سلاممممممممم خوبيد
من الان كه در خدمتتون هستم يه مفلس به تمام معنا هستم طوري كه صفحه موبايلم همش به هم ميريزه اما من پول ندارم يه موبايل جديد بخرم ماماننننننننننننننننننننننن
بالاخره توي اون سختي و غمي كه داشتيم تنهايي با شوهرجونم در تاريخ 17/9/90 اسباب كشي كرديم سه روز تمام صبح هليا رو ميزاشتم خونه مادرشوهرم و ميرفتم كارهاي خونه روميكردم و شب برميگشتم مثل جنازه مي افتادم دوباره صبح روز از نوروزي از نو تا جمعه شب كه ديگه هليا جونم رو آورديم خونه خودمون و شنبه هم مرخصي گرفتم و موندم خرده كاريها رو كردم ولي دوباره شبش رفتيم خونه مامان وباباي شوهر جون كه من برم اداره و دختري بمونه پيش اونها و اينجا هاست كه به شدت قدر مامان خوب و گلم رو ميدونم و مي فهمم كه چه محبتي رو بي دريغ نثار ما و نوه هاش كرده الهي هميشه سالم و سرزنده باشه الهي آمين
يه چيزي رو ميخوام اينجا اعتراف كنم كه من از تاريخ 14/9/90 تا تاريخ 18/9/90 حموم نرفتم)-: و اين توي زندگي من بي سابقه بود ميدونيدچرا چون نميخواستم خونه پدرشوهرجان برم حموم روزها هم بعد از اداره همش ميرفتيم دنبال خريد وسايل مورد نياز كه خيلي دير ميرسيديم و وقت اينكه برم خونه خودمون حموم نداشتم
ولي بالاخره خونه كوچولو و نقلي ما سروسامون گرفت و مامان هم از مشهد برگشت و ما در خونه جديد ساكن شديم مهمترين و لذت بخش ترين موضوع اينه كه از اين خونه جديد تا خونه مامان ميتونيم پياده رفت و آمد كنيم و باز هم اين روزهاي شرمنده مامان عزيزم هستم كه با اينكه غم بزرگي رو دلشه اما بچه ها رو روي چشمهاش نگهداري ميكنه
بنده خدا صبحها تا قبل از 7 مياد خونه ما و خواهري هم رادين رو مياره اونجا تا وقتيكه بچه ها بيدار شن بعد دوتايشون رو حاضر ميكنه و پياده ميرن خونه مامي جونم آخه ماشااله به قدري اين فسقلي رادين شيطونه كه مامي جونم ميترسه چيزي رو تو خونه ما به نابودي بكشه
يادتونه من هميشه از اينكه شوهر جون وسط هفته مهمون دعوت ميكرد شاكي بودم يك مدتي بود كه اين اتفاق نيوفتاده بود اما با اجازتون دوشنبه هفته گذشته اولين مهمونهامون به خونه جديدمون تشريف آوردن كه اونها كسي نبودن جز خانواده محترم شوهرجون و منم براي اينكه از قافله عقب نيوفتم خانواده خودم هم دعوت كردم و فكر كنيد از ساعت 5 كه رسيدم خونه تا 8 كه مهمونها برسن با چه وضعيتي غذا آماده كردم دقيقا انگار من رو گذاشته بودن رو دور تند و يك ثانيه رو از دست نمي دادم
شب يلدا هم خونه عمه جونم دعوت بوديم با خانواده شوهر جون كه البته چون مادرشوهرم مقداري كسالت داشتند تشريف نياوردن ........بهمون خيلي خوش گذشت اما شبش شوهر جون به شدت سرماخورد بعد از اون هم ملوسكم و تا الان هم ادامه داره
خلاصه اينكه گفتم يه مقداري از احوالات خودم بنويسم هم شما بدونيد هم براي خودم ثبت شده باشه
دوستتون دارم
تا بعد در پناه خدا
اخـــر پــــايـيـز شــد ، هــمه دم مـي
زنـنـد از شمـردن جــــوجه ها ...!
روي تـخـتــت امـــشب ،
بــــشمار ، تــعداد دل هــايي را كـــه بــدست آورده اي . . .
و در ازاي آن
بــــشمار ، تــعداد دل هــايي را كـــه شكــانـده اي . . .
بــــشمار ، تــعداد لــبخند هـايي كه بر لب دوستـــانـت
نــشانـده اي . . .
و در ازاي آن
بــــشمار ، تــعداد لــبخند هـايي كه با رفتار هايت از
لبانشان مـحو كــرده اي . . .
بــــشمار ، تــعداد اشــك هـايي كه از سر شوق و غم ريخته اي . . .
و در ازاي آن
بــــشمار ، تــعداد اشــك هـايي كه بــاعث و بــانـي اش
تـــــو بوده اي ...
فـــصل زردي بــــود ، تو چقدر ســـبـز بوده اي ...؟!
جــــوجـــه هــا را بـــعدا با هم مــيشماريم...
اميدوارم امشب به همتون خوش بگذره و دلهاتون شاد باشه
يلداتون مبارك
مادر بزرگ خوبم كه هميشه بوي گل ميداد به آرامش رسيد درست ظهر عاشورا به خاك سپرديمش اميدوارم روحش قرين آرامش باشه
دلم خيلي گرفت با اينكه مريض بود اما قرار گذاشته بودم بعد از اسباب كشي يه سفر يه روزه برم مشهد و ببينمش اما دير شد و اين حسرت تا ابد توي دلم باقي موند
از مرداد كه عروسي دختر خالم رفتيم مشهد ديگه نديده بودمش فقط تلفني باهاش صحبت ميكردم
طفلي مامانم ميدونم خيلي قصه داره طفلي خالم كه صبح با پيكر بي روح مامانش روبروشده بود و همش خودش رو مقصر ميدونه كه اگر نخوابيده بود مامانش فوت نميكرد
اميدوارم خدا سايه بزرگترها رو بالاي سر همتون حفظ كنه كه واقعا نعمتند
و اما افسوس كه چه زود دير ميشه
امروز 9 / 9 / 90 خوشم مياد از اين روز ياد 8 / 8 / 88 افتادم يعني تا نه سال ديگه هستم كه9 / 9 / 99 رو ببينم خدا ميدونه دوست داشتم اين روز رو اينجا ثبت كنم بعدا ميام مي نويسم
سلام
به سلامتي دختر گل عسل جون تاراي عزيز چشمهاي قشنگش رو به روي دنياباز كرد و توي آغوش گرم و بابا و مامان خوبش جاي گرفت بهشون تبريك ميگم و اميدوارم قدمش براي خانواده اش خير و پربركت باشه و تنشون هميشه سالم و سلامت
اين روزهاي ما هم خدا رو شكر خيلي خوب ميگذره
به شدت دنبال خونه هستيم كه انشااله بيايم نزديك خونه مامي جونم و از اين رفت و آمد راحت بشيم بالاخر شوهر جون عزيزم رضايت دادن تا بيان غرب تهران سكونت كنند تا مجبور نشيم هلي رو بزاريم مهدكودك
بعد از كلي كلنجار رفتن با خودمون و اصرار زياد شوهرجون كه ميگفت خسته شده و روحيه اش كسل شده ( امان از دست اين آقايون ) تصميم گرفتيم مسافرتي چند روزه داشته باشيم هر چند اصرار اون به رفتن به جاهايي مثل تايلند و چين و هند و اينا بود اما چون همه اون تورها يكهفته اي بود و ما ميخواستيم بدون دخملي بريم من راضيش كردم كه براي اولين بار بيشتر از 4 روز هلي رو تنها نزاريم و در نهايت باز هم راهي امارات شديم
با اينكه اولش واقعا برام سخت بود اما از طرفي هم برامون لازم بود هر چند دختر كوچولوي من خيلي خوش مسافرته و كلا آرومه اما نبردنش بهتر از بردنشه
تمام مدت سفر رفتيم استخر پارك آبي ماساژ و كمي هم خريد جاتون خالي واقعا خوش گذشت مثل يك سفر رويايي بود تو مايه هاي ماه عسلمون و حسابي تجديد روحيه وقوا كرديم وبرگشتيم در خدمت فرشته كوچولوي خونمون
طبق معمول مامي جونم زحمت نگهداري شازده خانوم رو كشيد و خدا رو شكر خيلي هم بهش خوش گذشته بودبا كمك خواهر جونم پارك و رستوران برده بودنش و هواش رو داشتند در حد تيم ملي
الان همش تو حال و هواي اون هفته هستم كه كجا بوديم وچيكار ميكرديم و .............
تا بعد در پناه خدا
به چشم برهم زني تابستون تموم شد و وارد پاييز شديم امسال تابستون خدا رو شكر بهمون خوش گذشت
توي شهريور دو تا سفر دوستانه رفتيم اولي به شمال كه با توجه به اينكه هوا ابري بود و اصلا گرم نبودودرواقع عالي بود حسابي لذت برديم فقط حيف شد كه دختركم بازم نتونست كنار دريا بره توي استخرش و آفتاب بگيره ولي همينطوري هم راضي بود و حسابي بازي كرد مخصوصا كه دو تا همبازي هم سن خودش هم داشت يك شب هم خواهري و شوهرش و رادين كوچولو به ما ملحق شدن و شادي نازدخترم تكميل شد
سفر دوم به همدان و كرمانشاه بود كه چهارشنبه 23 شهريور مصادف با سالگرد ازدواجمون راهي همدان شديم با همون اكيپي كه شمال رفتيم شب با هماهنگي شوهرجون رفتيم باغ شوهر دخترخاله اش كه نزديكه همدانه و همونجا مراسم سالگرد رو جشن گرفتيم و دوستاي عزيزم برام كيك درست كرده بودن و ما رو سورپرايز كردن و واقعا يك شب فراموش نشدني برامون رقم خورد يكي از بهترين سالگردهاي ازدواجمون شد كلي خنديديم والبته از سرما لرزيديم
پنجشنبه صبح راه افتاديم به سمت كرمانشاه و توي راه معبد آناهيتا( البته معبد كه چه عرض كنم تله هاي خاك) رو ديديم بعد بيستون كه خيلي دوستش دارم بعد نهار رسيديم كرمانشاه رفتيم يك رستوران بالاي پاساژ كه معروفه اما اسمش يادم نيست غذاهاش خوب بود و بچه ها از خورشت خلال كرمانشاه خيلي خوششون اومد
بعد رفتيم خونه مادرشوهرم مستقر شديم تا اين گروه ده نفره (بدون بچه ها) دوش بگيرن و استراحت كنند شد ساعت 6 كه راه افتاديم به سمت سراب نيلوفر (شوهرجون ليدر بود و ما روبيچاره كرد از بس برنامه هاش فشرده بود) البته قبلش رفتيم و از سوغاتي هاي خوشمزه كرمانشاه كلي خريد كرديم و رفتيم
متاسفانه سراب نيلوفر خشك شده بود و اثري از آب ديده نميشد چند سال پيش كه ما رفتيم خيلي قشنگ و پرآب بودباورم نميشد به اين روز افتاده باشه بعد از كمي گشتن وعكس گرفتن راه افتاديم به سمت طاق بستان و توي راه كلي خنديديم و با اهنگها حال كرديم
اول رفتيم هتل جمشيد كه واقعا غذاهاش خوشمزست و دنده كبابش محشره عيد هم رفته بوديم اما اونروز خيلي خيلي بهتر بود وهمه گروه از ما بخاطر پيشنهادمون تشكر ميكردن بعد از سير شدن راه افتاديم به سمت بالاي طاق بستان ماشااله هزار ماشااله پر بود از ماشين عروس و خيلي خيلي شلوغ بود ماهم تصميم گرفتيم چاي رو خونه بخوريم چون دختركم واقعا خسته شده بود
توي خونه تا ساعت 3 صبح بيدار بوديم و خوش گذرونديم و به سختي توي اون خونه كوچولو براي همه جاي خواب جور كرديم وخوابيديم
صبح جمع دوباره به سمت همدان راه افتاديم ظهر رسيديم و رفتيم ديزي سراي آريائيان كه از قبل رزرو كرده بوديم البته كمي معطلي داشت اما ارزش اون آبگوشت خوشمزه و ترشي هاي خوشمزه ترش رو داشت اين سري موزيك زنده هم داشت و حسابي همه خوششون اومد بعد هم رفتيم گنجنامه ويك دوري توي شهر زديم و راه افتاديم به سمت تهران
بااينكه برنامه فوق العاده فشرده اي بود اما ارزشش رو داشت و خاطره خوشي برامون به يادگار موند مخصوصا كه توي اين سفر همه دوستام از ديار پدريم حسابي تعريف كردن و همدان رو بسيار دوست مي داشتند
تا بعد در پناه خدا
سلام خيلي جالبه نه پست رمز دار كه گذاشتم كلي وقتي ميگم كلي يعني تعداد بسيار زيادي خواننده خاموش روشن شدن ........خوب شما كه ميخونيد يك نظر هم بزاريد كه هم بشناسمتون هم شايد انگيزه ام براي نوشتن هم بيشتر بشه خوب بگذريم از الطافتون نسبت به دختركم ممنون
براي عروسي دخترخالم رفتيم مشهد و برگشتم هر چند بسيار كوتاه بود اما خيلي خوش گذشت به سلامتي اين دخترخاله كوچولومون هم عروس شد انشااله كه خوشبخت بشه
جديدا سعي كرديم بيشتر براي خودمون وقت بزاريم تا فرصتي پيدا بشه ميريم سينما دوتايي فيلم مي بينيم و برميگرديم هر چند فيلم ها هيچكدوم محتوايي ندارن اما براي اينكه به خودمون ثابت كنيم ميتونيم مثل گذشته باشيم اين كار ها رو انجام ميديم
شنبه گذشته 11 سالگرد دوستيمون بودشوهرجونم مثل هميشه منو سورپرايز كرد و يك مهموني دوستانه ترتيب داده بود و مامانش هم زحمت غذادو نوع غذا رو كشيده بود و بقيه هم از بيرون گرفته بودو درواقع من هيچ كاري انجام ندادم به جز اينكه يك كيلو سوسيس سرخ كردم و سيخ زدم (-:
خيلي خيلي خوش گذشت مدتها بوداينجوري نخنديده بودم قند عسلم هم خونه مامان بود و شب هم ما مونديم خونه خودمون واقعا ممنون مامانم هستم كه زحمت ما خيلي رو سرشه و همينطور از شوهرجون عزيزم كه از هر فرصتي براي راضي كردن و خوشحال كردن من استفاده ميكنه
اين روزا به دعاها و انرژي هاي مثبتتون خيلي احتياج داريم موقع افطار چه روزه بودين چه نبودين ما را هم دعا كنيد
دختر ملي به دنيا اومده و بهش تبريك ميگم اميدوارم قدمش خير باشه و هميشه خانواده اش شاد و سلامت باشند
مرسي از دوستايي كه راهنماييم كردن
پي نوشت : متاسفانه براي اكثر بلاگفايي ها نميتونم كامنت بزارم چون كد تاييد نشون داده نميشه مثل وب ترش و شيرين - ني ني ناز من - هميشه ما- از تو براي تو مي نويسم و ........... اميدوارم زودتر مشكل رفع بشه
اگريادتون باشه شوهرم هميشه هشتم هر ماه به مناسبت ماه گرد دوستيمون برام گل ميخريد اماالان نميدونم چند وقت بود كه اين كار رونكرده بود احتمالا از وقتي كه دختركم به دنيااومده بود اما هشتم خرداد وقتي اومد خونه برام يك دسته گل خريده بود من پرسيدم به چه مناسبت گفت هشتمه عزيزم!!!!!!!!!
راستش نميدونم چرا ناخودآگاه ياد روزايي اولي كه زايمان كرده بودم افتادم خيلي وقت پيش ميخواستم راجع بهش اينجا بنويسم اما بعد كه خبر باردار شدن چند تا از دوستاي عزيز وبلاگي رو شنيدم از جمله عسل جون گفتم شايدنوشته هام باعث نگرانيشون بشه اما تصميم گرفتم به عنوان نصيحت چند مورد روبنويسم
عزيزان من همه مردا درك اين موضوع رو ندارند كه يك نوزاد يك فرشته كوچولوئه كه به مراقبت 24 ساعته نياز داره و اينكار خيلي از آدم وقت وانرژي ميگيره كه ديگه باعث ميشه خواه ناخواه توجه كمتري به طرف مقابلت نشون بدي و وقتي نوزاد ميخوابه و تو ميتوني وقتي رو به خودت استراحت بدي به قدري خسته اي كه دلت ميخواد فقط بخوابي و شايدهمون موقع خوابوندن بچه خوابت ميبره
البته اشتباه نكنيد من اين مشكل رو نداشتم چون شوهر من از اونجايي كه عاشق دخترش بود و هست و بدجوري هم دختر دوسته ميخواست كه من تمام دقت و وقت و توجهم رو بزارم براي اون وخودش توقعي نداشت يااگر هم داشت توي نطفه خفه اش ميكرد (-:
الان خيلي ها دو رو برم هستند كه زايمان كردن و به شدت مشكل دارند توي رابطشون چون شوهرشون از توجه زيادي مادر به بچه ناراحته واحساس ميكنه كه كنار گذاشته شده
از من ميشنويد اين نوشته هاي منو براي شوهراتون تعريف كنيد تااونها يك پيش زمينه اي پيدا كنند چون بعداز مدتها دو نفر بودن يك شخص سومي وارد زندگيتون ميشه كه خيلي عزيزه و خيلي به توجه نياز داره وممكنه باعث حسادت بشه
من خودم بعد از زايمان خيلي احساس تنهايي كردم چون شوهرم انگار كامل منو گذاشت كنار و فقط وفقط توجه به بچه رو از من ميخواست و برخلاف اينكه ميگفت همه كارهاش رو من ميكنم هيچ كمكي به من نكرد كه ميدونم مقصر خودم بودم چون من روزهاي اول دوست داشتم همه كارهاي دخترم رو خودم انجام بدم و فكر ميكردم اگر من نباشم خدايي نكرده بلايي سرش مياد واين باعث شد شوهرم خودش رو كاملا كنار بكشه و همش ميگفت من مي ترسم اين خيلي كوچولوئه
اما خدا رو شكر رابطه ما خيلي زود ترميم شد و بعد از مدتي باسعي هر دو طرف بهم نزديك شديم البته خيلي طول كشيد تامثل قبل از مادر و پدر شدن باشيم
اينا رو گفتم كه بدونيد اين قشنگترين اتفاق زندگيتون ممكنه با سهل انگاري و رفتار خودتون باعث مشكل توي زندگيتون بشه من به عنوان كسي كه اين روزها رو پشت سر گذاشتم از صميم قلب بهتون ميگم با همسراتون صحبت كنيد و از نياز يك نوزاد براشون تعريف كنيد و نمونه هايي براشون مثال بزنيد
روزاي اول سخته اما شيرين و لذت بخش ( صبور باشيد و صبوري كنيد )
اميدوارم همتون روزاي خوبي پيش رو داشته باشيد و همه دوستاي خوبم كه منتظر ني ني هستند طعم مادر شدن رو بچشند و اينو بدونيد هيچ لذتي بدون سختي به دست نمياد مواظب عمق رابطه هاتون باشيد خيلي دوست داشتم يك پست بلند بالا مي نوشتم براي همه مردايي كه دارن پدر ميشن كه ناخواسته باعث دوري خودشون از هممسراشون نشوند
دوستتون دارم