سلام همگی خوبید
چهارشنبه که رفتم خونه تا شوهر جون بیاد همه وسایل اتاق خواب رو آوردم توی هال به غیر از تختمون وقتی که اومد دعوام کرد که چرا وسایل سنگین برمیداری ولی من همه رو کشیده بودم روی زمین سنگینیشون رو احساس نکردم
بعد اون تندی یه دوش گرفت و منم حاضر شدم رفتیم خونه خواهری عمه هم اونجا بود تا ساعت ۱۲ بودیم و برگشتیم
پنجشنبه هم ساعت ۱۰ کارگرها شروع به کار کردن تا ساعت ۳۰/۴ من بیچاره هم روی تنها قسمت خالی خونه نشسته بودم و یا مجله خوندم یا تلویزیون دیدم و غذا درست کردم اما شوهر جون برای کارگرها از بیرون ساندویچ گرفت و فقط خودمون غذا خوردیم تا ساعت ۷ هم خونه بودیم بعد رفتیم یه مقداری خرید کردیم بعد از سهروردی موکت خریدیم خدای من همه چی گرون شده ارزونترین موکت متری ۵۰۰۰ تومان بود بعد رفتیم خونه پدرشوهر جون ماشین رو عوض کردیم و برگشتیم خونه معلوم نیست تا کی باید به این وضع ادامه بدیم دیوار تخریب شد و گچش کردن حالا باید صبر کنیم تا خشک بشه بعد بتونه کاری و بعدش رنگ خدا به دادمون برسه خيلي جالبه چون پارسال اين موقع ها ما كه تازه همين خونمون رو خريده بوديم ومنتظر بوديم مستاجرش خالي كنه و تا اول مردادهم بايدخونه كه توش بوديم رو تحويل ميداديم و من از اول تير همه وسايلمون رو جمع كرده بوديم ودقيقا همين وضع آشفته و بهم ريخته رو داشتيم اگر بدونيد هر وقت ميرم خونه چقدر اعصابم بهم ميريزه كل وسايل به غير از آشپزخونه وسط هال مي باشد ولي ميدونم وقتي كه تميز بشه حسابي كيف ميكنم
جمعه هم از صبح بلند شديم رفتيم دستگيره در بخريم آخه درهاي حموم، دستشويي و اتاق خواب هم سفارش داديم برامون بسازند من به اين نتيجه رسيدم بيخود نيست خونه اينهمه گرون شده دستگيره هاي در بهريزان زير ۳۴۰۰۰ نبود ما كه سه تا معمولي خريديم ۱۰۰۰۰۰ تومان پول داديم و اومديم بعدش رفتيم يه رستوران به اسم دايي توي سپهسالار كه به همتون پيشنهاد ميكنم بريد اصلا جاي شيك و باكلاسي نيست ولي غذاهاش حرف نداره ماستاش كه ديگه نمونه تازه به جاي نوشابه براتون شربت عرق نعنا مياره خواهرجونم قبلا رفته بودن هي ميگفتن كه ما هم بريم اما تا جمعه پيش نيومده بود آخه فقط نهار ميده خلاصه بعد رفتيم خونه مامي جونم اونم تقريبا كارش تموم شده تا ساعت ۶ اونجا بوديم بعدش رفتيم خونه خواهري
كه يه سري وسيله ازش بگيريم بعد هم رفتيم خونه پدرشوهر جون ماشين رو عوض كرديم و اومديم خونمون يه سري لباس ريختم توي ماشين تا ساعت ۱۱ هم سريال يوسف پيامبر رو ديديم بعد از كلي عشقولانه و خنديدن به وضعيت خونه مثل كولي ها شديم لباس ها رو پهن كردم و خوابيديم
شنبه هم از صبح توي اداره يه سري داستان نسيم برام تعريف كرد از جاري جديدش و به اين نتيجه رسيديم كه بعضي ها با دست خودشون خودشون رو بدبخت ميكنن بعد هم همون رئيس كوچيكه بود كه خيلي اذيتمون ميكرد پيش من كلي گريه كرد و از زندگيش و شوهرش ناليد منم كه حساسسسس اومدم تو آسانسور كه برم اتاق خودم كلي گريه كردم
خيلي دلم براش سوخت هميشه ميدونستيم با شوهرش مشكل داره اما هيچ وقت رو نكرده بود ديدم خيلي كمبود توي زندگيش هست كه با مردم با اين همه كينه و حسادت برخورد ميكنه و هرچند خيلي دلم براش سوخت و ناراحت شدم اما واقعا قربون خدا برم اين دنيا دار مكافاته از هر دست بدي از همون دست هم پس ميگيري همين چند روز پيش بود كه تن نسيم رو ميلرزوند حالا بگذريم شب هم با همون وضع خونه بوديم تا الان كه اومدم سركار شب هم ميريم خونه پدرشوهر جون قبلش قراره با خواهري بريم تجريش هم اون خريد داره هم من ميخوام برم براي شوهر جون به مناسبت روز مرد يه چيزي بخرم شما هم عجله كنيد چيزي نمونده ها
آزاده جونم دلم برات تنگ شده و خيلي نگرانم چرا خبري ازت نيست من به كل كلامون خيلي عادت كردم الان هم شديدا كل كل خونم اومده پايين
اميدوارم هر جا هستي خوب و خوش باشي
تا بعد در پناه خدا
امروز اومدم با یه آموزش کدبانوگری![]()
البته قبلش باید بگم که این چند روز اتفاق خاصی نیوفتاده به غیر از اینکه من پراید رو خریدم
و حالات روحیم الان بهتره
و کاملا با شوهری عشقولانه هستیم و کمتر به مشکلات بقیه فکر میکنم
یعن توکل به خدا کردم تا خودش همه چی رو درست کنه
شوهر جون در یک حرکت غیرمنتظره دیشب اعلام کرد که پنجشنبه گروهش رو میاره تا دیوار وسط تراس رو که قبلا گفته بودم رو بردارن البته فکر نکنید که نی نی در کاره ها نه اصلا گفتم که پراید رو خریدم به تازگی
فقط چون این پروژه شوهر جون داره تموم میشه و اکیپی که باهاشون کار میکنن میگه که خوب و تمیزکارهستند و معلوم نیست دیگه کی باهاشون کارش میوفته در نتیجه ما مجبوریم دو رو پایان هفته رو به نوسازی اتاق بگذرونیم خیلی حالم گرفته آخه آخر کثیف کاریه دیگه باید امروز برم خونه کل وسایل اتاق خواب رو بیاریم توی هال تا فردا صبح بیان و دیوار رو خراب کنند بعد هم رنگ بزنند مامی جونم تازه داره کار بنایی خونش تموم میشه حالا نوبت منه از اون طرف هم عمه بزرگم که شهرستان زندگی میکنه مامان همون دختر عمه معروفم
اومده تهران امروز هم دخترش عروسی دعوته خواهری من هم دعوتش کرده خونشون یعنی در واقع از فرصت به نحو احسن خواهری استفاده کرده آخه در هرصورت باید عمه جون رو دعوت میکرد حالا چه بهتر که اونا نیستند و با خیال راحت از مهمونش پذیرایی میکنه بدون نگرانی از گند زده شدن به خونش
حالا نگیدما چه بدجنسیما نه به خدا خودتون که میدونید خواهری همه وسایلش نو می باشد و به طرز وحشتناکی روشن و اون خانواده هم متاسفانه به شدت بی ملاحظه خوب بگذریم ما هم نمیخواستیم بریم اما از بس خواهری زنگ زد و اصرار کرد شاید یه سر بریم آخه امشب کلی کار دارم![]()
دوستان زیادی از من در مورد پودینگ و ژله پرسیده بودند به همین علت دیشب یکسری عکس تهیه کرده و به سمع و نظر دوستان میرسانم البته میدونم که خیلی از دوستای عزیزم استاد بنده هستند و این رو فقط برای تعدادی از دوستان عزیزم گذاشتم
این پودینگ فال می باشد که در انواع موزی نارگیلی و توت فرنگی که بسیار مورد علاقه اینجانب می باشد در بازار به خصوص در فروشگاههای زنجیره ای شهروند به فروش میرسد با قیمت بسیار مناسب و اصلا احتیاجی به اضافه کردن شکر ندارد و طرز تهیه اش به طور کامل در روی بسته نوشته شده است من خودم پودینگهای میوه ای خارجی رو اصلا دوست ندارم چون خیلی بی مزه می باشند اما اینها مزه دار هستند و به راحتی با مقداری شیر در مدت زمان کوتاهی آماده میشند
این پودینگ شکلاتی می باشد که سه بسته با هم می باشد و با یک زرورق یا سلفون بسته شده است و قیمت بسیار بسیار مناسبی نسبت به پودینگ های دکتر اوتکلر دارد و از نظر مزه هم هیچ تفاوتی ندارند کلا پودینگ شکلاتی رو من خیلی دوست دارم و به میوه ای ترجیح میدم از این نوع هم میوه ایش رو استفاده کردم و خوشم نیومده البته این موضوع کاملا سلیقه ای می باشد و ممکن است بعضی دوستان خوششان بیاید یا برعکس خلاصه اینکه من خودم قبل از اینکه مایع پودینگ آماده شده رو توی ظرف بریزم تا بگیره ظرف رو پر از موز میکنم و گاهی اوقات گردو بعد مایع رو روش میریزم که البته بسیار چاق کننده می باشد قابل توجه رژیمی ها
این پودینگ نسبت به ایرانی ها یه مقداری درست کردنش سخت تر می باشد یعنی هم باید بهش شکر اضافه کنیم هم اینکه اول با مقداری شیر مخلوط کرده تا مایع یکدستی درست بشه بعد داخل شیر می ریزیم و روی گاز حرارت میدیم که البته مقادیر دقیقش روش به فارسی نوشته شده است نکته بسیار مهم در درست کردن پودینگ اینه که وقتی که از روی حرارت برش میدارید و توی ظرف میریزید بلافاصله داخل یخچال نزاریدش بزارید یه مقدار کمی سرد بشه بعد این کار رو انجام بدین خیلی هم زود آماده میشه![]()
این هم پودر ژله می باشد که من جدیدا از این مارک میخرم چون همونطور که می بینید کم کالری می باشد من قبلا هم گفتم عاشق ژله هستم و همیشه برای خودمون درست میکنم اگر حوصله داشته باشم با میوه که برای مهمونی خیلی خوشگل میشه یا دو رنگ و بعضی اوقات سه رنگ خیلی بخوام خودشیرینی کنم و مهمونهام کم باشند توی ظرفهای بستنی خوری پودینگ میریزم وقتی که گرفت روش رو ژله میریزم و با میوه و خامه تزئین میکنم خلاصه بگم که من خانواده شوهر جون رو ژله خور و پودینگ خور کردم و تو همه مهمونی هاشون دیگه ژله عضو ثابت شده
همه اونایی هم که منو دوست دارند وقتی میرن خونشون میخوان خیلی بهم حال بدن برام ژله درست کردن امیدوارم که از این آموزش لذت کافی رو برده باشید من آماده پاسخگویی به سوالات شما می باشم تا آموزش دوباره خداحافظ
در پناه خدا
پنجشنبه از صبح خونه بودم به قول دوستان به امور کوزتی پرداختم حسابی بعد شوهر جون اومد منم که نهار نخورده بودم ماکارونی درست کردم و ساعت ۳۰/۶ من و شوهر جون باهم نهار و شام رو یکی کردیم بعدش هم رفتیم من کیف بخرم که باز هم پیدا نکردم در عوضش یه کیف سفید خریدم بعدش رفتیم تجریش که موفق شدم ۲ تا شال بخرم که خیلی لازم داشتم بعد از کلی چرخ زدن توی خیابونها رفتیم خونه پدرشوهر جون که ماشین رو عوض کنیم که برق نداشتن البته به قول خودشون به برکت قدم ما
نیمساعته برق اومد یه مقداری نشستیم و صحبت کردیم بعد هم اومدیم خونه
جمعه هم شوهر جون تا ساعت ۳ سرکار بود و من حسابی کلافه شده بودم تا اینکه اومد یه دوش گرفت و ساعت ۷ از خونه زدیم بیرون سرراه یه دسته گل خیلی خوشگل خریدیم و رفتیم خونه عمه جون جزو اولین مهمونها بودیم و عمه خیلی خوشحال شد کلی با پسرعمه عزیز حال و احوال کردیم و اون بهم گفت روشن چقدر بزرگ شدی
منظورش این بود که زن شدم و جاافتاده اما روش نشد دقیقا بگه
از بس که چاق شدم
تا ساعت ۳۰/۱۲ اونجا بودم مامی عزیزم هم دیدم که خیلی خسته است بخاطره کارهای خونه دلم براش تنگ شده بود کلی هم با سارینا نوه عمه بزرگه بازی کردیم و دوباره همون حرفای همیشگی که شما که اینهمه بچه دوست دارید چرا دست به کار نمیشید و از این حرفهای تکراری....
شنبه اومدم اداره که کویت می باشد چون رئیس بزرگه رفته اسپانیا ماموریت رئیس کوچیکه هم طبق معمول همیشه جیم زده و دل یک جماعتی رو شاد کرده است
عصر که رسیدم خونه خیلی هوس غذاخوردن داشتم به همین علت دلمه سیب زمینی درست کردم که شوهر جون بسیار کیفور شد و بسی از اینجانب تشکر به عمل آوردن نه اینکه زیاد غذا درست نمیکنم به همین علت وقتی از این کارا میکنم ذوق میکنه
یاد بگیرید
یکشنبه بااجازتون اصلا حال و حوصله اداره اومدن نداشتم منم خودم رو زدم به بی حالی چون شوهر جون زیاد با اینکه من تنبلی بکنم و نیام سرکار موافق نیست میگه مرخصی هات رو الکی از بین نبر بزار برای یه وقتیکه میخوایم بریم مسافرت خلاصه ما موندیم خونه اما از ظهر به بعد پشیمون شدم و حوصلم سررفت و همش خوابیدم
از اونجایی که ما بسیار خودشیرین می باشیم پیشنهاد داده بودم که بریم دیدن دختردوست خانوادگی شوهر جون که از مکه اومده (یادتونه چند وقت پیش مهمونمون بودن) شوهر جون زودتر از همیشه اومد و بعد از اینکه بنزین زدیم و چند تا لباس دادیم خیاطی محلشون رفتیم و پدرشوهر جون جوجه درست کرده بودن که به بدن زدیم و راه افتادیم توی راه فهمیدم که تصمیم دارن فوتبال رو اونجا ببینن که این یعنی تا ساعت ۱ اونجا باشیم و من در دلم کلی به خودم فحش دادم که دیگه از این غلطها نکنم ![]()
وقتی که رسیدیم ساعت ۱۰ بود و با اجازه ساعت ۱۰/۱۰ برق رفت و من به حد مرگ رسیده بودم از گرما آخه من به شدت گرمایی می باشم حالا این وسط که همه داشتن عرق میریختن مادرشوهر محترم میگفت من که دارم کیف میکنم
آخه از باد کولر بدش میاد و توی خونه هم تا بچه ها نیان کولر رو روشن نمیکنه شبها هم باید کولر خاموش باشه هر شبی که من اونجا باشم با پنکه شب رو صبح میکنم البته خودش هم خیس عرق شده بودا اما به ما میخندید
حالا گرما یه طرف مبلهاشون هم چرم بود دیگه چسبیده بودیم به مبل خلاصه با چشم غره های من به شوهر جون ساعت ۳۵/۱۱ بلند شدیم و من از این بابت از وزارت نیرو متشکر بودم که هر چند گرما کشیدیم اما باعث شد تا آخر فوتبال اونجا نمونیم آخر سر هم گلنوش خانوم یک پیراهن به شوهر جون و یک تونیک به من داد دستت درد نکنه حاج خانوم پدرشون هم که مثل همیشه خیلی ازمون پذیرایی کرد
تارسیدیم خونه نیمه اول تموم شده بود و تا وسطای نیمه دوم دیدم و خوابیدم فقط یادمه که با بوسه شوهر جون بیدار شدم پرسیدم کی برد؟ گفت اسپانیا و دوباره خوابیدم هر چند تا صبح هزار بار دیگه بیدار شدم از بس که گرمم بود و پنکه هم افاقه نمیکرد
صبح هم زیارت عاشورا بود و امروز توی دلم برای همه دوستام دعا کردم نمیدونم چرا دلم اینهمه گرفته همیشه با خودم میگم کاش من تنها بودم میدونید من خیلی غصه خورم و از یه کاه کوه میسازم بخاطر همین مخصوصا غصه اطرافیانم خیلی بیشتر از خودشون منو عذاب میده البته میدونم این حالتم بخاطر نزدیک شدن به ... می باشد اما بعضی موقع ها میگم کاش هیچکس رو نداشتم و فقط غصه زندگی خودم رو میخوردم که البته این آخر ناشکری میباشد باید دعا کنم که خدا یه ذره استقامتم رو زیاد کنه تا زود بهم نریزم خودم همه این نصیحتها رو به همه میکنما اما ... از زندگی خودم و شوهر عزیزم خیلی راضی هستم همین امروز شوهر عزیزم کلی پشت تلفن بهم ابراز احساسات کرد مثل همیشه و دلم رو از قبل هم گرمتر کرد اما این مسائل و مشکلات اطرافیان منو ذره ذره آب میکنه و چون دوست ندارم به شوهر جونم بگم و ناراحتی رو وارد زندگی شخصیم بکنم دلم خواست اینجا بنویسم تا آروم بشم
خدایا بهم آرامش بده
تا بعد در پناه خدا![]()
سلام اول اینجا عکس کارت عروسیمون و دسته گلم رو براتون گذاشتم و کلی تجدید خاطره کردم
این کارت عروسیمه که دو بار برای انتخابش با شوهر جون رفتیم بهارستان اینجوری نگاش نکنیدا خودمون مونتاژش کردیم فقط گلاش چسبیده بود پاپیونش رو خودمون چسبوندیم یه طلق هم روشه که توی عکس واضح نیست به صورت نیم دایره روشه وقتی رفتیم تحویل بگیریم دو تا کیسه بزرگ بهمون داد که نمیدونستیم باید باهاش چیکار بکنیم ولی اونم واسه خودش عالمی داشت روزهای فراموش نشدنی زندگی ما
اینم داخلشه با شعری از سهراب سپهری که دوستش میدارم
دسته گلم که خیلی دوستش داشتم
حالا برسیم به روز زن سه شنبه خیلی دیر رسیدم خونه تقریبا ساعت ۸:۱۰ دقیقه بود دیدم شوهر جون با یک دسته گل که از پروژه آورده بود اومد درو برام باز کرد و بوس و تبریک و از این حرفها یه کادو هم روی اوپن آشپزخونه بود گفت زودباش دوش بگیر بریم بیرون من گفتم تو مگه دوست نداری سه در چهار رو ببینی گفت خوب میریم خونه بابا اینا می بینیم
که یکدفعه من که از گرما و ترافیک حسابی کلافه شده بودم به مانند یک آتشفشان خروشیدم
آخه میدونید موضوع از چه قرار بود شنبه شب من به شوهر جون گفتم که فردا نریم خونه بابات اینا گفت چرا؟ گفتم خوب میخوایم برای روز مادر دوشنبه بریم مسخره میشه گفت: نه دوشنبه میریم خونه مامی تو سه شنبه میریم خونه مامی من خوب منم قبول کردم و دیگه ادامه ندادم
یکشنبه صبح ازطرف اداره به ما بلیط تاتر داده بودن نیم بها و شوهر جون گفته بود چهارشنبه رزرو کن بریم من به سرم زد که برای سه شنبه رزرو کنم و دسته جمعی بریم که دیگه خونه کسی هم نریم چون مامیم داره توی خونش یه سری تغییرات ایجاد میکنه عمله و بنا توی خونه هستند و همه چیز بهم ریخته شده و عملا نمیشد بریم اونجا به شوهر جون گفتم و اونم استقبال کرد حالا آقای زرنگ مهربون بهش میگم اگر هم قرار بودخونه کسی بریم باید میرفتیم خونه مامی من البته خیلی الکی نمیدونم چرا قاطی کردم و کلی داد و بیداد کردم اما ته دلم هم ناراحت بودما چون اون از خودش کلی ذوق برای امروز نشون داده بود نگید که دختر بدی شدم بعضی اوقات لازمه البته من یه کوچولو زیاده روی کردم
بعد از اعتراض فراوان رفتم دوش گرفتم و اومدم بیرون ولی حاضر نشدم هی اومد نازم رو کشید گفت پاشو بریم منم بهش گفتم این خودخواهیه و بی انصاف شدی اونم میگفت نه من یادم رفته بود حالا مگه چی میشه من دوست دارم جبران نبودن داداش بزرگه رو هم بکنم گفتم مگه من گفتم قطع رابطه کن ما دیشب اونجا بودیم فردا هم میخوایم بریم بیرون حداقل یه امروز رو فکر کردم فقط میخوای به من اختصاص بدی که این حرفم باعث شد تحولی درش ایجاد بشود
به زور لباس تنم کرد و منم دیگه دلم براش سوخت خوشگل کردم و قبلش کادوم رو باز کردم دیدم بعله یک دستگاه طراحی ناخن خریدن چون من به فرنچ و طراحی ناخن خیلی علاقه دارم الهی که من پیش مرگش بشم رفته گشته تا این دستگاه رو پیدا کرده البته هنوز که نتونستیم باهاش کار کنیم چینیه امیدورام که به درد بخور باشه دوست دختر داداش کوچیکه داشته راضی بوده در همین حین رفت تو اتاق با یک بسته کادوی دیگه اومد که اون هم عطر مورد علاقه من بود مرسی شوهر مهربونم ببخشید که من بعضی موقع ها بیخودی جوش میارم و تو اکثر موقع ها صبوری میکنی و منو تحمل میکنی
زودی رفتیم بوف شام خوردیم تا به سریال موردعلاقه شوهر جون برسیم که یه مقداری دیر رسیدیم اما از اونجایی که آقای اح مد ی نژ ا د سخنرانی داشت ساعت ۱۱ سریال شروع شد بعد از کلی عشقولانه بازی به مامی هم زنگ زدم و پیشاپیش بهش تبریک گفتم
سه شنبه هم اومدم اداره و یه جعبه شکلات بهمون دادن البته هر سال یک سکه رب هم میدن تا ببینیم چی میشه ساعت ۵ رفتم خونه تا شوهر جون بیاد و حاضر شه شد ساعت ۳۰/۷ حالا باید ساعت ۳۰/۸ تاتر می بودیم تا جامون رو از دست ندیم با عجله رفتیم خانواده شوهر جون رو برداشتیم خواهری و شوهرش هم رفته بودن دیدن مادرش برای تبریک روز مادر و قرار بود مامی رو بردارن و بیان چون دیدیم دیر شده زنگ زدم به تاتر که بگم ما حتما میرسیم با اجازه گفت چون به حد نصاب نرسیده کنسل شده
البته زنگ زده بودن که خبر بدن اما اداره دیروز ساعت ۳۰/۵ تعطیل شده بود و کسی نبوده فقط هم من شماره اداره رو داده بودم
دیگه تندی به خواهری زنگ زدم تا راه نیفتن به طرف تاتر و قرار گذاشتیم بریم تیراژه بگردیم همونجا هم غذا بخوریم دیگه حالمون حسابی گرفته شده بود و دماغمون سوخته
بعد از یه گشت حسابی توی تیراژه و لذت بردن پدرو مادر شوهر جون چون برای اولین بار بود میومدن تیراژه رفتیم باز هم بوف تیراژه و غذا خوردیم
دیگه بوس و خداحافظی از مامی و خواهری و شوهرش
خانواده شوهر جون رو گذاشتیم خونه وبرگشتیم به سمت خونه خودمون تا خوابیدیم ساعت ۱ شده بود امروز هم که از صبح مشغول انجام وظیفه هستم برنامه ای برای فردا ندارم اما جمعه عمه میتی به مناسبت اومدن پسرش مهمونی داده
آخر هفته خوبی داشته باشید مواظب خودتون باشید همیشه خوش باشید![]()
پ.ن: متاسفانه همین الان متوجه شدم که دوست عزیزم مریم (میژون) در غم از دست دادن برادر عزیزش سوگوار است ازهمینجا بهش تسلیت میگم و برای خودش و خانواده اش از خداوند متعال طلب صبر میکنم امیدوارم روح برادرش هم شاد باشه
تا بعد در پناه خدا
تولد حضرت فاطمه روز مادر و روز زن رو به همه مادران و خانومهای عزیز تبریک میگم
وقتی گروه نجات ، زن جوان را زیر آوار پیدا کرد او مرده بود اما کمک رسانان زیر نور چراغ قوه ، چیز عجیبی
دیدند.زن با حالتی عجیب به زمین افتاده ، زانو زده و حالت بدنش زیر فشار آوار کاملا تغییر یافته بود.
ناجیان تلاش می کردند جنازه را بیرون بیاورند که گرمای موجودی ظریف را احساس کردند. چند ثانیه بعد،
سرپرست گروه ، دیوانه وار فریاد زد: بیایید، زود بیایید! یک بچه اینجا است. بچه زنده است.
وقتی آوار از روی جنازه مادر کنار رفت دختر سه - چهار ماهه ای از زیر آن بیرون کشیده شد.نوزاد کاملا سالم
و در خواب عمیق بود. او در خواب شیرینش نمی دانست چه فاجعه ای وطنش را ویران کرده و مادرش هنگام
حفاظت از جگرگوشه خود قربانی شده است.
مردم وقتی بچه را بغل کردند، یک تلفن همراه از لباسش به زمین افتاد که روی صفحه شکسته آن این پیام دیده
می شد: عزیزم، اگر زنده ماندی، هیچ وقت فراموش نکن که مادر با تمامی وجودش دوستت داشت.
وقتی این داستان رو خوندم واقعا مو به تنم سیخ شده بود و چشمهام پر از اشک امیدوارم اون بچه همیشه این موضوع یادش بمونه که چه مادر فداکاری داشته
مطمئنم که همه این داستان رو شنیدید که در زلزله چین اتفاق افتاده و واقعا آدم رو تکون میده و میشه فهمید که مادران در تمام دنیا از صمیم قلب به فرزندانشون عشق میورزند و حاضرند جونشون رو فدای فرزندانشون بکنند و این به نظر من لطف و موهبتیه که خداوند در ضمیرما زنها قرار داده
خیلی دلم میخواست ایمیلی رو که قبلا برام ارسال شده بود در مورد خلقت زنها اینجا بزارم اما مطمئنم که ۹۹ درصدتون اون رو خوندید و البته من هم پیداش نکردم![]()
از همینجا هر چند میدونم که مامان عزیز تر از جانم هیچوقت اینجا رو نمیخونه اما بهش میگم که عاشقانه دوستش دارم و میدونم که جوونیش رو به پای من و خواهرم گذاشته و ما نمیتونیم هیچ وقت زحماتش رو جبران کنیم اما همیشه قدردان زحماتش هستیم و امیدوارم بتونم دختر خوب و شایسته ای براش باشم مادر همیشگی ام روزت مبارک با یک دنیا عشق ![]()
![]()
![]()
دوستت دارم امیدوارم همیشه سالم و سرحال باشی و سایه ات بالای سر ما باشه
در ضمن روز مادر رو به مادر شوهر عزیزم هم تبریک میگم و ازش بابت تربیت پسری صالح و مهربون دوست داشتنی ودر یک کلمه انسان که عشق رو توی زندگی من جاری کرده تشکر میکنم امیدوارم همیشه تنش سالم باشه و لبخند بر روی لبانش ![]()
این پست فقط به مناسبت روز مادر و زن می باشد
خدای بزرگ به حق فاطمه قسمت میدم همه مادران ایران زمین رو به آرزوهاشون برسون و دل تمام زنانی که چشم انتظار فرشته کوچیکشون هستند رو شاد کن امیدوارم سال دیگه به همه دوستای عزیزم که منتظر نی نی هستند تبریک روز مادر رو بگم
روز همگی تون مبارک باشه و خوش باشید و عاشق
شوهر جون هم شدیدا طبق معمول همیشه زیرزیرکی مشغول یه کارایی می باشد تا فردا ببینیم نتیجه اش چی میشه ![]()
تا بعد در پناه خدا
سلام سلام به دوستای خوبم متاسفانه از شنبه که اومدم اداره کامپیوترم قاط زده بود امروز هم از صبح بردنش برای تعویض هاردو .... الان هم نسیم رفت دارم از کامپیوترش استفاده میکنم امیدوارم که خدابه خیر بگذرونه
چهارشنبه ما رفتیم برای مادر شوهر جون مانتو رو خریدیم منم یه مانتوی دم دستی گرفتم و رفتیم شام خودمون رو انداختیم خونه پدرشوهر جون
بعد از شام هم چون داداش کوچیکه نبود دوتایی یه قلیون کشیدیم و اومدیم خونه خودمون
پنجشنبه هم با اجازتون ساعت ۱۲ بیدار شدم خجالت آوره مگه نه
البته از بس که شوهر جون زنگ میزنه یه دل سیر نمیشه خوابید بعد که بیدار شدم مشغول تمیز کردن خونه شدم و تکرار سریال ها رو دیدم تا شوهر جون اومد یه چرتی زد و یه دوش گرفت و چون قبلش رفته بود ماشین رو عوض کرده بود مجبور نبودیم خیلی زود بریم از طرفی هم خانواده عمه بزرگم(که عمه ناتنیم میباشد) وبسیار دوست داشتنی همیشه دیر به مهمونی میرن ما هم عجله نداشتیم و ساعت ۳۰/۸ رسیدیم خونه خواهری بنده خدا کلی زحمت کشیده بود خورشت آلو و باقالی پلو با ناگت درست کرده بود عمه میتی هم که تنها اومده تهران به اصرار خواهری اومد پسر عمه و خانومش که آرایشگر است با دختر دو سالشون سارینا هم بودن نمیدونید چه جیگریه بهش میگفتن سارینا فشن شو چند قدم با ناز بر میداشت یه دفعه برمیگشت دستش رو میزد به کمرش دلم میخواست بخورمش واقعا این عشوه ها تو ذات خانوماست کلی باهاش بازی کردیم شوهر جون که دیگه داشت غش میکرد از ذوق همه بهم میگفتن تو که اینهمه بچه دوست داری چرا حامله نمیشی
آخر شب بعد از زحمت فراوان برای خواهری برگشتیم به سمت خونه و سرراهمون عمه میتی رو گذاشتیم خونشون این عمه میتی عمه کوچیکمه قبلا گفته بودم همون که پسرش مالزیه و ما چند هفته پیش موفق شدیم بهش زنگ بزنیم میرن ایتالیا و جنس های مارکدار خفن میارن مغازه دارن وضع مالیشون هم خیلی خوبه البته داستان زندگیشون مفصله خلاصه اینکه ایندفعه لباسهای آنچنانی تر از همیشه آورده با قیمتهای میلیونی عروس عمه ام که گفتم آرایشگره پیشنهاد داده که توی آرایشگاه اون که جمعه و شنبه ها تعطیله شو بزار و من و خواهری هم چون عمه میتی دست تنها بود رفتیم کمکش
جمع ساعت ۱۰ شوهر جون که رفته بود سرکار اومد دنبالم و منو رسوند سعادت آباد واقعا قیمتها فضایی بود کمترین جنسی که میتونستی پیدا کنی ۱۱۵۰۰۰ بود بابت یه تاپ مثلا با مارکهای والنتیتو- ورساچه -دولچه گابانا- روبرتو کاورلی- سندرا فره-و... مارکهایی که من نمیشناختم البته روسری هایی هم داشت که ۹۰۰۰۰ قیمت داشت ناقابل همیشه جنساشون این قیمت بود اما ایندفعه چندین دست لباس شب آورده بود که از ۱۷۰۰۰۰۰ شروع میشد تا ۳۸۰۰۰۰۰ تومان به صفرها دقت کنیدا میلیون می باشند تا ساعت ۳ که من اونجا بودم هیچکس از اون لباسها نخرید اما تا دلتون بخواد خانومهای پولداری میومدن که میلیونی خرید میکردن البته برای چند دست لباس دیگه زنگ نزدم بپرسم فروش شنبه چطور بود![]()
یه چیز جالب اینکه من از قشم برای خودم یه تاپی آوردم که که روی سینه اش حالت قلابدوزی داره و از زیر سینه گشاد گشاد میشه و تا روی باسن میاد با تخفیف خریدم ۵۰۰۰ تومان که قیمتش خیلی خوب بود تایلندی هم بود عین همون فقط با یک مارک فکر کنم ولنتینو با طرحهای دیگه گذاشته بودن ۱۷۰۰۰۰ تومان البته خیلی لباسهای قشنگی توشون بودن خوش دوخت و زیبا اما من که هیچوقت بابت لباس این همه پول نمیدم شما چطور؟![]()
تو راه برگشت از شو شوهر خواهری زنگ زد که بلیط سینما رزرو کرده برای ساعت ۶ تا رسیدیم خونه و دوباره حاضر شدیم و یه مقداری عشقولانه دروکردیم
آخه دلمون برای همدیگه خیلی تنگ شده بود ساعت ۵ بود و رفتیم به سوی اریکه فیلم انعکاس فقط برای وقت پرکردن بد نبود یه فیلم معمولی معمولی بعد هم با مامی وخواهری و شوهرش خداحافظی کردیم و رفتیم خونه پدرشوهرجون برای تعویض ماشین نیم ساعتی اونجابودیم و اومدیم خونه خودمون از خورشت آلویی که خواهری پنجشنبه بهمون داده بود خوردیم و یه مقداری فوتبال نگاه کردیم و لا لا ![]()
امروز صبح هم ساعت ۱۰ اومدم اداره بلکه کامپیوترم درست شده باشه اما هنوز خبری نشده و کلا کف کرده بودم حسابی حوصله ام سررفته بود آخه کار من فقط با کامپیوتره دیگه بنده خدا نسیم همه کارهای من رو هم انجام داد نسیم جون متشکرم نسیم جون متشکرم![]()
عمه بزرگه برای خواهری دو تیکه کریستال اساسی آورده بود خیلی قشنگ بودن هر چند که من اصلا کریستال دوست نمیدارم اما زیبا و بسیار شیک بودن
دعا کنید یه جورایی داره جور میشه ما هم بعداز یکسال دوباره ماشین دار بشیم ![]()
ببخشید که نمیتونم بهتون سربزنم فردا که انشااله کامیم درست بشه جبران می نمایم
تا بعد در پناه خدا
الان یه روشنک خانوم تمیز و سفید و مفید در خدمت شما می باشد خونه مامی دوشنبه شب خیلی خوش گذشت آخه خواهری هم شوهرش کشیک بود اومد اونجا و هر وقت دور هم هستیم از دست کل کلای خواهری و شوهر جون روده بر میشیم ولی مامی خیلی خسته شد تازه اومدیم شام بخوریم ساعت تقریبا ۲۰/۹ بود و روزگار قریب شروع شده بود که برق رفت و ما خیلی شاعرانه با چند عدد شمع شام خوردیم تا ساعت ۲۰/۱۱ که برق اومد خواهری که قبلش خوابش برد شوهر جون هم رفت خوابید من و مامی هم نشستیم یه مقداری راجع به مامان جونم صحبت کردیم دلم براش خیلی تنگ شده خدا کنه بیاد تهران یه چندروزی پیشمون بمونه بعد از صحبتهای زیاد با مامی رفتم خوابیدم
راستی مامیم حنا خریده بود با یه سری شابلون طراحی که روی دست من و خواهری و شوهرجون حنا گذاشت خیلی خوشگل شده هرکی دوست داره بخره خیلی راحته من قبلا توی دبی حنا گذاشته بودم البته اونجا خانومه خودش نقش رو میکشید روی دست یا پا اما با این شابلونها دیگه راحته
سه شنبه هم از قبل فرنوش و محمد دوستامون که توی آنتالیا سفر ماه عسلمون باهاشون آشنا شده بودیم دعوتمون کرده بود خونشون منم مثلا میخواستم زود برم خونه که دیر نرسیم آخه اونا خودشون خیلی زود میرن مهمونی در ضمن خودم هم از اینکه خیلی دیر برم خونه مردم بدم میاد مخصوصا که بخوام فرداش برم سرکار و مجبور باشم شب زود برگردم
قابل توجه : دخترعمه عزیزم یکشنبه رفته بود خونه خواهری فکر میکنید ساعت چند رسیده بودن با توجه به اینکه چند تا خیابون بیشتر فاصله خونشون نیست بله با اجازه همگی ساعت ۱۰/۱۰ شب می بینید بعضی ها چقدر بی ملاحظه هستن![]()
خلاصه داشتم میگفتم میخواستم زود برم خونه اما نشد که نشد ساعت ۲۰/۵ تونستم از اداره بزنم بیرون تا رسیدم خونه ساعت شد ۱۵/۶ بدو بدو رفتم دوش گرفتم و حاضر شدم بخاطر اینکه دیرتر نشه پیراهن شوهر جون رو برخلاف میل باطنیم اتو کردم و هی خودم رو فحش دادم که چرا قبول کردم وسط هفته اونم روزی که شیفتمه برم مهمونی![]()
تا شوهر جون اومد و دوش گرفت و راه افتادیم سرراه هم شیرینی خریدیم (چون شوهر جون دوست نداره هیچ جا دست خالی بره )رسیدیم شد ۵۵/۸ و یکربعی به معذرت خواهی گذشت اما با تمام این حرفا خیلی خوش گذشت همینکه کلی عکسای عروسی خواهرای فرنوش رو دیدم که به فاصله یکماه و چهار ماه از اینا عروسی گرفته بودن هم اینکه عکسای خودشون حاضر شده بود دیدم کلی کیف کردم آخه من از دیدن عکس خیلی لذت میبرم اصلا از عکس و عکاسی خوشم میاد و واقعا هم عکساشون و ژست هاشون قشنگ و تک بود هر چند گرون بود اما ارزشش رو داشت و من خیلی حسودیم شد
دلم خواست که الان عروسیم بود و میرفتم اونجا عکس میگرفتم
فیلمشون هم دیدیم که قشنگ شده بود این زوج خیلی بچه های خوبی هستن قبلا هم گفته بودم خاکی خودمونی و مهربون و بی شیله پیله هر دوشون از ما کوچیکترن اما خیلی باهاشون احساس راحتی میکنیم دوستشون میدارم
از بس که من بهش اصرار کرده بودم که کم غذا درست کنه و از این حرفا طفلی میگفت تا حالا به این کمی غذا درست نکردم البته اصلا کم نبودا خیلی مناسب بود فرنوش جون دستت دردنکنه عزیزم محمد عزیز از شما هم ممنون
شبش تا اومدیم خونه و خوابیدیم ساعت ۳۰/۱ بود و صبح به سختی بیدار شدم شوهر جون عزیزم شبا تاسرش به بالشت میرسه خوابش میبره برعکس من اما ماشااله صبح هم به راحتی بیدار میشه میره برام شیر میریزه ظرفهای توی جاظرفی رو جابجا میکنه اگر چیزی باشه بعد میاد منو بیدار میکنه خیلی وقتا شرمنده میشم دلم میخواد من زودتر پاشم براش صبحونه آماده کنم البته ما فقط شیر میخوریم با عسل یا بیسکویت ولی اون دفعه هایی که به ندرت پیش اومده زودتر پاشدم براش شیر ریختم دیدم که چقدر ذوق میکنه بمیرم براش بچه کوچولوی من ![]()
امروز هم قراره به اتفاق مادر شوهر جون بریم تا ایشون مانتو بخرن و ما تصمیم داریم هر مانتویی که خرید به عنوان کادوی روز مادر پولش رو حساب کنیم خیلی خوبه دیگه احتیاج به فکر کردن نداریم تازه اعصابمون هم سراینکه خوشش میاد یا اندازش میشه خرد نمیشه حال کردین ما چقدر زرنگیم![]()
ولی هنوز برای مامی خودم نمیدونم چیکار کنم البته توفکرم اینه که برم یه ترم اسمش رو بنویسم استخر چون خیلی دوست داره باید با خواهری هم مشورت کنم
شماها چیکار کردین
چشم به هم بزنید شده هفته دیگه و سه شنبه ها زود دست به کار بشید
منم این آخر هفته ای به تقلید از آزی جونم برای همه دوستای دنیای مجازیم که هیچکدومشون رو ندیم اما دلبستگی خاصی بهشون پیدا کردم دعا میکنم که همگیشون به مراد دلشون اگر خیره و به صلاحشونه برسن آمین یا رب العالمین
آخر هفته خوبی داشته باشید ما باز هم پنجشنبه خونه خواهری هستیم یکی از عمه هام رو دعوت کرده به اتفاق خانواده و طبق معمول هم اگر ما نباشیم بهشون خوش نمیگذره دیگه ![]()
تا بعد در پناه خدا
اول از همه بگم امروز این بلاگفا اعصاب منو بهم ریخته چند تا از وبلاگهای دوستای عزیزم رو نمیتون باز کنم آخه چرا
من اگر وبلاگشون رو نخونم روزم شب نمیشه ها گفته باشم![]()
دوم اینکه میدونید چه سوتی دادم گفتم که جمعه برای شام زرشک پلو درست کردم یادتونه؟ شنبه که رفتیم خونه برای شام میخواستم غذا گرم کنم فهمیدم که ای دل غافل
یادم رفته زرشک درست کنم ودیشب برنج با مرغ دادم مهمونا خوردن
به شوهر جون میگم تو فهمیدی میگه آره میگم خوب چرا نگفتی میگه آخه نمیخواستم تورو جلوی اونا خراب کنم
به نظرتون من آلزایمر گرفتم من خودم زرشک پلو رو به عشق زرشکش میخورم البته شایان ذکر است که مرغی که درست کرده بودم خیلی خوشمزه شده بود بخاطر همین زیاد ضایع نشدم ![]()
شنبه بعد از اداره رفتیم مسجد امیرالمومنین ختم پدر زن آقا مرتضی خدابیامرز یادتون هست؟ پسر دایی پدرشوهر جون که بنده خدا خودش بهمن ماه فوت شد حالا پدر خانومش که خیلی مریض بود هم از دنیا رفت خدا رحمتش کنه اما براتون بگم چه مسجدی بود بزرگ قسمت خانومها و آقایون هم جدا نبود همه توی یه سالن نشسته بودن یه طرف خانومها یه طرف آقایون و یه چیزی مثل ویدیو پرژکتور داشت و خلاصه باکلاس بود دیگه به خدا مردن و مراسم ختم هم تجملاتی شده ![]()
یکشنبه هم که از صبح که رسیدم چون رئیس کوچیکه که براتون گفته بودم به نسیم بیچاره گیر داده بود همش منو صدا میکرد و از نسیم بد میگفت و شاکی بود به من هم میگفت مدیونی اگر بهش نگی آخه منه بیچاره چیکار کنم این وسط کلی هم از من تعریف کرد
البته من ناراحت شدم چون درسته نسیم یه مقداری بی دقت هست اما مسئله ای که باعث کدورت رئیس کوچیکه شد خیلی مسخره بود و فقط عقده ای بودنش رو بیشتر ثابت کرد.
دیشب نرفتیم خونه پدرشوهر جون آخه میخواستم خونه خودمون باشیم
صبح هم زودتر بیدار شدم و به زیارت عاشورا رسیدم خیلی پرشور بود یه مداح از بیرون اوردن قشنگ میخوند همتون رو دعا کرد مخصوصا اونایی که در انتظار به سر می برن![]()
دیروز یه اتفاق جالب افتاد داشتم میومدم اداره سرکوچه یه خانومی ایستاده بود خیلی خوشگل و به مقدار زیاد چاق وقتی از جلوش رد شدم یه دفعه گفت ببخشید خانوم گفتم :جانم گفت : شما از گربه نمی ترسید گفتم : نه و نگاه کردم دیدم درست دم در شرکتشون از داخل یه گربه کوچولوی خوشگل نشسته برو بر نگاه میکنه قبلا هم دیده بودمش چند تا هستن و شدیدا اهلی هستن رفتم تو تا رفتم طرفش ولو شد رو زمین و شروع کرد به بازی و خانومه تندی رفت داخل و کلی ازم تشکر کرد خیلی خندم گرفته بود فکرش رو بکنید اون موقع صبح اگر کسی از اونجا رد نمیشد اون خانومه میخواست چیکار کنه؟![]()
امروز بسی خوشحال می باشم چون دارم میرم خونه مامی جونم و با اجازه همگی آقای روشن رو به خانوم روشن تبدیل کنم
خواهری هم می آید آخه جون
هلیا جونم دلم برات تنگ شده![]()
تا بعد در پناه خدا
چهارشنبه چون صبح شوهر جون ماشین رو داده بود به پدرش ساعت ۱۵/۷ سر خیابون دولت قرار گذاشتیم تا باهم بریم خونه سر راه هم رفتیم تا از طرف خانواده شوهر جون برای خواهرم کادو بگیریم آخه پنجشنبه خواهری دعوتشون کرده بود شام خونشون مادر شوهر جون هم گفتن که روشنک با سلیقه خودش یه چیزی بخره منم که از قبل میدونستم خواهری چی میخواد رفتم و یه سوفله خوری خوشگل براش خریدم بعد رفتیم طبق عادت یه آبمیوه خوردیم و رفتیم خونه و هی سریال نگاه کردیم هی از خودمون عشقولانه در وکردیم سریال کارآگاهان رو می د یدیم که ناگهان برقمون رفت برای اولین بار از بس خودم چشم زدم که برق ما نمیره بالاخره روم کم شد و چند تا شمع روشن کردیم اما دیدم حال نمیده بالاجبار خوابیدیم![]()
پنجشنبه صبح هم که طبق معمول همیشه مشغول تمیز کردن خونه شدم و حسابی خونه رو برق انداختم داشتم آشپزخونه رو تمیز می کردم که دختر عمه ام تماس گرفت که شب بیاد خونه ما منم گفتم که مهمون هستیم البته چون قبلش به خواهری زنگ زده بود که بره اونجا و خواهری گفته بود مهمون هستن دلم براش سوخت که تنها خونه میمونه اما چاره ای نیست از دست بچه اش مجبوریم وقتی تعداد مهمونها کم هستن دعوتش کنیم که قابل کنترل باشه مخصوصا خونه خواهری که همه وسایلش نو می باشد و دقیقا مثل تازه عروسها شده خلاصه از اونجایی که من استاد وجدان درد می باشم اصرار کردم که جمعه بیان خونه ما اونم همش تعارف میکردکه نه فرداش میخوای بری سرکار خسته میشی و هی میگفت شام نمیام و خلاصه قرار شد جمعه خبر بده
شوهر جون هم که اومد خونه گفت که حتما بگو شام بیان زشته و از این حرفا بعدش هم رفت تراس رو حسابی تمیز کرد درسته که بستیمش اما چون پنجره اش بازه برای خشک شدن لباسها حسابی کثیف بود قربونش برم از وقتی که میاد خونه همش به من کمک میکنه از بس که این جیگر من تمیزه ها طاقت یه لحظه کثیفی رو نداره![]()
ساعت ۷ یه خانوم و آقای باشخصیت و ترگل و ورگل راه افتادیم رفتیم خونه پدر شوهر جان و به اتفاق با یک جعبه شیرینی که پدر شوهر عزیز تهیه کرده بودند رسیدیم خونه خواهری مامی هم که از ظهر رفته بود اونجا از هر دری صحبت کردیم و بعد از خوردن فسنجون که غذای مورد علاقه منه اونم شیرین و کشک بادمجون و قورمه سبزی که البته من نخوردم و یه دسر بسیار لذیذ اومدیم خونه و در حال ترکیدن بودیم از خانواده محترم شوهر جون خداحافظی کردیم و گازیدیم به سمت خونه عشقمون
جمعه هم با اصرار فراوان قرار شد شام در خدمت دختر عمه جان و شوهرشون و پسر گلشون باشیم و من میخواستم عدس پلو درست کنم اخه هم خیلی دوست دارم همین اینکه هوس کرده بودم که شوهر جونم گفت زشته بعد از عمری دارن میان اینجا آبرومون رو نبر منم مجبور شدم زرشک پلو با یک نوع ماکارونی درست کنم که به شکل صدف می باشد هم خوشگله هم لذیذ با سالاد و ترشی و ماست و ژله و همش نگران بودم که غذا کم نباشه آخه من یه عادت بد دارم که همیشه غذا خیلی درست میکنم با اینکه خیلی به نظر خودم کم بود اما یک عالمه موند
خوشبختانه نوه عمه عزیزم خسارتی به بار نیاورد فقط نزدیک بود با خودکار تمام درو دیوار و مبلهام رو نقاشی کنه که خدا به خیر گذروند خودش بچه بدی نیست مامانش خیلی بی خیاله این دختر عمه ام همبازی دوران کودکی منه ۲ سال از من بزرگتره اما روزای خوب کودکی رو با هم گذروندیم هر چند فاصله شهرها و فرهنگها ما رو از هم دور کرده اما دوستش میدارم
یه نکته جالب اینکه فکر کنم پدر شوهر و مادر شوهرم فکر میکنن من حامله ام البته این حدس منه ها
میدونید موضوع چیه از اونجایی که بلوزهای بلند و از زیر سینه گشاد مد شده مثل لباس حاملگی و در یکماه گذشته من چند تا از اونا رو خریدم و پوشیدم مادر شوهر جون که از شوهرم پرسیده بود خبریه ؟ روشنک حامله است؟
اونم گفته نه بابا خبری نیست
خونه خواهری که بودیم پدر شوهرم یکدفعه گفت روشنک بیا از این سبزیها بخور برای بچه ات خوبه
مادر شوهرم هم میگفت حالا که بچه شما داره به دنیا میاد همه چیز گرون شده شانس شماست![]()
منم همونجا یواش به شوهرم این موضوع رو گفتم اونم دیگه دست گرفت به من میگفت روشن درست بشین به بچه فشار میاد
البته یواش میگفت ولی اگر میشنیدن دیگه تموم بود شکشون به یقین تبدیل میشد ![]()
یه مطلب دیگه میدونید امروز نهار ادارمون چی بود؟ بله درست حدس زدید عدس پلو با کشمش فراوان
می بینید که خدا چقدر منو دوست داره ![]()
تو پست قبلی خیلی چیزای دیگه بود از دوست داشته ها و نداشته ها که اگر میخواستم بنویسم یه طومار بود ولی انتظار از قلم افتاد چون اصلا طاقتش رو ندارم
تا بعد در پناه خدا
جدیدا یه بستی یخی میهن کشف کردم خیلی مورد علاقه ام واقع شده خدا نکنه شوهر جون بفهمه من یه چیزی رو خوشم میاد دیگه هر روز چند تا میخره میاره منم که بی اراده وقتی تو خونه خوراکی های مورد علاقه ام موجود باشه نمیتونم خودم رو کنترل کنم و هی میخورم و بسی چاق شده ام
دیروز به خاله بزرگم زنگ زدم با اجازتون ۴۵ دقیقه حرف زدیم دیگه دستم اوفتاده بود از هر دری صحبت کردیم متاسفانه دختر خاله کوچیکه که عیدنامزدیش بود با نامزدش اختلاف های اساسی پیدا کردن عجب آدمایی پیدا میشن به خدا خیلی ناراحتم امیدوارم که خدا کمکشون کنه آخه توی این سن که وقت ازدواجش نبود این دختر کوچولو براش دعا کنید
حالا به فرموده دوستای عزیزم آزی جون و هلی جون بازی دوست داشتنی ها و دوست نداشتنی ها رو انجام میدم
دوست داشتنیهام
شوهر جون و کلا خانواده هامون
میوه به حد بی نهایت- وبلاگم- دوستای خوبم- سریال نگاه کردن
پاستیل
- عشقولانه با شوهر جون- مسافرت رفتن - دبی- بچه ها مخصوصا دختر بچه - بچه خواهر- غذاهای فانتزی درست کردن- رنگ سبز - رقصیدن - شنا - لباس های شیک پوشیدن -شمع - وسایل تزئینی - سینما رفتن - مهمونی گرفتن- کادو دادن و کادو گرفتن- حیوانات- رنگ کردن مو-
دوست نداشتنیها
فضولی- رئیس کوچیکه - حامله بیام اداره
- از خود تعریف کردن- دروغ- النگو ازهر نوع و رنگی- تو گرما بیرون رفتن- آدمهای یکدنده که فقط خودشون رو قبول دارن- بوی پیاز و سیر- چشم و همچشمی- اتو کردن لباسها-مبلمان استیل- بی معرفتی- پسرهای ابرو برداشته و دماغ عملی
فعلا اینا یادم اومد
تا بعد در پناه خدا![]()