داستان زایمان من مفصله اما نمیتونم کامل اینجا توضیح بدم فقط بگم که ۲۲ فروردین که رفتم برای چک شدن دکتر گفت باید بستری بشی و من ساعت ۱۱ بستری شدم و ساعت ۴۵/۳ هلیا جونم به دنیا اومد خیلی سخت بود اما در عین حال لذت بخش وقتی که هلیا رو دیدم انگار نه انگار که ۴ ساعت داشتم درد میکشیدم همه چی برام تموم شد و بهترین لحظه زندگیم ساخته شد و اینجا از همه دوستام خواهش میکنم که اگر میتونند به زایمان طبیعی هم فکر کنند و این روش رو انتخاب کنند که هم برای خودشون بهتره هم برای نی نی های گلشون میدونم الان خیلی ها میاند و با این نظر من مخالفت میکنند اما باید بگم که من کلی تحقیقات کردم و تصمیم به زایمان طبیعی گرفتم متاسفانه توی مملکت ما دکتر ها و ترس خانومها از زایمان طبیعی باعث شده که همه به سزارین فکر کنند در صورتیکه در کشورهای خارجی ۸۵ درصد خانومها میگن روشی رو انتخاب می کنیم که برای بچه بهتر باشه که همون زایمان طبیعیه و در ایران ۸۵ درصد خانومها میگن روشی که درد نداشته باشه
بگذریم هر کسی توی این مساله مختاره اما بدونید که با اینکه خیلی درد باید بکشید اما تموم میشه و همه چی یادتون میره
هلیا گل من امروز یکماهه شد خدا رو شکر خیلی بچه خوبیه فقط شکموئه که اونم با یه شیر خوردن آروم میشه اما من واقعا دیگه وقت رسیدن به هیچ کاری رو ندارم همین که میخوابه فقط وقت میکنم به کارای خونه برسم و یا یه دوش بگیرم شبها هم با اینکه زیاد بیدار نمیشه اما ما اصلا خوب نمی خوابیم چون همش نگرانیم و با کوچکترین صدا از خواب بیدار میشیم باز من توی روز میخوابم اما بیچاره شوهر جون که صبح هم باید بره سرکار خیلی اذیت میشه هر چند اصلا اعتراضی نمیکنه
زندگی ما خیلی عوض شده اصلا مثل قبل نیست درسته که به راحتی قبل نیستیم و وقت نمی کنیم که زیاد به همدیگه برسیم اما عشقمون به همدیگه بیشتر شده اما اینم بگم که اونایی که رابطه خوبی توی زندگیشون ندارند اصلا فکر نکنند که وجود یه نی نی میتونه رابطشون رو خوب کنه اصلا و ابدا این فکر رو نکنید
دوستای عزیزم متاسفانه نمیدونم چرا نمیتونم عکس آپلود کنم و عکس هلیا رو اینجا بزارم اما بازهم سعی میکنم که این کار رو بکنم
متاسفانه چون من نمیرسم برای دوستای عزیزم کامنت بزارم از اینجا از اونایی که تولد هلیا رو تو وبشون تبریک گفتند تشکر میکنم
تولد درسای عزیز دختر گل پرستو و آنیتای عزیز دختر گل الهه عزیز رو که به تازگی چشمهای قشنگشون رو به این دنیا باز کردندتبریک میگم
از شنیدن خبر بارداری توت فرنگی خیلی خوشحال شدم و بهش تبریک میگم امیدوارم دوران بارداری خوبی داشته باشه
تولد هستی عزیز دختر گل نوشین رو تبریک میگم امیدوارم همیشه موفق باشه
یکی از دوستای عزیزم برای خصوصی پیغامی گذاشته بود که واقعا هیجان زده شدم و اشک شوق ریختم امیدوارم که هر جایی که هست سالم و سرحال باشه و مواظب خودت باش عزیز دلم
مواظب خودتون باشید
تا بعد در پناه خدا
بعله همونطور که دوستای عزیز زحمت کشیدند و اطلاع دادند هلیا خانوم گل ما روز شنبه ۲۲/۱/۸۸ ساعت ۱۵:۴۵ با وزن ۳۳۸۰ و قد ۵۱ سانت چشمهای قشنگش رو به روی این دنیا باز کرد و مامان و باباش رو غرق شادی کرد
شنبه که رفتم برای چک شدن دکتر گفت باید بستری بشی و من ساعت ۱۱ بستری شدم و بعد از تحمل ۴ ساعت درد به صورت طبیعی نی نیم رو به دنیا آوردم و از اینکه مجبور به سزارین نشدم خدا رو شاکرم و یکشنبه هم مرخص شدم و تا الان خونه مامیم هستم و هنوز اجازه مرخصی صادر نشده ولی واقعا اگر زحمتهای مامان نبود نمیدونستم باید چیکار میکردم پنجشنبه هم به مناسبت شب هفت هلیا خونه پدرشوهرم مهمونی بود و برای دخترم اذان خوندند و ......
در اولین فرصت میام و براتون از خاطرات زایمان تعریف میکنم ولی فقط اینو بگم که بهترین خاطره زندگیم لحظه بدنیا اومدن هلیا شد
از همتون بخاطر تبریکاتون متشکرم به زودی به همتون سرمیزنم
سلام عزیران من با اجازه همگی باید به عرض برسونم که هنوز هلیا خانوم قدم رنجه نکرده اند و توی این هفته من همش در راه بیمارستان بودم دکترم گفته بود اگر تا ۱۸ دردت شروع نشد بیا بیمارستان منم رفتم گفتند فردا بیا ۱۹ هم رفتم از جنین اکو و سونو گرفتند گفتند مشکلی نداره برو فردا بیا امروز هم رفتم و دکتر گفت چرا عجله داری تمام علائم نی نی خوبه بزار هر وقت دلش میخواد بیاد پیاده روی کن ورجه ورجه کن تا دردت بگیره و البته روغن کرچک که خوردنش واقعا برام سخت بود خلاصه گفته اگر تا شنبه دردت نگرفت دوباره بیا تا وضعیت نی نی رو چک کنیم بازم محتاج دعاهاتون هستم از لطف همگیتون ممنونم ببخشید اگر بهتون سر نمیزنم اولا که اینترنت خونه خیلی کنده تا انشااله ای دی اس ال بگیریم دوما که زیاد نمیتونم بشینم اما از همینجا میگم که اگر لایق باشم برای همتون دعا میکنم و به محض به دنیا اومدن دخترم از طریق مریسام یا آلاله بهتون خبر میدم فعلا که دخملی خیلی ناز داره
هدی عزیزم خبر بارداریت رو آلاله بهم داد نمیدونی چقدر خوشحال شدم واقعا از صمیم قلب بهت تبریک میگم امیدوارم که دوران بارداری بسیار خوبی داشته باشی و قدم نی نی کوچولو براتون خیرو بابرکت باشه واقعا این بهترین خبر سال جدید بود و مطمئنم که تا آخرسال از این خبرها زیاد می شنوم
همتون رو دوست دارم و به خدا می سپارم التماس دعا
خوبید دلم برای همتون و این وبلاگ یه ذره شده سال نو رو به همگیتون تبریک میگم امیدوارم که سالی سرشار از موفقیت کامیابی و سلامتی داشته باشید و در سال جدید به همه آرزوهاتون برسید و این تعطیلات بهتون خوش گذشته باشه و از این به بعد هم خوش بگذره ما که امسال خونه نشین بودیم که این هم عالمی داشت.
هلیا خانوم ما هنوز قدم رنجه نکردند و همه رو چشم به راه خودشون نگه داشته اند دکترم گفته از ۱۰ یعنی امروز منتظر باشم و من این روزها همش در حال استراحت هستم و روز به روز به اضطرابم افزوده میشه نمیدونم میتونم زایمان طبیعی رو تحمل کنم یا نه در هر صورت خودم رو به خدا سپردم البته من روحیه ام خوب بودا هفته پیش برای چک هفتگیم رفتم بیمارستان و اونجا خانمهایی رو دیدم که به شدت جیغ میزدن و من تا الان صداشون توی گوشمه و از اون روز به بعد خیلی ترسیدم هر چند با خودم میگم این همه آدم این کار رو انجام دادند پس به امید خدا من هم میتونم انجامش بدم و یه نگرانی دیگه ام اینه که آیا میتونم مادر خوبی بشم و وظایفم رو به خوبی انجام بدم و هزار تا فکر دیگه که البته میدونم که اینا همش مربوط به تغییرات هورمونیه که به زودی رفع میشه
من به محض اینکه بتونم خبر تولد هلیا رو بهتون میدم فکر کنم تا اون موقع همتون از مسافرت برگشتید و دوباره وبلاگستان شور و حال خودش رو پیدا میکنه
برای همتون آرزوی بهترین سال رو میکنم شنیدم سالهای جفت سالهای خوبی هستند و باز هم التماس دعا دارم از همگیتون می بوسمتون دوستتون دارم و مواظب خودتون باشید
امروز آخرین روز کاری من و هلیاست
تا انشااله ۶ ماه آینده
باید تند تند بنویسم و برم چون خیلی کار دارم و باید همه رو انجام بدم بعد هم ساعت ۳ آخرین ویزیتم توی سال ۸۷ بعدش هم وقت ابرو دارم
دوشنبه که با خواهری رفتیم آرایشگاه مثلا گفتم برم دم خونه مامی آرایشگاهی که دوستش بود که معمولا خلوته که اذیت نشم اما چشمتون روز بد نبینه برای یه کوتاهی مختصر از ساعت ۵:۳۰ اونجا بودم تا ساعت ۸:۳۰ شب تازه خواهری ۹:۱۵ کارش تموم شد دیگه شوهر جون رسیده بود خونه مامی و مادرزن و داماد باهمدیگه حسابی مشغول تعریف کردن بودن بعد شام خوردیم و با خواهری جونم خداحافظی کردیم و بعد از دیدن تلویزیون زود خوابیدیم
دیروز هم که تا ساعت ۳ اداره بودم بعد با آژانس به فرموده شوهرجون رفتم خونه و برای ساعت ۷:۳۰ با نسیم و شوهرش و یکی ازهمکارای شوهرجون و خانومش رفتیم لواسون نمیدونید چقدر خوش گذشت از بس که خندیدیم اول رفتیم رستوران شومینه که خیلی خیلی دنجه موزیک زنده هم داشت شام خوردیم و بعدش هم تو جاده آتیش بازی کردیم و برگشتیم خونه
خیلی دوست داشتم این روزا در مورد هلیا و کارهایی که توی دلم میکنه بنویسم تا برام خاطره اش همیشه باقی بمونه اما نشد خیلی سرم شلوغ شده حالا قراره امروز بریم نوت بوک رو بخریم اگر خدا خواست و تونستم میام و می نویسم اما اینو بگم که دخترم این روزا خیلی سکسکه میکنه و دل منو آب میکنه بعدش هم تکوناش تبدیل شده به قلمبه شدن یه گوشه طفلی فکر کنم جاش خیلی تنگ شده و بعضی اوقات یه تکونهایی به دلم میده که شوهرجون هاج و واج میمونه امروز میرم صدای قلب نازنینش رو میشنوم هر روزی که میگذره دلهره و نگرانیم بیشتر میشه و همینطور هیجانم مخصوصا با دیدن شوق و ذوق توصیف نشدنی شوهرجون که با یه لذتی میگه دلم براش لک زده هر کی ندونه فکر میکنه چندین بار دیدتش و قبلا هم حضور داشته ![]()
- بهناز عزیز که آدرس وبش رو اشتباه گذاشته در مورد ساک رویان پرسیده بود عزیزم وقتی که قرارداد رو بستیم یه ساک بهمون دادند که توش یه کلمنه با یه چیزی مثل قمقمه که باید توی فریزر بزاریمش و چند تا بسته استریل شده که وسیله های گرفتن خون بند نافه که همه اینها رو همراه خودمون به بیمارستان می بریم تا وقتی دکترمعرفی شده رویان برای گرفتن خون اومد بهش بدیم ظاهرا خون بند ناف رو باید با اون وسیله ها بگیرند و داخل اون کلمن همراه با یخ بزارند تا به موسسه برسه اطلاعات خودم هم در همین حده امیدوارم تونسته باشم به خوبی توضیح بدم
دوستای عزیزم از همتون میخوام که منو حلال کنید اگر ناخواسته چیزی نوشتم که باعث دلخوری کسی شده منو ببخشید من اینجا فقط حرفای دلم رو مینویسم و خوشبختانه تا حالا کسی نیومده بگه چرا اینو گفتی چرا اونو گفتی چون واقعا فقط راجع به زندگی خودم نوشتم و احساساتم
امیدوارم این سال جدید که پیش رو دارید برای همگیتون سالی سرشار از موفقیت و در درجه اول سلامتی باشه و به همه چیزایی که آرزو دارید برسید متاسفانه وقت ندارم که دونه دونه براتون کامنت بزارم از همین جا به همگیتون تبریک میگم و امیدوارم تعطیلات خوبی داشته باشید و بهتون خوش بگذره و مواظب خودتون باشید و دعا برای من یادتون نره اگر نتونم یه پست جدید قبل از زایمانم بزارم حتما به وسیله دوستانی که ازشون شماره دارم خبر به دنیا اومدن هلیا رو بهتون میدم خیلی محتاج دعاهاتون هستم منو فراموش نکنید دعا کنید که دخترم سالم باشه و من بتونم زایمان راحتی داشته باشم من هم اگر لایق باشم برای سلامتی همتون دعا میکنم
همتون رو دوست دارم و به خدای بزرگ میسپارم
آرزومند آرزوهایتان
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سلام به همگی دوستان خوبم
چهارشنبه رفتم دکتر
و صدای قلب نی نی رو شنیدم و خیالم راحت شد و دوباره برای هفته بعد بهم وقت ویزیت داد بعدش هم شوهر جون اومد دنبالم رفتیم پایتخت تا نوت بوکها رو ببینیم آخه شوهر جون تصمیم گرفته که یه نوت بوک بخره که این شش ماه که من خونه نشینم خیلی از دنیای مجازی دور نباشم اگر وقت کنم سربزنم
دیگه مدلها رو دیدیم و چون قرار بود پنجشنبه شب بریم خونه دختر عمه ام و شوهر اون مهندس کامپیوتره و اطلاعات بهتری داره نخریدیم تا با اون هم یه مشورتی بکنیم
پنجشنبه تا ۱۱ خوابیدم بعد خونه رو تمیز کردم و شوهر جون اومد یه چرتی زد و حاضر شدیم رفتیم سمت فلکه صادقیه تا اگر بشه من یه کفش جلو و پشت باز بخرم آخه چند روزیه که پاهام ورم کرده و دیگه هیچ کفشی اندازه ام نیست اما از بس شلوغ بود مافقط تونستیم توی خیابون یه پیاده روی بکنیم و بریم سمت خونه دختر عمه ام اونجا هم خوب بود و خواهری و شوهرش هم بودند آخر شب هم خداحافظی کردیم و برگشتیم خونه خودمون
جمعه هم نهار رو با شوهری خوردیم و لاست دیدیم و دوباره خوابیدیم و شام هم با نسیم و شوهرش و یکی از دوستاش به اسم مریم رفتیم فرحزاد و جای همگی خالی کلی خندیدیم و خوش گذشت
راستی آزمایشم آماده شد و قرارداد رویان رو بستیم و حالا یه ساک به ساکای بیمارستانم اضافه شده نمیدونم قبلا گفتم یا نه؟ اما شوهرجون خیلی از بابت ساک بیمارستان من نگرانه تا من میگه آخ میگه ساک رو بردارم
نمیدونم فکر میکنه اگر اون ساکه نباشه من زایمان نمیکنم ؟![]()
شنبه مجبور شدم با یه کفش قدیمی که یه مقداری گشاد شده بود بیام اداره که واقعا بیچاره شدم و چون نسیم هم کار داشت مجبور بودم به جاش تا ساعت ۶ بمونم اداره و شوهر جون اومد دنبالم و رفتیم خونه و شام خوردیم و لاست دیدیم و خوابیدیم
یکشنبه هم از صبح تنها بودم تا ساعت۱ شوهر جون اومد خونه برام ماهی درست کرد و خوردیم و لاست دیدیم و خوابیدیم
مامانم هم رسیده بود و زنگ زد و کلی با هم صحبت کردیم شب هم که طبق معمول رفتیم خونه پدرشوهر جون و البته قبلش یه سر به تجریش زدیم که باز هم من موفق به خریدن کفش نشدم و تصورش رو بکنید که امروز با کتونی شوهر جون اومدم سرکار
اونم ۴ شماره بزرگتره اما خوب حداقلش اینه که راحتم
خواهری قراره تا نیم ساعت دیگه بیاد دم اداره دنبالم با هم بریم آرایشگاه من یه مقداری موهام رو مرتب بکنم و بعدش بریم خونه مامی ما که شب می مونیم اما خواهری میاد برای خداحافظی آخه فردا صبح به سلامتی عازمند امیدوارم خیلی خیلی بهشون خوش بگذره ![]()
تا بعد در پناه خدا
سلام
دیروز تا رسیدم خونه ساعت ۷ بود و شوهر جون رسیده بود خونه و برامون غذا درست کرده بود و نذاشت من دست به هیچی بزنم قربونش برم توی این مدت مثل همیشه خیلی هوای منو داشت و با دلم راه اومد البته من هم مثل خیلی از زنها اهل ناز کردن توی این دوران نبودم که بخوام اذیتش کنم اما وقتایی که حوصله ندارم یا درد دارم واقعا درکم میکنه و من یه دنیا ازش ممنونم که همراه خوبی همیشه برای من بوده و هست و امیدوارم سالهای سال سایه اش بالای سر من و دخترش باشه
وقتی با دخترم صحبت میکنم بهش میگم تو بهترین بابای دنیا رو داری و باید قدرش رو بدونی و باید بدونی که همه عشق من به تو از عشقی که به بابات دارم سرچشمه میگیره
این روزا با اینکه خیلی سعی میکنم توی مود افسردگی نرم و به چیزای خوب خوب فکر کنم اما نمیدونم چرا خیلی به بابام فکر میکنم و همش تصور میکنم اگر بود الان چیکار میکرد و چه احساسی داشت همیشه فکر میکردم انسان هر چقدر بزرگتر بشه وابستگیش به پدر و مادر کمتر میشه اما اینروزا می بینم که ممکنه که وابستگی انسان کمتر بشه اما دلبستگی با گذشت زمان بیشتر میشه و من توی تمام لحظات مهم زندگیم کمبود وجود بابا رو حس کردم و چقدر این موضوع عذابم داده و این یکی دیگه از مهمترین اتفاقات زندگیمه که باز هم با تمام وجودم نبودنش رو حس میکنم اینا رو اینجا می نویسم نه برای اینکه شما بخونید و برام دل بسوزونید فقط برای اینکه نمیتونم به کسی بگم چون فقط باعث ناراحتی اونا میشم و اصلا من آدمی نیستم که بتونم این مسائل رو به زبون بیارم و با خودم گفتم شاید اگر اینجا بنویسم این بغض فروخورده ام از بین بره و دختر عزیزم هم بیشتر از این ناراحت نکنم میدونم که شوهر جون احساس کرده که من به چی فکر میکنم اما مگه از دست کسی کاری برمیاد
چند هفته پیش که سریال یوسف رو داشت می داد و توی اون قسمت یوسف بچه دار شد گفت تنها ناراحتی من اینه که پدرم اینجا نیست تا فرزند منو ببینه و با شنیدن این حرف من دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و شاید نیم ساعت اشکام بدون وقفه میومد و شوهر جون هیچی نمیگفت و فقط کنارم نشسته بود و موهام رو نوازش میکرد خیلی آروم شدم اما چند روزیه که دوباره .................
از همتون میخوام و خواهش میکنم که قدر پدرو مادراتون رو بدونید بهشون احترام بزارید اون دلگرمی که آدم از حضورشون داره یه دنیا ارزش داره
تا بعد در پناه خدا
من خوبم البته دیشب تا صبح از کمردرد نتونستم بخوام و ساعت ۷ صبح تا ۹ خوابم برد بعدش اومدم سرکار شوهر جونم منو رسوند و رفت بعدش هم من نشستم پشت کامی و همکار جایگزینم نشست و دوباره کارها رو با هم مرور کردیم
رئیس کوچیکه دیوونه هم که از اون موقع دیگه با ما ارتباطی نداشت دوباره سروکله اش پیدا شده و خودش مستقیم تماس میگیره و مهربون شده خدا به داد نسیم برسه من که دیگه تا شش ماه از دستش راحتم اما نمیدونم دوباره چه نقشه ای توی سرشه
از همتون ممنونم که برای نی نی دوستم دعا میکنید
تا بعد در پناه خدا
سلام
دیروز شوهر جون اومد دنبالم با همدیگه رفتیم یه دور زدیم بعد هم فنجون و رفتیم خونه پدرشوهر جون
این روزها خیلی خسته میشم اونجا هم روم نمیشه پاهام رو دراز کنم یا بزارم بالا شوهر جون هم اصرار میکنه که باید این کار رو انجام بدی میاره یه میز میزاره زیر پای من و به زور پاهام رو میزاره بالا تا ورم نکنه پدرشوهر ومادرشوهرم هم قسمم میدن که راحت باشم اما بالاخره سخته دیگه من خجالت میکشم و اونجا که هستم از رسیدگی شوهر جون به خودم همش معذبم آخه اون همش میگه اینو بخور اونو بخور وقتی گرمم میشه میاد بادم میزنه و .......... خیلی خوشحالم که هفته دیگه آخرین هفته ایه که شب میرم اونجا
امروز هم کمرم خیلی درد میکنه میخوام زود برم خونه استراحت کنم
بچه ها یکی از دوستای نی نی سایتم که قرار بوده حدود دو هفته بعد از من زایمان کنه متاسفانه بخاطر مشکلی که جفتش داشته بچه خوب رشدنکرده و دکتر احمقش هم نتونسته تشخیص بده مجبور شدن سزارینش کنند و این نی نی معصوم با وزن ۱ کیلو به دنیا اومده که الان هم زیر کلی دستگاه است و خیلی شرایط بدی داره از همتون میخوام برای سلامتی این نی نی کوچولو دعا کنید و از خدابخواهید که به مامان و باباش صبر و تحمل بده میدونم که شماها با قلبهای پاکتون حتما دعاش میکنید مرسی از همتون
- شیوا جون کجایی بازم که وبلاگ تعطیل کردی
تا بعد در پناه خدا
اول از هم روز جهانی زن مبارک باشه ![]()
دیروز بعد از ساعت اداری با شوهر جون رفتیم خونه مامی و با مامی جونم رفتیم یه چرخی اطراف خونشون زدیم و یه مقدار کوچولو خرید کردیم و برگشتیم خونه بعد خواهری هم طبق معمول شنبه ها که شوهرش کشیکه اومد اونجا و دور همدیگه کلی گفتیم و خندیدیم بعد من طبق معمول سوءاستفاده کردم و یه مقداری به خودم رسیدم بعدش هم دوش گرفتم و شام خوردیم
خواهری عزیزم تصیمیم داشت بخاطر من عید جایی نره اما من کلی مخش رو زدم که عزیزم من که هفته اول فقط ۱ درصد ممکنه زایمان کنم تو به برنامه خودت برس که انشااله سال دیگه که نی نی داری جایی نمیتونی بری هااااااااااااااااااااا
و خلاصه اخفالات ما کار خودش رو کرد و قراره برند بنگلور هند خواهر زاده شوهرش اونجا زندگی میکنه و با کلی بدبختی چون دیر اقدام کردن بالاخره تونستند بلیط بگیرند و ۲۷ میرند هر چند دلم براش تنگ میشه اما برای تجدید روحیه اش خیلی خوبه
امشب هم طبق معمول میریم خونه پدرشوهر عزیزم
امروز رفتم آزمایشات عفونی مربوط به بانک خون بند ناف رویان رو دادم و ۶۰ هزار تومان با بیمه ازم گرفتند گفتند شاید تا چهارشنبه آماده بشه اگر نشه عملا شانس این کار رو از دست میدیم چون رویان تا ۲۴ بیشتر باز نیست تا ببینیم قسمت چی میشه
تا بعد در پناه خدا