونه بود که شوهر جون از سال ۱۳۷۹ دانشجوی رشته عمران شدند البته در شهر یاسوج که به مدت ۱۴ ساعت از تهران فاصله داره و باید از اول مهر در کلاسهاش حضور پیدا کنه و من که شوکه شده بودم نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت فقط به این فکر میکردم که دوباره من تنها میشم و خدا میدونه توی این مدت چه اتفاقاتی که نمیوفته آخه شانس من بوده شوهر جون ۴ سال کنکور داده بود و تهران قبول نمیشده اما امسال که رشته مورد علاقه اش قبول شده بود اونم یاسوج دیگه کل خانواده گفته بودند برو این شانس هم از دست میدی و از اونجایی که من هم دانشجو بود( من روانشناسی خوندم)تشویقش کردم که اره کار خوبی کردی و برای آینده ات هم بهتره ولی اون نگران من بود چون براش از دلتنگیهام گفته بودم و توی این مدت کم با روحیاتم آشنا شده بود.
برای اینکه بهش بفهمونم که خوشحالم و راهی که رفته درست بود به مناسبت قبولی در دانشگاه براش یک عطر دیویدوف خریدم و یک جشن دو نفره گرفتیم اما ته دل هر دومون یه غمی بود که به زبون نمی آوردیم . به اتفاق هم تمام وسایلی رو که لازم داشت خریدیم و سعی کردیم روزهای باقیمونده تا رفتنش رو خوش بگذرونیم با هم سینما می رفتیم مراکز خرید پارک و پیاده روی می کردیم و کوه می رفتیم خلاصه هر روز با هم بودیم.تا اینکه لحظه سخت جدایی رسید من به اتفاق برادر کوچیکه و برادر بزرگه که هر دو از آشنایی ما با خبر بودند رفتیم ترمینال جنوب نمیدونم رفتید یا نه اما خیلی جای بدیه و به شدت دلگیر و خیلی هم دور بود کلی براش تو راهی خریدم که بخوره و به خودش برسه با یک کارت و یک نامه که توش نوشته بودم که چقدر دوستش دارم و رفتنش برام سخته و اینکه به امید دیدنش این روزها رو طی میکنم اون هم یک کارت بهم داد با یک نوشته که خیلی عاشقانه بود هر چند که زیاد اهل نوشتن نیست و میدونم که نوشتنش چقدر براش سخت بوده ولی برای من اندازه یک گنج ارزش داشت شاید هیچ کس باور نکنه عشق دوماهه ما به این بزرگی شده باشه اما شده بود ساعت ۴ بعد ازظهر روز جمعه رفت و من چقدر خودم رو کنترل کردم که گریه نکنم اما همینکه رسیدم خونه توی حیاط یه دل سیر اشک ریختم و خودم رو خالی کردم اون شب تا صبح نخوابیدم همه اش نگران بودم اون موقع هم که موبایل نداشت و باید منتظر میشدم تا بهم زنگ بزنه ساعت ۸ صبح زنگ زد صداش در نمیومد الهی قربونش برم گفت که تا خونه پیدا کنه میره خوابگاه اما فقط دو روز اونجا موند چون شوهر جون به شدت تمیز هستند وبه قول مامی که بهش میگه آقای پاکیزه و خوابگاه هم ظاهرا به شدت کثیف بود با ۳ نفر جمع شدند و یک خونه کرایه کردند.
الان دیگه باید آماده بشم برم خونه بقیه اش رو فردا می نویسم
تا بعد در پناه خدا
چهارشنبه بعد از اینکه رفتیم مسجد با اصرار همسر و خواهر اون مرحوم رفتیم خونه شان و یک مراسم دعا بود من دوست نداشتم برم ولی از اونجایی که مادر شوهر جون همیشه دوست داره بره و به ما هم اصرار کرد بریم در ضمن فعلا چون ما ماشین نداریم و ماشین پدر شوهر جون دستمونه مجبور بودیم باهاشون بمونیم و برسونیمشون منزل خلاصه اینکه اون شب هیچ کدوم از سریالها رو ندیدم ![]()
پنجشنبه هم کل خونه رو تمیز کردم چون من فقط پنجشنبه ها میتونم که جارو کنم و حسابی تمیزی کنم وسط هفته ها فقط گردگیری می کنم و بعد از اینکه دوش گرفتم و همه سریالهای دیشب رو دیدم ، شوهر جون اومد خونه و(با معذرت فراوان از نارسیس عزیزم) برای ولنتاین خارجی ها
برام یه عطر خریده بود با یک عالمه شکلات که منو چاق کنه میدونم از بدجنسیشه چون من که اصلا اهل خوردن این جور چیزها نیستم
البته شوهر جون چون عاشق کادو خریدنه از هر فرصتی استفاده می کنه و الا ولنتاین و سپندامزدا و .... براش فرقی نمی کنه -خلاصه شب همکارم که باهم توی یک اتاق هستیم و باهم رفت و آمد داریم به مناسبت اینکه ماشین خریده بودند مارو شام دعوت کرده بودند رستوران شیان جاتون خالی خیلی خوش گذشت و از اونجایی که برادرش به همراه خانم و دختر ۶ ماهشون هم بودند من و شوهر جون یه دل حسابی از عزای بچه بازی درآوردیم ماشاء اله خیلی بچه ناز و ساکتی بود. همونطور که گفته بودم شوهر جون عاشق بچه است و مرتب میگه من نی نی میخوام اما من میگم نه عزیزم زوده ![]()
یک نکته جالب بگم که فکر کنم مادر شوهر من از این لحاظ تک باشه چون مرتب به من گوشزد میکنه که نکنه بچه دار بشی الان خیلی زوده هیچوقت برای بچه دار شدن دیر نیست فعلا برای خودتون بچرخید و بگردید میخوای چیکار خودت رو درگیر کنی و شوهر جون هم بدجنسی میکنه یه روزایی بهش میگه خودت رو آماده کن ۸ ماه دیگه مامان بزرگ میشی و من می خندم بیچاره خیلی نگران میشه یه دفعه زنگ زده بود به شوهر جون گفته بود راستش رو بگو خبریه
وبرعکس اون پدر شوهر جون عاشق بچه اونم اگر دختر باشه بهتره البته هیچ وقت به من چیزی نمیگه که بچه دار شو یا نه فقط یک دفعه بهم گفت هر وقت خونه خریدید بچه دار شید ماهم که با اجازه همگی مردادماه یک خونه نقلی خریدیم و رفتیم توش داریم زندگی میکنیم اما کلی قسط و بدهی داریم
البته ناشکری نمی کنما همین که تونستیم توی این وضعیت این خونه رو بخریم شاکرم و از شوهر جون هم کمال تشکر رو دارم اما خوب میدونید خیلی از مامی و خواهری جون دور شدم ولی وقتی خیلی از دوستان و آشنایان رو می بینم که بعد از چندین سال زندگی هنوز نتونستند یک خونه بخرند واقعا ازخدا تشکر میکنم که ما رو کمک کرد البته هم خدا هم کمک پدر شوهر جون بود که تونستیم این خونه رو بخریم و چون یک خوابه است من بهانه دارم که فعلا بچه دار نشیم اما باید دید تا کی میتونم از زیرش شونه خالی کنم هر چند خودم هم خیلی دوست دارم ولی ۱- دوست دارم اول خواهری بچه دار بشه بعد من۲- یک مقداری از قسطهامون کم بشه تا در شرایط بهتری نی نی کوچولو رو بزرگ کنیم تا ببینیم خدا برامون چی صلاح میدونه البته میدونم که به امید خدا سال آینده این اتفاق میفته چون دیگه سنم هم برای بچه دارشدن بالا میره اما دعا کنید خواهری زودتر نی نی دار بشه تا من شرمنده اش نشم![]()
راستی یک خبر خوب
مامی عزیز برگشتند و من ندید بدید و بچه ننه فوری جمعه ناهار چتر رو خونش باز کردم و به اتفاق شوهر جون رفتیم اونجا تا عصری موندیم البته شام هم چون خیلی اصرار کرد موندیم تا تنهایی شام نخوره
خواهری عصر یک سر به ما زد آخه چون به سلامتی خونه خریدند البته پارسال ولی چون پولشون کم بود رهنش دادند و امسال که مستاجرشون رفت دارند یک تعمیراتی درونش انجام میدند تا اسفند بتونند اسباب کشی کنند سرشون خیلی شلوغه و مرتب در رفت و آمد هستند و از اونجایی که خواهری خیلی سخت پسنده و برای خرید هر چیزی خیلی میگرده هر روز باید توی خیابونهای شیراز و سهروردی ... پیداشون کرد . بعد از خوردن شام رفتیم خونه پدرشوهر جون چون ماشینشون دست شوهر جونه و جمعه ها لازم دارند ما چون خیلی کمرو هستیم پنجشنبه ماشین رو تحویل میدیم در عوضش ماشین برادر کوچیکه رو میگیرم و دوباره جمعه شب تعویض می کنیم خلاصه بعد از تعویض ماشین ها برگشتیم خونه و یک مقداری جمع و جور کردم و ساعت ۱۲ خوابیدیم صبح هم که زودتر از همیشه بیدار شدیم تا شوهر جون لباسها رو اتو کنه چون من از این کار نفرت دارم بعد هم به اتفاق از خونه بیرون اومدیم طبق معمول همیشه من سر ایستگاه ماشین های ونک پیاده شدم تا بیام سرکار خوشبختانه با اینکه خیلی ترافیک بود بدون تاخیر رسیدم و الان هم در خدمت وب هستم.
راستش امروز میخواستم داستان آشنایی با شوهر جون رو تعریف کنم اما به قدری از مسائل متفرقه نوشتم که دیگه میمونه به امید خدا برای فردا تا بتونم به دوستهام هم سر بزنم .
تا بعد در پناه خدا
روز عشاق رو به همه عاشقان تبریک میگم مهم نیست که چه روزی رو قبول دارید مهم اینه که همیشه عاشق باشید عاشق خدا عاشق عزیزانتون و همه خوبیها
راستی مامان درسا ویسنا عزیز مرسی که بهم سر زدی هر چی سرچ کردم نتونستم وبت رو پیدا کنم لطفا آدرست رو برام بزار ممنون
از اینجا هم به عشق همیشگی ام
و مامی جونم
و خواهری و همسرمهربونش تبریک میگم
برای همه دوستهای عزیزم هم روزهای سرشار از سلامتی، خوبی و خوشی آرزومندم امیدوارم آخر هفته خوبی داشته باشید.
راستی به من تازه وارد کمک کنید نمیتونم عکس بذارم لطفا راهنمایی کنید
تابعد در پناه خدا
وای نمیدونید چقدر خوشحال شدم که نوشین جون و مامان آرمین بهم سرزدند مرسی واقعا ممنون راستش میخواستم برم خونه وقتی نظراتشون رو خوندم ذوق مرگ شدم
گفتم فوری جوابشون رو بدم و تشکر آخه من ندید بدیدم دیگه راستی فیتیله فردا تعطیله نمیدونید چقدر خوبه که فردا میتونم بخوابم البته همه اونهایی که سرکار میرند مثل شیلا جون و .. حتما احساس من رو درک می کنند. پس بنده تا سه شنبه همه دوستان عزیز رو به خدا می سپارم تعطیلات خوش بگذره راستی راهپیمایی فراموش نشود![]()
می خوام یک مختصری در مورد خودم براتون بنویسم تا بیشتر با من و زندگیم آشنا بشید. من در اسفندماه سال ۵۷ بدنیا اومدم و یک خواهرم دارم که ۵ سال از خودم بزرگتره و خیلی ماهه اون سال ۷۶ ازدواج کرده ولی هنوز بچه دار نشده یعنی تازگی تصمیم گرفته که اقدام کنه البته درسته که دیر شده اما من که یکی از آرزوهای بزرگم دیدن بچه خواهرم است. شوهر خواهرم دکتره و پسر خوبیه و خدارا شکر زندگی خوبی دارند. پدر عزیزم متاسفانه در سال ۷۱ در حادثه تصادف از دنیا رفت و غم سنگینی بر دل ما گذاشت و مادر نازنینم در سن ۳۷ سالگی تنها و بی یاور شد و با زحمت فراوان من و خواهرم رو بزرگ کرد و در حال حاضر تنهاتر از قبل شده چون از وقتی که من هم ازدواج کردم تنها زندگی میکنه و این بزرگترین ناراحتی زندگی من است که همیشه در تمام لحظات به فکرش هستم چون میدونید که تنهایی از هر چیزی در این دنیا بدتر است مخصوصا تنهایی از نظر روحی که من و خواهرم مسلما نمیتونیم از اون نظر تنهایش رو جبران کنیم . از شوهر جونم بگم که واسه خودش گل پسریه البته نمیخوام خیلی رویایی حرف بزنم و بگم که ازهمه نظر عالیه و هیچ ایرادی نداره همونطوری که من هم ایردهایی دارم و همه انسانها بالاخره هم خوبی دارند و هم بدی تنها کسی که ایرادی نداره خود خداست خدای خوب و مهربون ولی اگر بخوام درصد بگیرم شوهر جون ۹۰ درصد اوکی است و خیلی اخلاقهای خوب داره که چند تا بدی کوچیکش رو جبران میکنه و به چشم نمیاد و البته یک خانواده مهربون و خوب که پدرش مثل پدر خودم میمونه و اون هم چون دختر نداره علاقه خاصی به من داره و یک مادر خوب و دو برادر که یکی از شوهر جون بزرگتره یکی کوچکتر که اولی ازدواج کرده اما متاسفانه به دلایلی خانمش با خانواده شوهرجون و ما روابط نداره که بعدا مفصلا براتون تعریف می کنم و برادر کوچیکش که آخر شیطونه و من خیلی دوستش دارم و اونم مثل برادر نداشته خودم میمونه و حالا برسیم به خودم: من از نظر اخلاقی که بخوام بگم خیلی دل نازکم و پابه پای فیلمهای غم دار و داستانهای غم انگیز اشک میریزم که این خیلی باعث میشه که اطرافیان مخصوصا شوهر جون بهم بخندند اما خوب چکار کنم دیگه رئوفم
وقتی هم که عصبانی میشم هی غر میزنم و باید حتما خودم را خالی کنم اما همینکه عصبانیتم کم میشه پشیمون میشم و طاقت یه لحظه قهر و ناراحتی بقیه رو ندارم مخصوصا با شوهر جون که دعوا میکنیم دلم میترکه اگه باهام حرف نزنه در ضمن عاشق بچه هام و رشته تحصیلیم هم روانشناسی کودک بوده البته از اون جایی که شوهر جون علاقه خاصی به بچه ها دارند دیگه به من مهلت ابراز علاقه رو نمیده و من سرخورده شدم
کلا من دختر نسبتا آرومی هستم و به بزرگترها خیلی احترام میذارم و برام عزیزند و تا جایی که بتونم دوست دارم همه رو خوشحال کنم و یه سری چیزهای دیگه که کم کم شاید خودتون درک کنید بقیه رو فردا می نویسم الان سرکارم هستم و باید بقیه کارهام رو انجام بدم تا بعد خداحافظ
من مدت کوتاهی است که با وبلاگ آشنا شدم و به خیلی ها به طور اتفاقی سرزدم و خاطراتشون رو خودندم و از تجربیاتشون استفاده کردم و خیلی مایل شدم که به جمع شماها بپیوندم راستش خیلی برام جذابه دلم میخواد هر روز صبح بشه بیام سرکار و به اونهایی که خاطراتشون رو خوندم سربزنم و میخواستم روز تولدم که ۶ اسفندماه است ثبت نام کنم اما نمیدونم چی شد که یک دفعه دیدم عضو شدم و تموم امیدوارم بتونم در اینجا دوستهای خوبی پیدا بکنم و با هم درددل کنیم بعدا میام راجع به خودم بیشتر می نویسم